⚜️ ڕاه ســعــادتـــ ⚜️
📘 #از_آدم_تا_خاتم 📖 📝 #پارت_دویست_پنجاه_نهم 🔻 #پیامبران_مجوسیان 👥👥مجوسیان قومی بودند که به تمام
📘 #از_آدم_تا_خاتم 📖
📝 #پارت_دویست_شصتم
🔻 #زن_خود_فروش_اما_بهشتی
🔹مرد عابد به نزد زن👱🏻♀ رفت ،زن با دیدن او متعجب شد😳 و گفت
▪️تا به حال کسی مثل تو را نزد خود ندیدم 😏
✴️ بنده خدا، بدان که #ترک_گناه_آسان تر از توبه است و معلوم نیست توبه هر کس نزد خدا پذیرفته شود.
👿 حتما شیطانی تو را وسوسه کرده، از همان راهی که آمده ای برگرد. عابد به خود آمد و از منزل زن خارج شد.✨
▪️فردای آن روز بر در خانه عابد این جمله ها به چشم می خورد، در مراسم فوت آن 👱🏻♀زن خودفروش حاضر شوید که او اهل بهشت است.✔️
⏪چون بعد از مدتی آن زن فوت کرد، به امر
♥️خداوند موسی بن عمران بر جنازه آن زن نماز خواند و گفت؛
⏪این زن به خاطر اینکه یکی از بندگان خدا را از گناه بازداشته بود، #مستحق_بهشت شده است.😊✔️
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🔻 #سرزنش_نَفْس
👨🏻مرد عابدی در بین قوم بنی اسرائیل زندگی می کرد که چهل سال عُمر خود را به #عبادت
♥️خداوند گذراند.
👨🏻او روزی گوسفندی🐏 را برای قربانی به مسلخ برد. اما مورد قبول♥️ پروردگار واقع نشد.😔
👨🏻 مرد عابد ناراحت😔، نَفْس خود را مورد خطاب قرار داد و گفت؛
⏪ امروز آنچه کشیدم از دست توست و♨️ گناهانم را تو باعث شدی.😠
💫در آن لحظه پروردگار بر او وحی فرستاد، سرزنش امروز تو در مورد نَفْس اماره ات از عبادت چهل ساله ات نزد من بهتر است.😊✔️
🦋✨🦋✨🦋✨🦋✨🦋✨🦋✨🦋✨
🔻 #اشجع_پیامبر_علیه_السلام
💫اشج بن اشجان که «کیس» نامیده می شد و 226 سال حکومت کرد و در 51 سال حکومتش عیسی بن مریم به پیامبری برگزیده شد. 👌🏻
☝️🏻او در بیت المقدس مدت 33 سال بنی اسرائیل را به خدا پرستی دعوت 💌کرد، اما جز تعداد اندکی پاسخ دعوتش را ندادند.🤦🏻♂
💫 اشج بن اشجان عاقبت به دست بنی اسرائیل زنده در زمین دفن شد.😔
✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸✨
🔻 #پیامبران_و_پادشاهان_بعد_از_حضرت_عیسی_علیه_السلام
💫عیسی بن مریم به هنگام عروج به آسمان،✨ نور نبوت خود را به #شمعون بن حمون به ودیعت سپرد. شمعون همچنان به مبارزه با کافرین پرداخت.😊
🔹در زمان شمعون شاپور بن اردشیر مدت سی سال بر تخت پادشاهی نشست. بعد از #شمعون فرزندش #یعقوب جانشین پدر شد و در زمان او بود که♥️ خداوند #بخت_نصر را بر مردم حاکم کرد و 187 سال به مردم حکومت کرد و به خاطر گرفتن خون یحیی هفتاد هزار نفر را به قتل رساند.
🍃در چهل و هفتمین سال سلطنت او، #ارمیا (عذیر) به پیامبری رسید و صد جنگجو در زمان این پیامبر به دست بخت نصر به قتل رسیدند. 🔹بعد از بخت نصر فرزندش جانشین پدر شد،نام فرزند او #مهرویه بود، که شش سال بر تخت پادشاهی🤴🏻 نشست.
