هو المنتقم
من مادرم. یک مادر مسلمان.
من امروز شرمگینم از ضعف ایمانم.
خجالتزدهام از مادری که به تن بیجان طفل شیرخوارش التماس میکند بیدار شود و بار دیگر شیر بخورد.
شرمگینم از پدری که برای نوزاد عروسکشدهاش لالایی میخواند.
من شرمگینم. از خودم، از ضعیف بودنم، حتی از مسلمان بودنم.
و گویا که هرگز مسلمان نبودهام.
من این روزها دارم مسلمان میشوم. ایمان میآورم به خدای کودک فلسطینی که شهادتین میخواند کنار گوش برادر دم مرگش.
من این روزها صلابت یاسرها و سمیهها را از قاب دوربینها میبینم.
کسانی که از جان مایه میگذارند برای اسلامشان، و برای هویت معنویشان. مقاومت میکنند ولی هرگز تسلیم اهریمن نمیشوند!
من از خودم، انسانبودنم، مسلمان بودنم شرمگینم.
از این بودنهای بیوجود
از این هویت تهی از معنا
از ادعا بیعمل
از فقط حرف، شعار، رجز شرمگینم.
برای نبودنم در جایی که باید
برای عدم تاثیرم در جایی که بایست
برای منفعل بودنم
هیچ بودنم شرمگینم.
شرمگینم برای جای امنی که امن نیست.
سازمان مللی که بین المللی نیست.
حقوق بشری که انسانی نیست.
آزادی که آزادگی نیست.
و انسانی که معلوم نیست هویتش چه شده است؟!
معنای انسانیت عوض شده.
انسان از معنا تهی شده.
دوباره باید معنا جعل شود برای هویتهای دوباره.
برای مترسکهای سرجالیز
برای عروسکهای خیمه شببازی
برای ریزندگان اشک تمساح
برای مجسمه انسانیت
انسانیت استحاله شده.
من از بودن در دنیای تناقضات و نامعادلات بیزارم، شرمگینم.
#اِلٰهیٖعَظُمَالْبَلٰاءُ
#بِأَيِّذَنْبٍقُتِلَت
#بیمارستانالمعمدانیغزه
@maahjor
هو الحلیم
نمیدانم از چه زمانی سورچهارشنبه آخر سال، گره خورد به ترقه و نارنجک و هر چی سر و صدایش بیشتر بهتر.
لابد ذائقهی بعضی با هرچه صدا مهیبتر، کیفش بیشتر همخوان است.
میدانم بخاطر جشن و پایکوبی خوشحالاند. و صداها مشقی است اگرچه هولناک. و کسی در خطر نیست. و خانهای آوار نمیشود. و طفلی بیجان. و مادری سوگوار.
میدانم ترقه یا نارنجک یا هرچه را که زدند، بعد از صدایش سرخوش میشوند و کیفشان کوک که « چقدر خفن بود و عجب صدایی داشت. »
میدانم که فوقش تا یکی دو ساعت دیگر، صداها میخوابد و زندگی روال همیشگیاش را در آرامش پی میگیرد.
سفره شام پهن میشود، از خستگی جشن چهارشنبهسوری، شاید بیشتر از همیشه تقاضای خوراک کنند، البته اگر تنقلات شب جشن جایی برای گرسنگی گذاشته باشد.
میدانم و خدا را شاکرم که همهی صداها از نارنجکهای مشقی بیخطر است، که فقط صداست، ولی ضربان قلبم نمیفهمد. در هول و ولاست. بیتاب جشن و خوشحالی پرسر و صدا و پرشور نوجوانهای شهرم است که مبادا یکی از همین الکیها، مشقیها، از سر سهلانگاری بشود واقعی. و خوشی و جشن خانوادهای مبدل شود به غم و مصیبت.
دعا میکنم زودتر تمام شود صداهای الکی مهیب بیخطر و شاید چند ابسیلون پرخطر.
کاش فرزندان شهرم زودتر به خانه روند، سیر شوند از طعم غذا و مهر مادر و با خیال آسوده بخوابند در بستر گرم برای شروع فردای روشن.
کاش همهی فشنگها، نارنجکها، بمبها مشقی بود، فقط صدایی بود برای جشن و خوشحالی هرچند مهیب.
کاش سرخی آتش وجه تسمیه تمام سورهای آتشبازی بود نه سرخی خون.
کاش جشن و پایکوبی بعضی با سرخی خون و آوار و بیجان شدن و ..... همخوان نبود.
کاش ذائقهی بعضی با هرچه جنایت هولناکتر، کیفش بیشتر همخوان نبود.
#اِلٰهیٖعَظُمَالْبَلٰاءِ
#بِأَيِّذَنْبٍقُتِلَت
#فلسطین
@maahjor
مهجور 🏴
هو المنتقم من مادرم. یک مادر مسلمان. من امروز شرمگینم از ضعف ایمانم. خجالتزدهام از مادری که به
ما را به سختجانی خود این گمان نبود....
