بخون در کشی، خاک من، دشمن من
بجوشد، بلند در بلند، گلشن من
تنم گر بسوزی، به تیرم بدوزی،
جدا سازی از خصم، سر از تن من
کجا میتوانی؛ ز قلبم ربایی؛
تو عشق میان من و میهن من
من ایرانیم آرمانم شهادت (2)
تجلی هستی، جان کندن من
من آزاده از خاک آزادگانم،
گل سرو می پرورد دامن من
نه تسلیم و سازش؛ نه تکریم و خواهش؛
بتازد به نیرنگ تو توسن من
کنون روز خلق است، دریای جوشان
همه خوشه ی خشم شد، خرمن من (2)
بلند اخترم، رهبرم، از ره آمد
بهار است و هنگام گل چیدن من (2)
بخون در کشی، خاک من، دشمن من
بجوشد، بلند در بلند، گلشن من
تنم گر بسوزی، به تیرم بدوزی،
جدا سازی از خصم، سر از تن من
کجا میتوانی؛ ز قلبم ربایی؛
تو عشق میان من و میهن من
من ایرانیم آرمانم شهادت (2)
تجلی هستی، جان کندن من
من آزاده از خاک آزادگانم،
گل سرو می پرورد دامن من
نه تسلیم و سازش؛ نه تکریم و خواهش؛
بتازد به نیرنگ تو توسن من
کنون روز خلق است، دریای جوشان
همه خوشه ی خشم شد، خرمن من (2)
بلند اخترم، رهبرم، از ره آمد
بهار است و هنگام گل چیدن من (2)
پرستاران
گر چه امروز به یک درد دچاریم همه
در پی یاری هم، دست به کاریم همه
چشم بیمار، به دستان خدا هست و طبیب
که طبیبان همه دارند شباهت به حبیب
به حبیبی که دلش غمزده و تبدار است
و نخوابیده و از هول خطر بیدار است
چشمها ابری از اندوه و غم یاران است
محو ایثار طبیبان و پرستاران است
اجرتان با خود زینب که کنار شهدا
شد پرستار جگر سوختهی کرب و بلا
چه پرستاری که روح و تنش زخمی بود
دلش آشوب ِ بلا و بدنش زخمی بود
چه پرستاری که بار غمش سنگین بود
و ز خون شهدا پیرهنش رنگین بود
ای پرستاران، زینب به شما اجر دهد
دختر فاطمه هر شب به شما اجر دهد
که نخوابیده و شب تا به سحر بیدارید
گام از بهر علاج همه بر میدارید
ای که امید همه بعد خدا سوی شماست
موی بیمار، گره خورده به گیسوی شماست
چشم بیمار، نظر کرده به دستان شماست
دل بیمار به آیینهی جادوی شماست
دست بیمار به امید شفا سوی خداست
همچنین جانب محراب دو ابروی شماست
دستتان مثل مسیحاست شفا میبخشد
از همین رو سر بیمار به زانوی شماست
تلخی مزّهی داروی اثر بخش شما
مثل شیرینی عطر گل خوشبوی شماست
بوسه بر دست فداکار شما باید زد
مهربانی غزلی هست که در خوی شماست
*
عده ای قسمت شان بود که پرواز کنند
بند روح از قفس کهنهی تن باز کنند
عدهای قسمتشان بود که بیمار شوند
یار را با تن تبدار خریدار شوند
چه غریبانه گذشتند ولی از دنیا
گله دارند همانند علی از دنیا
گله دارند ز تشییع غریبانهی شان
به سکوتی که مسلط شده بر خانهی شان
این چه تقدیر غریبیست خدایا چه کنیم؟
این چه دنیای عجیبیست خدایا چه کنیم؟
چه کنیم از غم تنهایی و سرگردانی
تو فقط راه نجاتی تو بلا گردانی
درد دارد که به هنگام وفات از دنیا
دفن گردد بدن میت مومن تنها
دور باشند رفیقان و عزیزان از او
رازهاییست پَس ِ پردهی اسرار مگو
به فدای دل مولای دو عالم، حیدر
که شود دفن غریبانه گل پیغمبر
ای که تشییع غریبانه به چشمت دیدی