🖕🏻او کسی بود که دانیال پیامبر را در میان گودالی از آتش🔥 سوزاند😰
ادامه دارد....
_☀️ 🌤 ⛅️ ☁️_
ڪلیڪ ↩️
↶به مابپـــ💕ــــیوندید↷
─➤🌿⊱•❁•─ 🥀─•❁•⊰
ڪپےبہنیتظہوࢪ#امام_زمان
⛥ߊࡋࡋܣُܩَ ࡃَܟ᳝ߺّࡋ ࡋ၄ࡋܢߺِِّ࡙ࡏ ߊࡋܦ߭ܝّܟ᳝ߺ
╔═ೋ✿࿐
⛥ @masirsaadatee
╚🦋⃟ٖٜٖٜٖٜ🌤════ೋ❀⛥࿐
6.69M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔖ابراهیم هادی چجوری
شهید ابراهیم هادی شد؟🌷
🔊شما رسانه شهدا باشید
╭┅┅┅┅┅❀❀┅┅┅┅┅╮
🕊⃟🇮🇷 @masirsaadatee •••❥⊰🥀↯
╰┅┅┅┅┅❀❀┅┅┅┅┅╯
#شهید_هادی
#حاجت_روایی
#کرامات
سلام وقت بخیر....من قبلا با شهید نوید صفری آشنا شدم و متوسل بهش میشدم ...اصلا شهید ابراهیم هادی نمیشناختمش......و چند سالی مشکلی داشتم ک مدام منو بهم می ریخت.. و به طور خیلی عجیب با شهید ابراهیم هادی آشنا شدم...و ازش خواستم کمک کنه بهم ...بخدا ده روز نشد کارهای پزشکی من انجام شد ...ام آر آی بردم دکتر متخصص دید گف هیچ مشکل نداره فقط از استرس باید دوری کنه ....😢
من این و از لطف خدا و لطف شهید داداش عزیزم ابراهیم هادی دارم و خیلی شده رفیق و همدم من تو تنهایی هام.....و همراه چله شما باهاش آشنا شدم....ک هنوز چند روز ازش نگذشته به من نگاه کرد حاجت مو داد 🥺 دعا کنید منم عین شهید ابراهیم عاقبت بخیر بشم 😭😍 التماس دعا
💠🔆💠🔆💠🔆💠🔆💠
سلام خدمت شما و اعضای کانال
میخواستم بگم منم ازاین شهیدحاجتهای زیادی گرفتم.
یکبار پسر همسایمون گم شد.مادرش خیلی نگران درپی بچش،همه همسایه ها فقط خدا خدامیکردند بچه پیداشه.
من که همسایه روبرومونه همیشه موقعی که بیرون میرفتیم.دخترم بابچه هاش بازی میکرد.چشام پر از اشک شده بود.گفتم خداکنه پیدا بشه.خلاصه یکدفعه گفتم به داداش ابراهیم بگم انشاالله پیدابشه.یه ۵۰۰ صلوات نذرش کردم...
بیست دقیقه نگذشته بود.که بچه پیداشد.یعنی وقتی پیداشد.بچه رو مادر و پدرش آوردن خونه ،اشکام جاری شد.گفتم خداروشکر...خیلی خوشحال شدم.
کلی از داداش ابراهیم تشکر کردم.که این مادر روخوشحال کرد..
یه حاجت دیگه ای که گرفتم.
دخترم یه یک هفته بود.خیلی بدخواب شده بود.روزا میخوابید.شبها تاصبح نمیخوابید.خیلی خسته شده بودم بعد به داداش گفتم خواهش میکنم دوست دارم یبار این دختر زود بخوابه.منم یه دل سیر بخوابم.اون شب زود خوابید.
ازداداش واسه همه چیز تشکرمیکنم. که به حاجتهای مهم ماهم توجه میکنند.انشاالله اون دنیا هم مارو شفاعت کنند.
