.
#غزل_مرثیه
#میخواستمکهخیمهبهسامانشودنشد
#شب_هفتم_محرم
#حضرت_علی_اصغر
میخواستم که خیمه به سامان شود نشد
غم لحظه ای اگر شده پنهان شود نشد
گفتم در این دقایق آخر اگر شده
روی پر اضطراب توخندان شود نشد
روی لب علی که خودش چشمهی بقاست
یک جرعه آب هم شده مهمان شود نشد
با دیدنش به رحم بیاید دلی مگر
از سنگها جدا دل انسان شود نشد
هرکس که در میان جماعت مردد است
شوقش به بازگشت دو چندان شود نشد
جز تیر حرمله که سر از پا نمیشناخت
یک تن دگر بگو که پریشان شود ...نشد
شرمنده ام رباب که آغوش زخمیام
میخواستم براش نگهبان شود نشد
تا پشت خیمهها برسم خواستم کمی
دستم عمود این سر بی جان شود نشد
از اشک خود مضایقه کردی که ذره ای
دفن علی برای من آسان شود؟
نشد
#سعیده_کرمانی
#مرثیه_حضرت_علی_اصغر_ع
#محرم ۱۴۰۱
علی اصغر گل نشکفته ی باغ حسین است
دل هر عاشقی با روضه اش در شور و شین است
بنازم دست این شش ماهه را مشکل گشا شد
هر آن کس آمده بر در گهش حاجت روا شد
امان از لحظه ای که پیش بابا دست و پا زد
گلویش پاره گشت و آتشی بر کربلا زد
بمیرم حرمله با حنجر نازش چه ها کرد
سه شعبه بر گلوی کوچک اصغر رها کرد
شده آغوش بابایش خدایا بستر او
حسین دیگر چه گوید در جواب مادر او
چه شمعی بوده اصغر حرمله آبش نموده
به آغوش پدر با تیر سیرابش نموده
خدا بر مادر بی تاب او صبری عطا کن
دل ما را به آه سینه ی او کربلا کن
#کربلایی_مرتضی_شاهمندی
@mortaza110shahmandi. ایتا
#حضرت_علی_اصغر_ع
#نوحه زمینه ، سنگین ، واحد ، شور
(به همه سبکها خوانده میشود)
#محرم۱۴۰۲
حضرت علی اصغر(ع)
کودک جانباز من شیرین زبانم اصغرم
آخرین سرباز من ای نور دیده ی تَرَم
غنچه ی خندان من چرا اینقَدَر بی تابی
خوابیدی یا بی حالی مگر که تشنه ی آبی
ای گل نیلوفرم علی اصغر پسرم
لایی لایی اصغرم (۴)
داغ مرگ تو علی آتیش زده بر جگرم
مادرِ غم دیده ات با ناله گوید پسرم
من جواب مادرت ، رُو چی بدم ای اصغرم
جسم غرق به خونت چطور سوی خیمه بَرَم
تویی گل پرپرم تویی علی اصغرم
لایی لایی اصغرم
با تیر سه شعبه ای سَرِ شش ماهه جدا شد
توی میدون بَلا اصغر تقدیم خدا شد
بر سر شونه ی من هدف تیر بلا شد
ای خُدا تو شاهد باش شهید کرببلا شد
بر سرِ دست بابا می زنی تو دست و پا
لایی لایی اصغرم
#کربلایی_مرتضی_شاهمندی
@mortaza110shahmandi. ایتا
#نوحه_واحد_سنگین_علی_اصغر
#تیر۱۴۰۳
#سبک۱۲شبی
با تیر حرمله خدا سرِ شش ماهه شد جدا
علی اصغرِ حسین با لب تشنه شد فدا
