ایشونم حاج آقا وافی
بین راه متوجه شدم تو اتوبوس با چند تا از فرزندانشون باهامون همسفرن
تازه رسیدیم قم ایشون پیاده شدن
#سفرنامه_اربعین
#وافی
#جمعیت
@mamanjoona
واگویههای مامان پنج فرشته🚩🏴🇵🇸🇮🇷
از کلنجار و حدیث نفس دست کشیدم و در دل حضرات را مخاطب قرار داده و گفتم طلبکار نیستم اصلا همین که ای
.
نشد که از توی حرم برویم ناچارا رفتیم بیرون حرکت روان بود و به نظر میرسید میتوان بدون مشکل و برخورد به نامحرم خود را به بین الحرمین رساند.
رفتیم و الحمدلله رسیدیم.
بر خلاف بازرسی نسبتا خلوتِ حرم ساقی عبور از تفتیش اینجا برای خود هفت خان رستمی بود.
برای سهولت در تفتیش و جلوگیری از هجوم جمعیت برای ورود به حرم خدام مرد چوب بلندی را به سختی بین درگاه قرار میدادند و گروه گروه خانمها را میفرستادن داخل.
از وسط جمعیت یک کودک چند ماهه را که خیس عرق و بی حال شده بود دست به دست دادند به خادم تا در خلوتی جلوی چوب دستی روبه روی پنکه کمی خنک شود بعد یک دختر و پسر ۳_۴ساله را از زیر چوب فرستادند
این دو خواهر و برادر بودند. کودک چند ماهه با خادم غریبگی میکرد و از بی مادری و گرما کلافه بود و گریه میکرد مادرش را هم راه دادند. و مادر آن دو کودک
چهرههاشان به افغانستانیها میخورد. خیال بچه راحت شد و آرام گرفت.
هوای گرم و جمعیت زیاد تشنهمان کرده بود.مدت طولانی منتظر بودیم تا نوبتمان شد.
تشنهتر از قبل خود را به صف زیارت رساندیم.
صف قطور و طولانی و پیچ در پیچ و بسیار شلوغ بود
طوری که تا رسیدن به ضریح دو ساعت طول کشید. دو ساعت پر از فشار و گرما و گاه با درد از شدت فشار
خانم مسنی بین صف از شدت گرما و به خاطر قد کوتاهی که داشت از حال رفته بود
خدایا کودک یکساله اینجا چه میکرد؟ گریان در آغوش مادر
آبش دادند ولی گریهاش بند نمیآمد صف که پیچید نفهمیدم چه شد و کجا رفت...
خدایا به حق حسین(ع) و فشار صف زیارتش فشار قبر را از ما بردار...
بالاخره ضریح نمایان و چشممان روشن شد و انتظار پایان یافت.
به یاد حضرت زینب(س) و دختران و زنان کاروان اسیران که در اربعین امام حسین(ع) به کربلا رسیدند و چون برگهای خزان از شتران خود را به زمین انداختند...
سلام ها ، دعاها و سفارشات را عرضه داشتم و در این فکر که در فرصت بسیار اندک تحت قبه چه بخواهم.
پخش زندهای از آنچه روزیام شده بود گرفتم.
همچنان تشنه بودم جوری که زبان در کام چون چوب خشک بود.
نزدیک ضریح خادمان به زائران تشنه که دو ساعت تحت فشار و گرما بودند آب میدادند
دلم لک میزد کامم را تر کنم از طرفی میخواستم تشنه لب خدمت ارباب لب تشنهام برسم.
در آن شلوغی که دستها برای گرفتن لیوانی آب سمت خادمان دراز بود طلب نکرده لیوان آبی به دستم دادند 🥺
قربان لب تشنهات یا حسین (ع) که نخواستی میهمانت تشنه بماند،به تبرک گرفتم و لبی تر کردم.
کسی از صف کناری آب خواست ؛ گفتم دهان زدهام گفت همان را بده گرفت و نوشید.
دیگر تا دست کشیدن به ستون و شبکههای ضریح و رسیدن تحت قبه فاصلهای نداشتم.
نیم متر مانده به ضریح دو خادم در دو طرف صف ایستاده بودند و زائران را هُل که نه پرت میکردند سمت ضریح جوری که فرصت توقف نیابند حتی کسی با ناراحتی فریاد زد دستم اصلا به ضریح نخورد و رد شد.
(خب تقصیری هم نداشتند اگه اینکار را نمیکردند خانمها را نمیشد از ضریح جدا کرد...)