#اِلٰهیٖعَظُمَالْبَلٰاءُ
هُوَ المُنتَقِمُ
پیش چشم خواهرش ....
هر عاشورا به اینجای روضهی گودال که رسیدیم، دلمان میخواست از غصه بمیریم و بقیه روضه را نشنویم....
دلمان میخواست هرچه فریاد داریم سر روضهخوان بکشیم که سنگدل، دیگر بس است، نگو، ادامه نده، طاقتش را نداریم...
نگو برادری را جلوی چشمان حیرتزده خواهرش، شهید کردند....
تصور اینکه خواهری خودش را بالای گودال رسانده اما دیر رسیده، کاری از دستش برنیامده و با چشمانش همهی ماجرا را دیده، دیوانه میکردمان.
تصور استیصال و اضطرار خواهری که برادرش جلوی چشمهایش.......
به یقین او هم همانجا جانش تمام شده، رمقش چیده شده، فقط کالبدی از تنِ مضطرش مانده...
و حالا باز روضهی جلوی چشمهای....
مرد باشی در آن استیصال و اضطرار حتما جان دادهای، شهادت بعدش لابد تیر خلاص بوده....
و جلوی چشم همهی ما....
و ما چرا مضطر نمیشویم؟! جان نمیدهیم....
چرا به استیصال نمیرسیم و دست بدعا برنمیداریم که خدایا برسان چارهی مضطرین را، و فریادرس مظلومین را....
آه از آه مظلوم بیپناه نفسبریده......
آه از نگاهها و چشمهایی که مضطر یاریاند.....
آه از استیصال و اضطرار...
آه از ما که بیغیرتیم...
#اِلٰهیٖعَظُمَالْبَلٰاءُ
#أمّنيُجيبُالمُضطَرَّإذادَعَاهُوَيَکشِفُالسُّوء
#بِعِزَّتِكَياعِزَّالمُسْلِمِينَعَجِّللِوَلیکَالْفَرَجَ.
#غزه
@maahjor
هو المنتقم
روزنگار جنگ:«هَل مِن ناصر یَنصُرُنی...؟» ما هرگز در قساوت دشمنی که میدانستیم هیچ انسانیت و تعهدی به مرامِ نبرد و جنگ در وجودش نیست، شکی نداشتهایم چرا که سالهاست شاهد جنایتهایش در آن سرزمین مقدس به تاراج رفته بودهایم و حالا بهعینه در موطن خود لمسش میکردیم. وقتی گمانهزنیها از طولانی شدن جنگ میگفتند و احتمال به درازا کشیدنش مثلاً حدود دو سال و سخت شدن شرایط، مدام پس ذهنمان سمت مردمان همکیشمان در سرزمین اشغالی پرت میشد و شجاعت، سلحشوری، ایمان و توحید این موحدان باتقوا در صف اول نبرد با اهریمن شیطانصفت مقابل چشممان میآمد. هرگاه دلمان میلرزید و اضطراب در تمام شریانهای وجودمان جاری میشد، زنان و کودکان غزه را ترسیم میکردیم و پایداری و ایستادگی چندسالهشان در جبههٔ حق علیه باطل آینهای پیش رویمان میشد. حالا نوبت ما و عزیزان و همکیشان و همشهریها و هموطنانمان بود. حالا ما به بوتهٔ آزمایش درآمده بودیم که صبر و مقاومت و ادعاهایمان محک بخورد! اما وقتی جنگ معلق ماند و آتش روییناش به دوازده روز ختم شد، (اگرچه در عمق و لایهٔ زیرین خاکسترش روشن هست و منتظر شعله کشیدن) دریافتیم واقعیت اینست بخشی از آنچه مدتهاست برادران و خواهران ما در غزه تحمل میکنند فرسنگها با آنچه ما در دوازده روز جنگ دیدیم و لمس کردیم، فاصله دارد. ویرانیهای گسترده، بیپناهی، مظلومیت، گرسنگی، تشنگی و هر آنچه از درد و رنج و غم که به سر این مظلومان تاریخ معاصر آمده و جوری به درازا کشیده که دیگر رمقی برایشان نمانده. بهویژه که راههای ارتباطی برای کمکرسانی و امداد محدود شده و افسوس که ما مسلمانان نظارهگریم که چطور اسرائیل جان أهالی رو به زوال غزه را در کنار گلوله و تفنگ با گرسنگی و قحطی میگیرد! چشمهامان میبیند و گوشهامان میشنود «هَل مِن ناصر یَنصُرُنی...؟» اما لابد دلهامان باور ندارد که منفعل و مسکوت ماندهایم. #اِلٰهیٖعَظُمَالْبَلٰاءُ #أمّنيُجيبُالمُضطَرَّإذادَعَاهُوَيَکشِفُالسُّوء #بِعِزَّتِكَياعِزَّالمُسْلِمِينَعَجِّللِوَلیکَالْفَرَجَ. #غزه @maahjor
هدایت شده از مهجور 🏴
هُوَ المُنتَقِمُ
پیش چشم خواهرش ....