🔰علمدار کمیل
🕊⃟🇮🇷 @masirsaadatee •••❥⊰🥀↯
⚜️ ڕاه ســعــادتـــ ⚜️
💢↶ درس اخلاق جلسـه ⑨ ↷💢 ▫️رفتن به روضه یک عبادت مهم است▫️ ✸ حبیب ابن مظاهر را در خواب دیدند به ا
💢↶ درس اخلاق جلسـه ⑩ ↷💢
▫️عنایت ائمه به مجالس روضه▫️
✸ ائمه علیهم السلام به روضه خوان هایشان
عنایت دارند و به مجالسشان نظر رحمت دارند
✸ نقل میکند که در قدیم یکی از زوّار برای
زیارت حضرت حُر از منزلش حرکت میکند
از شخصی میپرسد راه حرم حضرت حر
از کدام طرف است؟
✸ جواب میدهد یک راه نزدیک دارد
که از بین این نخلستان میگذرد
و یک راه دور که باید از این جاده بروی
✸ این شخص از نخلستان یعنی راه نزدیک
رفت، او گفت خانهای از دور دیدم که
پیرزنی از آن خانه سرش را بیرون میکرد
و دوباره به داخل منزل میرفت
✸ وقتی نزدیک شدم گفت:
آقا شما بلد هستید روضه بخوانید؟
گفتم بله
گفت: پس بفرمائید داخل
وارد منزل شدم ولی کسی غیر از پیرزن نبود
من هم دل پیر زن را نشکستم
به روی صندلی که برای من در نظر گرفته بود
نشستم و روضه خواندم، ولی با کمال تعجب
صدای گریهی عده زیادی را میشنیدم
✸ بعد از تمام شدن روضه در موقع خروج
از پیرزن پرسیدم: وقتی که من وارد شدم
و روضه میخواندم فقط شما بودید
ولی صدای گریه عده زیادی را شنیدم
جریان چیست؟!
پیرزن گفت: من روضه ام را به دلیل اینکه
کسی نمیآمد تعطیل کرده بودم بعد از مدتی
در خواب از طرف اهل بیت به من گفته شد
که چرا روضهات را تعطیل کردی
اگر هیچکس هم نمیآید ما خودمان میآئیم!
✍ منبع:
↲کتاب بدیع الحکمة، حکمت ۱۰
از مواعظ آیت الله مجتهدی تهرانی (ره)
°❀°▪️°❀°▪️°❀°▪️°❀°
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ڪلیڪ ↩️
↶به مابپـــ💕ــــیوندید↷
─➤🌿⊱•❁•─ 🥀─•❁•⊰
ڪپےبہنیتظہوࢪ#امام_زمان
⛥ߊࡋࡋܣُܩَ ࡃَܟ᳝ߺّࡋ ࡋ၄ࡋܢߺِِّ࡙ࡏ ߊࡋܦ߭ܝّܟ᳝ߺ
╔═ೋ✿࿐
⛥ @masirsaadatee
╚🦋⃟ٖٜٖٜٖٜ🌤════ೋ❀⛥࿐
⚜️ ڕاه ســعــادتـــ ⚜️
🍃🍂دعـــــــای جـــوشن کبیــ5⃣9⃣ـــر🍂🍃 🍃بِسْـمِ ٱللهِ ٱلْرَّحْمٰـنِ الْرَّحیـمْ🍃 🌸✨یَا خَی
🍃🍂دعــــــــای
جـــوشن کبیــ7⃣9⃣ـــر🍂🍃
🍃بِسْـمِ ٱللهِ ٱلْرَّحْمٰـنِ الْرَّحیـمْ🍃
🌸✨اَللّٰهُـمَّ إِنِّی أَسْـأَلُکَ بِاسْمِـکَ
یَا مُسَبِّـبُ یَا مُرَغِّـبُ
یَا مُقَلِّـبُ یَا مُعَقِّـبُ
یَا مُرَتِّـبُ یَا مُخَـوِّفُ
یَا مُحَـذِّرُ یَا مُـذَکِّرُ
یَا مُسَخِّـرُ یَا مُغَیِّـرُ
《سُبْحانَکَ يا لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ
اَلْغَوْثَ اَلْغَوْثَ خَلِّصْنا مِنَ النّارِ يا رَب》