متوسل شو به صدیقه درین نومیدی
بدن فاطمه تشییع شد اما در شب
حَسنینند عزادار و پریشان زینب
دفن شد فاطمه در نیمه شب و تنهایی
"وای اگر از پس امروز بُوَد فردایی"
تن بیمار شفا بخش دل بیمار است
ای خوش آن چشم که در وقت سفر بیدار است
گر چه سخت است غریبانه ز دنیا رفتن
شمع گون بودن و پروانه ز دنیا رفتن
اجر این غربت، در نزد خدا محفوظ است
شب به پایان رسد آنجا که حقیقت روز است
شعر: محمد زمان گلدسته
همراه سپاهیان حیدر
مردانه به سوی جبهه رو کن
همراه سپاهیان حیدر
مردانه به سوی جبهه رو کن
برگیر سلاح خویش بر دوش
چون شیر نبرد با عدو کن
همراه سپاهیان حیدر
مردانه به سوی جبهه رو کن
بشتاب که حفظ دین و قرآن با رزم تو ارتباط دارد
بر عرصه ی جنگ کفر و ایمان پیروزی دین نشاط دارد
این راه تو اهدنا الصراط است شاد آنکه چنین نشاط دارد
با یاری دین و نصر قرآن دل در طلب صراط او کن
همراه سپاهیان حیدر
مردانه به سوی جبهه رو کن
بشتاب برادر توانمند کین مرحله سرنوشت ساز است
کن سعی که فتح آخرین را بر رزم و مقاومت نیاز است
بر روی شما ستم ستیزان تا مقصد فتح راه باز است
نه گام به پیش و در شهامت گلواژه ی فتح جستجو کن
همراه سپاهیان حیدر
مردانه به سوی جبهه رو کن
با قامت استوار برخیز ده گوش بپا غریو جنگ است
ای رزمی پر دل سلحشور خفتن به میان خانه ننگ است
بشتاب به راهیان بپیوند تأخیر مکن که وقت تنگ است
بگذار حدیث زندگی را وز جبهه و جنگ گفتگو کن
همراه سپاهیان حیدر
مردانه به سوی جبهه رو کن
بشتاب که پای فتح کوبی با هلهله بر مزار دشمن
چون شیر سپه شکن ز هرسو بندی ره رهگذار دشمن
با حمله از این سیاه تر کن تاریکی روزگار دشمن
تکرار حماسه های ایثار ای شیردل حماسه جو کن
همراه سپاهیان حیدر
مردانه به سوی جبهه رو کن
امروزه حضور ناوگان ها در حاشیه ی خلیج بار است
در ساحت قدس مرز ایمان شیطان بزرگ را چه کار است
کین گونه تجاوز نظامی بر منطقه جرم آشکار است
بشتاب برون ز مرز ایران آن اهرمن درنده خو کن
همراه سپاهیان حیدر
مردانه به سوی جبهه رو کن
ما منطقه را ز لوث شیطان با آتش خشم می رهانیم
با هر که علیه دین بپا خاست آماده ی رزم بی امانیم
ما شعله ی انتقام جویی با زوزه فرو نمی نشانیم
برخیز صدای دشمنت را با هلهله خفه در گلو کن
همراه سپاهیان حیدر
مردانه به سوی جبهه رو کن
این عامل فتنه ی جهانی در حیطه ی ما قدم نهاده
با یاری سرسپردگانش در پرتگه خطر فتاده
با آب خلیج آبرویش آن خصم زبون به باد داده
با خصم بگو کز آب دریا بیرون شو و فکر آبرو کن
همراه سپاهیان حیدر
مردانه به سوی جبهه رو کن
یا رسول الله دعا کن خیبری دیگر رسید
کربلا آماده شو بهر حسین یاور رسید
یا رسول الله دعا کن خیبری دیگر رسید
کربلا آماده شو بهر حسین یاور رسید
از میان بیشه زاران جسته بیرون خیل شیر
صف به صف گردان به گردان حق پرستان دلیر
عاشقان کربلا با شور و حالی بی نظیر
لشکری رزمنده از این دشت پهناور رسید
یا رسول الله دعا کن خیبری دیگر رسید
