eitaa logo
مهجور
121 دنبال‌کننده
172 عکس
31 ویدیو
2 فایل
هو‌ النور وصل‌ِتو کجا و من‌ِمهجور کجا..... مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان اللهم لاتکلني إلی نفسي طرفة عین أبداً @maroozbahani تلگرام: https://t.me/maaahjor
مشاهده در ایتا
دانلود
من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه هر گوشه یکی مستی دستی زده بر دستی وان ساقی سرمستی با ساغر شاهانه ای لولی بربط زن تو مست تری یا من ای پیش تو چو مستی افسون من افسانه از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه چون کشتی بی لنگر کژ میشد و مژ میشد وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه گفتم که رفیقی کن با من که منت خویشم گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه گفتم : ز کجایی تو؟ تسخر زد و گفت ای جان نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه من بی دل و دستارم در خانه خمارم یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می زین وقف به هوشیاران مسپار یکی دانه @maahjor
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
هو خدایا خودت‌ را از ما مگیر ما جز تو کسی را نداریم و بدون تو خیلی بی پناهیم خییییلی @maahjor
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
مهجور
هوالشافی پر از فریادم سکوتم بغض دارد. گو فلسطین اشغالی‌ام چو صهیون نامروت، فتح کرده مرا. اندکی ا
هو الشافی تا می‌خواهم شروع کنم کاری را، شوق و نگرانی بهم گره خورده، رسوخ می‌کند در جانم. روانم بیم دارد از بدقلقی تنم. یلدای امسال، سه سال است افسارش دستِ من نیست. رام صاحب جدیدش شده. نمی‌دانم چه هیزم تری فروخته بودمش؟! یا او چه تخم دو زرده‌ای برایش گذاشت که قریب سی و هفت سال مصاحبت و یار غار بودنم را فروخت به ناز و کرشمه‌‌اش. اوایل سعی می‌کردم به رو نیاورم. حتی ککم هم نگزد! سخت بود ولی چاره چه بود؟! باید می‌بریدم با پنبه سرش را. با خودم گفتم بگذار بچرخد تا بچرخیم؟! کور خوانده که گمان شکستم و تصاحب مایملکم را دارد. خیال کرده بیدی‌ام که بلرزم با این رعشه‌ها. دست کم گرفته مرا که پشت گرمم به صاحب آفاق. شروع شد رزم با او که مدت‌ها پیش شبیخون زده بود. و از غفلتم برده بود کمال بهره را. زمانی هوشیار شدم که پاهایم را به تصرف درآورده و در سرم جولان می‌داد حسابی. حافظه‌ام هم گیج و مبهوت که بالأخره فرمان‌بر او باشند یا من؟! اراده کرده بود تحت امر خودش دربیاورد همه‌ام را. غلندر بود و قلدر و زور زیاد. تا شیرفهم شوم چه شده؟! بی‌مروت سربازانم را هم اغفال کرده بود برای هجوم بر من. سعی کردم نبازم خودم را. باید مسلّط می‌شدم بازی سه هیچ عقب را در نبرد تن به تن. چاره‌ای جزء تقابل نبود. از متخصّص و فوق تخصّصش کمک گرفتم. نشانم دادند راه را از چاه. هر سری تجهیزم می‌کردند که هر وقت حمله کرد این‌طور، تو نیز دفاع کن آن‌طور. تمسک جستم به تجهیز قوا برای