در آن چند ثانیه تحت قبه تمام دعاها را در ذهن مرور کردم و فقط فرصت به زبان آوردن "اللهم عجل لولیک الفرج "را یافتم.
خوب دعایی کردم فرج که شود گره از کار همه باز شود...
#سفرنامه_اربعین
@mamanjoona
مادر و خواهرم را گم کرده بودم و پیدا کردنشان محال بود.
قرارمان این بود اگر یکدیگر را گم کردیم در نهایت به استراحتگاه برویم.
بلافاصله صدا اذان ظهر بلند شد ،هر چه گشتم جایی برای نماز بیابم نشد.
اجازه توقف و ایستادن هم نمیدادند به ناچار بیرون آمدم.
بین الحرمین از شلوغی اول افتاده بود و نماز جماعت مردانه برپا بود
وارد راهروی مسقف کنارش شدم کنار دیوارهها یکی دو ردیف خانمها نشسته بودند جایی پیدا کردم و نماز ظهر و عصر را همانجا اقامه کردم.
بعد از نماز به خانم کناری سلام و زیارت قبولی گفتم همین برای باز شدن سر صحبت کافی بود.
گفت تازه از راه رسیده و هنوز اسکان نگرفتهاند.
همراهش را در شلوغی گم کرده بود و جایی با هم وعده نکرده بودند.
از بخت بد گوشیاش را هم دزدیده بودند و بدتر از آن شماره کسی را جز پسرش که ایران بود در حافظه نداشت.
خانم لاغر اندام و نسبتا کوتاه قد با صورت گندم گون اهل مشهد ،بسیار آرام !اصلا استیصال و نگرانی در چهره و لحن صحبتش نبود.
۹_۵۸ ساله به نظر میرسید.
گفت: میترسم خانواده از ایران تماس بگیرند و نگرانم شوند.
بسته رومینگی که فعال کرده بودم فقط اینترنت بود و نمیشد تماس گرفت. از طریق روبیکا تماس میگرفتم.
پسرش روبیکا نداشت.
شارژ سیمکارتم هم با یکبار تماس خواهرم در مسیر پیاده روی پریده بود.
سیمکارت را شارژ کردم نمیشد تماس گرفت پیامک داد و برای گرفتن پاسخ همراهم تا سرداب آمد و در مسیر از ماجرای عجیب کربلایی شدنش در دقیقه نود گفت.
چندین پیامک رد و بدل شد دوباره سیمکارت را شارژ کردم
رسیدیم به سرداب بالاخره دخترش از طریق روبیکا تماس گرفت.
برای اینکه نگران نشوند نگفت همسفرش را گم کرده فقط از دزدیده شدن گوشی گفت و چند شماره تماس و شماره خواهر شوهرش[همسفرش] که گم شده بود راگرفت.
چند بار با همراهش تماس گرفتیم و پیام دادیم جواب نداد.
میگفت عمهی بچهها بیخیال است نوه ۱۵ سالهاش هم با ماست اول او را گم کردیم عین خیالش نبود و حالا هر سه از هم جدا افتادیم.
حتما جایی پیدا کرده و خوابیده...
مادر و خواهرم یکییکی از راه رسیدند گرسنه و تشنه بودیم.
از دیشب که جلوی حرم مشتی مغزیجات خوردیم چیزی جز آب نخورده بودیم.نه اینکه غذا نباشد،بود ولی تحمل گرسنگی راحتتر از خستگی و شلوغی بود.
خانم مشهدی مشغول پیدا کردن راه ارتباطی بود
آنها نشسته بودند و من رفتم از موکب کنار سرداب غذا بگیرم. صف طولانی بود و هوا گرررم
چند بار خواستم از صف خارج شوم حوصلهاش را نداشتم ولی به خاطر بقیه ایستادم
نوبتم شد خواستم برای همه بگیرم نپذیرفتند به ناچار یکی گرفتم و آمدم.
خانم مشهدی هنوز منتظر بود راهی ارتباطی بیابد و خواهر شوهرش را پیدا کند.
غذا را جلویش گذاشتم هر چه اصرار کردم نخورد
گفت از گلویش پایین نمیرود ، از نگرانی نبود
اصلا اثری از دلواپسی در وجودش نبود. گفت در سفر کربوبلا کم میخورد شاید روزی یک وعده
یک ساعتی ماند بسیار تشکر و ابراز محبت و شرمندگی کرد و خواهش کرد هر وقت مشهد رفتیم تماس بگیریم و میهمانش شویم با دعا خداحافظی کرد و رفت.