کربلا آماده شو بهر حسین یاور رسید
بیرق انا فتحنا آهنین مردان به کف
با طنین نعره ی تکبیر و بانگ لاتخف
می رود تا سر نهد بر خاک ایوان نجف
عارفان گاه طواف مرقد حیدر رسید
یا رسول الله دعا کن خیبری دیگر رسید
کربلا آماده شو بهر حسین یاور رسید
لشگر قرآن نموده عزم دیدار حسین
طایران قدس بال افشان به گلزار حسین
اشک شوق وصل اندر چشم انصار حسین
نورباران آسمان عشق از اختر رسید
یا رسول الله دعا کن خیبری دیگر رسید
کربلا آماده شو بهر حسین یاور رسید
لشگر ایثارگر نستوه از پیر و جوان
این سپه را می کند فرماندهی صاحب زمان
کرده اند قصد تهاجم بر سپاه بعثیان
گاه قهر و انتقام از هر تجاوزگر رسید
یا رسول الله دعا کن خیبری دیگر رسید
کربلا آماده شو بهر حسین یاور رسید
لشگر آزادی قدس ارتش روح خدا
با هجوم بی امان بگشوده راه کربلا
داده با آب فرات و دجله جان و دل صفا
روز وصل یار آمد شام هجران سر رسید
یا رسول الله دعا کن خیبری دیگر رسید
کربلا آماده شو بهر حسین یاور رسید
شام گه تا بانگ رمز یا رسول الله زدند
خویش را بر قلب دشمن خیل حزب الله زدند
بر سپاه کفر جانبازان جندالله زدند
تا که آن رمز مبارک از سوی رهبر رسید
یا رسول الله دعا کن خیبری دیگر رسید
کربلا آماده شو بهر حسین یاور رسید
شاعر: حاج حبیب الله معلمی
دعا کن حسینم
پس از تو برادر
بمیرم بمیرم
نبودی ببینی
که در شام غربت
اسیرم اسیرم
خدایا برادر ندارم
دگر یار و یاور ندارم
نه قاسم و نه عباس و اکبر
علمدار لشکر ندارم
شدی بر سر نی
به شام و به کوفه
سفیرم سفیرم
به غم آشنا شد دل من
پر از لاله شد محمل من
چه شد حاصل من خدایا
خدایا چه شد حاصل من
بدون تو مولا
کجا دامنی را
بگیرم بگیرم
دعا کن برایم برادر
صدا کن صدایم برادر
نباشد جز الا جمیلا
غم کربلایم برادر
بدون یرادر
چه دارم خدایا
فقیرم فقیرم
اگر چه دلم بی تو خسته
اگر غم دلم را شکسته
شهید از حرم می رسد باز
که باب شهادت نبسته
دعا کن جواز
دفاع از حرم را
بگیرم بگیرم
شعر: محمد زمان گلدسته
این که به سینه می زند
کنار نهر علقمه
حسین بی برادر است
دست گرفته بر کمر
به پیش چشم فاطمه
حسین بی برادر است
این که به سینه میزند، کنار جسم پرپرش
دست گرفته بر کمر، مقابل برادرش
چه سان رود به خیمه ها، خبر دهد به خواهرش
این که خمیده قامتش
به پیش دیده ی همه
حسین بی برادر است
فتاده مشک بر زمین، بریده دست و پیکری
به تیر زهر خورده ای، دریده چشم اطهری
یاس به خون نشسته ای، برگ گل معطری
نمود کام تشنه اش
یزید را محاکمه
حسین بی برادر است
خبر رسید تا حرم، بگو چه شد بگو چه شد
نه تشنه نیستیم ما، عمو چه شد عمو چه شد
همان که بود بهر ما، همیشه آبرو چه شد
به گوش اهل خیمه ها
کسی که کرد زمزمه
حسین بی برادر است
کنار نهر علقمه، قیامتی به پا شده
دو دست ساقی حرم، ز پیکرش جدا شده
پر از شمیم نسترن، هوای کربالا شده
کسی که دید بعد او
گرفته کار خاتمه
حسین بی برادر است
حسین را صدا زد از، سریر جان خسته اش
به او نگاه کرد با، چشم به خون نشسته اش