🍃بنام خداوند بخشنده بخشایشگر🍃
🌸✨خدايا از تو درخواست میكنم به نامت
اى سبـب سـاز
اى شـوق آفـرين
اى برگرداننـده
ای پيگيـر
اى سـامـان بخـش
اى هـراس آور
اى برحـذر دار
اى يـاد آور
اى تسخيـر گـر
اى دگرگون سـاز
《پاک و منـزهی تـو
ای که جز تـو معبـودی نیست
فریـاد رس فریـاد رس
ما را از آتش برهان ای پروردگارم》
〰⚜️ خـــواص این بنــد ⚜️〰
◀️ برای خلاصی از بند زندان▶️
°❀°▪️°❀°▪️°❀°▪️°❀°
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🍃🍂دعــــــــای
جـــوشن کبیــ8⃣9⃣ـــر🍂🍃
🍃بِسْـمِ ٱللهِ ٱلْرَّحْمٰـنِ الْرَّحیـمْ🍃
🌸✨یا مَـنْ عِلْمُـهُ سَابِـقٌ
یَا مَـنْ وَعْـدُهُ صَـادِقٌ
یَا مَـنْ لُطْفُـهُ ظَاهِـرٌ
یَا مَـنْ أَمْـرُهُ غَالِـبٌ
یَا مَـنْ کِتَابُـهُ مُحْکَـمٌ
یَا مَـنْ قَضَـاؤُهُ کَائِـنٌ
یَا مَـنْ قُرْآنُـهُ مَجِیـدٌ
یَا مَـنْ مُلْکُهُ قَدِیـمٌ
یَا مَـنْ فَضْلُـهُ عَمِیـمٌ
یَا مَـنْ عَرْشُـهُ عَظِیـمٌ
《سُبْحانَکَ يا لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ
اَلْغَوْثَ اَلْغَوْثَ خَلِّصْنا مِنَ النّارِ يا رَب》
🍃بنام خداوند بخشنده بخشایشگر🍃
🌸✨ای آنکه علمش پیش است
ای آنکه وعدهاش راست است
ای آنکه لطفش آشکار است
ای آنکه فرمانش چیره است
ای آنکه کتابش استوار است
ای آنکه حکمش شدنی است
ای آنکه قرآنش باشکوه است
ای آنکه فرمانروائیش دیرین است
ای آنکه بخشش فراگیر است
ای آنکه پایگاهش بس بزرگ است
《پاک و منـزهی تـو
ای که جز تـو معبـودی نیست
فریـاد رس فریـاد رس
ما را از آتش برهان ای پروردگارم》
〰⚜️ خـــواص این بنــد ⚜️〰
◀️برای رفع مشروبات و مکروهات▶️
°❀°▪️°❀°▪️°❀°▪️°❀°
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ڪلیڪ ↩️
↶به مابپـــ💕ــــیوندید↷
─➤🌿⊱•❁•─ 🥀─•❁•⊰
ڪپےبہنیتظہوࢪ#امام_زمان
⛥ߊࡋࡋܣُܩَ ࡃَܟ᳝ߺّࡋ ࡋ၄ࡋܢߺِِّ࡙ࡏ ߊࡋܦ߭ܝّܟ᳝ߺ
╔═ೋ✿࿐
⛥ @masirsaadatee
╚🦋⃟ٖٜٖٜٖٜ🌤════ೋ❀⛥࿐
⚜️ ڕاه ســعــادتـــ ⚜️
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗رمان عشق باطعم سادگی 💗 قسمت65 باصدای خاله لیلا صورت خندونم رو که به جمعیت در حال شادی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗رمان عشق باطعم سادگی💗
قسمت 66
پریدم وسط حرفش ...
از لفظ خانوم کنار اسمم خوشم نمی اومد
به خصوص اگر طرف مقابلم
یک دختر بود و هم سن و سال !
اسمم رو بی هیچ پسوندی ترجیح می دادم چون صمیمیت خاصی ایجاد می کرد !
