✨🍃♥️
شادم که با شکایت تلخی که داشتم
ِ در باغ عشق، دانه نفرت نکاشتم
بیگانگان اگرچه به من زخم میزنند
اما رفیق، از تو توقع نداشتم ...
نگذاشتی سری بگذارم به شانهات
ای کاش میگذشتی و سر میگذاشتم ...
شکر خدا که موجب خوشنامی من است
نامت که بر کتیبه قلبم نگاشتم
ای شعر تازه، اینهمه تکرار را ببخش !
بی روی دوست، ذوق چنانی نداشتم
#سجاد_سامانی
@mahruyan123456
🌙مَہ رویـــٰــان
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 #عبورزمانبیدارتمیکند #نویسنده_لیلافتحیپور #پارتسوم تازه متوجهی مردمی که اطرافمان ج
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
#عبورزمانبیدارتمیکند
#نویسنده_لیلافتحیپور
#پارتچهارم
مادر کنارم نشست و پرسید:
–حالا چطور شد تعقیبش کردی؟
–میدیدم همش با تلفن حرف میزنه و قرار میزاره. البته میدونم که قرار کاریه، ولی دلم نمیخواد همسر آیندم اینجوری بی قید باشه. رفت و آمدش تو همون موسسه کوفتی برام بسه، ظاهرش کمک به دخترای بدبخته ولی باطنش رو خدا میدونه.
–چی بگم پسرم. اینا میگن ما روشن فکریم دیگه، این کارامون یعنی پیشرفت کردیم.
–نه مامان. اینا گرد سوز فکرم نیستن چه برسه روشنش، من دوست ندارم زنم فکرش چراغونی باشه، نورش چشمم رو میزنه.
–خب پسرم، تو اول باید خانوادهی دختر رو بشناسی، تو که میگی اصلا نمیدونی خونش کجاست. فقط میدونی میره موسسه.
–میدونم اکثرا پیش خالش میمونه. پدر و مادرش فکر کنم اینجا نیستن. زیاد در موردشون حرف نمیزنه منم نمیپرسم.
علاقهام به پریناز تنها عاملی بود که همیشه باعث میشد دنبال سوال این جوابها نگردم. نکند خود من هم منورالفکر بودم.
مادر بلند شد و راهی را که آمده بود را برگشت و زمزمه وار گفت:
–مثلا روز جمعهایی کیک پختم به خوشی دور هم بخوریما.
یاد حرفهای پری ناز افتادم که گفت: من با اون پسره قرار کاری داشتم. روز جمعه چه قرار کاری میشه داشت.
مثل برادرم آدم مذهبی نبودم. ولی این آزادی که پری ناز حرفش را میزد هم نمیتوانستم قبول کنم. وقتی با دوستم رضا از مشکلم گفتم. نظرش این بود که باید از همین اول آخرها را بگویم. وگرنه بعد از ازدواج دیگر کاری نمیشود کرد. مثل خیلی از مردها باتلاق روبرویشان را چمنزار میدیدند ولی وقتی جلوتر رفتند زیر پایشان خالی شد و فرو رفتند. آنقدر درگیر نجات خودشان شدند که به هر ریسمانی چنگ زدند.
حرفهای رضا گاهی مرا میترساند. حتی گاهی از عشق هم میترسیدم.
یادم است یک روز که در اتاق کار با کامران و پری ناز در مورد مسائل کاری با هم حرف میزدیم. خانم ولدی برایمان شیرینی آورد و روی میز گذاشت.
کامران دستش را دراز کرد تا یکی بردارد.
پری ناز روی دستش زد و به شوخی گفت، خانم ها مقدم ترند.
در دلم آشوبی به پا شد و تیز نگاهش کردم. ولی او شیرینی را برداشت و با لذت خورد. شیرینی که آن روز خوردم نتوانست کامم را شیرین کند. وقتی به خودم آمدم نیمی از ظرف شیرینی را خورده بودم. وای که چقدر مزهی تلخی داشت.
امان از روزی که فشارت پایین باشد و کامت تلخ، دیگر با هیچ قندی فشارت بالا نمیآید.