حنجر نازک علی شد هدف تیر بلا
بر سر شونه ی بابا پر کشیده سوی خدا
باب الحوائج ، علیِ اصغر حسین
ای گل رباب ، ای گل پرپر حسین
ای علیِ اصغر علی گل پرپر (۴)
تا که سه شعبه ی عدو به حنجر علی نشست
قد حسین خمیده وُ یکباره قلب او شکست
طفل رضیع کربلا با تیر کینه کشته شد
بِایِ ذَنب قُتِلَت با خون او نوشته شد
از داغ علی ، قلب حسین شده کباب
رحمی کن خدا ، بر دل بی تاب رُباب
ای علیِ اصغر علی گل پرپر (۴)
ای طفل شیرخواره ی من تنها تو را دارم علی
دیگه ندارم یاوری ای آخرین یارم علی
رفتی و دست و پا زدی علی تو آغوش بابا
چیزی نمونده از حسین بگیر تو جونمو خدا
روی دست من ، سوی خدا کردی سفر
به قلب بابا ، داغ تو می زنه شرر
ای علیِ اصغر علی گل پرپر (۴)
#کربلایی_مرتضی_شاهمندی
@mortaza110shahmandi. ایتا
#حضرت_علی_اصغر_شهادت
جان به پیکر داشت وقتی مشکها جان داشتند
کاش میشد ابرها آن روز باران داشتند
کاش میشد قطرۀ آبی به خیمه میرسید
آبها هم کاش که حرّ پشیمان داشتند
آب باعث شد که مردی آب شد پیش همه
آبها از شمر گویا اذن میدان داشتند
کودکی آرام شد با لایلای تیرها
بعد از آن گهوارهها خواب پریشان داشتند
سورۀ کوچک که روی دست بابا ذبح شد
مجلس مرثیهای آیات قرآن داشتند
بند قلب آسمانیها به مویی بند بود
بر نخ قنداقهاش از بس که ایمان داشتند...
هیچ داغی مثل داغ کودک ششماهه نیست
اهلبیت از حرمله بغض دوچندان داشتند
نیزهها در پشت خیمه خاک بر سر ریختند
ماههای روی نیزه چشم گریان داشتند
#محسن_حنیفی
#حضرت_علی_اصغر_شهادت
#حضرت_رباب_سلاماللهعلیها
خیال کن که به او داده آب این لشکر
به اشک طفل تو داده جواب این لشکر
خیال کن که به آغوش تو علی برگشت
به چند قطره شبنم لب علی تر گشت
صدای گریه او مانده گرچه در گوش ات
خیال کن که علی هست بین آغوشت
خیال کن که نداری از او تو فاصله ای
کمان نبوده و اصلاً نبوده حرمله ای
خیال کن که علی تو ناز رفته به خواب
رباب گریه نکن اینقدر نشو بیتاب
قبول گریه کن اما رباب حداقل
بیا به سایه نه در آفتاب حداقل
قبول تیر سه شعبه رسید اما حیف
دعای آب نشد مستجاب حداقل
رسید تیر و گلو را گرفت اما کاش
نداشت این همه دیگر شتاب حداقل
قبول غصه ام این است کاشکی نشود
به نیزه ها تل جنگی حساب حداقل
به نیزه رفت ولی کاش زلف او میداشت
به روی نیزه کمی پیچ و تاب حداقل
ریاب آرزویش این شده ببیند که
علی کوچک او خورده آب حداقل
زنی که داغ پسر دیده کاشکی
نرود به دست بسته به بزم شراب حداقل...