-بی خیال خانوم گفتن و این حرفها
محدثه جون من با محیا خالی راحت ترم !
لبخندی صورتش و پر کرد
-باشه...
راستش مامان خیلی از برخورد شما تعریف می کرد ...
من با اینکه مامان بابام هر دو غسال هستن هنوزم جرئت نکردم از نزدیکی اونجا رد بشم واقعیتش هم ترس مانع بود و هم قدیما خجالت !
میدونستم از چی حرف می زنه
- حالا چی؟
خندید از سر ذوق
-نه اصال میبوسم دست و پاشون رو !
با خنده سر تکون دادم به حرف ساده ولی از ته قلبش!...
به دسته گلش خیره شد !
-شما چطوری جرئت کردین برین؟
-اوم...
خب راستش یکم قصه اش مفصله...
منم مثل تو می ترسیدم خیلی ولی...
خنده اش گرفت
-ولی؟؟
من هم خندیدم به این مبهم حرف زدنم
-می دونی محدثه جون من عاشق امیر علی ام شوهرم و میگم !...
بعد از عقدمون فهمیدم میره
کمک عمو اکبرش ...
اکبرآقا رو میشناسی که؟
به نشونه آره سر تکون داد و من با خودم فکر کردم الان اعلام کردن عشقم نسبت به امیرعلی چه دلیلی داشت برا گفتن علت رفتنم !
شونه هام رو برای خودم آروم بالا انداختم و ادامه دادم
-خب وقتی فهمیدم اول شکه شدم ولی کم کم با دیدگاه امیرعلی آشنا شدم و دوست داشتم منم
تجربه کنم اون چیزی رو که امیرعلی باهاش داشت ساده کنار می اومد ولی برای من خیلی سخت
بود و شاید تصورش برای بقیه سخت تر!
خندید
-پس از سر عاشقی این کارو انجام دادین؟
خب حالا علت حرفم معلوم شد!
ولی فقط هم از سر عاشقی نبود !
شایدهم بود!
واقعا نمی دونستم !
خندیدم و یک چشمکی نثار محدثه کردم
_آره دیگه!
سعی کرد حواسش باشه عروسه و باید سنگین باشه برای همین با احتیاط خندیدو گرنه مطمئنا از ته دل و بلند می خندید
به این حرکتهای من که زود صمیمی شده بودم !
جای عطیه خالی که همیشه میگفت زود پسرخاله میشی باهمه یکم خانوم باش !
خانومی همونطور که چادر رنگی به سرش می کشید داد زد خانوما آقا داماد داره میاد !
از روی صندلی بلند شدم و دوباره دست محدثه رو فشردم
-خب من دیگه برم ...
خوشحال شدم
از آشناییت خوشبخت باشین
لبخند مهربونی زد
- ممنونم ...خیلی خوشحال شدم اومدین
-باعث افتخارم بود که دعوتم کردین!
مگه میشد نیام !
لبخندش کش اومد که صدای کل کشیدن بلند شد این یعنی داماد وارد خونه شده !
سریع عقب کشیدم
-من دیگه برم طفلکی آقا داماد اگه بفهمه من جاش و تصاحب کردم غصه اش میگیره!
محدثه بازم با احتیاط خندیدو من دور شدم
و موقع روبه روشدن عروس و داماد بهم و دست دادنشون
من هم با بقیه از سر ذوق و شادی دست زدم و دعای خوشبختی کردم براشون با دیدن
نگاه هاشون بهم که پر از عشق و دلدادگی بود !
پر انرژی از خاله لیلا خداحافظی کردم
همین طور از محدثه که داشت تازه شام می خورد کنار شوهرش ...
همراه فاطمه خانوم بیرون اومدم ...
کوچه پر بود از آقایونی که شام خورده بودن و
منتظر خانومهاشون بودن
فاطمه خانوم به جایی اشاره کرد
-آقاها اونجان !
به سمتی که فاطمه خانوم اشاره کرد راه افتادیم ...
