🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨
ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀
ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 10🫀
~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
یکم بعد رنگ چشای لنارا عوض شد.
رنگ چشمش از آبی و بنفش به رنگ بنفش و عسلی تغییر کرد و گریه کرد.
.
مامان لنارا : هااا ، رنگ چشمش عوض شد؟؟؟
.
( اون وو و سان ها همیشه مشغول بازی )
.
(جی هو کنار لنارا دراز کشیده.)
.
هه این : میدونستم خوشگله ولی نه تا این حد. حسودیم شد.
.
جی هو : فک کنم وقتی ناراحت میشه چشاش این رنگی میشه.
.
(کار های روزمره)
.
موقعیت :
نزدیک غروبه.
مامان تو رخت خوابه.
بابا داره تلویزیون میبینه.
هه این و جی هو سرشون تو گوشیه.
سان ها خوابیده.
اون وو دراز کشیده و با اسباب بازی هاش بازی میکنه.
لنارا رو هوا رو نگاه میکنه و میخنده.
.
(تلفن خونه زنگ میخوره)
.
(هه این میدوعه تا گوشی رو جواب بده)
.
هه این : الو
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨
ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀
ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 11🫀
~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
عموی لنارا: سلام هه این، خوبی عمو جون.
.
هه این : سلام عموجون ، خداروشکر.
.
عموی لنارا : عمو بابات هست؟؟
.
هه این : آره.
الان صداش میکنم.
.
عموی لنارا : باشه ، منتظرم.
.
هه این : بابا...
بابا.
بیا عمو کارت داره.
.
(بابای لنارا میره و گوشی رو جواب میده.)
.
بابا ی لنارا : سلام داداش.
.
[توجه : اوپا و هیونگ نیم در زبان کره ای به معنای برادر بزرگتر است.]
.
عموی لنارا : سلام .
خوبید؟؟
.
بابای لنارا : شما خوب باشید ماهم خوبیم.
.
عموی لنارا : مرسی . میگم امروز خونه اید ما بیایم کوچولوتون رو ببینیم.
.
بابای لنارا : یه لحظه گوشی.
خانم امروز مهمون بیاد؟
.
مامان لنارا : آره بگو بیان اشکال نداره.
.
بابای لنارا : بله بفرمایید.
.
عموی لنارا : ممنون ، پس ما تا یکی ،دوساعت دیگه میایم.
.
بابای لنارا : باشه . خدانگهدار.
.
عموی لنارا : خدانگهدار.
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨
ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀
ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 12🫀
~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
موقعیت :
غروب.
.
هه این داد زد : وای.
مامان، بابا،
آبجی ...
رنگ چشمای آبجی...
رنگ چشمای آبجی دوباره عوض شده...
ر
ر
رن
رنگ
چشاش
کَ
کَ
کَ
کهکشانی شده.
.
مامان لنارا : چی؟ کهکشانی؟ چطور ممکنه چشم یه آدم همش تغییر رنگ بده؟
.
بابای لنارا : شاید حال بچه خوب نیست ، میخواید بریم پیش دکتر ؟
.
مامان لنارا : نه حالا ولش کن. انشاالله یکم بزرگتر بشه خودمون میفهمیم.
.
یکم گذشت و بابا گفت.
.
بابای لنارا: رنگ چشم های لنارا ، سبز شده.
.
(عموی لنارا و خونوادش ، اومدن و رفتن.)
.
موقعیت :
ساعت 00:00 .
مامان کنار لنارا دراز کشیده.
لنارا خوابیده بود ولی به محض اینکه ساعت 00:00 شد سریع چشاشو وا کردو...
سان ها و اون وو خوابن.
جی هو کنار هه این نشسته .
هه این منتظر تا ببینه لنارا بیدار میشه یانه.
بابا تو آشپز خونست.
.
جی هو : داداشی رنگ چشمای آجی رو ببین.
.
هه این : عه مامان رنگ چشم های آجی کهکشانی و رنگارنگ شده ،ببین خیلی خوشگله.
.
مامان لنارا: واووو چقد خوشگله.
.
بابای لنارا : چی میگید منم میخوام ببینم.
.
ساعت 00:00 تموم شد و رنگ چشم های لنارا دوباره سبز شد.
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨
ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀
ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 13🫀
~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
موقعیت :
5 سال بعد.
لنارا استعداد عجیبی داره.
ماه بهمن.
هه این : ۱۴ سالش شده.
جی هو : ۱۲ سالش شده.
اون وو : ۱۱ سالش شده.
سان ها : ۹ سالش شده.
لنارا : ۵ سالش شده.
.
(همچی عادیه)
مدرسه های جی هو و سان ها و اون وو و هه این همه کنار همه.
جی هو و سان ها و اون وو تویه مدرسه ان.
پسرا به شدت رو آبحیشون غیرت دارن.
.
موقعیت :
۲۶ بهمن ،روز تولد جی هو ( حامیم) .
.
همچی عادیه و قراره خونواده برای جی هو تولد بگیرن ولی...
.
یهو یکی میاد تو خونه و لنارا و جی هو رو میبره.
.
بابا و مامان هم هیچکاری نکردن.
.
لنارا به داداشا و داداشا به لنارا به شدت وابسته بودن.
.
هه این افتاد رو زمین و گریه کرد .
سان ها و اون وو هم داد میزدن و گریه میکردن.
.
چشمای لنارا و جی هو رو بستن و محکم نگهشون داشتن و روی صندلی عقب نشوندنشون.
.