#علی_کاملی
#حضرت_علی_اصغر_عليهالسلام
هزار سطر نوشتم ولي کتاب نشد
برای از تو سرودن غزل حساب نشد
گمان مکن که دلم بند ديگران شده است
گمان مکن جگرم در غمت کباب نشد
زمین به جوش نیامد و آسمان خشکید
دعای العطش خیمه مستجاب نشد
خراب شد همه آسمان به فرق زمين
ولي چه فايده بنياد غم خراب نشد
هزار قطره برايش گريست مادر، حيف
براي کودک لب تشنه، اشک، آب نشد
لب ترک ترک شیرخواره ی هاجر
شبیه داغ علی اصغر و رباب نشد
حسین گریه نکن این عزا فدای سرت
اگر که سهم لب اصغر تو آب نشد
ندا رسيد که صبرت دهد خدا، کافی است
سرش به نيزه نشست و دلش مجاب نشد
هنوز هم که هنوز است بعد از اين همه سال
کسی ز خیل گدایان تو جواب نشد
قسم به صبح قیامت که وای بر آن کس
که با نگاه علی اصغر انتخاب نشد
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#محسن_غلامحسینی
#حضرت_علی_اصغر_عليهالسلام
تا از مسیر قافلهام با خبر شدی
با انتخاب خویش برایم پسر شدی
قنداقه پیله ای است که پروانه پرور است
پر باز کن که از همهی شهر سر شدی
گویند داغ سرد شود صبر پیشه کن
ای داغ ناتمام چرا تازه تر شدی
میخواستم که آب بگیرم برای تو
اما نخورده آب برایم سپر شدی
در گوش گاهواره بگویید از این به بعد
آرامتر بخواب که بی همسفر شدی
آه ای رباب همسر خود را حلال کن
هرچند داغدار شدی خون جگر شدی
ای بذر سرخ، خاک نشد انتهای تو
در سینه ها جوانه زدی بیشتر شدی
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#محسن_غلامحسینی
#حضرت_علی_اکبر علیهالسلام
#مثنوی
ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان
مثل تیری که رها میشود از دست کمان
خسته از ماندن و آمادهٔ رفتن شده بود
بعد یک عمر، رها از قفس تن شده بود
مست از کام پدر بود و لبش سوخته بود
«مست میآمد و رخساره برافروخته بود»
روح او از همه دل کنده، به او دل بسته
بر تنش دست یدالله حمایل بسته..
آمد، آمد به تماشا بکشد دیدن را
معنی جملهٔ در پوست نگنجیدن را
بیامان دور خدا مرد جوان میچرخید
زیر پایش همۀ کون و مکان میچرخید
بارها از دل شب یک تنه بیرون آمد
رفت از میسره از میمنه بیرون آمد
آن طرف محو تماشای علی، حضرت ماه
گفت: لا حول و لا قوة الا بالله
مست از کام پدر، زادۀ لیلا، مجنون
به تماشای جنونش همه دنیا مجنون..
آه در مثنویام آینه حیرت زده است
بیت در بیت - خدا - واژه به وجد آمده است
::
رفتی از خویش، که از خویش به وحدت برسی
پسرم! چند قدم مانده به بعثت برسی
نفس نیزه و شمشیر و سپر بند آمد
به تماشای نبرد تو خداوند آمد
با همان حکم که قرآن خدا جان من است
آیه در آیه رجزهای تو قرآن من است
ناگهان گرد و غبار خطر آرام نشست
«دیدمت خُرَّم و خندان، قدح باده به دست»
آه آیینه در آیینه عجب تصویری
داری از دست خودت جام بلا میگیری
زخمها با تو چه کردند؟ جوانتر شدهای
به خدا بیشتر از پیش پیمبر شدهای
پدرت آمده در سینه تلاطم دارد
از لبت خواهش یک جرعه تبسم دارد
غرق خون هستی و برخاسته آه از بابا
آه، لب واکن و انگور بخواه از بابا
گوش کن! خواهرم از سمت حرم میآید
با فغان پسرم وا پسرم میآید
باز هم عطر گل یاس به گیسو داری
ولی اینبار چرا دست به پهلو داری؟
کربلا کوچه ندارد همه جایش دشت است
یاس در یاس مگر مادر من برگشتهست؟
مثل آیینهٔ در خاک مکدّر شدهای
چشم من تار شده؟ یا تو مکرر شدهای؟
من تو را در همهٔ کربوبلا میبینم
هر کجا مینگرم جسم تو را میبینم
ارباً اربا شده چون برگ خزان میریزی
کاش میشد که تو با معجزهای برخیزی
ماندهام خیره به جسمت که چه راهی دارم؟
باید انگار تو را بین عبا بگذارم
باید انگار تو را بین عبایم ببرم
تا که ششگوشه شود با تو ضریحم، پسرم
#سیدحمیدرضا_برقعی
#شعر_عاشورایی
#حضرت_علی_اکبر علیهالسلام
#مثنوی
🔹حنجرۀ فاطمی🔹
میرود بر لبۀ تیغ قدم بردارد
درد را یکتنه از دوش حرم بردارد
مثل یک ماهِ پسِ اَبر عبورش زیباست
بارها گفتهام این قصه مرورش زیباست
پسری با دلِ پُر خون به دل دریا زد
پشت پا بر همۀ خوب و بد دنیا زد...
