eitaa logo
مامادو♡
125 دنبال‌کننده
524 عکس
28 ویدیو
6 فایل
مامادو = مامان دوقلو + یک شهرساز و تسهیلگر قدیمی دست به قلم مبتدی مادرِ همیشگی @Zahrakashanipour
مشاهده در ایتا
دانلود
اینجا یک دفتر تازه است. دفتر قبلی توی ایتا بود که خیلی برای من ارزشمند هست. خیلی روزها با من همراه بوده و کمکم کرده. اما برگه‌هایش دیگر جا ندارد و من هم نیاز به تغییر و تنفس دارم. دفتر قبلی را می‌بندم و میگذارم روی طاقچه‌ی عمرم. نوشته‌هایی آنجا دارم که هیچ جای دیگری نیست. پس تا همیشه محفوظ نگهش می‌دارم. اما بوی این دفتر نو را خیلی دوس دارم. روزهای جدیدی در راه است. این دفتر همراه آن روزهایم خواهد بود‌. بسم‌الله....🦋 . ‌آدرس دفتر نو «مامادو» در بله 🆔 شناسه: https://ble.ir/mamaaado ‌ ‌ نوزده آبان‌ماه هزاروچهارصدوچهار ____ @Mamaa_do
هدایت شده از "نون"زینب خالقی
دو دقیقه به اذان بود. کتابم را بستم. روسری‌ام را برداشتم. گیره‌ی زیر روسری‌ام را از عروسک خرسی روی جاکفشی برداشتم. وصل کردم. چادرم را برداشتم و رفتم. نمازم تمام شد. به مهرم نگاه کردم. یک مهر بزرگ ویک مهر کوچک برداشته بودم. کج‌وکوله جلویم بود. سجاده زیرش پهن نبود. سجاده بغل‌دستی‌ام را نگاه کردم. جانماز آبی فیروزه‌ای با گل‌های رز قرمز. جانماز را سیر نگاه کردم. زهرا خانم در گروه" هم مسیر"تمرینی را برای دیدن عمیق‌تر به ما یاد داده بود. زهرا گفت: "در همه‌ی اشیای دور برتون خودتون رو پیدا کنید" به مهر نگاه می‌کردم. دیدم نه، این من نیستم. اگر در مهر زینب را می‌خواستم ببینم. سجاده‌ی سفیدی پهن می‌کردم زیرمهرم . از در مسجد آمدم بیرون. کفش‌هایم را نگاه کردم. کفی کفشم جمع شده بود. در کفی کفشم باز زینب را ندیدم. خم شدم. دستم را داخل کفشم بردم. کفی کفشم را درست کردم . جلو ایستگاه صلواتی ایستادم. چایی پخش می‌کردند. ایستادم چایی با نبات گرفتم. جوان صدایش را بالا برد. گفت: "کمک به هیئت یادتون نره" پول نقد نداشتم. توجهی نکردم. چایی‌ام را خوردم. باز زینب را در ندادن پول پیدا نکردم. برگشتم. گوشی‌ام را از کیفم درآوردم. با همراه‌بانکم کمکم را واریزکردم. مخاطبینم را نگاه کردم. دلم هوایی دایی‌ام شد. اعصاب حرف‌زدن را ندارم. گوشی را گذاشتم. زینب را ندیدم. گوشی را برداشتم. دایی خلیل را پیدا کردم. به او زنگ زدم. سلام نکرده گفت: "سال معلومه خوب میشه زینب به من زنگ زده" خندیدم.گفتم: "دایی جان می دونی اعصابم به تلفن نمیکشه میدونی چقدر مبارزه با نفس کردم زنگت زدم خدا رو شکر کن" تلفن را قطع کردم. زینب را دیدم.من با زینبی که سه ماه بودبه دایی‌اش زنگ نزده بود قهر کردم. دروغ چرا،روز اولی که اطلاعیه‌ی چالش سی روز نوشتن را در گروهی دیدم با خودم گفتم"ای بابا بازم از این گروه‌هایی که هیچی از توش درنمیاد آخرشم" ولی بازهم ناامیدانه ثبت‌نام کردم. امروز روز هشتم هست.با دنیای جدیدی روبه‌رو شده‌ام.از الان غصه‌ام گرفته کاش بعد از سی روز ادامه‌دار باز باشد. از همین تریبون از زهرای عزیزم تشکر می‌کنم. اصلاً گور پدر داستان و خاطره نویسی. تا همین‌جا یک، هیچ جلو هستم. و از زهرا کاشانی پور وهم گروه‌هایی هایم درس زندگی گرفتم. زهرا جان باوجود بچه وکارهایی که دارد باز همت می‌کند و دلسوزانه ما را راهبری می‌کند @عکس را یادم نیست کجا گرفته ام.فقط خواستم صلواتی بفرستم برای سلامتی زهراجان وهم گروهی های عزیزم وخداقوتی کنارش چایی قندپهلو
