eitaa logo
دروس معرفت الله بالله تعالی
306 دنبال‌کننده
2 عکس
8 ویدیو
92 فایل
مباحث کلامی (توحید) در خدمت استاد حسن میلانی، با حضور جمعی از مدرسین سطوح عالی. فضای ابری: اصول المعارف: https://b2n.ir/f16988 https://b2n.ir/x33905 :معرفت الله تا جلسه۵۹ https://b2n.ir/r86784 :معرفت الله از جلسه ۶۰
مشاهده در ایتا
دانلود
98-3-23.mp3
زمان: حجم: 4.1M
پاسخی به جواب آقای وکیلی #تعمیم_عصمت
s_h_roohbakhshنقد شاخصهای عرفان دریاباری.mp3
زمان: حجم: 5.1M
◀نقد سیدحسن روح‌بخش بر شاخصهای عرفان، در سخنرانی سید دریاباری نقدهای استاد روح‌بخش بر جریان فرقه لاله‌زاری: t.me/aghlsetizan/2371 t.me/aghlsetizan/2385 t.me/aghlsetizan/2388
بسم الله الرحمن الرحيم ان شاء الله ادامه دروس اصول المعارف الالهیة، از این هفته، شبهای پنج شنبه، با حضور متکلم خبیر جناب استاد شیخ حسن میلانی، بر گزار خواهد شد، یک ساعت بعد اذان مغرب. قم، بلوار 15 خرداد، کوچه 7/1 (شهید بادی) فرعی اول چپ، هشت متری وحید، پلاک 35
۝کمال توحیده نفی الصفات عنه، از خداوند باید هر گونه صفت وحالت را جدا کرد، خدا را باید خالصش کرد، یعنی از تمام جواهر واعراض وصفات وموصوفات ومخلوقات وکائنات جدا میکنیم، زمین وآسمان وجن وروح وملک یک طرف وخدایی که زمان ومکان ندارد از اینها جداست، ان الله خلوٌ من خلقه وخلقه خلوٌ منه، بر خلاف عقیده فلاسفه وعرفاء وتفکیکیها، خلائق در ذات خدا نرفته اند، اینها اجزاء دارند واو اجزاء ندارد. ۝ با یک معنای جدیدی از صفت مواجه میشویم که قبل از رسیدن به این مرحله از توحید وبیان خدا وانبیاء، نرسیده بودیم، مثل کلمه طائره که الان به هواپیما گفته میشود، بشر قبل از این اصلا چنین مفهومی نداشته، نه این که مصادیق فرق کردند، الان اگر میگوئیم صد گیگ حافظه خریدم، این معنا اصلا قبل نبوده است، نه این قبلا "حافظه" برای اعم از ذهن انسان واین وسیله وضع شده بوده والان فعل جعل مصداق شده است، اصلا قبلا این معنا نبوده است، محال بوده چنین معنائی باشد، مصداقی به مصادیق اضافه نشد، ذهن زید وذهن عمرو مصداق جدید است، ولی استعمال حافظه در هارد کامپیوتر این مفهوم جدید است. این که آقای طباطبائی ودیگران میگویند مفهوم وجود در خالق ومخلوق یکی است وهیچ فرقی ندارد، ومنکرین خلط بین مصداق ومفهوم کرده اند، عرض میکنیم اینها خلط بین مصداق ومفهوم نکردند، مثل کلمه واحد، که به معنای مجتمع الاجزاء والشرائط است، در هزاران مصداق هم استعمال کنند به همان معنای اول است، ولی در خداوند متعال تا انبیاء نگفته بودند اصلا مفهوم نداشت. واحد در خدا به معنای واحد در سائر اشیاء نیست، اگر چه به معنای