هدایت شده از | بهارنارنج | فاطمه افضلی |
🪴
و هر سال، بیستمین روز از بهار
دلم کمی سید مرتضی میخواهد...
۲۰/فروردین/۱۴۰۴
🍃#آسدمرتضیآوینی
🔰 @baahaarnaranj
مامادو♡
وسط ساختمان مرکزی یک تالار بود.
دانشکده یک حیاط مرکزی داشت و در اصلی این ساختمان از این حیاط باز میشد. پلههایی پهن باریک میشدند و توجه را به در این تالار جلب میکردند. تالار در بزرگ و چرمی داشت. سن مجلل و بلندی داشت. تالار دو طبقه برای نشستن داشت. مکان مراسمهای مهم یا جشنهای سالانه. اما اسمش غریب بود مثل صاحبش.
اکثر آدمهای دانشکده از او فقط تالار #آوینی را میشناختند. یا اینکه عکاس بوده و در جنگ از روایت فتح میگفته. عینک قشنگی داشته و موهای لخت. همین!
فکر میکردند این نامگذاری حکومتی است مثل نامهایی که روی خیابانها میگذارند.
اینکه او در همین دانشکده معماری خوانده در مقطع ارشد و سالهای خیلی قبل را نمیدانستند. خودم هم نمیدانستم. آوینی برای اکثر ما یک عکس قشنگ است. نه او را میشناسیم نه زندگیاش را. ولی او در مرکز این عالم است. زنده است و یادش زندگیبخش.
#شهید
_______
@Mamaa_do
19.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از با من خیال کن...
زندگی، عزیز دل من، پوچ نیست. گریستنی هست، اما پوچ نیست.
سیمین دانشور
امروز به کوثر کتاب معرفی کردم. میخواست یک کتاب کم حجمِ صوتی برای گوشدادن در زمان انجام کارهای روزمرهاش باشد. مثلا وقت ظرف شستن. غذا درست کردن. جارو کردن و ... .
برای اولین بار خودم داشتم مستقیما به کسی کتاب معرفی میکردم و نگران نبودم. میدانستم دعایم خواهد کرد و لذت خواهد برد.
گفتم چند داستان اول سنگین است و طولانی ولی بعدیها سبک میشود و جذاب.
گفت: ینی نمیشه موقع ظرف سابیدن گوش داد؟😂🚶♀
آیه بغلم بود و داشتم برای پسرها میوه خرد میکردم. فکر کردم که مگر غیر وقت کارخانه و بچهداری هم میشود کتاب گوش داد. من وسط همین شلوغکاری کتاب گوش میدهم. مگر میشود کتابی برای غیر این زمان خواست. تصور دنیای آزاد بدون بچه هم برایم سخت بود. در جواب کوثر چند ثانیه خندیدم و گفتم: «میشه من وسط همینا خوندمش»
#معرفی_کتاب
مامادو♡
امروز به کوثر کتاب معرفی کردم. میخواست یک کتاب کم حجمِ صوتی برای گوشدادن در زمان انجام کارهای روزم
کتاب بدون شناخت سیمین دانشور و جلال آل احمد مزه ندارد.
وقتی از جزییات زندگی آنها خبر داری و تاثیر تجربهزیسته را در داستانها لمس میکنی لذت کتاب چندبرابر میشود.
#بازخورد
حرف زیاد دارم. توی ذهنم مینویسم. از تعادلی به تعادل دیگر میرسم و کیف میکنم. اما حواسم هست که نمیرسم بنویسم و اینجا دارد خاک میخورد.
این روزها وارد فاز جدیدی شدهام. آیه راه افتاده و بدون مشکل هرجا بخواهد میرود و هرکار بخواهد میکند. باید دوباره خودم را بروزرسانی کنم. در این شرایط جدید ببینم چطور باید بنویسم.دارم عقب میافتم و اصلا ناراحت نیستم. این روزها با بچهها خیلی بازی میکنم. چهارتایی مینشینیم کنار هم و من لذت لحظهها را میبرم. کتاب صوتی گوش نمیدهم و همهی حواسم به بچههاست. ما داریم با هم رشد میکنیم. کمی بگذرد دوباره قلمم این میان خودش را پیدا میکند. فعلا دارم در تجربه زیستهام عمیق میشوم.
#مادری
___
@Mamaa_do
این طرف سال آفتاب میآید توی آشپزخانه و تا ۸ صبح میماند. بعد میرود به بقیه خانهها و احتمالا طبقههای بالاتر سر میزند. تا نرفته صبحانه بچهها را میدهم. امروز برای هر کدام بشقابی چیدم. از سبزی، پنیر و گردو. نان سنگک را کوچک کردم و گذاشتم کنارش. هر سه را صدا زدم. پارچهی چهارخانه صورتی را جلوی تراس پهن کردم. آمدند و نشستند. امیررضا نان را برداشت. تکه پنیری با قاشق جدا کرد که سه برابر نانش بود. به دست مالید و کمی به نان. ترهای با دست پنیری برداشت و به دقت روی نان گذاشت. تره دو ضلع رو به روی نان را قطع کرد و دو مثلث ساخت. بعد با دو دست و آرام لقمه برد سمت دهان و خورد. همزمان امیرعباس تکه نان بزرگی برداشت کوبید روی پنیر و همه را برد سمت دهان. فقط پنیر را خورد و نان را انداخت طرف دیگرش. آیه هم نگاهش به این دو بود. ترهای برداشت و آورد جلوی دهان من!
هر کدام در ذات با هم فرق دارند. حواسم هست با توجه به این ویژگیهای ذاتی با آنها صحبت کنم و زمینه رشدشان را بچینم. با هم مقایسهشان نکنم و یکی را بهتر ندانم. تا اینجا کار راحت است. وقتی میرویم جایی و این تفاوت رفتار را بقیه میبیینند شروع میکنند به مقایسه کردن و بلند بلند جلوی بچهها گفتن. قبلاها میخندیدم. حرص میخوردم و هیچی نمیگفتم. حالا میخندم و سریع واکنش میدهم که هیس لطفا جلوی بچهها آنها را باهم مقایسه نکنید. نمیدانم چه عادتی است هر که ما را میبیند سریع شروع میکند به مقایسه بچهها از ظاهر تا رفتار. شما اگر جایی دوقلو دیدید لطفا این کار را نکنید😬😅!
#روزمره_نویسی
_____________________________
@Mamaa_do
و من امروز بعد چند شب بیخوابی پر از انرژی بودم. تجربه جدیدی بدست آوردم. برگشتم به بهار ۱۴۰۱. وقتی جلسه سوم خلاق بودم. داشتم برای دکترا انتخاب رشته میکردم و همزمان از روی دست زویا پیرزاد رونویسی میکردم. استاد گفته بود نویسندگی را بگذارید مرکز زندگیتان و من آن موقع در بحران سختی بودم که میخواهم چه کنم؟
امروز از زهرای سهسال پیش گفتم و اینکه چطور رسیدم به این نقطه. این مواجه با گذر زمان عجیب بود. چقدر من عوض شدهام!
#هیچ
_________________________
@Mamaa_do