از آن روز به خیلی چیزها حساسیت پیدا کردم. به خصوص به این جمله، " در محیط کار طبیعی است پیش میآید."
حساسیتم وقتی کهیر زد که ماجرای شرکت زدن و پچ پچ اطرافیان وادارم کرد دنبال درمان قطعی باشم. تا کی قرص هیدروکسیزین مصرف میکردم. باید کبدم پاکسازی میشد.
گاهی با خودم فکر میکنم چه فرقی بین من و حنیف است، چرا او اینقدر احساس خوشبختی دارد. حتی غم غربت، دوری و سختی کارش نتوانسته خوشبختیاش را از او بگیرد .
@mahruyan123456
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
#عبورزمانبیدارتمیکند
#نویسنده_لیلافتحیپور
#پارت5
چهار ماه از آن روزها گذشته بود.
همان روزها به شریکم گفتم اگر پری ناز پایش را در شرکت بگذارد من دیگر نیستم. باید سهمم را بدهد.
شریکم کامران علیرغم میل باطنیاش عذر پری ناز را خواست.
تقریبا همه در شرکت موضوع را فهمیده بودند. پری ناز از این موضوع بیشتر از قطع رابطهمان ناراحت بود.
ولی برای من دیگر هیچ چیز مهم نبود.
در این چهار ماه چند بار به طور تصادفی دیدمش. خبر داشتم که سفر چند هفتهایی به خارج از کشور داشته و دیگر حرف و سخنی از شرکت زدن و این حرفها در میان نیست.
گاهی به شرکت میآمد و به بهانهی این که با منشی کار دارد یا با او میخواهند جایی بروند میدیدمش. نگاهش دیگر جسارت نداشت. معلوم بود که از کارش پشیمان است و میخواهد باب آشتی را باز کند.
در این مدت کارمان رونق کمی داشت. حسابداری شرکت را کامران خودش به عهده گرفته بود. میگفت در هفته دو روز هم انجام بدهم به همهی حسابها میتوانم برسم.
این روزها مادر حرف ازدواج را کنار گوشم زمزمه میکرد. اصلا دلم نمیخواست در موردش فکر کنم و زیر بار نمیرفتم.
ولی مادر کوتاه نمیآمد و تمام سعیاش را میکرد که مرا مجاب کند. تا این که یک روز آمد و گفت که دختری را دیده و پسندیده و اصرار داشت که من هم ببینمش.
هر چقدر میگفتم نمیخواهم ازدواج کنم، قبول نمیکرد.
روی تَختم نشسته بودم و به حرفهایش فکر میکردم. اصلا شاید ازدواج باعث شود بِبُرم از هر چیزی که مرا به گذشته متصل میکرد.
با صدای تقهایی که به در خورد سرم را بلند کردم.
مادر وارد شد.
–میخوام به بیتا بگم شمارشون رو بگیره ها.
–حالا چرا اینقدر عجله داری مامان؟ فرصت بده یه کم فکر کنم.
مادر جلوتر آمد.
–در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست.
لبخند زدم.
–کی گفتم میخوام استخاره کنم. من فقط میخوام فکر کنم.
–پسرم همین دل دل کردن خودش یعنی کار خیر رو میخوای به عقب بندازی دیگه.
بعد بغض کرد.
–آخه تو چقدر سنگدلی، نمیخوای من آخر عمری بچهات رو ببینم؟ اون از برادرت که رفت تو غربت ازدواج کرد و دوری نصیبم شد. حالام که میگه قرار نیست هیچ وقت بچه دار بشن. اینم از تو که حرف گوش نمیدی و میخوای عذابم بدی.
با تردید پرسیدم.
–حنیفاینا نمیتونن بچهدار بشن؟
–دکترا اینطور گفتن.
پوفی کردم و سرم را در دستهایم گرفتم. –آخه چقدر میخوای منتظر اون پری ناز ورپریده باشی.
اون اصلا بیادم واسه تو زن بشو نیست. منم اصلا دلم نمیخواد اون عروسم بشه.
با چشمهای گرد شده نگاهش کردم.
