eitaa logo
مامادو♡
124 دنبال‌کننده
524 عکس
28 ویدیو
6 فایل
مامادو = مامان دوقلو + یک شهرساز و تسهیلگر قدیمی دست به قلم مبتدی مادرِ همیشگی @Zahrakashanipour
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از سِلوا
______________ دیشب پدافندهای شمال فعال شده بودند. می‌دانند مهمان داریم و می‌خواهند با سروصدا ترس بیندازند به جان‌مان. دست درازی می‌کنند به کارخانه غذایی تا مثلا سفره‌ پذیرایی‌مان را کوچک کنند. خواهرم صبحی پیام داده: " امروز نماز جمعه برید. من پشت سنگرم." راست می‌گوید پشت سنگر است. این روزها خواهرهایم دفتر کتاب را بقچه کردند گوشه‌ای و وردست بابا نان می‌پزند و بسته می‌زنند. همین نسلی که بهشان می‌گویند نسل زِد. آن‌ها اینجور زرت می‌زنند زیر کاسه کوزه تهدید دشمن. @selvaaa
صدای آب کولر می‌آید و صدای ماشین‌ها در اتوبان حکیم. تمام پنجره‌ها را می‌بندم و باز مثل همیشه صدای ماشین‌ها کمی کم می‌شود. بچه‌ها خوابیده‌اند هر سه توی هال و همسرم توی اتاق. خانه حالا برای من است. نگاه می‌کنم به هال و آشپزخانه‌. کارها را توی ذهنم مرور می‌کنم. ظرف‌ها در از ماشین دربیاور و بگذار. لباس‌شویی بزن. لباس‌ خشک‌ها را جمع کن. گوشت بگذار بیرون و شب ماکارانی بپز. شلوار و بلوز محمدحسین را اتو کن و.‌‌.. . همین‌ها را همه خوابند می‌رسم انجام بدهم. بیدار که شوند بازی می‌کنیم و به آن‌ها عصرانه می‌دهم. می‌خواهم کیک درست کنم‌. میوه هم تا رسیدیم شستم و گذاشتم در کاسه جدیدی که خریدم. آن را هم می‌آورم و پنج‌تایی می‌خوریم. آیه را که شیر می‌دادم به این پنج‌نفر بودن‌مان فکر کردم. به شب و صدا‌هایی که می‌آید. به فردا و همسرم که می‌رود سرکار. به رهبرم و کشورم. صبح وزیرخارجه منحوس اسرائیل داشت می‌گفت که حماس و حزب‌الله را زده‌. آن‌ها پاهای اختاپوس بودند ‌و حالا نوبت ایران است سر اختاپوس. می‌گفت هدف‌شان زدن همین سر اختاپوس است نه عوض کردن رژیم ایران‌. می گفت نتیجه حمله نظامی این‌ها عوض شدن رژیم در آینده ایران خواهد بود. داشتیم برمی‌گشتیم خانه‌ در روز هشتم جنگ و بعد ده روز سفر که قرار بود سه روزه باشد. سرم را که از روی کلیپ آن منحوس بور بلند کردم. محمدحسین نشست توی ماشین. برای بچه‌ها خوراکی آورده بود. برگشت و داد به آن‌ها. پسرها کنار پنجره نشسته بودند ‌و آیه وسط آن‌ها و هر کدام روی یک صندلی ماشین. آیه در بازی بین پسرها گیر کرده بود و گریه می‌کرد. خوراکی را که گرفت آرام شد. من اما دلم آشوب بود. مردک در وسط شهر ایستاده بود و در گوشه‌ی تصویر. پیراهن عادی به تن داشت. به دوربین نگاه نمی‌کرد‌. مصمم و راحت حرف می‌زد. محمدحسین که خوراکی‌ها را بین بچه تقسیم کرد‌ برگشت. گفتم که ببین این مردک وزیرخارجه‌ی اسرائیل چی گفته. و کمربندش را بست و گفت : «ااا بگو ببینم چی گفته». نگاهم نکرد و گاز داد. گفتم: «میگه هدفش از جنگ تغییر رژیم ایران نیست و نتیجه حمله اونا این تغییره.» زد دنده‌ی دو و گفت: « بیا همین اول کاری عقب کشیدن خودشون اول گفتن تا جمعه کار ایران تمومه» راست میگفت. چهارشنبه که بچه‌ها را برده بودیم پارک شهر کوهسار نگران پنجشنبه و جمعه بودیم. بچه‌ها می‌دویدند و از سرسره‌ها بالا می‌رفتند و دنبال‌بازی می کردند. نتانیاهو کودک‌کش تهدید کرده بود پنجشنبه و جمعه کار ایران را تمام خواهد کرد‌. کمربندم را بستم. ساعت ۱۳ ظهر جمعه سی خردادماه بود‌. به محمدحسین گفتم ماه بعد کجا برویم سفر و همه‌ی نگرانی‌ام را ریختم توی دلهره‌ی رفتن به سفری جدید با این سه بچه‌ی کوچک. باید بلند شوم. ا‌‌ول ظرف‌ها را خالی کنم و بعد ظرف‌ها را بچینم. لباس کثیف‌ها را بندازم و بعد تمیزها را تا کنم. مایه ماکارانی بپزم و بعد بروم سراغ کیک که با شیره‌ی توت درست کنم و همه که از خواب بیدار شدند در غروب جمعه بنشینیم روی کاناپه و زیر پرچم جمهوری اسلامی که به دیوار زده‌ایم با چای بخوریم. سی خردادماه هزارو چهارصد و چهار عصر جمعه ___ @Mamaa_do
