نزدیکِ قلهایم!
همهاش تقصیر خودم بود، خودم یادش دادم، میخواستم هر دو را راضی کنم ولی خب به این راحتیها که نیست، نمیدانم چه شد که در لحظه تصمیم گرفتم رابطه خواهر و برادری را تقویت کنم یا به قول این روانشناسهای زرد نگذارم پسرک حس کند به او توجه نمیکنم و فقط دخترک را آرام میکنم، خب چه میدانستم که اینطور میشود و گرنه اینکار را نمیکردم همهاش تقصیر خودم بود!
آشپزخانه را مرتب کردم و همهی ظرفها را گذاشتم توی ماشین، روی اپن را دستمال کشیدم و کریرش را گذاشتم روی اپن، رفتم و از روی تختش بغلش کردم و گذاشتم توی کریر، تکانی دادم و کمی غر زد ، دوباره تکان دادم و بعد خوابید. خدا به دادم برسد چه میدانستم اینطور میشود….
ادامه…..
#جستار_شخصی
#عکس_نوشت
__________________________________
@Mamaa_do
خدا به دادم برسد چه میدانستم اینطور میشود،
ادامه…….
همه چیز سر جایش بود و میشد صبحانه بخورم، در یخچال را باز کردم و شیر و کرم کنجدی را برداشتم و کنار کریر گذاشتم، ماگ را از توی آبچکان برداشتم و تویش شیر ریختم، بعد گرفتم زیر نازل بخار و پسرک را که به پایم چسبیده بود دور کردم، به هوای ماشین، گفتم برو ماشینت را بیاور تا برایت ملق بزنم، رفت و کف شیر قُلب قُلب حباب کرد و سرازیر شد و دستم زمین فرود قطرههایش شد و سوخت که ماگ را از زیر ناز برداشتم. دکمه ۲ بار را زدم و خواستم قهوه غلیظ باشد. ماگ را گذاشتم زیر نازل و قهوه دو دسته ریخت توی ماگ. ماگ را گذاشتم کنار کریر و پسر باز چسبید به پایم.
کاش آن کار را نمیکردم، ۴پایه را گذاشتم کنار اپن تا صبحانه بخورم که دستهایش هفت شد و بالا آمد و بغلش کردم و نشناندم روی پا که دخترک گریه کرد و کریر را تکان دادم و همان موقع همان فکر بیخود به سرم زد و بلند شدم و پسرک را بغل کردم و گذاشتم روی ۴پایه و با لبخندِ مادرهای توی تبلیغاتِ تلویزیون گفتم بیا با هم تکانش بدهیم که ساکت شود و دخترک ساکت شد و بعد پسرک از بالای ۴پایه خوشش آمد و مگر پایین میآمد و بعد که گذاشتمش پایین فهمیده بود که چطور میشود به قله خانه دست پیدا کرد به همان جایی که دستش تا حالا نمیرسیده و دخترک آنجا در امان بوده!
میبینید همهاش تقصیر خودم بود، خودم یادش دادم و دیگر قله امنی در خانه ندارم مگر بالای سقف!
#جستار_شخصی
#عکس_نوشت
__________________________
@Mamaa_do
دوست داشتم در خانهام همه چیز رنگی باشد. برق محبت بنشیند روی همه چیز و رنگش را بیشتر کند. دوست داشتم عصرها کیک شکلاتی بپزم و رویش شکلات آبشده بریزم و با توت فرنگی قشنگش کنم و توی قوری گل قرمزی چای دم کنم. همسرم که آمد لباس چین چین گلگلیام را بپوشم و بروم در را باز کنم. لبخند بزند و بغلم را پر کند از گل. بعد بروم توی آشپزخانه و توی استکان کمر باریک چای هل و دارچین بریزم و بگذارم روی میز چوبی گرد وسط تراس و رومیزی توری سفید را صاف کنم و بعد بروم کیک را برش بدهم و توی بشقابهای آبیام بکشم و بعد دست همسرم را بگیرم و برویم بنشینیم توی تراس و چای بخوریم و بعد تکهای کیک و بهم لبخند بزنیم و ته دلمان ذوق کند ولی حالا فقط دلم میخواهد چای را بخورم هر مدلی بود و چیزی باشد کنارش بخورم که سیر شوم و بعد سریع بخوابم و از فرصت خواب بچهها استفاده کنم و همین!
