eitaa logo
مامادو♡
125 دنبال‌کننده
524 عکس
28 ویدیو
6 فایل
مامادو = مامان دوقلو + یک شهرساز و تسهیلگر قدیمی دست به قلم مبتدی مادرِ همیشگی @Zahrakashanipour
مشاهده در ایتا
دانلود
این را برای خودم گرفتم که امروز یادم بماند که استاد گفتند «اگر تهران هستید بیایید، حتما و حتما و حتما» و من و فروغ دست دخترهایمان را گرفتیم و رفتیم تا بعدا برایشان بگوییم دختری بود در همسایگی ما که وقتی رفت، شد رفیق‌مان و این رفیق ۲۵سال با درد و مریضی زندگی کرد و با تجربه زیسته‌ای عمیق به بقیه یاد داد چطور از زندگی خوب بنویسند و چطور خوب زندگی کنند. حالا امروز بعد رفتن میثاق آمده‌ام خانه و بهتر خانه‌داری میکنم، بهتر بچه‌ها را بغل میکنم، بیشتر می‌خوانم و دقیق‌تر می‌نویسم. می‌دانید فوت میثاق من را نشاند سر جای خودم و ناخواسته همه‌ی این‌ها میثاقی شد با خودم و فهمیدم چقدر الکی می‌چرخم، دنیا اخرش هیچی نیست و همین کارهایی که می‌کنم را باید خوب انجام بدهم تا شاید بعدا کلمه‌ای درست از من باقی بماند… پ‌ن: لطف کنید و فاتحه‌ای برای میثاق، استادیارِ عزیزِ مبنا بخوانید🤍.
از جلال خسته شدم! از چیز‌هایی که وقتی این سنی بوده نوشته. به سه‌تار که رسیدم کم آوردم. اوایل خرداد بود که قرار گذاشتم هر چه از جلال خوانده و نخوانده‌ام را پشت سر هم بخوانم و چیزی قاطی‌اش نکنم.خیلی هم خوب داشت پیش می‌رفت. پنج داستان و زن زیادی و دیدوبازدید را به همین ترتیب خواندم البته گوش دادم وقتی داشتم کار‌های خانه و بچه‌ها را می‌کردم و حس مفید بودنم را چندبرابر می‌کردم و حس می‌کردم چقدر مادر خوبی هستم هم دارم به بچه‌هایم می‌رسم هم به کار خودم. ولی به اواسط خرداد رسیدم و دیگر مثل قبل توان گوش دادن به توصیف‌های تکراری دهه ۳۰ را نداشتم و از غرهای جلال به جایگاه زن و تعصبات مذهبی زده شدم و یک خب که چی خاصی بعد هر داستانش می‌گفتم که دیدم زشت است و دارم جایگاه جلال را پیش خودم می‌آورم پایین و این شد که فعلا تصمیم گرفتم از جلال نخوانم تا بعد دوباره بروم سراغش نمی‌خواهم لذت پشت سرهم خواندن همان چند کتاب اول از زیر زبانم برود. و خب قرار بود که برای هر کتاب مروری جدا بنویسم تا بعدا یادم بیاید که چه برداشتی از کتاب داشته‌ام و به خودم بخندم ولی خب خدا رحم کرد و وقت نکردم و چیزی ننوشتم و همین چند خط را هم نوشتم که یادم بماند نباید خودم را ول کنم و هدفی که گذاشته‌ام را رها کنم، قرار بود روند رشد جلال را لمس کنم و حتما در این بازه او هم دچار سرخوردگی شده ولی به خودش فرصت داده و بعد چیزی مثل سنگی بر گوری و مدیر مدرسه را در آخر کار نوشته که بینظیر است! کتاب پنج، شش، هفت و هشت از بیست! ________________________________ @Mamaa_do
🌎در اولین باری بود که از طلوعی می‌خواندم! و ۲چیز را خوب یاد گرفتم ✅اول اینکه روزانه‌نویسی کنم آن هم با جزئیات، جوری که خسته و دل‌زده‌ نشوم و هیچ چیزی از روزم را دست‌کم نگیرم و نگویم آخر مگر این هم‌ نوشتن دارد! یادگرفتم همه‌ی لحظه‌هایی که میگذرانم ارزش دارند و اگر برای من عادی‌ است برای بقیه نیست و روزی می‌رسد که همه این نوشته‌ها را جمع کنم و سروسامان بدهم و حداقل برای خودم بشود گنجینه‌ای از آنچه چشیدم . ✅دوم اینکه زندگی کنم. هر جا که باشم و هر جور که باشد. همان را عمیق لمس کنم و بروم بالاتر از همه‌ی اتفاقات و اطرافم و آدم‌ها را ببینم بعد بیایم پایین و بروم درون خودم و حال خودم با آن چیزها‌ را ببینم و همه این‌ها را با هم روایت کنم. ✅البته سومی هم دارد که من هنوز یادش نگرفتم و آن زبان بینظیر اقای طلوعی است، همان که اصل کار است و یاد گرفتنش به این راحتی‌ها نیست! کتاب نهم از بیست _____________________________ @Mamaa_do
هدایت شده از [نگاهِ تو]
‌ ‌ دلم عجیب هوس شغل‌هایی را کرده که هیچ نوع ارتباطی با هیچ آدمی نداشته باشد! نه مجازی نه حقیقی. مثل چوپانی. تازه دارم می‌فهمم که حضرت موسی چه صفایی می‌کرد با این شغلش! الکی نبود که آخرش شد کلیم‌الله؛ خدا که با هر کسی انقدر قشنگ هم‌کلام نمی‌شود... @Negahe_To