–این چه حرفیه مادر من؟ کی گفته من منتظر اونم؟
–بغضش تبدیل به لبخند شد.
–میدونستم پسرم عاقل تر از این حرفهاست. پس دیگه قرار خواستگاری رو بزارم؟
–خواستگاری؟
سرش را به طرفین تکان داد.
–منظورم همون آشناییه.
سرم را پایین انداختم.
–نگرانم مامان.
مادر دستم را گرفت.
–خیالت تخت باشه، اصلا نگران نباش. خیلی خانواده خوبی هستن. از اون اصل و نصب دارا.
پوزخندی زدم.
–آخه مگه اصل و نصب واسه من زن میشه؟
–آخه تو که اونجا نبودی، خیلی دختر مودبی بود. بیتا هم تعریفش رو میکرد. اصلا یه چیزی میگم یه چیزی میشنوی.
–حالا شما کجا باهاشون آشنا شدید؟
–گفتم که گاهی روزا مادر دختره میاد پیاده روی. اینبار دخترشم باهاش امده بود.
بعد از پیاده روی برای استراحت با بیتا روی نیمکتهای آلاچیق نشسته بودیم که اونا هم امدن.
بیتا میگفت، خونشون تو کوچهی اوناست. میگفت دورادور باهاشون آشناست.
بلند شدم ایستادم.
–بیتا خانم چرا واسه پسر خودش نمیگیرتش؟
مادر چشم غرهایی رفت.
–پسر اون آدمه؟ خودش شصتا دوست دختر داره. نه کار درست و حسابی داره، نه حرف زدن بلده.
بعد با خودش زمزمه وار گفت: " معلوم نیست خرج این همه رفت و آمدهاش رو از کجا میاره؟"
بعد دستش را پشت آن یکی دستش کشید.
–همیشه خدارو شکر کردم که تو لنگهی اون نیستی. خدارو شکر هم کار درست و حسابی داری هم دنبال اونجور دخترای...
بعد صورتش را مچاله کرد و ادامه داد:
–چه میدونم، پولت رو خرج این دخترا نمیکنی.
–نگران پولای من نباش مامان جان. او دخترا خرج زیادی ندارن. سرو تهش یه آب میوه و کیک تو کافی شاپه.
–استغفرالله...
بلند شدم و به طرف در اتاق راه افتادم.
–من خیلی وقته مرض قند گرفتم. این کیک و شیرینیها زیادی حال آدم رو بد میکنه. منتها آدمها خودشون نمیفهمن. چون بهش میگن بیماری خاموش. وقتی میفهمن که دیگه کار از کار گذشته.
بلند شد و دنبالم آمد.
–حالا کی گفت تو برو این همه قند مصرف کن؟ من گفتم یدونه زن میخوام برات بگیرم نه بیشتر.
بعد هم خندید.
حرفی نزدم و او ادامه داد:
–تو کوتا بیا دل مادرت رو نشکن، مطمئن باش دور از جونت دیابت نمیگیری.
به چشمانش خیره شدم. چطور میگفتم فکر پریناز هنوز هم رهایم نکرده.
التماس را در نگاهش خواندم.
–باشه، هر کاری دلت میخواد بکن.
@mahruyan123456
#آیه
وَنَجَّيْنَا الَّذِينَ آمَنُوا وَكَانُوا يَتَّقُونَ
.
.
وكسانیكه ایمان آورده و همواره پرهیزكاریمیكردند،نجاتدادیم(۱۸)
.
.
🌼فصلت-18
@mahruyan123456
🍂🍂🍂🍂🍂🍂
وقتی حاجتت را به تاخیر
میاندازد، دارد چیز بزرگتری
به تو میدهد منتها تو حواست
به خواسته خودت هست
و متوجه نمیشوی تو نان
میخواهی، او به
تو جان میدهد ...
📚حاج آقا دولابی
@mahruyan123456
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹
🌹🍃
🌹
#رمانزیبایطهورا
#رمانآنلاینبهقلمدلآرا
#پارتبیستودو:
روی صندلی پشت میز مقابلش نشسته بودم .
