𝗗𝘂𝘀𝗸
اینجا ایستادهام، اما انگار روحی دیگر در من نشسته. روحی که خاطراتش مالِ من نیست، اما سنگینیاش را بر دوش میکشم. صداها، رنگها، حسها… همه مالِ آن «منِ» دیگریست که در گذشته جا مانده. گاهی دلم میخواهد آینه را بشکنم، شاید پشتِ آن، خودِ گمشدهام را پیدا کنم. آن خودی که با هر نتِ موسیقی، با هر قطره باران، گویی نفسِ تازهای میکشید و با این «منِ» امروز، بیگانه نبود. شاید باید در «آن سویِ آینه» به دنبالِ جواب باشم،
آنجا، شاید بتوانم خودم را پیدا کنم؛
me