هر عاشورا به اینجای روضهی گودال که رسیدیم، دلمان میخواست از غصه بمیریم و بقیه روضه را نشنویم....
دلمان میخواست هرچه فریاد داریم سر روضهخوان بکشیم که سنگدل، دیگر بس است، نگو، ادامه نده، طاقتش را نداریم...
نگو برادری را جلوی چشمان حیرتزده خواهرش، شهید کردند....
تصور اینکه خواهری خودش را بالای گودال رسانده اما دیر رسیده، کاری از دستش برنیامده و با چشمانش همهی ماجرا را دیده، دیوانه میکردمان.
تصور استیصال و اضطرار خواهری که برادرش جلوی چشمهایش.......
به یقین او هم همانجا جانش تمام شده، رمقش چیده شده، فقط کالبدی از تنِ مضطرش مانده...
و حالا باز روضهی جلوی چشمهای....
مرد باشی در آن استیصال و اضطرار حتما جان دادهای، شهادت بعدش لابد تیر خلاص بوده....
و جلوی چشم همهی ما....
و ما چرا مضطر نمیشویم؟! جان نمیدهیم....
چرا به استیصال نمیرسیم و دست بدعا برنمیداریم که خدایا برسان چارهی مضطرین را، و فریادرس مظلومین را....
آه از آه مظلوم بیپناه نفسبریده......
آه از نگاهها و چشمهایی که مضطر یاریاند.....
آه از استیصال و اضطرار...
آه از ما که بیغیرتیم...
#اِلٰهیٖعَظُمَالْبَلٰاءُ
#أمّنيُجيبُالمُضطَرَّإذادَعَاهُوَيَکشِفُالسُّوء
#بِعِزَّتِكَياعِزَّالمُسْلِمِينَعَجِّللِوَلیکَالْفَرَجَ.
#غزه
@maahjor
هو المحصیمیگفت: مدتیه دست و بالمون خیلی خالیه. شوهرم یک سال و خردهای میشه بیکاره. تا دلتون هم بخواد وام و قسط و قرض و اجاره خونه داریم. جوری که گاهی مجبور شدم از وسایل خونه بفروشم.
گفتم: خدا کمکتون کنه. خیلی شرایط سختیه. اما ببخشید میپرسم چرا بهجای وسایل خونه، طلایی سکهای چیزی نفروختید!گفت: وضعیت زندگی ما هیچ وقت به سکه و طلا خریدن اونجوری که فکر کنی نرسید. اما قبل از وسایل خونه، گوشوارهٔ گوش خودم و دخترم و البته انگشتر نشون و حلقهم رو فروختم. حالا اینا مهم نیست میدونی دردم چیه؟!
گفتم: نه راستش، چه دردی بیشتر از این وضع خوب. خدا کمکتون کنه انشاءالله و گشایشی کنه براتون.گفت: دردم اینه کاری ازم برنمیاد برای غزه! به بیعرضگیم فکر میکنم حالم از خودم بهم میخوره! دارم آتیش میگیرم که انقدر بدبختم الان که باید دست خدا باشم، دستهام رو از نداری قایم کردم.
گفتم: ای خانم، کی از شما توقع داره با این شرایطتون! خیلی هنر کنین شکم بچههای قد و نیمقد خودتون رو سیر کنین. خدا خودش آگاهه که از دست شما کاری ساخته نیست.گفت: وقتی اونا پوست و استخوان شدن تو راه مقاومت. یعنی منم باید تا اون مرحله همراه جریان حق باشم. حداقل کاری که ازم برمیاد کمتر خوردنه. اما دیدم هنر نمیکنم ما که چند وقته کم شده خورد و خوراکمون. راستش دلم راضی نشد سر خودمو شیره بمالم. سر چرخوندم تو خونه دیدم هنوز یه گلدون و شکلاتخوری دکوری دارم. عکسش رو گرفتم گذاشتم دیوار بفروشم دعا کن هم زود فروش بره هم خوش قیمت که پولش رو کمک غزه کنم.
گفتم: خدا خیرتون بده، شما هم مجاهدی انشاءالله. فقط فکر کنم سر من بیکلاه مونده تو جریان مقاومت. برم یه فکری برای بیچارگی خودم کنم.#غزه #اِلٰهیٖعَظُمَالْبَلٰاءُ #أمّنيُجيبُالمُضطَرَّإذادَعَاهُوَيَکشِفُالسُّوء #بِعِزَّتِكَياعِزَّالمُسْلِمِينَعَجِّللِوَلیکَالْفَرَجَ. @maahjor