فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
یه مارو پله با چوب بستنی 😎
حتما درستش کنید کیف کنید
#بازی
@madaranee96☘
#بازیبازویتربیت
تانکبازی
🔹یک کاغذ📄 را از وسط تا میزنید تا به دو قسمت مساوی، تقسیم شود. هر کدام از دو طرف، منطقۀ یکی از افراد میشود.
🔸به قید قرعه، یکی از دو نفر، یکی از ادوات جنگی مثل تانک، کشتی 🚢و ... را در زمین خود میکِشد. علاوه بر ادوات جنگی، شکل آدم 👬را هم میتوان کشید.
🔰نفر دوم با نگاهی دقیق به مکان نقّاشی کشیده شده، با خودکار🖊، دایرۀ کوچکی را در منطقۀ خود کشیده، پُررنگ میکند. مکان کشیدن دایرۀ کوچک🔴، باید به گونه ای باشد که وقتی کاغذ را از همان خطّ وسط تا کردیم، رنگ دایره روی شکل کشیده شده بیفتد که در این صورت، طرف مقابل، میبازد و شخص پیروز، باید شکلی را در منطقۀ خود بکشد و حریفش با دایره ای آن را مورد اصابت قرار دهد؛ امّا اگر دایره روی شکل نیفتد، حریف باید یک شکل دیگر بکشد تا دوباره نشانهگیری🎯 انجام شود.
⚠️این بازی تا وقتی که منطقۀ یکی از دو طرف، جایی برای کشیدن نقّاشی✍ نداشته باشد، ادامه مییابد.
✅شکل دیگر این بازی، آن است که از همان ابتدا دو طرف به تعدادی توافقی در منطقۀ خودشان شکل های مختلف میکشند و بازی را شروع میکنند. کسی که ادوات و نفراتش زودتر مورد اصابت قرار میگیرد، بازنده😕است.
📚بازی، بازوی تربیت، صفحه ۸۶
#بازی_بازوی_تربیت
#من_دیگر_ما
@abbasivaladi
"مامان باید شاد باشه"
@madaranee96
اولوا الالباب_031.mp3
2.12M
🎧#تربیت_عقلانی
✅ باید در ادبیات تربیتی عبارت "نخبه ی فطری" رو اضافه کنیم.
🔴 نخبه ی فطری کسیه که فطرتش انقدر شکوفاست، انقدر عوامل شکوفایی فطرتش قویه که خیلی سریع بوسیله ی یه دعوت، دیدن یه آیه، ملاقات با یه حجت خدا و ... به اون آموزه ها و گرایش هایی که خدا در فطرتش قرار داده منتقل میشه.
✳️ نخبه ی فطری از سرمایه ی فطرت خودش یه سر و گردن بیشتر از دیگران استفاده میکنه.
محسن عباسی ولدی
@abbasivaladi
"مامان باید شاد باشه"
@madaranee96
افراط در شوخی،
علت بزرگی برای درگیریها و اختلافات شماست!
#عاشق_بمونیم
خانوم و آقای خونه❣
شوخیهای لطیف و بهجا
هم بر صمیمیتتون اضافه میکنه
و هم محیط خونه رو شاد نگه میداره!
اما شوخیهای ناپسند و تمسخرآمیز،
اختلاف برانگیز خواهد بود.
"مامان باید عاشق باشه"
@madaranee96
#من_دیگر_ما
✅ گزاره های تصویری
📌ویژگیهای گزارههای تصویری
4️⃣ انتقال مفهوم ارزشها و ضدّ ارزشها
ارزشگذاری اعمال در تربیت، بسیار اهمّیت دارد.
⚠️ ما باید بتوانیم میزان ارزش اعمال خوب و میزان ضدّ ارزش بودن کارهای بد را به خوبی به فرزندانمان منتقل کنیم.
فرزند ما باید بداند که استفاده از کلمۀ رکیک، چهقدر زشت است. او وقتی از کلمۀ زشت استفاده میکند، باید در درون خود بداند که چه اندازه کار بدی انجام داده است. وقتی هم که به مادرش کمک میکند، باید درک کند که این کار، چه اندازه کار خوبی است.