قوری چای رو روی میز گذاشت و توی استکان مخصوص خودم چای واسم ریخت .
بوی هل و گل محمدی مشامم را نوازش میداد .
چایی هایش مثل همه چیزش معرکه بود .
اشاره ای به استکان کرد و گفت : بخور ، تا سرد نشده .
--دستت درد نکنه مامان !
این عطرش هوش از سرم میبره ...
یادش بخیر بابا هر وقت از سر کار می اومد دوست داشت با یه چای خستگیش رو در کنه !
یه روز شما خونه نبودی من واسش بُردم
لب نزد بهش !
گفتم بابا چرا نمیخوری؟
می دونی چی گفت بهم !؟
--حتما گفت تا محبوب نیاره واسم نمیخوام !
بشکنی زدم و با خنده بهش خیره شدم : آفرین مادر باهوش خودم ...
حالا چطور فهمیدی اینو گفتی ! آخه دقیقا عین جمله ای که گفته رو شما گفتی ...
دستش را زیر چانه اش زد و آه بلند کشید : دخترم ، الکی نیست که سی سال زندگی کردن ، تمام ریز و درشت اخلاق احمد رو میدونم.
بد عادت شده بود از همون وقتی که ازدواج کردیم .
همیشه وقتی میخواست بره باید بدرقه اش میکردم .
وقتی هم که می اومد میرفتم استقبالش و کُتش رو از تنش در می آوردم .
قطره اشکی از گوشه چشمش چکید و با پشت دست پاکش کرد .
دستش رو تو دستم گرفتم باید بهش اطمینان میدادم که بازم همه چیز درست میشه .
هر چند این روبه راه شدن بهای سنگینی داشت که من باید می پرداختمش!
--خودت رو ناراحت نکن، بهت قول میدم همه چیز میشه مثل همون وقتا ...
از اون موقع هم بهتر .
تو فقط غصه نخور.
--همیشه گفتم توکل به خدا ؛ حالام همین رو میگم .خدا الرحم الراحمینه !
بخور که یخ کرد .
هیچ وقت صدام نزد محبوبه! یه بار ازش پرسیدم چرا اسمم رو کامل نمی گی .؟؟
میگفت آخه تو محبوب دل و قلبم هستی .
دلم میخواد همیشه اینطور صدات بزنم .
پدرت یه مرد واقعیه دخترم ! هم واسه من هم واسه ی بچه هاش...
حس میکردم الان دیگه وقتشه تا بهش بگم حالش از سر شب بهتر بود .
گفتنش راحت نبود اما قبولش از طرف مادر خیلی سخت بود .
موهام رو به پشت گوشم انداختم و سرم و پایین انداختم و آروم و شمرده شروع کردم : مامان یه قضیه ای هست که میخوام بهت بگم !
فقط ازت خواهش میکنم مخالفت نکن .
با نگرانی پرسید : چیه طهورا ؟ قلبم داره می لرزه !
--دلهره نداشته باش چیزی نیست .
فقط یه کاری واسم جور شده حقوق خوبی هم داره ماهانه چهار میلیون بهم میدن .
--اون چه کاریه که انقد حقوق بهت میدن !
چه عذابی بدتر از این بود که تو روی مادرم نشسته بودم و خیلی راحت مثل آب خوردن دورغ میگفتم ...
توی دلم فقط سیاوش رو فحش میدادم .
با این راهکار احمقانه ای که بهم گفته بود .
نفسی تازه کردم و در جوابش گفتم : کار خوبیه ، توی یه کارخونه ی مواد غذاییه از فردا قراره برم اگه شما موافقت کنی !
--فردا میخوای بری و الان بهم میگی؟ اونوقت میگی دلخور نشم ازت.
-همین امروز این کار بهم پیشنهاد شده .
--کی بهت گفت ؟
--سارا معرفیم کرده از طریق آشنایی که اونجا داره .
--خیلی خب ؛ میری و شب زود میای خونه نخوام دائم چشم به راهت باشم .
--ولی آخه !
--آخه چی ؟
--خب تهران نیست باید برم اصفهان !