امشب علی آقا هم اومده بود
تک پسر عمو اکبر که اونشب رفته بودیم خونشون نبود و نمیدونم کجا بود !
عالیه هم تک دختر عمو بود ولی اون
عروس شده بود و علی آقا مجرد بود هنوز!
سر که بلند کردم نگاه امیرعلی رو دیدم که با یک لبخند داره به نزدیک شدن ما نگاه می کنه...
عاشق این لباس چهارخونه آبی فیروزه ایش بودم که بهش میومد مثل همیشه ساده پوشیده بود !
پیراهن و شلوار!..
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗رمان عشق باطعم سادگی💗
قسمت67
علی آقا هم همین طور فقط این وسط
اکبر آقا بود که کت و شلوار پوشیده بود
ولی با یک دوخت ساده !
لبخندی روی لبم نشوندم و
رو به همه سلام بلندی گفتم و
فاطمه خانوم هم بعد از من سلام کرد و
هر دو جواب شنیدیم...
فاطمه خانوم نزدیک عمو اکبر رفت
و امیرعلی نزدیک من
با اون لبخند دوست داشتنیش!
-خوش گذشت ؟
حیف جا و مکانش نبود وگرنه با ذوق دستهام و بهم می کوبیدم و دو وجب می پریدم هوا و بعد میگفتم عالی بود !
ولی خب نمیشد برای همین همه ذوقم رو ریختم توی صدام
-خیلی خوب بود!
امیرعلی خندید انگار درصد ذوق و شیطنتم رو از توی چشمهام خونده بود...
وسط خنده چین کم رنگی افتاد روی پیشونیش ...
سرش جلو اومد و نزدیک گوشم
-خانومم قرار نشد فقط قسمت خانومها از اون رژت استفاده کنی؟؟!؟
چرا پاکش نکردی؟!
نمی دونم چرا خجالت کشیدم و سرم پایین افتاد...
امیرعلی توی تاریکی کوچه چطوری متوجه رنگ لبم شد؟! ...
رژم رنگ جیغی نبود که!...
قبل اومدنمون هم که اومده بود خونمون دنبالم و منتظر شد تا حاضر بشم
وقتی من و رژ به دست دید که فقط موقع عروسی ها ازش استفاده می کردم
مانع کارم شد و ازم خواست توی جلسه خانومها ازش استفاده کنم !...
من هم به حرفش عمل کردم...
ولی خب فکر می کردم بعد خوردن اون شام خوشمزه ای که برنجش بوی کنده میداد و خونه همسایه بغلی خاله لیلا درست شده بود
حتما اثری ازش روی لبهام نمونده!
-دلخور شدی؟!
سکوت و خجالتم رو اشتباه برداشت کرده بود ...
هول کردم
-نه ...نه..!!
لبخند محوی روی صورتش نشست!
و کامل جلوم وایستاد و...
نه من کسی رو میدیدم نه کسی من
رو تو این تاریک روشنی کوچه!
دستمال دستش رو بالاآورد
–تمییزه!
با تعجب به چشمهاش نگاه کردم که منظورش رو بفهمم !
با احتیاط هاله کم رنگی از رژ رو که
روی لبم مونده بود رو پاک کرد!
و من متوجه شدم منظورش تمیزیی دستمال کاغذی بوده!
از کارش غرق خوشی شدم و اون لحظه برام مهم نبود تمییزی و کثیفی دستمال!
امیر علی با لحن نوازشگونه ای گفت:
-خانوم من دوست داری اینکارم و بزاری پای تعصب یا غیرت بیش از حد مهم نیست برام!...
باید بگم من با استفاده شما از لوازم ارایشی مشکلی ندارم به شرطی که توی جلسه عروسی باشه
و اونم فقط سمت خانومها
یاهم فقط برای خودم!!
قلبم لرزید و بی اختیار لب پاینم رو کشیدم زیر دندونم...
این غیرتی شدن یعنی دوستم داشت
دیگه؟!...!؟
یعنی قشنگ شدنم رو
فقط سهم خودش می دونست؟!
چی بهتر از این؟؟!