ماه میخواند پس از رؤیت او سورۀ شمس
سایه انداخته بر صورت او سورۀ شمس
در دل سنگدلان قصد شکفتن دارد
پسری جای زره آینه بر تن دارد...
چشم وا کرده و درپیش، یلی را دیدند
پرده از چهره که برداشت، علی را دیدند
ترس دارند از این چهرۀ آرامِ علی
لرزه انداخته بر پیکرشان نامِ علی
پیر جنگاند ولی از دل و جان میترسند
از رجزخوانی سردار جوان میترسند
پیش میآید و رخساره برافروخته است
تیر هم چشم به زیبایی او دوخته است
مثل بابای خود، اول همه را موعظه کرد
لافتی خواند و به شمشیرِ سخن، معجزه کرد
آی لشکر، منم اینک پسر بدر و حنین
پسر سورۀ والفجر، «علی بن حسین»
بارها بر لب خود زمزم و کوثر دیدم
خویش را در دل آیینه، پیمبر دیدم...
آمدم با قد و بالای بنیهاشمیام
وای اگر باز شود حنجرۀ فاطمیام
چه خیالات محالیست که در سر دارید
دست از ریختن خون خدا بردارید
گرچه در معرکۀ کربوبلا حق تنهاست
باکی از کشته شدن نیست، اگر حق با ماست
گر نمیخواست پدر جام بلا سر بکشد
شمر کوچکتر از آن بود که خنجر بکشد
ما بخواهیم، ملائک به کمک میآیند
ابر و باد و مه و خورشید و فلک میآیند
سپر محکمی از چادر خاکی دارند
پسران علی از جنگ چه باکی دارند...
غرق در خون بشود لقمۀ نان شبتان
ساقۀ گندم ری خشک شود بر لبتان
حزب بادید که با سکۀ باد آورده،
چه بلایی سرتان اِبن زیاد آورده!
من لبم روضۀ رضوان و... شما خاموشید
ناخلفها خودتان را به جُوِی نفروشید
یک قدم بین شما تا حرم ما راه است
چقدر فاصلۀ باطل و حق کوتاه است
لشکر سنگ! ببینید دلم از نور است
حیف چشم دلتان در پی دنیا کور است
آدم، این قدر طمعکردۀ دنیا باشد!
پسر فاطمه در معرکه تنها باشد!
و همینطور رجز خواند و به سوگند رسید
خسته از جنگ به آغوش خداوند رسید
بر نمیخیزد و برخاسته آه پدرش
و گره خورده نگاهش به نگاه پدرش...
عطش عشق علی بود که بیتابش کرد
دستی از غیب برون آمد و سیرابش کرد
شاخهشاخه بدنش روی زمین گل میکرد
داشت شمشیرِ ابالفضل تحمل میکرد...
چقدر فاصلهات کم شده تا ماه علی
آسمانی شدهای! آجَرَکَ الله علی
#جعفر_عباسی