جنگ سخت. اولین قدم بایکوت هر آنچه بود که باعث تجدید قوای او می‌شد. اخراج کردن هر چه قوی می‌کردش و بازی می‌کرد در زمینش. باید سبک می‌شدم از اعوان و انصارش. خط قرمز کشیدم دور هر چه باعث تقویتش و تضعیفم می‌شد. قدم بعدی نادیده گرفتن و سانسور کردنش شد. خیلی حرصی می‌شد که نمی‌بینمش. مدام تغلّا می‌کرد برای به چشم آمدن. هر سری از دری نو ورود می‌کرد. یورش پشت یورش! گویی صرفاً برای عملیات چریکی تربیت شده. به تمام نقاط اصلی‌ام هجوم آورد. و من مدام درحال دفاع که مبادا سقوط کند نقاط استراتژیکم. گاه غلبه می‌کردم ولی باز از جای دیگر پاتک می‌زد! به نظر در نقاط امنیتیم جاسوس دارد. تا از نقطه‌ای غفلت کنم از همان‌جا نفوذ می‌کند. اوایل از پشت خنجر می‌زد، اما دیگر دستش رو شده برایم. به هیچ وجه پشت نمی‌کنم به او. گذاشتمش جلوی چشمم. درست در تیررسم. اما نفهمیدم چطور برای خودش هم‌پیمان پیدا کرد. حالا از طریق هم‌پیمانش حمله می‌کند. و اینک گنگم که جنگ نیابتی از طرف خود نامردش است یا هم‌پیمانش کاسه داغ‌تر از آش شده و حالا او ول‌کن معامله نیست؟! یورشی چندجانبه، از طرف چند اهریمن! تنم ضعیف شده. سربازانم روزهاست استراحت نکرده‌اند، و نتوانسته‌اند تجدید قوا کنند. نبرد در چند خط مرزی و تهاجم چندسویه کمرشکن است. خیلی از مناطقم غصب شده‌اند. مقاومت ادامه دارد تا مبادا پایتخت سقوط کند. در گوش سربازانم از معجزه می‌گویم. از خالق کن فیکون. از نتیجه دادن استقامت و پیروزی ایمان بر تصرف و اشغال. نباید یادشان برود اینجا ملک من است. ملک ماست. باهم شکستش می‌دهیم. حتی اگر همه‌ام را تصرف کرده باشد. خواهد فهمید دوران بزن درو تمام شده. ایمان معجزه می‌کند. توکل بر صاحب کن فیکون دوا و درمانست. @maahjor
هو الرزاق چشم ما در پی خوبان جهان خواهد بود. تا جهان باقی و آیین محبت باقی است. شما نیز دعوتید. @maahjor
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
هو أبقیٰ از حال و احوالم پرسید. گفتم: « بهترم. اگر این استرس خونه پیدا کردن بزاره.» همان‌طور که داشت معاینه می‌کرد و وضعیت جسمی‌ام را بررسی، گفت: « استرس چی؟ مگه خونه آخرته که انقدر حرص‌شو می‌خوری. یه چیزی میشه دیگه. فکر خودت باش. » این روزها یک پایم تو املاک، یک دستم تو دیواره. آگهی اجاره نیست که ندیده باشم. حکایت این روزهایم گشتن و نیافتن است. نمی‌دانم من سخت‌گیرتر شده‌ام یا زمانه خیلی تنگ گرفته. همه ناراحتی‌ام اینست که شب و روزم شده پیدا کردن خانه‌ی عاریتی دنیا. آن‌هم به سختی. کاش دغدغه خانه‌ی دنیا نبود تا با خیال راحت پی خانه‌ی آخرت می‌دویدم. دریغ که دست خالی و بی‌نصیبم از هر دو. خرم آنکس که در این محنت‌گاه خاطری را سبب تسکین است. @maahjor
9.96M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📝 فاطمه با نوای محمد حسین پویانفر به قلمِ جواد فاطمی مقدم ـــــــــــــــــــــــ @maahjor
مهجور