هیچ چیز دیگری نمیخواهم!
#جستار_شخصی
__________________________________
@Mamaa_do
در این تاریکی نشستهام و به تاریکی فکر میکنم. به تاریکی که شاید شما الان آنجا باشید. مگر شما با من چقدر فرق داشتید؟ باید همسن و سال باشیم. دیر نیست که من هم از این تاریکی به آن تاریکی بروم و چقدر آماده نیستم و چقدر درگیر این تاریکیام!
ذوق کرده بودم که همهجا تاریک است و شیرش را خورده و مستقل توی تختش خوابیده و خداروشکر مثل برادرهایش نیست که ایتا را باز کردم و دلم ریخت و پرت شدم در آن تاریکی که ازش میترسم!
و آخ دلم آتش گرفت حتما شما هم کلی چیزی برای ذوق کردن داشتید و مادرتان دنیا آرزو برایتان داشت که این بیماری فرصت نداد !
نمیتوانم مرگ را باور کنم، من در این تاریکی نشستهام برای آرامش قلب مادرت ولعصر میخوانم و میدانم تو در نوری . خودم را میگویم از تاریکی میترسم از جدا شدن میترسم از مرگ هم بیشتر!
لطف کنید و فاتحهای برای دوست عزیز ما بخوانید🤍
#مرگ
_________________________________
این را برای خودم گرفتم که امروز یادم بماند که استاد گفتند «اگر تهران هستید بیایید، حتما و حتما و حتما» و من و فروغ دست دخترهایمان را گرفتیم و رفتیم تا بعدا برایشان بگوییم دختری بود در همسایگی ما که وقتی رفت، شد رفیقمان و این رفیق ۲۵سال با درد و مریضی زندگی کرد و با تجربه زیستهای عمیق به بقیه یاد داد چطور از زندگی خوب بنویسند و چطور خوب زندگی کنند.
حالا امروز بعد رفتن میثاق آمدهام خانه و بهتر خانهداری میکنم، بهتر بچهها را بغل میکنم، بیشتر میخوانم و دقیقتر مینویسم.
میدانید فوت میثاق من را نشاند سر جای خودم و ناخواسته همهی اینها میثاقی شد با خودم و فهمیدم چقدر الکی میچرخم، دنیا اخرش هیچی نیست و همین کارهایی که میکنم را باید خوب انجام بدهم تا شاید بعدا کلمهای درست از من باقی بماند…
پن: لطف کنید و فاتحهای برای میثاق، استادیارِ عزیزِ مبنا بخوانید🤍.
#میثاق_رحمانی
از جلال خسته شدم!
از چیزهایی که وقتی این سنی بوده نوشته.
به سهتار که رسیدم کم آوردم.
اوایل خرداد بود که قرار گذاشتم هر چه از جلال خوانده و نخواندهام را پشت سر هم بخوانم و چیزی قاطیاش نکنم.خیلی هم خوب داشت پیش میرفت. پنج داستان و زن زیادی و دیدوبازدید را به همین ترتیب خواندم البته گوش دادم وقتی داشتم کارهای خانه و بچهها را میکردم و حس مفید بودنم را چندبرابر میکردم و حس میکردم چقدر مادر خوبی هستم هم دارم به بچههایم میرسم هم به کار خودم.
ولی به اواسط خرداد رسیدم و دیگر مثل قبل توان گوش دادن به توصیفهای تکراری دهه ۳۰ را نداشتم و از غرهای جلال به جایگاه زن و تعصبات مذهبی زده شدم و یک خب که چی خاصی بعد هر داستانش میگفتم که دیدم زشت است و دارم جایگاه جلال را پیش خودم میآورم پایین و این شد که فعلا تصمیم گرفتم از جلال نخوانم تا بعد دوباره بروم سراغش نمیخواهم لذت پشت سرهم خواندن همان چند کتاب اول از زیر زبانم برود.