هدایت شده از مجلهٔ مدام
مدام، مجله‌ای در جهان ادبیات داستانی است. هر دو ماه، شمارهٔ جدیدی از آن متولد می‌شود. هر شماره یک موضوع محوری دارد که تمامی مطالب مجله، در حال‌وهوای شناخت بهترِ آن موضوع است. آهسته آهسته، با مدام بیشتر آشنا خواهید شد. مدام؛ یک‌ ماجرای دنباله‌دار | @modaam_magazine
مامادو♡
مدام، مجله‌ای در جهان ادبیات داستانی است. هر دو ماه، شمارهٔ جدیدی از آن متولد می‌شود. هر شماره یک مو
دانشجو لیسانس بودیم. یکی از پسرها توی کلاس کارآفرینی از جا بلند شد و رو به دکتر بصیرت گفت می‌خواهم شوم. استاد دست گذاشت روی میز و لم داد و گفت خب این هم کار بدی نیست و بی‌پولی به تو می‌آید و ما همه برگشتیم عقب و خواستیم قیافه پسر ۲۰ ساله‌ای که وسط شهرسازی همچین هوسی کرده را ببینیم و دیدیم و چیز خیلی عجیبی از حبیب نبود! همیشه کارهای عجیب غریب می‌کرد و اواخر دوره توی اکیپ فهمیه‌اینا رفته بود که دیدم بعد چند وقت با همان اکیپ مجله‌ای راه انداختن به اسم . به ما هم دورادور گفتند اگر می‌خواهید چیزی بنویسید و‌ بدهید منتشرش کنیم که ما هم جدی نگرفتیم و سرمان به کار خودمان گرم بود. آخر اصلا گروه خونی ما بهم نمی‌خورد و سلام و علیک‌ها هم زوری بود. تا لیسانس تمام شد و شهرت دیگر منتشر نشد. بعد چند وقت دیدم در اینستاگرام بچه‌ها دارد خبرهایی می‌شود و انگار قرار است دور هم کار جدیدی راه بیاندازند و بابتش چقدر ذوق دارند و بلاخره کارهایشان جور شد و خانه‌ای هم ویلایی گرفتند و را رسما راه انداختن. آن روز دلم سوخت و حسودی‌ام شد. واقعا کارشان خفن بود و حسابی هم با آن حال می‌کردند و من و رفقایم نشستیم و نگاه کردیم و به هم گفتیم ببین این حبیب خودمان است عجب کاری راه انداخته دمش گرم و این‌ها…. تا امروز که خبر مدام آمد و ذوقی همان شکلی در دلم آمد و امیدوارم من‌ هم قدر سوزنی در بزرگ شدنش نقشی داشته باشم و بعدا حسرت نخورم…:) _______________________________ @Mamaa_do
بدجور ترک خوردم، مثل لیوان دسته‌دار ایرانی که توی آن چای پررنگ داغ بوده و سریع خالی کردند و توی آن آبْ‌توت‌فرنگیِ تَگری ریخته‌اند! فقط ۲۰ دقیقه گذشته بود و از روی ریتم تند و جملات کوتاه و توصیف‌های سریع و لحن کوبنده و خشنِ مردانه جلال رفته بودم روی ریتم آرام و جملات کش‌دار و توصیف‌های عمیق و زیاد و سر حوصله زویا پیرزاد. ترکش خیلی عمیق بود و شده بودم تکه‌هایی که جمع و جور هم نمی‌شدند و نمی‌توانستند به خواندن ادامه بدهند. دیدم این طور نمی‌شود داستان را قطع کردم. می‌خواستم ابرویش را درست کنم زده بودم کورش کرده بودم. می‌خواستم زبانم برای داستان جدیدم درست شود و بعد یک مدت جلال‌خوانی فکر کردم دوباره بروم سراغ زویا پیرزاد و مدتی زبان داستانم را بدهم دست او‌ که این‌طور شد و حالا من مانده‌ام با این زبان شکسته چطور روایت کنم!؟ _____________________________ @Mamaa_do
هدایت شده از حرفیخته
سال‌هاست گاراژ خانه را پر کرده از روغن و رب و برنج. می‌رود نفس به نفس ضعفا می‌نشیند و وقتی از نان خشک سفره‌شان برایمان می‌گوید، تا یقه لباسش از اشک تر می‌شود و تب می‌کند. از کل محل و فامیل صدقه جمع می‌کند (با اجازه از مرجع) و نان خودش را هم می‌گذارد توی سفره فقرا. حالا او که خودش مرجع و پناه ماست، به منِ ناتوان رو انداخته که: "توروخدا تو این همه آدم می‌شناسی، تو گروه دوستا و همکارات، اعلام کن. امسال این بنده‌خداها مثل هر سال چشمشون به یه فال گوشتیه که عید قربون بیان ببرن؛ ولی پول قربونی نداریم. ببینم می‌تونی یه پولی جمع کنی شرمنده‌شون نشم." حالا من بی‌آبرو واسطه‌ام تا خیر و برکت از شما بگیرم و بدهم دست او تا یک فال گوشتش کند و وقتی زنگ خانه‌اش را زدند، با شوق در را به رویشان باز کند. - رفقا ببینیم می‌تونیم یه پولی جمع کنیم شرمنده‌شون نشیم! حتما هر کدوممون شده ۵۰ تومن، حتی ۱۰ تومن می‌تونیم شریک شیم. خیر ببینید. هزاران برابر خدا براتون جبران کنه.
