eitaa logo
دندون عقل
55 دنبال‌کننده
33 عکس
4 ویدیو
0 فایل
« بسم الله الرحمن الرحیم » . شوهرعمه، قلم‌فرسا، نویسنده بالقوه‌ای که با دندونپزشکی امرار معاش میکنه...همین!
مشاهده در ایتا
دانلود
دندون عقل
زد به کله‌ام؟ خیر! آگاهانه و در عین اکراه، برگشتم به اینستاگرام! فالیبک الباکون و الیصرخ الصارخون!
‌ بسم‌الله ‌ یک. ما را چه به لاف رندی؟ ما زیرلحاف‌ترین و محتسب‌تربن خلق خداییم، به خودش قسم! این ریش و پشم گاهی باد زیرجلدمان می‌اندازد و خودمان آروغ سرمی‌دهیم و خودمان به‌به می‌کنیم؛ و إلا به خودمان تبریک نمی‌کفتیم، ورود قهرمانانه و بازگشت شکوهمندانه و هیجدهمین‌بار فتح کردن تپه‌ای که دیگر از فرط فتح، تپه نیست و قلّه شده! باری، شیخ علی رستمی، حاج احد نظری و استاد علیرضا شیروانی و سایر شیوخ و حجاج و اساتید، هرکدام برای شرح ماوقع در جمجمه مشوش ما هنگام ترک و ترک‌ِ ترک و ترکِ ترکِ ترک اینستاگرام، فرضیات متعددی صادر کرده‌اند که حاصل جمع همه‌شان با هم می‌شود: «مغزپریشانی». (مطمئنا خواننده فهیمی که تا اینجای کار را خوانده و اندک شناختی از نویسنده و دوستان فرهیخته‌اش داشته باشد، متوجه شده است که به جای واژه برساخته «مغزپیشانی»، چه کلمه‌ای و مشتقاتش در وصف حقیر، به کار رفته!) باری، خوبی شهره‌شدن به مغزپریشانی، فروریختن برج و باروی شرم‌های نیابتی و غیرنیابتی است. بدی‌اش اما، نیارزیدن قول و گفتۀ صواب-ناصوابِ شرمزده مذکور است، به دوزار و سه‌شاهی، که یعنی هیچ! (که با این وضع دلار، همین هیچ هم، هیچ‌ترازهیچ شده!) حالیا، چوپان دروغگو که از دروغ شرمنده نیست و گفته و ناگفته‌ای هم برای عرضه به هیچ‌ ندارد، چاره‌ای ندارد جز گذرزمان و کندشدن هوش و حواس تاریخ، یا انتظار کشیدن برای گرگی در لباس میش، یا بز، یا گاو وَ یا آدمیزاد! دیگر؟ زمان-وقت-فرصت همین کمیتی که در فیزیک به t می‌شناسندش و محور افقی هر نموداریست؛ وحشی‌تر است از هرگرگی! به خود بیایی و ببینی گله را با مرتع، زده و گریده و هیچ نگذاشته، حتی ردپایی! و چوپان اگر تیزنظر‌باشد،درهرلباسی می‌شناسدش؛ و خوشا به‌حال چوپان تیزنظری که خودش را از گوسفندها گوسفندتر ببیند! [ یا جابر العظم الکسیر...] مخلص کلام؛ همان گوسفند قدیمی، در همان کهنه‌پوستین چوپان! سلام! تحملم کنید و بگذرید؛ ترجیحا بدون طعن و نیش! ‌ دو. جنون! آری! ادواری؟ احتمالا! ولی سند درست و درمان ندارد، این «لا یبلغ العبد حقیقة الإیمان حتی یظن الناس أنه مجنون!» مناسبت‌هم ندارد! ایمانم نه کامل است، نه حقیقی! خرده ایمانیست که به یک نیم‌عشوه دنیای چُسَکی، بارها حراجش کرده‌ام و اگر دست قهار و پرده‌پوشی ستّاریتش نبود، تخته گاز در سراشیبی جهنم مسافرکشی می‌کردم؛ به‌عنوان اسنپ‌اکوپلاس! شما هم به این پشم و پیل و پینه لاکردار پیشانی نگاه نکنید؛ هروقت صلاح دیدید و البته اگر زورتان رسید، از این روپوش سفیدبرعکس‌ها تنم بکنید و ببرید بخوابانیدم! شاید با «مخ‌لِس!» ها تفاهم بیشتری داشتم…مخلصم!