و خب قرار بود که برای هر کتاب مروری جدا بنویسم تا بعدا یادم بیاید که چه برداشتی از کتاب داشتهام و به خودم بخندم ولی خب خدا رحم کرد و وقت نکردم و چیزی ننوشتم و همین چند خط را هم نوشتم که یادم بماند نباید خودم را ول کنم و هدفی که گذاشتهام را رها کنم، قرار بود روند رشد جلال را لمس کنم و حتما در این بازه او هم دچار سرخوردگی شده ولی به خودش فرصت داده و بعد چیزی مثل سنگی بر گوری و مدیر مدرسه را در آخر کار نوشته که بینظیر است!
#جلال_خوانی
#چند_از_چند
کتاب پنج، شش، هفت و هشت از بیست!
________________________________
@Mamaa_do
🌎در #زیر_سقف_دنیا اولین باری بود که از طلوعی میخواندم!
و ۲چیز را خوب یاد گرفتم
✅اول اینکه روزانهنویسی کنم آن هم با جزئیات، جوری که خسته و دلزده نشوم و هیچ چیزی از روزم را دستکم نگیرم و نگویم آخر مگر این هم نوشتن دارد! یادگرفتم همهی لحظههایی که میگذرانم ارزش دارند و اگر برای من عادی است برای بقیه نیست و روزی میرسد که همه این نوشتهها را جمع کنم و سروسامان بدهم و حداقل برای خودم بشود گنجینهای از آنچه چشیدم .
✅دوم اینکه زندگی کنم. هر جا که باشم و هر جور که باشد. همان را عمیق لمس کنم و بروم بالاتر از همهی اتفاقات و اطرافم و آدمها را ببینم بعد بیایم پایین و بروم درون خودم و حال خودم با آن چیزها را ببینم و همه اینها را با هم روایت کنم.
✅البته سومی هم دارد که من هنوز یادش نگرفتم و آن زبان بینظیر اقای طلوعی است، همان که اصل کار است و یاد گرفتنش به این راحتیها نیست!
#جستار_خوانی
#چند_از_چند
کتاب نهم از بیست
_____________________________
@Mamaa_do
هدایت شده از [نگاهِ تو]
دلم عجیب هوس شغلهایی را کرده که هیچ نوع ارتباطی با هیچ آدمی نداشته باشد! نه مجازی نه حقیقی. مثل چوپانی.
تازه دارم میفهمم که حضرت موسی چه صفایی میکرد با این شغلش! الکی نبود که آخرش شد کلیمالله؛ خدا که با هر کسی انقدر قشنگ همکلام نمیشود...
#دلنوشته
@Negahe_To
هدایت شده از مجلهٔ مدام
مدام، مجلهای در جهان ادبیات داستانی است.
هر دو ماه، شمارهٔ جدیدی از آن متولد میشود. هر شماره یک موضوع محوری دارد که تمامی مطالب مجله، در حالوهوای شناخت بهترِ آن موضوع است.
آهسته آهسته، با مدام بیشتر آشنا خواهید شد.
مدام؛ یک ماجرای دنبالهدار | @modaam_magazine
مامادو♡
مدام، مجلهای در جهان ادبیات داستانی است. هر دو ماه، شمارهٔ جدیدی از آن متولد میشود. هر شماره یک مو
دانشجو لیسانس بودیم. یکی از پسرها توی کلاس کارآفرینی از جا بلند شد و رو به دکتر بصیرت گفت میخواهم #روزنامهنگار شوم.
استاد دست گذاشت روی میز و لم داد و گفت خب این هم کار بدی نیست و بیپولی به تو میآید و ما همه برگشتیم عقب و خواستیم قیافه پسر ۲۰ سالهای که وسط شهرسازی همچین هوسی کرده را ببینیم و دیدیم و چیز خیلی عجیبی از حبیب نبود!
همیشه کارهای عجیب غریب میکرد و اواخر دوره توی اکیپ فهمیهاینا رفته بود که دیدم بعد چند وقت با همان اکیپ مجلهای راه انداختن به اسم #شَهرتْ .