عدم التعدد به یک معناست، ولی از این حیث که واحد در سائر اشیاء به معنای مجتمع الاجزاء است، ولی در خداوند به معنای واحد حقیقی فاقد اجزاء است، کسی اصلا این را نمیشناخت تا برایش کلمه وضع کند، پس معنای صفت تعمیم پیدا کرد، قبلا به معنای حالت وکیفیت بود، ولی الآن میگوئیم صفت خدا این است اجزاء وکیفیت ندارد، علم خدا حالت خاصی نیست، هم خدا را وصف میکنم وهم معنای خاصی از صفت که تا حالا میشناختم از خداوند سلب میکنم، والله لا کیف له، بل هو خالق الکیفیات، پس اول مفهوم سازی میشود وبعد استعمال میشود، با تعلیم انبیاء مفهوم توسعه پیدا کرده است، اگر حافظه کامپیوتر را اختراع نمیکردند، اصلا نمیتوانستیم حافظه را در معنای جدید بکار ببریم، ودر بحث توحید ومعانی که بر خدا صحت اطلاق دارد، اگر بشر الی الابد فکر میکرد ذهنش بجائی نمیرسید، چون ذهن وفکر بشر یا کوچک میبیند یا بزرگ، یا محدود ویا نامحدود، او ذاتی که باید خودش را معرفی کند، فقط خودش هست، اگر همین نکته را متوجه بشویم ذات احدیت نه کوچک است ونه بزرگ دیگر وصف وحالت ندارد، وهمین امر وصف اوست، وتنافضی هم نیست، چون معنایی است که تازه ساخته شده، شیء بخلاف الاشیاء عالم بغیر علم تناقض نیست. ۝ بحث صفات خداوند بحث بسیار راحتی است با توجه به مبنائی که خود خدا گفته است، (اختلاف خدا وخلق اختلاف غیر متجزی ومتجزی است) ولی از این جهت که بشر بخواهد خودش با فکر برسد، این محال است، بحث حل نخواهد شد. ۝ فرض حالت وصفت، فرع این است که شیء را متجزی بدانین، که با ضمیمه آن حالت وصفت، موجود شده است، وگرنه اگر شیء را متجزی ندانین نمیتواند همراه با آن صفت وحالت موجود شود. ۝ اگر کسی بخواهد معنای صفت نداشتن خدا را بفهمد بایستی از مقوله صفت وموصوف به معنای متعارف بیاید بیرون، بگوید آنچه میشناسیم صفت وموصوف است وخداوند بخلاف اینها است، آنچه تصور کردیم خداوند را به خلاف آن تصور میکنیم. ۝ "کنهه تفریق بینه وبین خلقه" کنه معرفت خداوند این است بفهمی متعالی از اشیاء است، بالاتر از این دیگر معرفت نداریم، وگرنه هر مثلثی غیر مربع است، همانطور که هنداونه غیر از مثلث است، اگر یک قدم از این بالاتر بروی مشمول این حدیث میشوی که من تفکر فی ذات الله تزندق، مجبوری خداوند را کل الاشیاء بدانی، وحدت وجودی میشوی. ۝ معرفت خداوند دو پله ندارد، بالاترین درجه معرفتش با پائینترینش یکی است، بله در مقام معرفت به معنای تسلیم رضا وتفویض وتوکل، هر قدمی که بروی بالاتر هست، ولی در معرفت ذات، دو پله ندارد، اگر فهمیدی که خداوند شیء بخلاف الاشیاء است، تمام است، جلوتر اگر بخواهی بروی میشوی ملاصدرا، ومیگوئی خداوند کل الوجود است.