چشماش رو گرد کرد و با ناراحتی گفت : اصفهان ؟ هیچ میفهمیچی میگی؟
من چطور اجازه بدم که دختر بیست و دو سه ساله ام ، که خودش تنهایی تا همین تجریش و دربند نرفته بره اصفهان ؟
--هیچ عیبی نداره .تا حالا هم اگر نرفتم به خاطر شما بوده !
نزاشتین برم ولی بخدا من دیگه میفهمم میخوام چیکار کنم .
عقلم میرسه خوب و بد و تشخیص میدم .
سری تکون داد و با حالت گرفته ای بهم خیره شد .
--صد ساله ات هم که بشه بازم واسه من بچه ای .
یه چیزایی رو تو نمیدونی !
هرچی باشه چهار تا پیراهن بیشتر از تو پاره کردم .
به صلاحت نیست بری!
تو دختر آفتاب مهتاب ندیده ای هستی که همیشه یکی رو داشتی مواظبت باشه .
یه دختر آروم و نجیب !
یاد نگرفتی هیچ وقت تندی کنی و حقت رو بگیری .
نمیتونی توی این آدمها تنهایی گلیمت رو از آب بیرون بکشی !
جامعه انقد خوب نیست که فکرش رو میکنی .
اونقدر امن نیست که یه دختر تنها پاشه بره یه شهر دیگه .
دستم رو به نشونه ی اعتراض رو میز زدم کمی صدام رو بالا بردم : بس کن ترو خدا ، به چه چیزایی فکر میکنی آخه !
بهم اعتماد کن واسه یه دفعه هم که شده .
روش رو بر گردوند از جاش بلند شد و به طرف پذیرایی رفت .
باید هر طور شده بود راضیش می کردم .
دست گذاشتم روی نقطه ضعفش.
--مامان به خاطر بابا بزار که برم !
مگه نمیخوای همه چیز بشه مثل همون اول ؟
تو که دلت نمیخواد شوهرت اعدام بشه ؟
برنگشت به طرفم همون که ایستاده بود گفت : هر وقت میخوای راضیم کنی اسم پدرت رو وسط میکشی !
باشه برو ولی بدون هیچ وقت دلم رضا نمیشه ...
رضایتم زبونیه نه قلبی ...
👇
👆👆👆👆ادامه
با شوق بلند شدم و از پشت بغلش کردم و سرش رو بوسیدم و با خوشحالی گفتم : الهی فدات بشم که تا اسم بابا میاد دلت می لرزه!
چشم غره ای نثارم کرد و دستم رو که دورش حلقه بود باز کرد .
--دیگه پر رو نشو!
برو بگیر بخواب .
--تا شما لبخند نزنی از جام تکون نمی خورم .
--برو حوصله ندارم .
--نمیرم اول بخند تا برم .
لبخند کمرنگی مهمون صورت نورانیش شد .
گونه اش چال شد .
دست گذاشتم روی چال گونه اش!
--بابا تقصیر نداره انقد عاشقت هست این چال شما دل میبره بد جور .
--برو دختر نصف شبی زده به سرت حیا کن ! خوبه خودت هم داری ...
--نه دیگه مال شما خوشگل تره .
--خیلی خب بسه دیگه ، هندوانه جا نداره برو بخواب .
چیزی میخوای واست تو راهی بزارم ؟
سراپای وجودم را شور و شعف فرا گرفت .
مهربونی های بی حد و حصرش تمومی نداشت .
تو بدترین حال هم به فکر بچه هاش بود .
آخ که کاش بدونی دخترت خیلی بده ! لیاقت محبت خالصانه ترو نداره ...
نمی تونستم جوابش رو بدم سرم به چپ و راست تکون دادم به نشونه اینکه نمیخوام .
منتظر جوابش نموندم !
پله ها رو دو تا یکی کردم و به اتاقم پناه بردم .
ادامه دارد ...
#رمانزیبایعاشقانهمذهبیواجتماعی
#طهورا
به قلم ✍دل آرا
❌کپی رمان حرام است ❌
@mahruyan123456🍃