لنارا خیلی ضعیف بود و نمیتونست تحمل کنه و آروم گریه میکرد چون دستاش رو خیلی محکم بسته بودن و دردش گرفته بود و ترسیده بود و با گریه میگفت.
.
لنارا : داداشی ، داداشی ، تو کنارمی دیگه. حواست بهم هست دیگه.
.
جی هو از لنارا گناهیش میومد و برای گریه هاش ، گریه میکرد و داد میزد...
.
جی هو : شما ها کی هستید ؟
دارین مارو کجا میبرین؟
شما خودتون دختر ندارین؟
این بچه خیلی ضعیفه.
با چه دلی اینجوری بستیدش.
بیاید منو زجر بدید چرا اونو اذیت میکنید.
واقعا شماها دل ندارید.😭
از فردا تا یک بهمن دیگه کلا شاید نتونم پارت بدم چون امتحانا شروع شده ولی شایدم پنجشنبه یا جمعه ها دوتا پارت بدم 🤍✨
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨ ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀 ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 13🫀 ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• موقعیت : 5 سال بعد. لنارا استعداد عجی
بابت تاخیر عذر خواهم .
نت نداشتم🤦♀
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨
ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀
ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 14🫀
~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
یکی با صدای ترسناک داد زد : خفه شو .
.
جی هو : نمیخوام ، خودت خفه شو ، دارم از خواهرم دفاع میکنم😭
.
باز دوباره اون گفت : خفه نمیشی هااا و خواست جی هو رو بزنه.
.
لنارا با گریه داد زد : تروخدا نزنش تروخدا. چطور جرات میکنی به داداشی من دست بزنی، تا وقتی من خواهرشم نمیگذارم.
داداشی تروخدا هیچی نگو تروخدا داداشی ،به من فکر کن داداشی.😭
.
جی هو : هرجوری بود ، دست لنارا رو گرفت تا گمش نکنه.
.
ماشین وایساد و بچه هارو پرت کردن بیرون ولی جی هو سفت لنارا رو گرفته بود. بردنشون داخل و چشم هاو دستاشون رو باز کردن.
لنارا هنوز داشت گریه میکرد.
جی هو فقط سریع لنارا رو بغل کرد و گفت من اینجام.
یکم گذشت .
بچه هارو انداخته بودن تو یه اتاق تاریک که اگه آدم بزرگ میرفت توش صددرصد میمرد ولی خداروشکر لنارا هنوز تو بغل داداشش بود و یکم آروم شده بود.
.
جی هو : آجی قشنگم ، قربونت برم ، من اینجام هااا، ما زود میریم خونه پیش مامان و بابا ، هه این ، اون وو ، سان ها.
اگه بفهمن گریه کردی ناراحت میشن ها ، تو که نمیخوای ناراحت بشن ، میخوای؟؟
.
یهو یکی دررو باز کرد و جی هو رو به سختی از لنارا جدا کردو برد، جی هو داد میزد و با گریه میگفت ...
.
جی هو : لنارا . لنارا.
بخدا اون میترسه اونجا. تروخدا ازم جداش نکنید ، تروخدااا.
.
ولی بردنش و اون بچه ی بیچاره تو ی اون اتاق وحشتناک تنها شد.
.
شب شده بود و جی هو رو هنوز نیاورده بودن پیش لنارا و هنوز تنها بود و گریه میکرد، خب بچه ی ۵ ساله چی میفهمه.
.
اون شب تا صب نه مامان و بابا و سان ها و اون وو و هه این خوابیدن و نه جی هو و لنارا.
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨
ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀
ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 15🫀
~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
جی هو رو فرستاده بودن به ایران .
.
نصف شب اومدن و لنارا رو بردن و فرستادنش به تایلند.
.
یه خونواده تو ایران که بچه دار نمیشدن جی هو رو خریده بودن.
.
فردا شد و جی هو در کنار اون خونواده ی جدید راحت نبود و فقط دلش لنارا رو میخواست و گریه میکرد. صدای لنارا از همون اول اول اوججج آرامش بود ، یعنی هیچکس تابه حال صدایی به زیبایی صداش نداشت.
.
اسم مادر خونواده ی جدید جی هو ، مامان لیلا و اسم پدر ، بابا حمید بود.
.
لنارا هم تو تایلند یه خونواده خریده بودنش .
.
اسم مامان جدید لنارا لیسا و اسم پدرجدیدش مکث بود.
.
مامان و بابای اصلی لنارا هنوز تو شک بودن که چی شد.
.
هه این افتاده بود گوشه خونه و هیچی نمیخورد و فقط به یه جا خیره بود و گریه میکرد، خب آرزوش رو برده بودن.
.
سان ها و اون وو هم فقط گریه میکردن.
.
جی هو و لنارا هم هیچی نمیخوردن و گریه میکردن.
.
جی هو فک میکرد لنارا رو کشتن و مرده.
لنارا هم فک میکرد جی هو مرده.
کل خونواده ی لنارا هم فک میکردن که بچه ها مردن.
.
خیلی حال بدی داشتن ولی بعد چندوقت باور کردن که دیگه همو نمیبینن و حالشون یکم بهتر شد.
.
موقعیت :
2 سال گذشت.
جی هو فارسی یاد گرفته.
خونواده جدید ، چون معنی اسم جی هو ، به فارسی میشد حامی ، اسمش رو گذاشتن حامی .
.
لنارا در سن ۷ سالگی درس های ابتدایی رو همرو بلد بود و با این سنش قرار بود تابستان امتحان بده و بره دبیرستان، کسی نمیدونست چجوری.
لنارا هنوزم چشاش مثل بچگیاش بود و رنگش تغییر میکرد.