مامادو♡
دو دقیقه به اذان بود. کتابم را بستم. روسری‌ام را برداشتم. گیره‌ی زیر روسری‌ام را از عروسک خرسی روی ج
این روزها وسط کاری هستم که آرزویش می‌کردم. می‌خواهم این آرزو را دائم مزه‌مزه کنم. عادی نشود. خستگی و فشارش زبانم را به غر باز کند...❤️ الهی‌شکر 😅 _ @Mamaa_do
﷽ مهر ۱۴۰۲ بود. تازه استخدام آ.پ شده بودم و از بابت کار خیالم راحت شده بود. ساعت کاری‌ام کمتر بود و وقت بیشتری برای خودم داشتم. بیشتر به علایقم می‌رسیدم و حس می‌کردم دوباره دارم خودم را پیدا می‌کنم. نمی‌دانم از کدام کانال بود، فقط یادم هست روی لینکی کلیک کردم و پا گذاشتم در کانال مامادو. آن موقع هنوز مبنا را نمی‌شناختم و هنوز چیزی از نویسندگی نمی‌دانستم. نمی‌دانستم چرا بعضی متن‌ها می‌مانند و بعضی بی‌صدا رد می‌شوند. اما متن‌های خانم کاشانی‌پور عجیب به دلم می‌نشست. بی‌تلاش و بی‌ادعا می‌آمد و جایی در من می‌نشست که تا حالا نشناخته‌بودمش. اصلاً آشنایی من با مبنا از همان‌جا شروع شد؛ از کانال خانم کاشانی‌پور، بی‌آنکه خودشان بدانند. بهمن ۱۴۰۳، در اوج استیصال من درباره بچه، خانم کاشانی‌پور پست کوتاهی گذاشته بود. در پست، چیز خاص ناراحت‌کننده‌ای نبود. مدام عکس را با انگشت شست و اشاره‌ام زوم می‌کردم و از گوشه‌ی چشم، نگاهم می‌افتاد به جای خالی اسباب‌بازی روی فرش خانه‌مان. مرداد امسال بود که دیگر نتوانستم تاب بیاورم. از تمام کانال‌هایی که درباره مادری کردن بودند بیرون آمدم. دلم نمی‌آمد مامادو را ترک کنم، برای همین گذاشتمش بایگانی. بعد از یک ماه، در همان بایگانی بازش کردم. آخرین متنی که خواندم این بود: «مامان و همسرم اینجا نیستند. واقعاً ممنون آن‌ها هستم. اینکه به منِ اهلِ نوشتن فرصت رهایی می‌دهند. اینکه ذهنم درگیر خودسانسوری نشود. خودش را بکاود و چیزی آن میان پیدا کند تا به درد امروزش بخورد و خودش را ببیند. شاید آدمِ دیگری هم لای این کلمات حس مشترکی پیدا کرد و همراه شد و با هم به تحول جدیدی رسیدیم.» تا همین‌جا که خواندم، یک حس غبطه‌ی شدید، یا شاید حسادت زنانه، نگذاشت ادامه بدهم. کلمه به کلمه‌ی متن، یادآور تمام جواب‌هایی بود که به همسر و مادر و بقیه درباره خیلی از پست‌های کانالم باید می‌دادم. صداها در ذهنم اکو می‌شد: «چرا اینو نوشتی؟ مگه چی شده؟ من چیزی گفتم ناراحت شدی؟ چرا این عکسو گذاشتی پروفایلت؟ چرا چرا چرا» معطل نکردم. از کانال لفت دادم. خیالم راحت بود که در باشگاه مبنا، اتاق تجربه‌گردی‌ای هست و از قلم و فکر و هنر خانم کاشانی‌پور بی‌بهره نمی‌مانم. اما دلم، یک گوشه‌ی کانال مامادو مانده بود. گذشت تا خودم را هُل دادم در چالش سی روز نوشتن. قرار بود هر گروه یک راهبر داشته باشد. اسم سه چهار نفر از راهبرها را شنیده بودم و دلم پیششان بود. تا گروهمان تشکیل شود، هزار بار بله را چک کردم. همین که گروه تشکیل شد و خانم کاشانی‌پور اولین پیام را گذاشت، از خوشحالی جیغ کشیدم. نمی‌شد در گروه جیغ کشید، پس نوشتم: «سلام وای وای وای من چقدررررر خوشحال شدم خانم کاشانی‌پور اسمتون رو دیدم 😍😍😍😍😍» خواستم پشت‌بندش چیز دیگری هم بنویسم. نوشتم، اما پاک کردم. نوشته بودم: «و لا یمکنُ الفرارُ من قلمکِ أیتها الکاشانی‌پور؛ من از مامادو لفت می‌دم، میای اینجا خفتم می‌کنی و مجبورم می‌کنی سی‌روز افشا‌هات رو بخونم و حرص بخورم.» ترسیدم بد برداشت کند و فکر کند ناراحتم و گروهم را عوض کند. چند بار خواستم این متن را در یکی از روزهای چالش بنویسم، اما هر بار ترسیدم. ترسیدم برداشت اشتباهی از منظورم شود. ترسیدم خودم مانعی برای خودافشایی‌های خانم کاشانی‌پور شوم. حتی همین ترس، ترس از مانع شدن، باعث شد خیلی از درونیاتم درباره مادر شدن را ننویسم. امشب، دو روز است که چالش تمام شده و من دیگر جایی برای خودافشایی ندارم. دو روز است مثل معتادها می‌نویسم و پاک می‌کنم. دو روز است هزار تا موضوع برای نوشتن دارم و جایی ندارم خودم را بیرون بریزم. دو روز است دلم برای شنیدن صوت‌هایی که اولش می‌گفت: «آفرین خانم زعفرانی، من واقعاً لذت بردم از متنتون» تنگ شده است. دو روز است دارم فکر می‌کنم چقدر نوشتن برای من تراپی بود. چقدر آن صوت‌های سه چهار دقیقه‌ای خانم کاشانی‌پور تراپی بود. چقدر حتی بازخوردهای ساده‌ی بچه‌ها، حتی فقط با ایموجی، تراپی بود. و چقدر اینکه من همت کردم سی روز مداوم بنویسم، مرا سرپا نگه داشت. دو روز است فکر می‌کنم باید زودتر یک وقت از مشاورم بگیرم. امشب بی‌اختیار بله را باز کردم. نه برای نوشتن. نه برای خواندن. فقط برای شنیدن. چند لحظه دنبال یک صوت گشتم. همان‌هایی که سه چهار دقیقه طول می‌کشید. صدایی که اولش بگوید: «آفرین خانم زعفرانی، من واقعاً لذت بردم از متنتون.» نبود. چند ثانیه گوشی توی دستم ماند. بعد گذاشتمش کنار. این دو روز، طولانی‌تر از آن سی روز گذشته‌ است. ┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄ @z_book
مامادو♡
﷽ مهر ۱۴۰۲ بود. تازه استخدام آ.پ شده بودم و از بابت کار خیالم راحت شده بود. ساعت کاری‌ام کمتر بود و
وسط آشپزخانه نشسته‌ام. سینی صبحانه هنوز پهن است. پویا دارد بابابام پخش می‌کند. بچه‌ها را نمی‌بینم. جیغ و داد می‌کنند‌ و احتمالا بالا و پایین می‌پرند. فکر می‌کنم چرا بلند شوم؟ خسته و درهم و کلافه‌ام. مثل پالت نقاشی بعد سی‌روز کار. تمام رنگ‌ها کف پالت مانده و قاطی شده. خودش حالا رنگ جدیدی دارد. اما به درد نقاشی نمی‌خورد. باید شسته شود. مدتی خشک شود و دوباره رنگ جدید رویش بیاید. سی روز مواجه بودم با شش نفر. با حال و احوال متفاوت. احساسات و رنگ‌های جدید. می‌نوشتند و باید نظر می‌دادم. وقتی می‌نوشتم شروع نقد فکر می‌کردم چرا من. من در حد نقد کردن نیستم. خودم را از فشار کلمه‌ی نقد رها کردم. می‌نوشتم ولی نگاهش نمی‌کردم. سی‌روز تلاش کردم این شش نفر را بشناسم. هم در محتوا هم در فرم. یعنی هم زندگی و حال و