جلسه 42 اصول المعارف بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی محمد وآله الطاهرین ولعنة الله علی اعدائهم اجمعین الی یوم الدین مطالب اصلی جلسه در مورد کیفیت صفات خداوند بود، که بیان شد اگر ملاک متجزی وغیر متجزی توجه شود، حل مساله صفات وروایات وارده، بسیار آسان خواهد بود برخی نکات: ۝یکی از بحثهای که جهات ثبوتی وتصوری آن دارای مشکلات است، رابطه خدا وصفات است، وعلت آن است که انس ذهنی انسان با صفت وموصوف است، ودیگر این که کلمات وضع شدند برای معانی که انسان به آنها راه دارد، وهر چه که انسان به آن راه دارد، فقط اشیاء متجزی است، واشیاء متجزی دارای صفات واحوال است، ولذا هر کار میکنند به جائی نمیرسند. ۝ عرفاء وفلاسفه میگویند خداوند ذات نامتعین است مثل بخار نامرئی که تعین ندارد، وتنزل پیدا میکند ابر میشود وتنزل پیدا میکند سائر اشیاء میشود، همین را مقام ذات لااسم له ولارسم له، که تنزل به ابر را، اسمش اسماء وصفات میگذارند. ولی نه اسمی در کار است ونه صفتی ونه ذاتی، بلکه همان ذات دگرگون شده را میگویند مقام اسماء وصفات، وپائینتر میشود درب ودیوار وزمین وآسمان، میگویند مقام کائنات وجواهر واعراض است. ۝ افرادی مانند شیخیه که رئیسشان شیخ احسائی است، ایشون عارف وفیلسوف تمام عیار است، وهمین مبانی را بر اهل بیت علیهم السلام تطبیق میکند، میگوید اهل بیت صفات الله هستند، وبه خداوند هیچ دسترسی نیست، نه میشود خدا را عبادت کرد، نه میشود با او حرف زد، ونه میشود به او نسبتی داد، زیرا بخار نامرئی پیدا شدنی نیست، وهمان وقتی تطور کرد ومرحله ابر میشود همه کاری از او ساخته است، وآخر همه اینها بخار میشود وبه ذات خداوند بر میگردد، وچند روایت کنارش میذارند واهل ولایت را جذب میکنند. ۝ میرزا مهدی اصفهانی هم میگوید خداوند وجود است، وجز وجود خدا چیزی نداریم، آن وجود اسم ورسم ندارد، مطلق بلاتعین است، وهمان بخار نامرئی میشود ابرها وبارانها، ولذا ما وهمه مخلوقات صفات خداوند هستیم. ۝این که چیزی صفت چیز دیگر باشد، مضحک است، نمیشود رنگ این چای در آن کتاب باشد، صفت هر چیزی با خودش هست، لذا استحاله انتقال صفات واعراض را متکلمین در مثل کتاب تجرید ودیگر کتابها بدیهی گرفته اند، نمیشود مائع بودن این آب را منتقل کنند به جای دیگر، خود آب اینجا باشد مائع بودنش را بگیریم بدهیم به چیز دیگر!، هیچگاه صفت وحالت قابل انتقال نیست، هیچگاه معلم نمیتواند علمش را منتقل به شاگردانش کند، بله میتواند مقدماتی فراهم کند که آن شاگرد هم چیزی یاد بگیرند. ۝این که شیخیها میگویند اهل بیت علیهم السلام صفات الله هستند، درست نیست، پس یا باید مثل متکلمین بگویند وقتی امیر المومنین علیه السلام مثلا علم الله است، یعنی آنچه امیر المومنین علیه السلام از علم دارد، علم الهی است که علم به ادیان و شرائع دارد و خداوند برای او خلق کرده است. یا باید بگوید ذات خدا مانند بخاری است که تنزل پیدا میکند وهمانند ابر میشود، وسپس باران میگردد، ولی این جسم دانستن خداوند است، ووحدت وجودی وانکار همه مطالب عقلی وشرعی است. ۝علم الهی در مقابل