بدون درک زشتی و زیباییِ کارها، نمیتوان بچّهها را به انجام دادن کارهای خوب، دعوت کرد و از کارهای زشت، دور نمود.
❓سؤال اساسی این جاست که چگونه باید خوبی و بدی کارها را به بچّهها فهماند؟
✴️ در میان گزارههای تربیتی، این گزارههای تصویری است که به خوبی میتواند میزان زشتی و زیبایی و اهمّیت کارها را به بچّهها منتقل کند.
❌ متأسّفانه😔، برخی از پدران و مادران فکر میکنند با بیان جملههای دستوری میتوانند میزان زشتی و زیبایی کارها را به فرزند، منتقل کنند. از همین رو، در این زمینه از گزارههای دستوری، استفادۀ فراوانی میکنند.
📚من دیگر ما، کتاب اول، صفحه ۱۰۳
#من_دیگر_ما
#کتاب_اول
#مبانی_تربیت_دینی
@abbasivaladi
"مامان باید شاد باشه"
@madaranee96
#فرشتههایخونمون
اسامی ارسالی مامانا که با حرف ی شروع میشه:
سلام
اسم دختر و پسر با حرف« ی »
سلام
یلدا
یاسر
یاور
یادگار
یاس
یاسمن
یاسمین
یسنا
یدالله
یاسمینا
یاسین
یگانه
یحیی
یونس
یکتا
یونا
یزدان
یوسف
یاشار
یعقوب
پسر:
یاسر
یاسین
یاور
یونس
یحیی
دختر:
یاس
یاسی
یاسمن
یسنا
یکتا
یگانه
یلدا
یاسمن یاس یاسمین یلدا یحیی یونس یوسف یاسین
ی🤔
یحیی
یلدا
یاسر
یدالله
یاشار
یاور
یاسر
یسنا
یونس
یلدا.یگانه.یاور.یدالله.یارا.یاسر.یاشار.یسنا.یکتا.یوسف.یونس.یغما.یاسین.
و ارباب یونتابال
دختر💝
یگانه زهرا و .....
یارا
یسنا،یکتا،یلدا،یمینا،یامین،یاس،یاسمن
پسر
یدالله
یحیی
یوحنا ،یسارا
یعقوب و یوسف و یونس و یوشع
اسم پسر
یاسین
یاسر
یحیی
یوسف
یونس
اسم دختر
یاس
یاسمن
یگانه
یکتا
" مامان باید شاد باشه "
@madaranee96
#پیچوخمتربیت
✅ درس دهم : مراقبت های زمان بارداری
اهمییت آرامش در رشد صحیح جنین به چه مقدار می باشد؟
برای درمان خواب های آشفته در زمان بارداری چه اقداماتی را باید انجام داد ؟
چه اذکاری برای کسب آرامش در حوادث توصیه شده است؟
برای اضطراب های روزانه چه باید کرد ؟
#بارداری
🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸
👇🏻👇🏻👇🏻
10ـ مقدمه تربیت مراقبت های زمان بارداری.mp3
13.42M
مقدمه تربیت: مراقبتهای زمان بارداری
از مواردی مهم و بسی حیاتی در بحث خانه و خانواده، که قرآن کریم بر آن تاکید ویژهای دارد بحث آرامش است که میبایست در تمام رگهای خانواده و اهلش جاری باشد تا کلبهای را به کلبهی آرامش بدل کند...
یکی از نمونههای مهم که آرامش در آن از اهمیت فوق العاده برخوردار است، بحث آرامش در دوران بارداری است، که از اولین قدمها برای ساختُ یک خانوادهی آرام میباشد.
🔰 استاد محمد رضا رمزی اوحدی
"مامان باید شاد باشه"
@madaranee96
•~
#گلبول_قرمز 💕✨✨
داروۍدردمگرتویـے؛
دراوجبیمارۍخوشم❤️
💍🤍
"مامان باید عاشق باشه"
@madaranee96
#چجوری_کُفر_مامانو_در_بیاریم؟ ۱۰۲
(خاطرات یه بچه ی بیست ساله)
توی فرش،
یه چیزای خوشگل خوشگلی هست؛
پیداشون کن.