احوالشان را درک کنم. هم قلم‌شان را کمی هل دهم. رفیق شدن با آدم‌ها همیشه حالم را خوب می‌کند. اما استمرار نه‌. سی روز باید این کار را تکرار می‌کردم. وسط این زندگی که قابل پیش‌بینی نیست. نیمه‌ی کار خواستم رها کنم. اما نکردم. دلم پیش این شش نفر گیر کرده بود. می‌خواستم عمیق شوند. زندگی‌شان را درک کنند. نقطه‌ی خاص روایت خودشان را پیدا کنند. رنگی که برای آن‌هاست و با نشان‌دادنش به جهان معنای جدیدی می‌بخشند. وسط یک ویس‌ها انگار چیزی از بالا آمد توی ذهنم و گفتم: « ما همیشه از خدا می‌خواهیم که ما رو تو راهی قرار بده که براش آفریده. پیدا کردن آن نقطه‌ی درون‌مون که باید روایت بشه مصداق استجابت همین دعاست». گفتم که پیدا کردنش راحت نیست و شاید سی‌سال بعد بشود ولی همین روزمره‌نویسی‌ها ما را به آنجا می‌رساند. عمیق شدن درد داشت. مثل غواصی بودم که داشتم زیر آب به کس دیگر غواصی یاد می‌دادم. لباس تنگ غواصی را تنش کردم. کپسول هوا را پشتش گذاشتم. لوله‌ی اتصال را توی دهانش گذاشتم و گفتم اصلا نباید دربیاد. با اشاره دست با هم حرف می‌زنیم. خودم هم کسی باشم که بار دوم و سوم است که می‌روم غواصی. تمام فشارهایی که او می‌کشد را دارم به‌علاوه‌ی استرس غرق نشدن او. رفتیم وسط دریای زندگی. نقطه‌ی خاص را پیدا کردیم. لبه‌ی قایق نشستیم. می‌دانستم آن زیر پر از ماهی‌های رنگی‌ست. خودم اول پریدم تو آب. خواستم از پشت بیاید توی آب. آمد و گرفتمش. باهم رفتیم پایین. از پشت کمرش را گرفتم. رنگ‌ها زیر آب مثل روی آب نیستند. شفاف نیستند. همه زمینه‌ای از کبودی دارند. وقتی بیایند بالای آب و نور خورشید به آن‌ها بتابد واضح می‌شوند. مثل تجربه‌زیسته‌های ما‌ از زندگی. زهرا زعفرانی حالا فکر می‌کنم آن نقطه را پیدا کرده. قلمش، زندگی‌اش از همان اول می‌درخشید. حتی وقتی باهم زیر آب بودیم. آن زیر خیلی خوش گذشت. حالا سی روز تمام شده‌. با بغض می‌آیم بالای دریای زندگی زهرا زعفرانی و پپج‌نفر بقیه. آن‌ها آنجا هستند و از این به بعد من فقط ناظر ماهی‌های زیبایی که صید خواهند کرد خواهم بود. ____ @Mamaa_do
هدایت شده از گاه گدار
من دارم چه کار می‌کنم؟ شده‌ام مثل هزارتا پکیج فروش اینترنتی که به آدم‌ها رویای رسیدن به چیزی را می‌فروشند؟ شده‌ام دکان‌داری که یک گوشه فضای مجازی دارد پول‌پارو می‌کند؟ آدم سرخوشی هستم که توی زمانه فشارهای اقتصادی و تهدیدهای نظامی و درگیری‌های سیاسی، دنبال هنر و ادبیات و این قرتی‌بازی‌ها هستم؟ نه برادر من، نه خواهر من. من وسط لجن‌زار همه فریب‌هایی که توی فضای مجازی هست، کنار فلان سلبریتی دوزاری که ذکر و ورد می‌فروشد و آن یکی که غذا تست می‌کند و دیگری که ادای آرایش و پوشش را آورده جلو دوربین و آن ابلهی که بچه‌هایشان را تبدیل کرده‌اند به اسباب دیده شدن و آن یکی که فحش سیاسی می‌دهد و آن دیگری که عینک بدبینی و بدبختی می‌زند به چشم مخاطب‌هایش، من چراغ زندگی دست گرفته‌ام. من دارم از ادبیات حرف می‌زنم نه چون قشنگ است، نه چون می‌شود تبدیلش کرد به ژست‌هایی برای استوری، نه چون پز روشنفکری دارد اهل ادبیات بودن، نه. من ادبیات را آورده‌ام دم دست همه تا زندگی‌شان معنا و هویت پیدا کند. من تکنیک‌های نویسندگی را پیوند زده‌ام به زندگی تا آدم‌ها وقتی می‌نویسند، زندگی‌شان را بهتر کشف کنند. ادبیات خیلی چیز مهمی است. تزیینی نیست. ادا نیست. خود خود زندگی است. من دارم چه کار می‌کنم؟ من دارم برای انقلاب اسلامی آدم جمع می‌کنم. می‌خواهم آن‌هایی که دغدغه انقلاب دارند، بلدند زندگی را بدون شعار بفهمند، دوست دارند روی خودشان و روی دیگران اثر بگذارند و همه آن‌هایی که ایده و حرفی و تجربه‌ای برای گفتن دارند، روایت کردن را، ماجراگویی را، درست تعریف کردن را و داستان نوشتن را یاد بگیرند. و شما چه می‌دانید برای انقلاب اسلامی آدم جمع کردن چقدر سخت است. حالا زمستان است و این روزها ترم جدیدمان دارد شروع می‌شود. من آن شیخم که گفت با چراغ همی گشت دور شهر، کز دیو و دد ملولم و انسانم آروزست. من در آرزوی شما هستم. بیایید تا دیر نشده. https://eitaa.com/mabnaschoole https://eitaa.com/mabnaschoole . «محمدرضا جوان آراسته» zil.ink/mrarasteh
اینکه اینجا نیستم و عددش بالا می‌رود و عذاب وجدان می‌گیرم. داشتم عدد بالا را نگاه می‌کردم که لباسم را کشید. رفتیم سراغ بازی، غذا خوردن، تمرین گفتاردرمانی یا چیز دیگر یادم نیست. اصلا این روزها هیچ چیز یادم نیست. تا دو جمله اینجا می‌نویسم خسته می‌شوم. همان را پاک می‌کنم و می‌گویم به خودم خب کی چی! از اول مهر با خودم بسته بودم همه چیز جمع شود و الویتم فقط بچه‌ها باشند. چند هدف مهم داشتم که باید تیک می‌زدم. حرف زدن پسرها. از پوشک گرفتن پسرها و شروع شیر گرفتن آیه. چهار ماه گذشته. حرف زدن امیرعباس تیک خورده. پوشک هیچ پیشرفتی نداشته و پروسه از شیر گرفتن در جریانه. این وسط کاردرمانی هم اضافه شده. تلویزیون در خانه‌ی خودمان دو هفته است حذف شده. همین کمک کرده امیررضا هم قفل زبانش باز شود. بیست‌وچهاری روی مغز من راه می‌روند. بازی می‌کنیم و حرف می‌زنیم و من هی هدفم را مرور میکنم که نترکم. که فشار روی اعصابم باز روی بچه‌ها خالی نشود. این وسط کتاب هم خواندم و گوش دادم. مرور اما ننوشتم. امارش را هم ندارم که چندتا شده. حس استمرار در نویسندگی به من داده و حالم را خوب کرده. می‌دانم این سختی‌ها تمام می‌شود. سختی دیگر جایش می‌آید ولی فرصت خنده‌هایی که وسط این سختی‌های می‌توانم به بچه‌ها بکنم تکرار نمی‌شود. مثل نوک زدن صفحه اول مدام کودکی را دیدم. همچین چیزی ازش یادم مانده که کودکی بهشت است. با کودکان در بهشتیم. با کودکان مهربانی کنیم. همان خط خوانای کودکانه بیخ یقه‌ام را گرفت که فرصت کودکی بچه‌ها هیچ وقت برایم تکرار نمی‌شود....! چهارده‌دی‌هزار‌وچهارصد‌وچهار _____ @Mamaa_do
این دومین‌بار است که تکرار می‌کند. « مامان نترس من اینجام!» ......... هجدهم‌دی‌ماه‌هزار‌وچهارصدوچهار _________ @Mamaa_do
مامادو♡
این دومین‌بار است که تکرار می‌کند. « مامان نترس من اینجام!» ......... #روزمره_نویسی هجدهم‌دی‌ماه