به ما هم دورادور گفتند اگر میخواهید چیزی بنویسید و بدهید منتشرش کنیم که ما هم جدی نگرفتیم و سرمان به کار خودمان گرم بود. آخر اصلا گروه خونی ما بهم نمیخورد و سلام و علیکها هم زوری بود.
تا لیسانس تمام شد و شهرت دیگر منتشر نشد.
بعد چند وقت دیدم در اینستاگرام بچهها دارد خبرهایی میشود و انگار قرار است دور هم کار جدیدی راه بیاندازند و بابتش چقدر ذوق دارند و بلاخره کارهایشان جور شد و خانهای هم ویلایی گرفتند و #حوالی را رسما راه انداختن.
آن روز دلم سوخت و حسودیام شد. واقعا کارشان خفن بود و حسابی هم با آن حال میکردند و من و رفقایم نشستیم و نگاه کردیم و به هم گفتیم ببین این حبیب خودمان است عجب کاری راه انداخته دمش گرم و اینها….
تا امروز که خبر مدام آمد و ذوقی همان شکلی در دلم آمد و امیدوارم من هم قدر سوزنی در بزرگ شدنش نقشی داشته باشم و بعدا حسرت نخورم…:)
#مدام
#حوالی
_______________________________
@Mamaa_do
بدجور ترک خوردم، مثل لیوان دستهدار ایرانی که توی آن چای پررنگ داغ بوده و سریع خالی کردند و توی آن آبْتوتفرنگیِ تَگری ریختهاند!
فقط ۲۰ دقیقه گذشته بود و از روی ریتم تند و جملات کوتاه و توصیفهای سریع و لحن کوبنده و خشنِ مردانه جلال رفته بودم روی ریتم آرام و جملات کشدار و توصیفهای عمیق و زیاد و سر حوصله زویا پیرزاد. ترکش خیلی عمیق بود و شده بودم تکههایی که جمع و جور هم نمیشدند و نمیتوانستند به خواندن ادامه بدهند.
دیدم این طور نمیشود داستان را قطع کردم. میخواستم ابرویش را درست کنم زده بودم کورش کرده بودم. میخواستم زبانم برای داستان جدیدم درست شود و بعد یک مدت جلالخوانی فکر کردم دوباره بروم سراغ زویا پیرزاد و مدتی زبان داستانم را بدهم دست او که اینطور شد و حالا من ماندهام با این زبان شکسته چطور روایت کنم!؟
#روزمره_نویسی
#جلالخوانی
_____________________________
@Mamaa_do
هدایت شده از حرفیخته
سالهاست گاراژ خانه را پر کرده از روغن و رب و برنج. میرود نفس به نفس ضعفا مینشیند و وقتی از نان خشک سفرهشان برایمان میگوید، تا یقه لباسش از اشک تر میشود و تب میکند. از کل محل و فامیل صدقه جمع میکند (با اجازه از مرجع) و نان خودش را هم میگذارد توی سفره فقرا.
حالا او که خودش مرجع و پناه ماست، به منِ ناتوان رو انداخته که: "توروخدا تو این همه آدم میشناسی، تو گروه دوستا و همکارات، اعلام کن. امسال این بندهخداها مثل هر سال چشمشون به یه فال گوشتیه که عید قربون بیان ببرن؛ ولی پول قربونی نداریم. ببینم میتونی یه پولی جمع کنی شرمندهشون نشم."
حالا من بیآبرو واسطهام تا خیر و برکت از شما بگیرم و بدهم دست او تا یک فال گوشتش کند و وقتی زنگ خانهاش را زدند، با شوق در را به رویشان باز کند.
- رفقا ببینیم میتونیم یه پولی جمع کنیم شرمندهشون نشیم!
حتما هر کدوممون شده ۵۰ تومن، حتی ۱۰ تومن میتونیم شریک شیم.
خیر ببینید. هزاران برابر خدا براتون جبران کنه.
6037991493446565روی شماره بزنید کپی میشه. بانک ملی/ آزاده رباطجزی