فدای شرحه شرحه ی، دو بازوی شکسته اش
دست گرفته بر کمر
به پیش چشم فاطمه
حسین بی برادر است
حسین گر مدد کند، مدافع حرم شوم
به عشق عمه زینبم، شبیه مادرم شوم
نشان نماند از تنم، عزیز و محترم شوم
کسی که نیست در دلش
ز مرگ هیچ واهمه
حسین بی برادر است
شعر: محمد زمان گلدسته
حسین مولا بیا همراهیم کن_040917182005.mp3
زمان:
حجم:
2.1M
حسین حسین حسین مولا
حسین حسین حسین مولا
حسین مولا بیا همراهیم کن
به دشت کربلایت راهیم کن
بیا و دیده ام را غرق خون کن
دلم را راهی دشت جنون کن
مرا با نینوایت آشنا کن
از این بی آشنایی ها رها کن
مرا همسنگر عباس گردان
مقیم باغ های یاس گردان
حسین مولا بیا همراهیم کن
به دشت کربلایت راهیم کن
حسین مولا بیا همراهیم کن
به دشت کربلایت راهیم کن
حسین حسین حسین مولا
حسین حسین حسین مولا
بگو با داغ عباست چه کردی
به سوگ عشق و احساست چه کردی
مگر آن شب علی جای دیگر بود
و یا از خیمه هایت بی خبر بود
که زینب را به شهر شام بردند
غریب و بی کس و گمنام بردند
حسین مولا بیا همراهیم کن
به دشت کربلایت راهیم کن
حسین مولا بیا همراهیم کن
به دشت کربلایت راهیم کن
ٰآمده وقت جدایی
ای برادر ای حسین جان
با غریبی آشنایی
ای برادر ای حسین جان
آمده وقت جدایی
ای برادر ای حسین جان
ای تن بی سر حسین جان
غرق خون پیکر حسین جان
جسم تو صدپاره شد از
نیزه و خنجر حسین جان
بی کفن در کربلایی
ای برادر ای حسین جان
آمده وقت جدایی
ای برادر ای حسین جان
ای عزیز جان زینب
هستی و جانان زینب
اشک خون بر تو ببارد
دیده ی گریان زینب
کشته ی عطشان چرایی
ای برادر ای حسین جان
آمده وقت جدایی
ای برادر ای حسین جان
ای به قربان وفایت
ای به قربان صفایت
دین حق را زنده کرده
عاشورا کربلایت
ای که محبوب خدایی
ای برادر ای حسین جان
آمده وقت جدایی
ای برادر ای حسین جان
صید در خون آرمیده
حنجرت از کین بریده
کشته ی لب تشنه عطشان
بر لب دریا که دیده
پاره پیکر سر جدایی
ای برادر ای حسین جان
آمده وقت جدایی
ای برادر ای حسین جان
از چه بر تن سرنداری
در کف انگشتر نداری
وای من در این بیابان
یک نفر یاور نداری
بهر حق گشتی فدایی
ای برادر ای حسین جان
آمده وقت جدایی
ای برادر ای حسین جان
می روم تا شام ویران
همره این خیل طفلان
قسمت من شد اسیری
جسم تو افتاده عریان
ده مرا از غم رهایی
ای برادر ای حسین جان
آمده وقت جدایی
ای برادر ای حسین جان
می گذارم اکبرت را
آن امیر لشکرت را
خیز و در هنگام هجران
بدرقه کن خواهرت را
یادگار مصطفایی
ای برادر ای حسین جان
آمده وقت جدایی
ای برادر ای حسین جان
عازم دربار حسین است سپاه محمد
عازم دربار حسین است سپاه محمد
لشکر انصار حسین است سپاه محمد
عازم دربار حسین است سپاه محمد
گشته بپا پرچم ایمان به میدان شرف
قافله های جان نثاران روان سوی هدف
حامل پیغام شهیدان چو گوهر به صدف
از دل و جان یار حسین است سپاه محمد
عازم دربار حسین است سپاه محمد
کرببلا تشنه ی دیدار به یاران حسین
سینه ی عشاق شده زار ز هجران حسین
آمده با دیده ی خونبار به میدان حسین
