𝗗𝘂𝘀𝗸
اینجا ایستادهام، اما انگار روحی دیگر در من نشسته. روحی که خاطراتش مالِ من نیست، اما سنگینیاش را بر دوش میکشم. صداها، رنگها، حسها… همه مالِ آن «منِ» دیگریست که در گذشته جا مانده. گاهی دلم میخواهد آینه را بشکنم، شاید پشتِ آن، خودِ گمشدهام را پیدا کنم. آن خودی که با هر نتِ موسیقی، با هر قطره باران، گویی نفسِ تازهای میکشید و با این «منِ» امروز، بیگانه نبود. شاید باید در «آن سویِ آینه» به دنبالِ جواب باشم،
آنجا، شاید بتوانم خودم را پیدا کنم؛
me
𝗗𝘂𝘀𝗸
هوا سنگین است، مثلِ نفسی که حبس شده پشتِ شیشهای بخارگرفته. میدانم این منم که نفس میکشم، این منم که دستم را تکان میدهم، اما حس میکنم تکهای از خودِ حقیقیام، جایی دور، پشتِ این پردهٔ غریب، نظارهگرِ این نمایشِ ناآشناست. انگار در بدنی بیگانه اسیر شدهام، و تمامِ هستی، تنها پژواکی محو و دور از دسترس است.
me
https://eitaa.com/joinchat/4209444376Cbcde74f8cb
خوشحال میشیم به جمع شاعرانهی ما بپیوندین🤍✨