eitaa logo
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨
221 دنبال‌کننده
5 عکس
0 ویدیو
0 فایل
رمـ‌انٖـ‌ی بِه نٰام لُنٰارٰا🤍 دخـ‌تـ‌ری از جـ‌نـ‌س بـ‌ال فـ‌رشـ‌تـ‌ه🦋🌱 باحضور: حٰامٖیمِ صٰالٖحی✨ این رمان کاملا خیالی و از ذهن دخترکی ،خیال پرداز پدید آمده است🎀🫀 جانم؟؟🤍✨ https://daigo.ir/secret/41933480345 لٖف؟حٖرام😊❌ لیٖنکِ قَصرِمُونـــ‌👇💒
مشاهده در ایتا
دانلود
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨ ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀 ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 18🫀 ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• لنارا : برمیگردم . و بغلش کرد. . لنارا رسید کره. . تو خیابون به یک فرد برخورد کرد و افتاد ، اون مرد سریع بلندش کرد و گفت ببخشید و یهو چشمای لنارا رو دید . . اون فرد : ببخشید ببخشید. . لنارا : اشکال نداره ، من حواسم نبود. . اون فرد به چشمای لنارا خیره شد و داد زد. . اون فرد : شما لنارا هستید؟ . لنارا : بله ، میشه داد نزنید. . اون فرد : م من من رو نمیشناسی ؟ . لنارا : چرا باید بشناسم از زیر ماسک. . اون فرد : لنارا منم ، من . من هه اینم . منو یادت نیس. (گریه) . لنارا: هه هه هه هه ا هه این؟؟ (پرید تو بغل هه این) . هردوتاشون گریه کردن . . هه این ، لنارا رو به خونه برد و همه شکه شدن و بغلش کردن. . لنارا شب همونجا موند و تصمیم گرفت پیش خونوادش بمونه و به تایلند برنگرده. . چند ماه بعد . . مکث ازدواج کرد و به لنارا گفت دیگه برنگرده. . موقعیت : روز مسابقه لنارا . . مکان مسابقه تو کره بود و همه ی افراد جهان که در این مسابقه شرکت کرده بودن اونجا حاضر شدن . . اولین دور مسابقه : باید در مدت 4 ساعت یک آهنگ مینوشتن. دومین مسابقه : در مدت 4 ساعت کار های تنظیم همون موزیک رو انجام میدادن. سومین مسابقه : در مدت 4 ساعت دنس همون موزیکی که ساخته بودن رو انجام میدادن . چهارمین مسابقه: و... . (مراحل مسابقه خیلی زیاده.) . لنارا در همه ی این مراحل اول شد و اولین دختر 17 ساله ی برتر جهان شد. . چند ماه بعد . .
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨ ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀 ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 19🫀 ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• در کره جنگ شد و خیلی از فرمانده ها ازبین رفتن و در طی 24 ساعت لنارا به عنوان فرمانده کل قوا ی کره انتخاب شد و همه گوش به فرمان اون بودن. . روز دوم جنگ ، کسایی که میخواستن لنارا رو بکشن . موشک زدن خونه ی مامان و باباش و فک میکردن که لنارا اونجاست ولی در همون موقع لنارا سرکار و هه این و اون وو هم سرکار بودن و پدر و مادر لنارا و سان ها تو خونه بودن. . دقیقا همون لحظه ی اصابت موشک پدرو مادر لنارا و سان ها از بین رفتن. . لنارا شب ها خواب نداشت و همش سرکار بود. . هه این و اون وو بعد فهمیدن موضوع فقط گریه کردن ولی به لنارا هنوز چیزی نمیدونست. . هه این : ا... ا.. ال.. الو . لنارا : سلام داداشی ، جان چی شده ؟؟ سریعتر بهم بگو باید برم سرکارم. . هه این : (نتونست گریش رو کنترل کنه). آجییی😭 لنارا😭 پرنسس من امروز باید بیای خونه😭 فهمیدی امروز باید بیای خونه باید. . لنارا : چی شده عشقم. . هه این : یک ساعت دیگه میبینمت و گوشی رو قطع کرد. . لنارا : الو الو الو. . لنارا تصمیم گرفت که برگرده خونه و یکم مرخصی بگیره. . (لنارا به شدت به خونوادش وابسته بود.)
پارت های جدید💚✨ پارت های بعد پنجشنبه هفته بعد 🎀🍓 لف؟؟ نه دیگه😡 دیدن و خوندن بدون عضویت حراممم✨🫀
دارم زحمت میکشم دلیل لف دادن هارو درک‌نمیکنم یکم شعور داشته باشین.
22:22
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
96.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داشتم آسمان رو نگاه میکردم که یهو شمارو دیدمممم و ذوق مرگ شدم🫀😍✨🫂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨ ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀 ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 19🫀 ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• در کره جنگ شد و خیلی از فرمانده ها از
پارت جدید رو نوشتم براتون میگذارم😍🤍 میدونم شماهم مث خودم خیلی ذوق دارید ولی من سر نوشتن این رمان مردم🤦‍♀