جهل ووهم وشیطان گری است، نه این که این علم خداست وصفت خداست، از حیث سنخ و حقیقت، علم مومن وعلم کافر یکی است، هر دو حالت خاصی برای ذهن واندیشه است، ولی علم ایشون الهی است، یعنی بجای کفر وزندقه وتخیلات رفته سراغ علمی که از خدا واهل بیت علیهم السلام گرفته است، نه این که سنخ علم مومن اگر الهی شد، یعنی بدون اجزاء وبدون امکان وبدون حدوث است، ولی سنخ علم کافر جور دیگر است، پس سنخ علم پیامیر وسنخ علم شیطان یکی است، هر دو علم مخلوق هستند، سنخ ما سوی الله متجزی وزمان ومکان وحادث است، ولی یکی علمش را در راه خیر بکار میبرد ودیگری در راه شر. ۝این که امیر المومنین علیه السلام مظهر اراده خداست، یعنی از شما چیزی میخواهد که خدا میخواست، وآن نماز خواندن است، این معنای مظهریت است. ۝اگر مبنای صحیح ودرست دستمان نباشد که خداوند دارای اجزاء نیست، بایستی همان حرفهای باطل صوفی وفلاسفه وشیخیه وتفکیکیها را بزنیم. ۝وقتی خداوند اجزاء ندارد صفت وحالت ندارد، صفت وحالت برای اشیاء متجزی است، حال چه صفت گِل را مجسمه کنم وآهو بشود، ویا آب مائع را جامد، یا بخار کنم، ویا این که ذهن وفکر ومغز واندیشه حالت جدیدی در او به وجود بیاید به نام علم، تمام اینها حالات خاصی هستند برای جواهر، پس صفت وحالت مطلقا برای متجزی است، خدائی که اجزاء ندارد مطلقا صفت وحالت ندارد.
۝ در بحث تصوری اگر انبیاء نبودند هیچگاه به تقسیم موجود به متجزی وغیر متجزی نمیرسیدیم، در مرحله التفات به خودی خود بهش نمیرسیم، ولی همین که این گره را باز کردن، تصدیقش راحت است، اگر خود خدا به اهل بیت این حقیقت را نمیگفت اهل بیت هم نمیفهمیدند، ما در مقام التفات محال بود که بفهمیم موجود متجزی وغیر متجزی هست، ولی اگر این را فهمیدی، از هر راهی، از راه خواب فهمیدی، الهام شد، فرق نمیکند، وقتی این مرحله از تصور حاصل شد عقل کار میکند، ومیفهمد عالَمی که متجزی است جائز الوجود والعدم است پس خالقی لازم دارد که غیر متجزی باشد. ۝ وحدت وجود تصورش راحت است ولی تصدیقش محال است، چون تصدیقش محال است خیال میکنند تصورش سخت است، ولی توحید انبیاء تصورش سخت است، وقتی پیامبر میخواهد به مردم بفرماید موجودی است که جزء ندارد تغیر ندارد زمان ومکان ندارد، تصورش خیلی مشکل است، هنوز ابن عربی وملاصدرا این را نفهمیدند، هر کسی این را بفهمد تصدیقش راحت خواهد بود. ۝ در مقام تفسیر علم خداوند، حضرت میفرماید ذهنت سراغ کل وجزء نرود: يسمع بكله لا ان الكل له بعض‏، تو سوال میکنی وما چاره ای نداریم که به انحاء وتعابیر مختلفه، به تو مطلب را بفهمانم، خداوند زبان جدیدی برای شناخت خودش خلق نکرده، ولی مکررا قید میزند: هو بخلاف الاشیاء. ۝عرفاء وفلاسفه میگویند خداوند به لفظ شناخته نمیشود، باید برویم در خانقاه خدا را بشناسیم، لافکری میکنیم، در خانقاه میگوید باید از همه چیز جدا بشوی، حتی از افکارت هم باید جدا بشوی، بالاترین مرحله عرفان وتصوف همین است، آنقدر به فکرت تلقین میکنند که به مرحله غفلت میرسید، وقتی از غیر غافل شد، به مرحله لاتعینی میرسید، واین مرحله شهود ذات خداست، بارها