🤪🤪
"مامان باید شاد باشه"
@madaranee96
⛱ #شوخی
سوپ وایتکس!
😉 تو این روزای کرونایی، طریقه مصرف مواد ضدعفونی رو قبل از استفاده یاد بگیرید!
🤭 به شایعات هم توجه نکنید،
ممکنه کار دستتون بده!
"مامان باید شاد باشه"
@madaranee96
مداحی آنلاین - منجی موعود - استاد عالی.mp3
2.25M
منجی موعود
🎤حجت الاسلام عالی
#هیئت_مجازی_مادرانه 🌴🌴
@madaranee96
مداحی_آنلاین_با_همه_لحن_خوش_آواییم.mp3
1.48M
🍃با همه لحن خوش آواییم
🍃در به در کوچه تنهائیم
🌷لبیک یامهدی🌷
#اللهمعجللولیکالفرج
#هیئت_مجازی_مادرانه 🌴🌴
@madaranee96
متن دعای هفتم صحیفه سجادیه
دعا یادت نره مامان جون🤲🏻
"مامان باید شاد باشه"
@madaranee96
#قصه_های_خوب_برای_بچه_های_خوب
🐑 چکار میکنی فرفری جان؟
✍ نویسنده: ندبه محمدی
👇🏻👇🏻👇🏻
چه کار می کنی فرفری جان؟.mp3
3.4M
🎀 قصه های خاله حدیثه
#چکار_میکنی_فرفری_جان
🕰3:31 دقیقه
@yekiboodyekinabood
"مامان باید قصهگو باشه "
#دختر_شینا
قسمت بیست و سوم
خانم ها آرام آرام سوار اتوبوس شدند. ما هم نشستیم کنار شیشه. صمد دست خدیجه و معصومه را گرفته بود. بچه ها گریه می کردند و می خواستند با ما بیایند. اولین باری بود که آن ها را تنها می گذاشتم. بغض گلویم را گرفته بود. هر کاری می کردم گریه نکنم، نمی شد.
سرم را برگرداندم تا بچه ها گریه ام را نبینند. کمی بعد دیدم صمد و بچه ها آن طرف تر، روی پله ها ایستاده اند و برایم دست تکان می دهند. تند تند اشک هایم را پاک کردم و به رویشان خندیدم. اتوبوس که حرکت کرد، صمد را دیدم که دست بچه ها را گرفته و دنبال اتوبوس می دود.
همان طور که صمد می گفت، شد. زیارت حالم را از این رو به آن رو کرد. از صبح می رفتیم می نشستیم توی حرم. نماز قضا می خواندیم و به دعا و زیارت مشغول می شدیم. گاهی که از حرم بیرون می آمدیم تا برویم هتل، نیمه های راه پشیمان می شدیم. نمی توانستیم دل بکنیم. دوباره برمی گشتیم حرم.
یک روز همان طور که نشسته بودم و چشم دوخته بودم به ضریح، یک دفعه متوجه جمعیتی شدم که لااله الاالله گویان وارد حرم شدند. چند تابوت، آرام آرام روی دست های جمعیت جلو می آمد. مردم، گل و گلاب به طرف تابوت پرت می کردند. وقتی پرس وجو کردم، متوجه شدم این ها، شهدای مشهدی هستند که قرار است امروز تشییع شوند. نمی دانم چطور شد یاد صمد افتادم و اشک توی چشم هایم جمع شد. بچه ها را به مادرشوهرم سپردم و دویدم پشت سر تابوت ها. همه اش قیافه صمد جلوی چشمم می آمد، اما هر کاری می کردم، نمی توانستم برایش دعا کنم. حرفش یادم افتاد که گفته بود: «خدایا آدمم کن.» دلم نیامد بگویم خدایا آدمش کن. از نظر من، صمد هیچ اشکالی نداشت. آمدم و کناری ایستادم و به تابوت ها که روی دست مردم حرکت می کرد، نگاه کردم و غم عجیبی که آن صحنه داشت، دگرگونم کرد. همان جا ایستادم تا شهدا طوافشان تمام شد و رفتند. یک دفعه دیدم دور و بر ضریح خلوت شد. من که تا آن روز دستم به ضریح نرسیده بود، حالا خودم را در یک قدمی اش می دیدم. دست هایم را به ضریح قفل کردم و همان طور که اشک می ریختم، گفتم: «یا امام رضا! خودت می دانی در دلم چه می گذرد. زندگی ام را به تو می سپارم. خودت هر چه صلاح می دانی، جلوی پایم بگذار.» هر کاری کردم، توی دهانم نچرخید برای صمد دعا کنم. یک دفعه احساس کردم آرام شدم. انگار هیچ غصه ای نداشتم. جمعیت دور و برم زیاد شده بود و خانم ها بدجوری فشار می آوردند. به هر سختی بود خودم را از دست جمعیت خلاص کردم و بیرون آمدم. بوی عود و گلاب، حرم را پر کرده بود. آمدم و بچه ها را از مادرشوهرم گرفتم و از حرم بیرون آمدیم.