خدا کند همراهانش را پیدا کرده باشد.
ادامه دارد...
#سفرنامه_اربعین
@mamanjoona
واگویههای مامان پنج فرشته🚩🏴🇵🇸🇮🇷
مادر و خواهرم را گم کرده بودم و پیدا کردنشان محال بود. قرارمان این بود اگر یکدیگر را گم کردیم در نها
.
همسفرانمان در نجف از ما جدا شده بودند
در این سه روز پیاده روی تلفنی با هم در تماس بودیم
۳ نفر از خانمها که دو روز قبل رسیده بودند در سرداب بودند و بقیه جای دیگر
بعد از رفتن خانم مشهدی یکدیگر را پیدا کردیم با بقیه هم سر ساعت مشخص جایی قرار گذاشتیم تا با هم به سمت مرز مهران حرکت کنیم.
غروب برادرم به دنبالمان آمد.
کولهها را به پشتمان انداختیم و راه افتادیم
بستههای خرید خانمها را که دیدم دهانم باز ماند آخر چطور میشد این همه بار را بدون کیف و چمدان آن هم در این شلوغی و مسیر طولانی با خود برد!؟
اصلا کی فرصت خرید پیدا کرده بودند!؟
من هر بار جایی برای استراحت توقف میکردیم کوله را زیر رو میکردم بلکه بشود چند گرمی از وزنش کم کرد و وسیلهای را گذاشت و اگر وقت و فرصتی دست میداد صرف استراحت و تجدید نیرو برای ادامه مسیر میکردم.
چقدر جان و توان و وقت داشتند نمیدانم
به هر صورت مسیر طولانی تا رسیدن سر قرار را در ازدحام جمعیت طی کردیم.
خریدهایشان را برادرم برداشت و بیشتر مسیر را کمکشان کرد چند متری هم من.
وقتی رسیدیم سر قرار چند نفر آمده بودند
نشستیم منتظر تا بقیه هم برسند.
صدای گریه نوزاد ۴_۵ ماههای توجهام را جلب کرد ، پدرش کلافه شده بود و نمیتوانست پسرک را آرام کند.
گفتم میخواهید کمی بغلش کنم؟
با رضایت انگار منتظر این پیشنهاد بود پسرک را داد .
خوابش میآمد و گرما کلافهاش کرده بود
پشت به کولر کنار دکه پلیس جوری که خنک شود ولی باد مستقیم نخورد ایستادم و پیشششش پیشششش کنان آرام تکانش دادم چند ثانیهای گریه کرد و آرام گرفت چند دقیقه که گذشت میخندید و قان و قون میکرد.
برادرم با پدر بچهها گرم شوخی و خوش و بش بود. خانمها هم با من زده بودند به شوخی و خنده که ۴ تا بچه آوردی باز هم برایت کم است حتما چند تای دیگر هم میآوری
تو بچههایت هم که نیستند باز بچهداریات به راه است و...
چقدر دلم برای بچه در این سن تنگ شده بود شلوار و لباس سبز چریکیاش با روسری زیتونیام همخوانی زیبایی داشت.
نامش محمد مهدی بود پسر بچه دیگری توی کالسکه نشسته بود دو ساله به نظر میرسید
با هم شیر به شیر بودند. برادر بزرگتر ۱۰_۱۲سالهای هم داشتند.
مادرشان رفته بود زیارت و پدر بچهها را نگه داشته بود.
۲۰ دقیقهای در آغوشم آرام بود پدر که خیالش راحت شده بود تشکر کرد و کودک را گرفت.
اذان مغرب را گفته بودند. همسفرانمان هنوز نیامده بودند از فرصت استفاده کرده و وارد استراحتگاه رو به رو برای اقامه نماز شدم.
ساختمان نیمه ساز چند طبقه با اسکلت بتونی
فاصلهی بین ستونها را با گونینما دیوار کرده بودند.
هیئت از محل خواب و استراحت جدا بود .
قسمت مردانهی استراحتگاه رو باز و قسمت زنانه با همان کیسه ها مسقف شده بود
حالا که شب بود فضای خوبی به نظر میرسید ولی روزها حتما جهنمی میشد برای خودش
وارد هیئت شدم دیوارهای کیسهای اطرافش را تماما سیاه پوش کرده بودند. رو به رو منبر و پشتش با پارچه نوشته بزرگی فضاسازی شده بود.
