از ۹۹/۱۱/۱۱ ساعت ۱۱:۴۵ دقیقه ظهر در حرم امام رضا(ع) تا الان که ساعت ۱۱:۲۰ دقیقه شب است.
من در بند مردی بودهام که امروز بیشتر از دیروز و کمتر از فردا میشناسمش. این کلید حل تمام مشکلات این مدتم بوده. میگویم بند چون برایم مهم است. خودم را بندش کردهام با همه بالا و پایین شدن این بند در باد ملایم بهاری و طوفانهای سر زمستانی تکان خوردهام جابهجا شدهام و حواسم بوده که زندگی زناشویی یک مسیر است برای رشد خودم نه برای لذت بردن یا بهره بردن.
مجرد که بودم سلسله مباحث خانواده متعالی پناهیان را گوش میدادم و آرزوی داشتن خانواده و پیاده کردن تکنیکهایی که میگفت را میکردم. فکر میکردم ساده است. همین که همسرت را دوست داشته باشی همه چیز حل است. اما حالا متوجه سختی کار شدهام. پناهیان میگفت خانه مثل پادگان است. از منظر انجام وظیفه. یعنی تو باید وظیفه خودت را انجام بدهی و به کس دیگری کار نداشته باشی که چه کرد. طلبکاری یا بده و بستان ندارد. یا میگفت خانواده یعنی گذشت. یعنی ندیدن خود. یعنی بستر رشد. این که تو بهتر از هر کسی از ضعفهای همسرت آگاهی و حق نداری از این موضوع سواستفاده کنی و توی سرش بزنی. برعکس باید درکش کنی و بستر رشد را برایش فراهم کنی.
همهی اینها تا وقت شنیدن، راحت بود. مثل داستانهای قشنگی که میخوانی و
نقد میکنی ولی نمیتوانی مثل آن را بنویسی!
#پناهیان
#خانوادهمتعالی
__________________________
مامادو♡
غمگینم، مثل دوقلویی که مامانش اشتباهی یه قُل رو دو بار برده حموم.
وقتی بدون تجربه زیسته مینویسی!🙂↔️
اولها خیلی از من میپرسیدن که قاطی نمیکنی بچهها رو؟ این که به کی غذا دادی و کدوم رو عوض کردی؟
آقا نه مگه میشه ؟
این دو کار پرتکرار رو آدم اشتباه نمیکنه چه برسه به حمام کردن!
یا مثلا به یکی دوبار شیر بدی و به اون یکی ندی!
خنده داره واقعا😅
یه مامان هیچ وقت قلهاشو قاطی نمیکنه😎!
_________________________________
در عکسها دنبال نور بودم. ردِ نور. خطی که از نور کشیده میشود. باریک میشود و نفوذ میکند. بعد تمام میشود و دیگر آن را نمیبینی. چون همه جا هست و ردش محو شده. میشود خانهی تو و سراسر وجودت را میگیرد. عادی میشود و تکراری. گاهی باید از خود بیرون زد و دنبال ردِ نور بود تا آن را پیدا کرد و دوباره روشن شد!
#روزمره_نویسی
_______________________________
صادق هدایت تمام شد!
حالا میتوانم راجع به او حرف بزنم. نقدش کنم. داستانهایش را نسبت به هم تحلیل کنم. اثر هر کدام را روی دیگری را بگویم. نسبت تجربهزیسته هدایت و داستانهایی که نوشته را تحلیل کنم.
کار سختی بود. کاری که خیلی وقت بود دنبالش بودم. ارزشش را داشت. حالا مغزم تحت فشار است. میخواهم با کسی حرف بزنم و از درکی که کردهام بگویم. فرمهای داستانی را توضیح دهم یا بنویسم. چیزی که ندارم وقت است. مغزم خسته شده. این دو هفته تحت فشار بود. یادم هست بعد جلال هم تا مدتی هیچی نخواندم. حالا اما میخواهم بروم سراغ غلامحسین ساعدی. خودش گفته که از هدایت تاثیر گرفته. میخواهم ببینم تاثیر هدایت چطور بوده.
دلم سفر میخواهد. سکوت. جایی شبیه به قبر!
احتمالا اثر هدایت است ولی همین که در اوج پوچی من را یاد مرگ انداخته خیلی خوب است!
#هدایتخوانی
#صادق_هدایت
_________________________________
اگر روزی خواستید سراغ #صادق_هدایت بروید با این ترتیب بخوانید اثرش بیشتر خواهد بود.
لیست پیشنهادی #هدایتخوانی
۱- داستان کوتاه زنده به گور « ۱۳۰۸»
۲- داستان کوتاه سه قطره خون «۱۳۱۱»
۳- رمان بوف کور ۱۳۱۵ در هند
۴- مجموعه داستان کوتاه زنده به گور «۱۳۰۹»
۵- مجموعه داستان کوتاه سه قطره خون «۱۳۱۱»
۶- مجموعه داستان کوتاه سگ ولگرد «۱۳۲۱»
________________________________
@Mamaa_do
وای که چقدر غلامحسین ساعدی روی اعصابمه!😬
اصلا خوب نیست… اصلا
و من بعد مجموعه داستان کوتاه ترس و لرز و حالا تاتارخندان دارم فکر میکنم این که خوب نیست یعنی چه؟
و بدون فکر این جواب به ذهنم میرسد که هدایت استاد داستاننویسی بود که توقع من را از فرم بالا برده
غلامحسین ساعدی فرمی ساده دارد. قابل پیشبینی. راوی اکثرا سوم شخص. توصیفها ایستا و گاهی پویا. این جوری که یا باید حواست به توصیف صحنه باشه یا خط داستانی. خیلی هم ساده و بدون درگیر کردن حواس ما و اصلا مرتبط با فضای داستان نیست و هیچ کمکی به پیشبرد داستان نمیکند. اصلا ساعدی در داستانهایش جهانی نساخته!
کاملا برعکس هدایت!
ای لعنت به تو هدایت که انقدر خفن بودی!
یک نسخه ترکیبی از جلال است و هدایت. نثرش نه روانی جلال را دارد نه توصیفات هدایت را.
درونمایه سیاه است مثل هدایت و نقدهای اجتماعی دارد مثل جلال!
دارم زجر میکشم و تاتارخندان را جلو میبرم!
مگر مجبورم! ولش میکنم. مگر عمر و اعصابِ اضافه دارم که بگذارم پای یک کار ضعیف!
و البته یک موضوع تکراری را تکرار کنم که نویسنده جز تجربه زیسته نمینویسد. غلامحسین ساعدی پزشک و شاعر و … بوده. در کتاب تاتار هم خودش را نوشته! پزشکی که عشقش را از دست میدهد و در فشار این سختی به روستای دورافتادهی تاتارخندان مهاجرت میکند و تمام عقاید و خرافات مذهبی آنها را زیر سوال میبرد!
دو کتاب تاتارخندان و ترسولرز را از غلامحسین ساعدی نخوانید!
حالا میروم سراغ چوببهدستهایورزیل و بعد آیباکلاهوآیبیکلاه …..
#غلامحسین_ساعدی
#ساعدیخوانی
#معرفی_کتاب
_________________________________
@Mamaa_do