باحرص لب پایینم رو بیشتر زیر دندونهام له کردم و نگاه امیرعلی که میخ چشمهام بود خندون
شد!!
یک قدم به عقب رفت و باشیطنت ولی آروم گفت :
_حیف که نمیشه نه؟
ابروهام بالا پرید و قیافه ام متعجب لبمم از شر دندونهام خلاص شد ...
با احتیاط شروع کرد به خندیدن و من گیج تر شدم!
چی نمیشد؟!
-امیرعلی محیا خانوم بریم؟؟؟
نگاه از امیرعلی گرفتم
و امیرعلی به جای من جواب علی آقا رو داد
-آره علی جان!
قدم برداشت سمت ماشین علی آقا!
چون عمو اکبر ماشین نداشت
و عطیه قبلا گفته بود عموش از رانندگی میترسه!
امشبم که امیرعلی نتونسته بود ،
ماشین عمو احمد و بگیره و همه قرار بود
باهم برگردیم!
تمام راه هنوزم تو فکر حرف امیر علی بودم و گیج ...!!!
با توقف ماشین با گرمی از علی آقا تشکر
کردم و تعارف زدم بیان تو خونه
ولی قبول نکردن به بهونه دیر وقت بودن و سلام رسوندن!
در خونه که با صدای تیکی باز شد
و آماده شدم برای خداحافظی دوباره و دورشدن ماشین علی آقا
که در کمال تعجب دیدم امیر علی از ماشین پیاده شد.
–ببخش علی جان الان میام!!
سرم رو به نشونه خداحافظی برای فاطمه خانوم و عمو اکبر تکون دادم و وارد خونه شدم و با
تعجب به امیر علی که در خونه رو تا نیمه بیشتر پشت سرش می بست نگاه کردم
-چیزی شده؟!
با نگاه خندونش جلو اومد
-نه
چادرم روی شونه هام سر خورد
-پس...؟؟
هنوز حرفم تموم نشده بودکه گفت:
نمیشد یه دل سیرخانوممونگاه کنم!
گیج بودم ولی آروم گرفته بودم چه قدر دلم این حرفایِ دوست داشتنی رو می خواست ازجانب امیرعلی!
کنار گوشم با خنده گفت :
تو کوچه با اون همه شلوغی که نمیشد میشد؟!!!
باز من گیج نگاهی به چشمهای خندونش انداختم که بلندتر خندید و از من جدا شد...
-خب من دیگه برم!!
زبونم از کار افتاده بوداحساسی مثل خواب آلودگی داشتم گیج بودم از حرفها و کارهای امیرعلی و
آرامش گرفته بودم ازوجودش!!!
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗رمان عشق باطعم سادگی 💗
قسمت 68
لبهاش رو می فشرد تا نخنده به این حال و روز مسخره ام
–خیلی شب خوبی بود...
مرسے که اومدی...
مرسی که خوبی ..
نمیشد بی تشکر برم وقتی با این همه سادگی هستی همیشه!!!
خداحافظ
فقط تونستم زمزمه کنم:
-خداحافظ
داشتیم به عید نزدیک می شدیم و فصل خونه تکونی همه شروع شده بود ! ...
چون بیشتر کلاسهام
به خاطر کم بودن دانشجوها تعطیل می شد و تو خونه بودم نمی تونستم از زیر کار های خونه فرار کنم!...
مامان هم همیشه در حال نصیحتم بود که دیگه عروس شدم و باید یاد بگیرم چون سال دیگه باید خونه ی خودم و تمییز کنم! ...
منم کلی حرص می خوردم...
بیزار بودم از این فصل سال
و این که باید سرتا پای خونه رو بشوری!!
با خستگی از نردبون پایین اومدم
– مامان دیگه بسه باور کنین خونه داره برق میزنه!!
مامان نگاهی به دکور بزرگ خونه که از صبح با شال افتاده بودم به جون دکوری هاش انداخت
-آره
خوبه تمییز شده...
دستت دردنکنه ولی دیگه این قدر غر نزن
روی زمین وارفتم
_آخه این چه رسم مسخره ایه بابا...