این قسمت مردانه بود و باید از آن عبور میکردی تا وارد هیئت زنانه شوی
برای رفت و امد مسیر عریضی باز بود نماز جماعتشان تمام شده بود و سخنرانی برقرار بود از مراسم با دوربینهای حرفهای فیلمبرداری میشد.
بر خلاف ظاهر ساده و امکانات کم پر بود از کامپیوتر و دوربین و افکت و صدای استودیویی
نمازم را خواندم و سریع برگشتم تا کسی معطل من نشود
از پلهها که بالا میرفتم چند نفر را دیدم که ۴ تلویزیون ۵۰ اینچ پلمپ را با خود پایین میبردند دقت که کردم متوجه شدم موکب برنامه سمت خداست.
همه آمده بودند جز یکی از خانمها که با ما از سرداب آمده بود و حالا غیبش زده بود
گفتند برای نماز رفته ولی دیر کرده بود
محمد مهدی در آغوش یکی دیگر از خانمها ساکت بود و داشت میخوابید.
با خنده گفت به محض اینکه رفتی بچهات دوباره شروع کرد به گریه و آرام نمیشد.
خوابش که سنگین شد کمک کردم گذاشتیمش توی کالسکه خوشحالی و رضایت پدرش دیدنی بود...
چند دقیقه بعد همه آماده بودند برای رفتن به گاراژ و بعد مرز مهران
#سفرنامه_اربعین
@mamanjoona
واگویههای مامان پنج فرشته🚩🏴🇵🇸🇮🇷
محمد مهدی...
.
این روسری را در گرما خیس میکردم و روی چادر سر میکردم. هم از داغی هوا کم میکرد و هم نشانی بود برای گم نکردن هم گروهیها.
به قول برادرم غزال تیزپای گروه بودم و جلوتر از بقیه راه میرفتم سایرین با همین روسری در شلوغی گُممان نمی کردند
طرح چفیه و پروانههایش منقش به پرچم فلسطیناند. جنس خنک و رنگهای مختلفی دارد از کانالی در ایتا سفارش دادم.
توی راه هم خیلیها خوششان میامد و آدرس کانال را میگرفتند که تهیه کنند از سایز کوچک برای دختر کوچولوها تا سایز بزرگ زنانه دارد
کل محصولات کانالشون تماما ایرانی و با طرحهای هویتساز وطنی هست. اگه دوست داشتی یه سر بزن اینجا
صبحت به زیبایی صورت خندونی که داره شیر میخوره و یک لبخند ریز گوشه لبش داره و با چشمای قشنگش همینطور بهت نگاه میکنه .
پاهای کوچیکش رو آورده بالا و با دستاش میگیره .
ووووو یهو وسط این نگاه های قشنگ و عاشقانه و عارفانه با اون چهار تا دندون سفید و تیزش شما رو دندون میگیره 😂
انشالله این نگاه قشنگ روزی تمام بانوان ایرانی 😍❤️
@mamanjoona
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کی گفته من لجبازم؟
@mamanjoona
یکی از لجبازیهایی که یادم نمیره این بود که یکی از بچهها ۳_۴ساله بود تو مسجد چای دادن
به محض اینکه از تو سینی برداشت میخواست بخوره
گفتم داغه قبول نکرد و شروع کرد به خوردن همون هورت اول زبونش سوخت
_میبینی داغه؟ بذار سرد بشه
+نه داغ نیست
هورت/سوزش/ادامه
_مامان جان سوختی یکم صبر کن خنک شه😑
+نه اصلا داغ نیست... هورت/سوختن/ادامه...
بی توجه به کارش نگاهمو بردم لای کتاب دعا
لیوانو گذاشت زمین
یعنی سوختاااا🥵 ولی صداش درنیومد😆
اگه تجربه لجبازیشو داری بفرست😅👇
@meshkat_99
میخواستم بخوابم هی از سر و کولم میرفت بالا و بهم میچسبید:
_ ای بابا! برو اون طرف بذار نفس بکشم بچه جون!
+میخوام بوس تبرُکیت کنم
_چه تبرُّکی!؟
+بوس تبرک کربلایی دیگه
_بعد از چند روز دیگه کربلایی تموم شد😄
+نه کربلا شروع شده همه جا همش کربلا هست باید تصمیم بگیری بری کربلا یا نه
_ا🥺
پ.ن: هر چی بگم خراب کردم جملهی سنگین پسر کوچولومو
#جوجهی_معلم
#شیرینیهای_تموم_نشدنی
@mamanjoona