دندون عقل
‌ بسم‌الله ‌ یک. ما را چه به لاف رندی؟ ما زیرلحاف‌ترین و محتسب‌تربن خلق خداییم، به خودش قسم! این ریش
سه. دستیارم کارهای مرخصیش را روبراه کرده بود. بشکن‌زنان و «مشهدم، مشهدم!»گویان، جزع‌فزع همه‌مان را درمیاورد و کیف می‌کرد. طبق معمول، سر و دست و مچ و آرنج در دهان مریض، از زیرماسک و شیلد صدایم را بلند کردم که: «فلانی! رفتی اونجا دعا کن منم تا یه ماه دیگه مشهدی شم. اگه دعات بگیره، یه شیرینی پیش من داری!» چشمی گفت و شلنگ‌تخته‌اندازان، از در برقی همیشه‌خراب کلینیک زد بیرون. این ور دلم می‌گفت: «تو هم دلت خوشه! آنان که خاک را به‌نظر کیمیا کنند/ عمراً اگر به ریخت نحست نگاه کنند!» اون‌ور دلم می‌گفت: «بدهد فرصت دیدار به تو باز کریم/ گوش‌این طایفه آواز گدا نشنیده». نگاهم ماسید به در برقی همیشه‌خراب. گهی باز و گهی‌بسته. گهی یک‌هو باز، گاهی یک‌هو بسته...تا این مرتبه باز و بسته می‌شود-لای در گیر می‌کنم یا عبور...؟ در صرافت حل معما، انگشت‌تحیر، مجازاً به دندان! فاتحه‌ای خواندم برای صائب و حافظ و پدال را فشار دادم. - یک‌ماه و یک‌هفته بعدش، مشهدم. نه آن یک‌ماه شد. نه این که بالکل نشود! دیگر از آن لوس‌بازی‌ها و صورتی‌مسلکی خبری نیست، که اگر هم‌الان مرا به حضور نطلبید، حضرت سلطان، من إل می‌کنم و بِل می‌کنم و جفتک و مشت وِل می‌کنم! که چه؟ خاک پایتان بر دو چشم من و امثال من! همین که با این کارنامه سیاه، هنوز که هنوز است، قارقارکی می‌کنیم و با کبوترها توی صحنتان می‌گردیم و از خوان نعمتتان، درد و دلی و نم اشکی و اشترودلی به یاد عزیزان بهمان می‌رسد، دیگر چه جای ادعا و طلب...؟ نمی‌گویم «من اگر جایتان بودم...» که عمرا، آلوده‌قطره‌ای نمی‌نشیند جای دریای طهارت! ولی ته ذهنم، دودوتا چهارتا که می‌کردم لیاقت که هیچ، ظرفیت و جنبه محبت و عنایت شما را هم که نداشتم هیچ! کلی فرصت هم سوزانده بودم و کلی ناتلنگی و بی‌معرفتی! هربار آمدم و ور زدم: «ما از تو به غیر تو نداریم تمنا!» و عدل، اولین مشت جویی که از آخورم کم شد بنای عرعر گذاشتم، بلاترجمه! که «ان انکر الاصوات لصوت الحمیر!» باز شما مرا قاطی آدمیزادان و پاک‌سیرتان راه دادید و دمتان گرم! مرحمتتان مستدام بوده و هست؛ کاش من ظرفیت داشته باشم! ‌ چهار. مادرم می‌گفت: «نکن بچه! آب رو بخاری نریز!» و من دست‌های خیسم را می‌تکاندم روی بخاری داغ و از جزّجزش حال می‌کردم! آمدنی که شدم، دستیار و بیمار و مافوق و مادون و ننه-بابا-دوست و رفیق و از همه بیشتر، فاطمه را جری کردم که: «این هفته مشهدیَم! کاری نداری؟» و هی، بخارِ آه با خودم آورده‌ام حرم. نشانده‌ام روی ضریح و نشسته‌ام به تمنا...شاید به دعای من، کس دیگری یک‌ماه و یک‌هفته دیگر، مشهدی شد!
Mohsen Chavoshi @RozMusic.comMohsen Chavoshi - Ya Mola.mp3
زمان: حجم: 9.9M
یا مولا دلُم تنگ اومده... آقای چاووشی...!
اینجا هم که معرف حضور همه هست...چندتا فک و فامیل نیمه‌برانداز و ضدج.ا دارم، لاجرم استوریش نمی‌کنم...ولی به نیت اینکه فشار بخورن، صلوات!