سیب‌زمینی سرخ می‌کرد با پیاز. هر کدام در ماهیتابه جدا. پنجره آشپزخانه باز بود. من داشتم لباس تمیزها را تا می‌‌کردم. صدایی بین چیلیز و ولیز روغن و گاز ماشین‌ها در اتوبان حکیم شنیدم‌. شلوار سبز بچه‌ها را تا کردم و گذاشتم روی ستون لباس‌هایشان. صدا می‌رفت و می‌آمد. مثل همان صدای هواپیمایی بود که در باغ شنیده بودم و بعد صدای انفجار آمده بود. رفتم کنار گاز‌. محمدحسین زردچوبه ریخت روی سیب‌زمینی‌ها. تکه روغنی ریخت روی گاز. بعد ده روز آمده بودیم خانه و آن را تمیز کرده بودم و فکر کردم کاش گاز را می‌گذاشتم برای آخر شب. صدا دوباره آمد. رفتم جلوی پنجره و پرسیدم. « می‌شنوی توام؟» سیب‌ها را هم زد و زیر گاز را زیاد کرد. صدای روغن از صدای هواپیما بیشتر شد و گفت. « آره خودشونن.» جوری گفت که انگار بعد این صدا انفجاری نیست. سرم را از پنجره بیرون کردم و پرسیدم: « پیدا نیستن؟» گوشت چرخ‌کرده را ریخت روی پیازداغ و هم‌زد و گفت: « نه‌بابا خیلی بالاست» ساعت را نگاه کردم‌‌. شش و نیم عصر بود. رفتم سراغ لباس‌ها. تمام که شد رفتم کل خانه را جمع و جور کردم و ساک‌های سفر را باز کردم. محمدحسین هم مشغول بچه‌ها و کار آشپزخانه بود. یک ساعتی گذشت و خانه مرتب شده بود. محمدحسین چندبار صدایم کرد و رفتم دم آشپزخانه و گفت: « اون صدائه بود. یه جا تو مرزداران رو زده. یه خونه پنج‌طبقه مسکونی». آن شب توی باغ هم که صدای هواپیما آمد جایی نزدیک ما را بمب‌باران کردند. مثل الان! سی خردادماه هزارو چهارصد و چهار جمعه شب ___ @Mamaa_do
صبح تازه جوانه زده بود. در بیخ ترسی که همیشه داشتم و حالا بریده بودمش. شب اول را در خانه راحت خوابیدیم. ۱۱:۳۰ خوابیدم و ۳:۳۰ با گریه امیرعباس بیدار شدم. شیشه شیرش خالی شده بود. شیشه را از توی تختش برداشتم. رفتم توی آشپزخانه و با شیر و آب پرش کردم‌. برگشتم توی اتاق بچه‌ها. صدایی مثل تیرباران از پنجره می‌آمد. دور بود و بین صدای کولر محو شد. شیشه را گذاشتم کنار امیرعباس و فکر کردم حتما صدای پدافند بوده. رفتم توی اتاق خودمان. محمدحسین و آیه خواب بودند. تا چشمم رفت گرم بشود دوباره صدا آمد. صدای گریه امیررضا. رفتم توی اتاق و بین دو تخت ایستادم. شیشه‌اش را گم کرده بود‌. دستش دادم و تختش را تکان دادم. مشغول خوردن بود و من نگاهم به پنجره. صدایی نمی‌آمد. رفتم و اینبار خوابم برد‌. خواب دیدم با پدر و مادر رفتم سفر. اسرائیل حمله کرده‌. کل خانه را پرچم زده بودند و کاشی‌کاری‌‌های حرم حضرت عباس را داشت. فهمیدم آمده‌ایم کربلا. گوشه‌ی خانه پناه برده بودم. پهباد همه‌جا را خراب می‌کرد و به من نزدیک می‌شد. دائم می‌گفتم یا عباس. پهباد شکل ماشین بزرگ پرنده بود که توی هوا می‌چرخید. با هر چرخش تکه‌ای از آن کنده می‌شد و می‌افتاد. دیوانه‌وار به همه‌جا حمله می‌کرد و خودش را تکه تکه می‌کرد. آنقدر که ریز شد و افتاد زمین. صبح که بیدار شدیم همه چیز خانه تازه بود‌. رنگش سبز روشن بود. شبنم بهاری رویش بود و برق می‌زد. حساب کردم روز یازدهم جنگ است. خیارشور انداختم. بسم‌الله گفتم و دعا کردم که ان‌شالله وقتی رسید اسرائیل خودش خودش را نابود کرده باشد. سی‌ویک خرداد صبحِ شنبه ___ @Mamaa_do
مامادو♡
صبح تازه جوانه زده بود. در بیخ ترسی که همیشه داشتم و حالا بریده بودمش. شب اول را در خانه راحت خوابی
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیوان بین المللی دادگستری، اسرائیل را کشوری غیرقانونی اعلام کرد. همچنین تصمیم گرفته شد که این کشور به عنوان یک کشور مستقل در سراسر جهان به رسمیت شناخته نشود. 👌در نهایت عدالت پیروز می‌شود. الحمدلله...