رفتیم بازار رضا. همین طور یک دفعه ای تصمیم گرفتیم همه خریدهایمان را بکنیم و سوغات ها را هم بخریم. با اینکه سمیه بغلم بود و اذیت می کرد؛ اما هر چه می خواستیم، خریدیم و آمدیم هتل.
روز سوم تازه از حرم برگشته بودیم، داشتیم ناهار می خوردیم که یکی از خانم هایی که مسئول کاروان بود، آمد کنار میزمان و گفت: «خانم محمدی! شما باید زودتر از ما برگردید همدان.»
هول برم داشت. سرم گیج رفت. خودم را باختم. فکرم رفت پیش صمد و بچه ها. پرسیدم: «چی شده؟! اتفاقی افتاده؟!»
زن که فهمید بدجوری حرف زده و مرا حسابی ترسانده، شروع کرد به معذرت خواهی. واقعاً شوکه شده بودم. به پِت پِت افتادم و پرسیدم: «مادرم طوری شده؟! بلایی سر بچه ها آمده؟! نکند شوهرم...»
زن دستم را گرفت و گفت: «نه خانم محمدی، طوری نشده. اتفاقاً حاج آقا خودشان تماس گرفتند. گفتند قرار است توی همین هفته مشرّف شوند مکه. خواستند شما زودتر برگردید تا ایشان کارهایشان را انجام دهند.»
زن از پارچ آبی که روی میز بود برایم آب ریخت. آب را که خوردم، کمی حالم جا آمد.
فردای آن روز با هواپیما برگشتیم تهران. توی فرودگاه یک پیکان صفر منتظرمان بود. آن وقت ها پیکان، جزو بهترین ماشین ها بود. با کلی عزت و احترام سوار ماشین شدیم و آمدیم همدان. سر کوچه که رسیدیم، دیدیم جلوی در آب و جارو شده. صمد جلوی در ایستاده بود. خدیجه و معصومه هم کنارش بودند. به استقبالمان آمد. ساک ها را از ماشین پایین آورد و بچه ها را گرفت. روی بالکن، فرش پهن کرده بود و حیاط را شسته بود. باغچه آب پاشی شده و بوی گل ها درآمده بود. سماوری گذاشته بود گوشه بالکن. برایمان چای ریخت و شیرینی و میوه آورد. بچه ها که از دیدنم ذوق زده شده بودند، توی بغلم نشستند. صمد بین من و مادرش نشست و در گوشم گفت: «می گویند زن بلاست. الهی هیچ خانه ای بی بلا نباشد.»
زودتر از آن چیزی که فکرش را می کردم، کارهایش درست شد و به مکه مشرّف شد. موقع رفتن ناله می کردم و اشک می ریختم و می گفتم: «بی انصاف! لااقل این یک جا مرا با خودت ببر.»
گفت: «غصه نخور. تو هم می روی. انگار قسمت ما نیست با هم باشیم.»