6037991493446565
روی شماره بزنید کپی می‌شه. بانک ملی/ آزاده رباط‌جزی
مامادو♡
سال‌هاست گاراژ خانه را پر کرده از روغن و رب و برنج. می‌رود نفس به نفس ضعفا می‌نشیند و وقتی از نان خش
نمی‌دانم یک گوشت چقدر است و چه کسانی چشم‌شان به دنبال آن یک فال است و آن زن با دست چروکیده چقدر زحمت کشیده و حالا رو انداخته به استاد عزیز ما تا بیاید و به ما بگوید و ما هم به شما بگوییم که بیاین کاری کنیم تا امیدی نا امید نشود و امان از امیدی که اگر کوتاهی کنیم ناامید شود آن هم روز …!
«دور از چشم رئیس‌ها» من شاغلم. یک شغل تمام وقت. وقتی سرکارم یک جایی دارم برای خودم. جایی راحت و ساکت. هیچ کس آن‌جا با من کاری ندارد و می‌توانم چند دقیقه‌ کاری را برای خودم انجام دهم. گاهی بودن در آن‌جا را طولش می‌دهم و بیشتر کیف می‌کنم. می‌توانم دور از چشم‌ رئیس‌ها گوشی‌ام را دست بگیرم و اصلا مهم نیست چه کاری میکنم مهم این است که آن‌جا هستم تا وقتی صدای کوبیدن به در بلند می‌شود من هم بلند می‌شوم و دستم را زیر آب می‌گیرم و در دستشویی را باز می‌کنم و به آن ۴ دست کوچکی که عدد هفتاد و هفت را درست کرده‌اند نگاه می‌کنم و بعد همان چند دقیقه تنها بودن نفسم جا آمده و به آن‌ها لبخند می‌زنم! ______________________________ @Mamaa_do
«چشم‌ها و گریه‌ها» چشم‌ها بسته است و دست‌ها دیگر تکان نمی‌خورد و کم کم تکان‌های ننو را کم می‌کنم و ننو می‌ایستد و هر دو را نگاه می‌کنم و خوابشان عمیق شده و از وسط هال بلند می‌شوم می‌روم توی اتاق و آن یکی را نگاه می‌کنم و او هم دهانش نیمه باز است و خواب است و نفسی می‌کشم و می‌آیم توی هال و آن یکی هدفون بلوتوثی را هم میگذارم توی گوش چپم و می‌روم روی کاناپه می‌خوابم و می‌خواهم نگران بلند شدن گریه کسی نباشم و صدای زویا پیرزاد را قطع می‌کنم و بهنام بانی میگذارم و همانی است که بهترین خاطره‌ام را ساخته و بلندش می‌کنم و چشم‌ها را می‌بندم و گریه می‌کنم و می‌خواهم ۳دقیقه و ۲۲ ثانیه نگران هیچ چیزی نباشم! ____________________________ @Mamaa_do
🚨جان کری: به نوه هایتان بگویید که چگونه محمد جواد ظریف تسلیم شما شد 🔹سخنان کری در جمع کارمندان سفارت کشورش در وین در سال 2016: خاطره رسیدن به توافق تاریخی 1+5 و ایران و نحوه تسلیم شدن وزیر خارجه ایرانی‌ها در برابر آمریکا، خاطرات خوب و ارزشمندی برای بازگو کردن در جمع نسل‌های آینده آمریکا است. 🚨جان کری: به نوه هایتان بگویید که چگونه محمد جواد ظریف تسلیم شما شد 🔹سخنان کری در جمع کارمندان سفارت کشورش در وین در سال 2016: خاطره رسیدن به توافق تاریخی 1+5 و ایران و نحوه تسلیم شدن وزیر خارجه ایرانی‌ها در برابر آمریکا، خاطرات خوب و ارزشمندی برای بازگو کردن در جمع نسل‌های آینده آمریکا است. 🔹حتی می‌توانید کمی آن را آراسته کنید و آب و تاب دهید و برای نوه‌هایتان تعریف کنید که چگونه در یک اتاق نشستید و ظریف را مجبور کردید که در برابر قدرت متقاعدکننده شما، تسلیم شود. منبع:مجله واشنگتن اگزاماینر 🆔 @Warfarehybrid