هدایت شده از Zahra kashanipour
12.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
درسته آخر به جنگ برادرها رسید 😂 ولی من رفتم پارک و برای اسرائیل رجز خوندم. دیشب حسابی بمباران‌مون کرد و منم هفت صبح این موشک رو براش فرستادم. برای قوی کردم روحیه خودم. برای تمام همسایه‌های پارک که هر روز هفت صبح منو با سه بچه کوچیکم می‌دیدن و اون اواخر از پشت پنجره با ما سلام می‌کردند و می‌گفتند چقدر بچه‌های نازی داری. برای اینکه امید بگیرن. امروز بعد ۱۰ روز مارو تو پارک دیدن. همون تعداد کمی که موندن. و برای اون دوتا مرد مشکوکی که اطراف پارک میپلکیدن و من وقتی رسیدم خونه و زنگ زدم به همسرم و تعریف کردم چه خبر بود تازه فهمیدم که اون دو تا مرد جاسوس وطن بودن. واقعا ترسیدم. در پس‌زمینه ذهن من ناامنی وجود نداره. تا حالا در شهر این حس رو تجربه نکرده بودم. زنگ زدم به ۱۱۳ و گزارش دادم و فردا صبح باز با بچه‌ها می‌رم پارک. من با پارک بردن بچه‌هام از وطنم مراقبت می‌کنم و فضا را برای جاسوس‌ها ناامن می‌کنم.
54M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من فقط هفت ماه اول زندگیم کاشان بودم. بعدش رفتیم بابلسر و بعد تهران و دوباره بابلسر. ۱۹ ساله بودم که خانواده رفتن قم و باز رفتم تهران. ولی هربار کسی از من پرسید اهل کجایی گفتم کاشان. اینجا دارالسلام کاشان است. عمواحمد شهیدم همین حوالی است.امروز که این زن را دیدم به این ۳۱ سال کاشانی بودنم افتخار کردم. احتمالا هم‌سن من است و چند بچه دارد. مثل من خانواده‌اش را دوست دارد و برای حال خوب آن‌ها تلاش کرده. حالا مثل زری در سووشون یوسفش به دست ظالم زمانه‌اش شهید شده. بلند شده و نوید پیروزی می‌دهد. صدایش محکم است و می‌لرزد. ما زن‌ها وقتی چیزی از دست می‌دهیم قوی‌تر می‌شویم. مخصوصا اگر تمام زندگی ما باشد همسرمان باشد. حالا ما زن‌ها مثل زری در سووشون از هیچ چیز نمی‌ترسیم و جلوی ظلم می‌ایستیم‌. با کینه اسرائیل بچه‌هایمان را بزرگ می‌کنیم. مثل زری که گفت با کینه انگلیس بچه‌هایش را بزرگ می‌کند تا آن را نابود کند‌. دشمن همیشه چشم به وطن ما داشته. انگلیس و آمریکا و اسرائیل همه یکی هستند‌. دو تیرماه صبحِ دوشنبه ___ @Mamaa_do
همین الان جلوی چشم من شهر رو اسرائیل جنایت‌کار زد! همون‌جایی که همیشه خورشید طلوع می‌کرد! دو تیر ظهر دوشنبه ___ @Mamaa_do
حالا باید همه‌ی کانال‌های خبری را پاک کنم. دفتر و خودکاری را که روز هفتم جنگ خریدم را بردارم. روی کاغذ بنویسم که بماند و حواسم موقع نوشتن به جایی پرت نشود. باید در این دو هفته عمیق شوم. زیست عجیبی بود. اینکه دیشب تا صبح خانه می‌لرزید. اینکه دیروز به چشم خودم انفجار را دیدم. اینکه مرد جاسوس توی خرابه‌ی کنار پارک می‌چرخید و برای اینکه من شک نکنم یا سمت خرابه با بچه‌هایم نروم گفت اینجا دوتا شغال دارد. راست میگفت آمریکا و اسرائیل