🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨
ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀
ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 18🫀
~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
لنارا : برمیگردم . و بغلش کرد.
.
لنارا رسید کره.
.
تو خیابون به یک فرد برخورد کرد و افتاد ، اون مرد سریع بلندش کرد و گفت ببخشید و یهو چشمای لنارا رو دید .
.
اون فرد : ببخشید ببخشید.
.
لنارا : اشکال نداره ، من حواسم نبود.
.
اون فرد به چشمای لنارا خیره شد و داد زد.
.
اون فرد : شما لنارا هستید؟
.
لنارا : بله ، میشه داد نزنید.
.
اون فرد : م
من
من
رو نمیشناسی ؟
.
لنارا : چرا باید بشناسم از زیر ماسک.
.
اون فرد : لنارا منم ، من .
من هه اینم .
منو یادت نیس.
(گریه)
.
لنارا:
هه
هه
هه
هه ا
هه این؟؟
(پرید تو بغل هه این)
.
هردوتاشون گریه کردن .
.
هه این ، لنارا رو به خونه برد و همه شکه شدن و بغلش کردن.
.
لنارا شب همونجا موند و تصمیم گرفت پیش خونوادش بمونه و به تایلند برنگرده.
.
چند ماه بعد .
.
مکث ازدواج کرد و به لنارا گفت دیگه برنگرده.
.
موقعیت :
روز مسابقه لنارا .
.
مکان مسابقه تو کره بود و همه ی افراد جهان که در این مسابقه شرکت کرده بودن اونجا حاضر شدن .
.
اولین دور مسابقه :
باید در مدت 4 ساعت یک آهنگ مینوشتن.
دومین مسابقه :
در مدت 4 ساعت کار های تنظیم همون موزیک رو انجام میدادن.
سومین مسابقه :
در مدت 4 ساعت دنس همون موزیکی که ساخته بودن رو انجام میدادن .
چهارمین مسابقه:
و...
.
(مراحل مسابقه خیلی زیاده.)
.
لنارا در همه ی این مراحل اول شد و اولین دختر 17 ساله ی برتر جهان شد.
.
چند ماه بعد .
.
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨
ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀
ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 19🫀
~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
در کره جنگ شد و خیلی از فرمانده ها ازبین رفتن و در طی 24 ساعت لنارا به عنوان فرمانده کل قوا ی کره انتخاب شد و همه گوش به فرمان اون بودن.
.
روز دوم جنگ ، کسایی که میخواستن لنارا رو بکشن . موشک زدن خونه ی مامان و باباش و فک میکردن که لنارا اونجاست ولی در همون موقع لنارا سرکار و هه این و اون وو هم سرکار بودن و پدر و مادر لنارا و سان ها تو خونه بودن.
.
دقیقا همون لحظه ی اصابت موشک پدرو مادر لنارا و سان ها از بین رفتن.
.
لنارا شب ها خواب نداشت و همش سرکار بود.
.
هه این و اون وو بعد فهمیدن موضوع فقط گریه کردن ولی به لنارا هنوز چیزی نمیدونست.
.
هه این :
ا...
ا..
ال..
الو
.
لنارا : سلام داداشی ، جان چی شده ؟؟ سریعتر بهم بگو باید برم سرکارم.
.
هه این : (نتونست گریش رو کنترل کنه).
آجییی😭
لنارا😭
پرنسس من امروز باید بیای خونه😭
فهمیدی امروز باید بیای خونه باید.
.
لنارا : چی شده عشقم.
.
هه این : یک ساعت دیگه میبینمت و گوشی رو قطع کرد.
.
لنارا : الو الو الو.
.
لنارا تصمیم گرفت که برگرده خونه و یکم مرخصی بگیره.
.
(لنارا به شدت به خونوادش وابسته بود.)
پارت های جدید💚✨
پارت های بعد پنجشنبه هفته بعد 🎀🍓
لف؟؟ نه دیگه😡
دیدن و خوندن بدون عضویت حراممم✨🫀
96.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داشتم آسمان رو نگاه میکردم که یهو شمارو دیدمممم و ذوق مرگ شدم🫀😍✨🫂
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨ ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀 ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 19🫀 ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• در کره جنگ شد و خیلی از فرمانده ها از
پارت جدید رو نوشتم براتون میگذارم😍🤍
میدونم شماهم مث خودم خیلی ذوق دارید ولی من سر نوشتن این رمان مردم🤦♀