عرض کردم "شهود خدا" دیدن چیزی نیست، ندیدن همه اشیاء حتی افکار است، اگر حتی علم حضوریت را ندیدی در غایت شهود هستید. ۝اگر موجود متجزی داشته باشیم، هر صفت وحالتی داشته باشد قابل زیاده ونقصان است، حقیقت عددی پایان ندارد، ولذا اهل بیت علیهم السلام هم فرمودند برای ما خداوند علم خلق میکند، واگر به خداوند گفته شود برای ما علم بینهایت خلق کن، میفرماید تکلیف مالایطاق است، بینهایت خلق شدنی نیست. ۝ در بحث علم وقدرت دوتا بحث داریم، یکی بحث اثبات علم وقدرت ودیگری بحث عمومیت علم وقدرت، در این بحث دوم خیلی ها گیر کردند، چون این نکته مبنائی مغفول عنه واقع میشود، در اثبات علم یا قدرت توجه به مخلوقات خداوند کافی است، اگر خداوند عالم یا قادر نبود که نمیتوانست چیزی خلق کند، ولی نسبت به عمومیت علم وقدرت حتی کتاب تجرید هم در او درمانده است، چیزی که نه در ذهن هست ونه در خارج، خداوند به او هم عالم است، چگونه این را میشود اثبات کرد؟. قرآن میگوید خالق کل شیء وهو اللطیف الخبیر، عمومیت از لطیف استفاده میشود، لطیف یعنی ذات غیر متجزی، غیر متجزی یا نباید علم داشته باشد، ویا اگر علم داشته باشد، یک چیز را که داشته باشد همه چیز را میداند، چون از فکر واندیشه که نیست تا سوال شود چقدر علم دارد، وهمینطور در بحث قدرت، یا خداوند مطلقا نباید قدرت داشته باشد، یا اگر یک پشه خلق کرد، همه چیز را میتواند خلق کند، چون قدرتش از زور بازو نیست تا سوال شود چقدر قدرت دارد، قدرت ما وابسته به توان وجودی وانرژیهای نهفته در ذات ما است، ولذا همیشه حد دارد، علم ما در بدو تولد هیچی بود والله اخرجکم من بطون امهاتکم لاتعلمون شیئا، همیشه رو به تزاید، وهیچگاه تمام نمیشود، خداوند لامن شیء خلق میکند، مثل چک کشیدن بدون پشتوانه، که کمیت پذیر نیست، میفرماید هر چه خلق کنم به مُلکم اضافه میشود، چیزی که کم نمیشود، كَيْفَ يَنْقُصُ مُلْكٌ أَنَا قَيِّمُه‏. ۝ در مورد آیه "ان من شیء الا عندنا خزائنه" میگویند همه چیز از ذات خدا بیرون میاد، خب متجزی نهایت دارد، نمیشود همه چیزی ازش بیرون بیاد، ولی مراد "کن فیکون" است، نه این وحدت وجود باشد که ذات خداوند انبان همه چیز است: عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ: لَمَّا صَعِدَ مُوسَى عَلَى نَبِيِّنَا وَ آلِهِ وَ عَلَيْهِ السَّلَامُ إِلَى الطُّورِ فَنَاجَى رَبَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ قَالَ يَا رَبِّ أَرِنِي خَزَائِنَكَ قَالَ يَا مُوسَى إِنَّمَا خَزَائِنِي إِذَا أَرَدْتُ شَيْئاً أَنْ أَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ. ۝ خداوند واجد علم وقدرت نمیتواند باشد، زیرا هر چیزی که دارای چیزی شد، ممکن است آن را از دست بدهد، ولذا گفته میشود که خداوند ذات علم وقدرت است، اگر این طور هم نیست که خداوند ذات دانش وتوانائی باشد، ولذا در روایات گفته شده: إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى ذَاتٌ عَلَّامَةٌ سَمِيعَةٌ بَصِيرَةٌ قَادِرَةٌ. ولذا همان کلمه کلیدی باید آورده شود که خداوند عالم است ولی متجزی نیست.