هستند. ولی ما دور نمی‌شویم. می‌رویم توی دلش و نابودش می‌کنیم. فعلا باید نسبت خودم را با جنگ و وطن پیدا کنم. احساساتم را تفکیک کنم و برای آینده برنامه بچینم. دیروز و امروز دوباره کتاب سفرنامه جلال به ولایت عزرائیل را خواندم. هنوز تمام نشده. می‌خواهم از دلش محتوایی متناسب با امروز دربیا‌رم. اینکه ولایت عزرائیل در ابتدا و هفت هشت سال بعد تجاوزش چه شکلی بوده. چطور خودش را در دنیا معرفی کرده و چطور اروپایی‌ها را کشانده به آن سرزمین غصبی و حالا در نزدیکی نابودی همه‌ی این‌ها چه شکلی است. باید متمرکز شوم. کانال‌های خبری را پاک کنم و برگردم سر میز مبارزه و قلم بردارم. سه تیرماه صبحِ سه‌شنبه ___ @Mamaa_do
هدایت شده از زهرا رشیدی
گریه نکن خواهرم. در خانه‌ات درختی خواهد رویید و درخت‌هایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت. و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت‌ها از باد خواهند پرسید: در راه که می‌آمدی سحر را ندیدی؟! سووشون ۳ تیرماه ۱۴۰۴ @zahrarash1d1
هدایت شده از رادیو خط روایت
پادکست خط روایت - خاک بازی در میانه‌ی جنگ.mp3
زمان: حجم: 2.3M
📻﷽ 〰〰〰〰〰 راستش به من دارد خیلی خوش می‌گذرد. تا الان با این حس غریبه بودم. آخر وسط جنگ هم مگر می‌شود خوش بگذرد؟ ... ✍ 🎙 🎛 تنظیم: 〰〰〰〰〰 🔻روایت‌های حماسی شما هم می‌تواند شنیدنی باشد. 〰〰〰〰〰 ایتا: https://eitaa.com/khatterevayat https://eitaa.com/khatterevayat_pod شنوتو: https://B2n.ir/hd5416 کست باکس: https://B2n.ir/zk3537
رفتم لباس‌ها را توی تراس پهن کنم. هوا از ظهر دارد آلوده می‌شود. کل شهر ذره ذره دارد می‌رود زیر آلودگی. حالا رسیده به بالکن ما. شلوارک پسرها را میتکانم و هوا را بو می‌کنم. بوی وارانگی‌هوای دی‌ماه را نمی‌دهد. یعنی بوی بنزین سوخته‌. بوی ترمینال جنوب. بوی خاک هم نمی‌دهد. آلودگی از دیروز شروع شده‌. از همان نقطه‌ای که شهر سه‌بار بمب خورد و خاکش به هوا رفت. از این بو می‌ترسم. از این مه‌آلودگی می‌ترسم. به فراخوان صلح دشمن می‌ماند. ما هیچ چیز نمی‌دانیم. ما دوبار در این دو هفته غافلگیر شدیم و ضربه‌ی سختی خوردیم. حالا با خبر آتش‌بس دوباره شهر به تلاطم افتاده. جلوی نانوایی پایین برج ده‌تایی مرد جمع شده‌اند و حرف می‌زنند‌. ماشین کنار خیابان پارک شده. همسایه ساختمان روبه‌رویی لباس به بند انداخته‌. پتوی نارنجی روی پشت‌بام‌شان را بلاخره برداشتند. املاکی بغل نانوایی ولی هنوز باز نکرده. احتمالا فردا می‌آید. شهر میان مه و دود بیشتر روشن شده. من از بازگشت زندگی میان این مه‌ می‌ترسم. به یهود اعتمادی نیست. از غافلگیری دوباره می‌ترسم. پارچه غذای بچه‌ها را می‌تکانم و پهن می‌کنم و فکر می‌کنم امشب که بچه‌ها غذا بدهم نگران سروصدا‌ها نیستم‌ اما چه اعتباری به دوام این حس است تا وقتی دشمن پابرجاست؟ سه تیرماه شب سه‌شنبه ___ @Mamaa_do