بسم‌الله پنج. ‌ آیا من از پس خودم، برمی‌آیم؟ تا «از پس، برآمدن» را چه معنا کنیم! غلبه به میل به بازگشت به اینستاگرام؟ غلبه بر میل دوری‌گزینی و حس اتلاف وقت افسارگسیخته؟ رسیدن به یک تعادل شکننده، بین ماندن و کم فعالیت کردن، به نحوی که ترک برندارد شیشه نازک تنهایی من، و همزمان از قافله پرشتاب دنیا هم عقب نمانم؟ هرکدامشان می‌شود تعریف ازپس‌ خودبرآمدن باشد. برایتان باورکردنی نیست، اما هرکدامش را بارها تجربه کردم! بارها رفته‌ام، بارها برگشته‌ام، بارها تعادل شکننده را سالی و دوسالی تحمل کرده‌ام، بارها با اپلیکیشن‌های بزرگ و کوچک کنترل اعتیاد به گوشی و لانچرهای مینمالیستی، چندصباحی محیط بویناک را تحمل کرده‌ام و با این حساب، بارها از پس خودم برآمده‌ام و نیامده‌ام! هربار تکه‌ای از شیشه نازک تنهایی‌ام ترک برداشته و هربار، محتویات داخلش لب‌پر زده و ریخته- آبروی رفته‌ای که به جوی برنمیگردد! دیگر چرخه وسواس و خناس و کالباس را از برم؛ اول وهم اتلاف وقت، بعد عقب افتادن از کارها و تشدید اهمال، بعد بهانه خلوت نداشتن و کم‌کمک جلب تایید ضمنی نزدیکانِ زخمی و دو یه مرتبه رفت و برگشت موقتی با دی‌اکتیواسیون و وانگهی، آنفالو ریموو بلاک پاک، اکسجوئلد فور دلیشن! یک ماه هم نشده، سرک کشیدن با یک صفحه بی‌نام و نشان جدید و روز از نو روزی از نو! با این اوصاف، با این جنون ادواری و دایره جنون؛ هنوز پرسش اصلی باقی است؛ اکنون آیا از پس خودم بر می‌آیم؟ ‌ - شش. پرسش اصلی باقی است؛ اکنون آیا از پس خودم بر می‌آیم؟ ‌ جواب: کی اهمیت می‌دهد؟ او که اهمیت می‌داد بین صفحه چهار و پنج جا ماند و او که اهمیت نمی‌دهد، تا صفحه چهل و چهار و چهل و پنج، پرطاقت می‌گازاند! مسئله توی کله توست، وگرنه مردم نه وقت اهمیت دارند، نه صلاح می‌دانند انبان توجه لب‌به‌لب پرشان را خرج «مسقره‌بازی»های تو کنند! خودگویی و خود خندی/ عجب مرد هنرمندی! ‌ ‌لاجرم، پرسش مهم‌تر پیش می‌آید؛ تو که قائلی از هفت دولت آزادی! پس دقیقا چه مرگت است؟ - همچنان شش. ‌ دقیقا چه مرگم است؟ ‌ از کجا شروع کنم به گفتن؟ از…از مقدمه؛ از متن‌هایی که می‌نویسم-که هم علت مرض منند و هم‌دوای من! این‌ها...اصلا، بیایید از واژه قراردادی «این» استفاده کنیم! به‌جایِ «جستارهای ترطویلِ کم‌مغز نه‌چندان‌نغز کم‌تر‌خوانده‌شدۀ شبه‌شطحِ سیال‌ذهن‌طور» بگوییم: «این»! مثل، هم«این» متن! این متن که تا اینجایش را،تا صور دوم اسرافیل محال است بیشتر از پنج‌نفر بخوانند. فی‌الحال، ای پنج حواری من! این «این» را بگیرید کف دست مخالفتان که گوشی را با آن نگرفته‌اید و بیایید هفت…
رسیدیم و رسیدیم کاشکی نمیرسیدیم فلان بهمان
هدایت شده از واگویه
خدیا قلمی متحرک را به بنده گنهکارت عطا بفرما
دندون عقل
خدیا قلمی متحرک را به بنده گنهکارت عطا بفرما
با صدای هومن حاجی عبداللهی، (پیک پیتزافروشی) در رئیس مزرعه بخوانید.
فعلا تا بعد!