هوالشافی سه ساله شدی. ناخواسته‌ گذاشته شدی در دامنم. قبولت کردم. امیدوار بودم به تربیت و اصلاحت. اسمت را نمی‌دانستم. تن دادم به اسمی که دیگران صدایت کردند. اما می‌دانستم اسمت هر چه باشد، ملحق به منی. سنجاق شده‌ای به من. چرا به این فکر نکردم خودم برایت اسم بگذارم! یلدا چطور است؟! تو آن شب متولد شدی. سه سال پیش را می‌گویم. از آن شبِ یلدا شناسنامه‌دار شدی. نگفتی یلدا چطور است؟ اسمت به رسمت می‌آید. یلدای تاریک و طولانی هم که باشی بالأخره تمام می‌شوی. سپیده‌دم، اتمام طول و درازی‌ات را نوید می‌دهد. خوب یلدا جان! فاش کن چرا کمر به نابودی‌ام بستی. تو که هر ساز زدی، رقصیدم؟! عزیزم دیگر چه می‌خواهی؟! می‌دانم دلخوری از تولد ناخواسته‌ات! از اینکه منتظرت نبودم. برایت شوق نداشتم. اصلاً از آمدنت شوکه شدم. امّا باور کن منم بی‌تقصیرم! به شوق و اختیار دامن از کف ندادم که بگویی دندت نرم بکش جورش را! شاید سر بی مبالاتی‌ام و بوالهوسی روزگار بی‌مروت متولد شدی! نمی‌دانم چندروز، چندماه، چندسال درونم رشد کردی و قد کشیدی؟! البته اواخر قبل متولد شدنت، لگدهایت را حس می‌کردم. سقلمه زدن و هشدارت که من هستم. وجود دارم. چرا باورت نکردم و نمی‌خواستم قبولت کنم؟! شاید چون به میل و اختیارم درونم به ودیعه گذاشته نشدی. هراس داشتم از باورت، قبول کردنت، پذیرفتنت! تو اما اصرار داشتی بر وجود. یک‌هو و بی‌محابه به دنیایم آمدی. و مُهرت خورد بر پیشانی‌ام. دیگر نمی‌شد از زیر بار مسئولیتت شانه خالی کنم. بیا قبول کنیم ما هر دو مقصریم. و کوتاهی کردیم. درست است که من تو را قبول نمی‌کردم و با هر ضرب و زوری می‌خواستم شانه خالی کنم از بودنت. اما تو هم کم نگذاشتی در اذیت و آزارم. از در راندمت از پنجره آمدی! از پنجره کیشت کردم از سقف آویزان شدی. با سماجت چسبیدی بهم و شدی جزئی از من. با این‌حال بیا آشتی کنیم یلدا. همزیستی مسالمت‌آمیز. من تو را به رسمیت بشناسم. تو هم هوای مرا داشته باش. راستی تولدت مبارک یلدای من. با من هزار نوبت اگر دشمنی کنی ای دوست همچنان دل من مهربان توست @maahjor
هو أبقی پرسید: « دلت برای اینجا تنگ نمیشه؟ » لب‌هایم ترجیح داد به جای حرکت کردن، آرام کنار هم قرار بگیرد. و انحنای ملایمش به سمت چشمان خسته‌ام، حکایت کرد که؛ عادت دارم. عادت به دل‌کندن. وابسته نبودن. عادت به گذشتن از عادت‌ها. اسباب‌کشی، تمرین است. تمرینِ گذشتن از هرچه به آن اُنس و الفت داری. نباید به هیچ خانه، کوچه، محله و .... دل ببندی. سر موعد که بشود، باید بگذاری و بروی. با تمام تعلقات آن مکان خداحافظی کنی و آماده سلام کردن به مکان دیگر شوی. و تمرینِ کوچ کردن است. در کوچ حواست هست هرچه مازاد باشد، محکوم است به عدم همراهی. ضروریات ماندنی‌اند. مستأجر باید همیشه سبک سنگین کند که هرچه واقعا ضرورت است برایش انرژی و وقت و سرمایه بگذارد. باید حواسش باشد، هیچ دوام و ثباتی نیست. تغییر و دگرگونی جزء لاینفک یک زندگی استیجاری است. @maahjor