_ «علمدار شهر» این دومین‌بار است که تکرار می‌کند. « مامان نترس من اینجام!» سر نترس و اینجام آب دهانش را قورت می‌دهد. محکم پلک می‌زند و سرش را بالا و پایین می‌کند. بار اول موقع دکتر‌بازی بود. گفتاردرمان گفته بود بازی آزاد کنیم. خودم و بچه‌ها نقش بپذیریم و در موقعیت ساخته شده آزادانه حرف بزنیم. می‌گفت بچه‌ها پیش‌برنده باشند. بازی مخصوص امیررضا بود که خودخواسته حرف نمی‌زد. می‌خواستیم اعتمادبه‌نفس حرف زدن پیدا کند و فکر نکند از امیرعباس جامانده. نشسته بودم روی مبل ادای مریض را در می‌آوردم. گفتم حالم بده. امیرعباس آمپول آورد. یادم نیست چه گفتم. اصلا آن ثانیه‌ها انگار توی دنیا نبودم. شاید پرسیدم درد دارد یا مثلا می‌ترسم. دستم را گرفت و گفت: « مامان نترس من اینجام!» . کاملا خودجوش بود. خودش گفت. بدون خواست من. یادم نمی‌آمد اصلا قبلا این جمله را به او گفته‌ام؟ در کدام موقعیت؟ خواستم تکرار کند. قلبم ایستاده بود. مراقب چشم‌هایم بودم. امیررضا داشت نگاهم می‌کرد. ابرازم را کنترلم کردم و گفتم. ممنون مامان که هستی و مکالمه را بردم روی امیررضا. امروز هم دوباره تکرار کرد. همسایه بغلی بنایی دارد‌ انگار دارند کلنگ و دریل توی خانه‌ی ما می‌زنند. نشستیم روی مبل. بچه‌ها از صدا می‌ترسیدند. بازی آزاد درست کردم. بنایی‌بازی. هر صدایی که می‌آمد اسمش را می‌گفتم و ادای طرز استفاده‌ی آن را در می‌آوردم. روی مبل نشسته دریل می‌زدیم یا چکش. امیررضا بیشتر ترسیده بود. با هر صدا بغض می‌کرد. نمی‌خواست بُروز بدهد. از پشت بغلم کرده بود. وسط بازی انگار دریل را زدند پشت سر ما. امیررضا زد زیر گریه. امیرعباس روی مبل ایستاد. روی مبل چرخید. اطراف را دید و گفت: « نترس مامان من اینجام!». نگاهم رفت سمت پنچره. یاد صدایی که شبیه خالی کردن آب ظرف‌شویی بود افتادم. صدایش یاد رفته. تا چند وقت بعد حمله‌ی اسرائیل با هر صدایی شبیه به موشک به خودم می‌لرزیدم. بعد آن صدای ناگهانی مهیب بمب میخورد زمین. زمین می‌ترکید. آدم‌ها می‌مردند و دود می‌رفت هوا. آن روز از پشت همین پنجره صدا را شنیدم. سر ظهر بود. صدا آمد و من سنجاق شدم به پنجره. نگاهم به بچه‌ها بود که بازی می کردند. هر کدام یک طرف خانه‌. آسمان را با چشم می‌گشتم. انگار می‌خواستم ببینم بمب روی سر ما می‌خورد یا نه. انگار با دیدنم کنترلش می‌کردم. گیج بودم. نمی‌دانستم بچه‌ها را کجا ببرم. آن روز هنوز گفتاردرمانی را شروع نکرده بودیم‌. هنوز امیرعباس با من حرف نمی‌زد. من توی خانه نشسته‌ام. درگیر این سه طفل کوچکم. نه وقت دیدن اخبار را دارم نه فرصت بیرون رفتن. التهاب و نگرانی‌ام بیشتر است. این گرانی که هر شب محمدحسین از آن می‌گوید. اخبار تهدید حمله‌ی اسرائیل به ایران. تکرار دوباره‌ی جنگ در تهران‌. آوارگی‌ ما و اضطرابی که عمرم نکشیده بودم. صدای دریل تمام می‌شود. هنوز مات پنجره‌ام. بچه‌ها را بغل می‌کنم. هر سه‌ تا را. من تحمل داغ ندارم. امیرعباس دوباره می‌گوید: « مامان نترس من اینجام!» . مات چشم‌هایش می‌شوم. جمله را یک ضرب و بدون هیچ توقفی می‌گوید. انگار علمدار است و دارد به من دلگرمی می‌دهد. هجدهم‌دی‌ماه‌هزار‌وچهارصدوچهار _____ @Mamaaado