همچین همه جا رو تمییز میکنین انگار بعد تحویل سال قرار نیست کثیف بشه...
اونم چطوری به صورت فشرده!!
تویِ یه هفته!!
مامان اخم مصنوعی کردو به شامپو زدنش روی فرش ادامه داد
- گفتم این قدر غر نزن تازه باید
یک زنگ به عمه ات هم بزنی ببینی کاری نداره بری کمک؟!
براق شدم و دستهام رو به نشونه تسلیم بردم بالا
- بی خیال مادر من اون عطیه چه غلطی می کنه اونجا!
مامان لب پایینش رو گزید
_ درست حرف بزن ...
تو جای خودت عطیه جای خودش!
پوفی کردم
–ببینم شماهم که عروس آوردی عروسهاتون این فصل سال اینجا پیداشون میشه یا
نه؟!
محسن که کنار محمد داشت تلوزیون می دید گفت:
_خانوم من که حق نداره دست به سیاه و سفیدبزنه خودم نوکرشم!
چشمهام گرد شدو مامان زیزیرکی خندید
محمد هم بدون اینکه از تلوزیون چشم برداره گفت:
_منم همین طور!!
دست مشت شده ام رو گرفتم جلوی دهنم
_چه پرویین شما دوتا ...خجالتم بد چیزی نیستا؟؟؟!
حالاکی به شما دوتا زن میده!
محسن تخس گفت:
_همونجور که عمه یه چیزی خورد تو سرش اومد تو رو برای پسرش گرفت
یه عاقلی هم پیدا میشه به ما زن بده!
خنده ام گرفته بو ومعلوم بود مامان هم داره خنده اش رو کنترل میکنه ولی اخم کرد
- محسن درست حرف بزن ...این چه حرفیه!
محمد نگاه مامان کرد
- خب راست میگه دیگه مادر من این چه دختریه بزرگ کردین ..
عمه سرش کلاه رفته گشاد! ...
نمی کنه یه زنگ بزنه یه تعارف بزنه و بره کمک...
قبول کنین عروس مذخرفیه برای عمه دیگه!وبسیار تنبل...!
من چشمهام گردتر میشدو مامان اخطار آمیز گفت:
_ بله بله چشمم روشن ...
دوباره نشنوم این
حرفها رو ها....
اصلا ببینم شما دوتا چرا جلوی تلوزیونین؟
مگه نگفتم اتاقتونو مرتب کنید؟؟!
درضمن شال کشی کاشی های آشپزخونه هم مال شماست!
اینـــــــــه!!دلم خنک شد...!
محسن پوفی کشید
-بیخیال مادر من محمد غلط کرد گفت بالا چشم محیا ابروعه!
اصلا عمه بهتر از محیا گیرش نمیومد!
خودش و لوس کرد
– جون محسن کوتاه بیا ...بابا مدرسه رو پیچوندیم استراحت کنیم نه اینکه
حمالی !
خنده ام رو خوردم و بلند شدم درحالیکه با کنترل تلوزیوون رو خاموش می کردم گفتم:
_اون که وظیفه جفتتونه!
محمد که حواسش توی تلوزیون رفته بود و محو فیلم با خاموش شدنش چرخید سمت من
_چی استراحت کردن؟
خندیدم و دست به سینه گفتم:
نخیر حمالی!
ابروهاش بالا پریدو مامان خندید...
جلو رفتم و یکی زدم پشت گردن جفتشون
–به من میگین تنبل؟ پاشین ببینم!
محسن گردنش رو ماساژ داد
– دستت سنگینه ها بیچاره امیرعلی! خدا بخیر کنه براش رسمابدبخت شده!
براق شدم سمتش که با محمد دویدن تو اتاقشون و در رو قفل کردن و من نفس زنون موندم
وسط هال...
مامان هم از ته دل خندید!
دستهای زمخت شده ام رو به خاطر کار کردن با مایع های شوینده زیر آب شستم
خداروشکر مامان استراحت اعلام کرده بود و من قرار بود طبق خواسته اش به عمه زنگ بزنم!
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