رفتن و آمدنش چهل روز طول کشید. تا آمد و مهمانی هایش را داد، ده روز هم گذشت. هر چه روزها می گذشت، بی تاب تر می شد. می گفت: «دیگر دارم دیوانه می شوم. پنجاه روز است از بچه ها خبر ندارم. نمی دانم در چه وضعیتی هستند. باید زودتر بروم.»
بالاخره رفت. می دانستم به این زودی ها نباید منتظرش باشم. هر چهل و پنج روز یک بار می آمد. یکی، دو روز پیش ما بود و برمی گشت. تابستان گذشت. پاییز هم آمد و رفت. زمستان سال ۱۳۶۴ بود. بار آخری که به مرخصی آمد، گفتم: «صمد! این بار دیگر باید باشی. به قول خودت این آخری است ها!»
قول داد. اما تا آن روز که ماه آخر بارداری ام بود، نیامده بود. شام بچه ها را که دادم، طفلی ها خوابیدند. اما نمی دانم چرا خوابم نمی برد. رفتم خانه همسایهمان، خانم دارابی. خیلی با هم عیاق بودیم، چون شوهر او هم در جبهه بود، راحت تر با هم رفت و آمد می کردیم. اغلب شب ها یا او خانه ما بود یا من به خانه آن ها می رفتم. اتفاقاً آن شب مهمان داشت و خواهرشوهرش پیشش بود. یک دفعه خانم دارابی گفت: «فکر کنم امشب بچه ات به دنیا می آید. حالت خوب است؟!»
گفتم: «خوبم. خبری نیست.»
گفت: «می خواهی با هم برویم بیمارستان؟!»
به خنده گفتم: «نه... این دفعه تا صمد نیاید، بچه دنیا نمی آید.»
ساعت دوازده بود که برگشتم خانه خودمان. با خودم گفتم: «نکند خانم دارابی راست بگوید و بچه امشب دنیا بیاید.»
به همین خاطر، همان نصف شبی خانه را تمیز کردم. لباس و وسایل بچه را آماده گذاشتم. بعد رفتم، بخوابم. اما مگر خوابم می برد. کمی توی جا غلت زدم که صدای در بلند شد. خوشحال شدم. گفتم حتماً صمد است. اما صمد کلید داشت. رفتم و در را باز کردم. خانم دارابی بود. گفت: «صدای آژیر آمبولانس شنیدم، فکر کردم دردت گرفته، دنبالت آمده اند.»
گفتم: «نه، فعلاً که خبری نیست.»
خانم دارابی گفت: «دلم شور می زند. امشب پیشت می مانم.»
هنوز نیم ساعتی نگذشته بود که حس کردم واقعاً درد دارد سراغم می آید. یک ساعت بعد، حالم بدتر شد. طوری که خانم دارابی رفت خواهرشوهرش را از خواب بیدار کرد، آورد پیش بچه ها گذاشت. ماشینی خبر کرد و مرا برد بیمارستان. همین که معاینه ام کردند، مرا فرستادند اتاق زایمان و یکی دو ساعت بعد بچه به دنیا آمد.
فردا صبح همسایه ها آمدند بیمارستان و آوردندم خانه. یکی اتاق را تمیز می کرد، یکی به بچه ها می رسید، یکی غذا می پخت و چند نفری هم مراقب خودم بودند.
#ادامه_دارد
"مامان باید شهید پرور باشه "
@madaranee96
#زندگیبهطعمعسل
هرکس که از آبروی خود بیمناک است،
از جدال بپرهیزد.
اقتباسی از حکمت ۳۶۲ نهج البلاغه
"مامان باید شاد باشه"
@madaranee96
خانومی🧕🏻
یادمون باشه که
آرزوها خودشون نمیان توی زندگیمون...
پا ندارن که بیان 😉
باید اول یاد بگیریم هدف درستی تعیین کنیم.
بعد برنامه ریزی واقع بینانه ای کنیم که این واسه هر کی متفاوته...
و آخر هم متعهد به انجام دادنش بشیم.
این وسط هم یک عالمه انگیزه و جزئیات قشنگ اضافه بکنیم که مسیر آسونتر بشه🤩
شبت بخیر و شادی🌙
"مامان باید شاد باشه"
@madaranee96