موسم دیدار حسین است سپاه محمد
عازم دربار حسین است سپاه محمد
عازم دیدار حسین است سپاه محمد
کرده معطر همه جا را مناجات و دعا
فوج ملک همره آنها به تسبیح خدا
به حسن شان تبارک الله خدا داده سلام
محیی پیکار حسین است سپاه محمد
عازم دیدار حسین است سپاه محمد
رسته ز قید دو جهانند به بزم خدایی
بر صفت شیر ژیانند به رزم نهایی
با صف مرصوص نشانند ز فتح نهایی
یار وفادار حسین است سپاه محمد
عازم دیدار حسین است سپاه محمد
زینت پیشانی آنان شعار یا حسین
به دستشان سلاح و قرآن پی پیر خمین
نور حق از چهره نمایان چو شمس مشرقین
حامل انوار حسین است سپاه محمد
عازم دیدار حسین است سپاه محمد
به چنگشان دشمن کافر شده خوار و زبون
می گذراند دم آخر به دریای جنون
سوی فنا با تک دیگر رود دشمن دون
حافظ آثار حسین است سپاه محمد
عازم دیدار حسین است سپاه محمد
آینه ی نور رسالت به دنیای ستم
مهر فروزان هدایت به دریای امم
مجری و معمار عدالت همه همره هم
حاصل ایثار حسین است سپاه محمد
عازم دیدار حسین است سپاه محمد
شاعر: حاج حبیب الله معلمی
نوگل زهرا سبط مصطفی
غرقه به خون است بی کفن چرا
سرو بلند باغ بوتراب
جان بسپارد در کنار آب
از چه نگشتی ای جهان خراب
تا که بریدند رأسش از قفا
این شه بی یار نیست گوئیا
سبط رسول و پور مرتضی
میوه ی قلب خیره النسا
از چه سبب شد قتل او روا
نعش حسین است از چه روی خاک
جسم شریفش گشته چاک چاک
بهر چه گردید تشنه لب هلاک
این که خدایش هست خونبها
گشته به خون غرق نوگلان او
اکبر مه روی نوجوان او
میرو سپاه و یاوران او
کشتن مهمان رسم بود کجا
گلشن زهرا لاله گون شده
دامن صحرا پر زخون شده
بر دل زینب غم فزون شده
محشر کبری گو شده بپا
گر که حسین است کو برادرش
میر و سپاه و خیل لشکرش
حضرت عباس یار و یاورش
از چه دو دستش شد ز تن جدا
سوخت دلش را داغ نوجوان
مرگ پسر کرد سیرش از جهان
بعد علی گشت پیر و ناتوان
زین غم عظمی وامصیبتا
بی کس و بی یار مانده خواهرش
رفته چو خورشید بر سنان سرش
غرقه به خون است از چه پیکرش
مانده به زیر سم اسبها
دخترکانش زار و تشنه لب
روز به چشم جمله همچو شب
از تف گرما در تب و تعب
ناله و فریاد از حرم بپا
سوز عطش سخت کرده بی قرار
اصغر معصوم طفل شیرخوار
داشت چه تقصیر کاندرین دیار
بر گلویش تیر گشته آشنا
گریه از این غم آسمان کند
ناله و و افغان انس و جان کند
دیده معلم خون فشان کند
قتل حسین است وامحمدا
زینب زینب زینب _ از شام بلا امد_ در کرببلا آمد
با غصه و جان بر لب_ از شام بلا امد_ درکرببلا امد
بانوی وقار و دین آن صابره ی آیین
با یک دل افسرده با صورت پژمرده
در سو گ و عزا آمد_از شام بلا آمد_در کرببلا آمد
زینب زینب زینب _از شام بلا امد_ در کرببلا آمد
با غصه و جان بر لب_از شام بلا امد_درکرببلا امد
با تیغ علی وارش _ با گفته و کردارش
با خطبه ی طوفانی _با لهجه ی قرآنی
با شور و نوا آمد_ از شام بلا آمد_در کرببلا آمد
زینب زینب زینب _ از شام بلا امد_ در کربلا آمد
با غصه و جان بر لب_ از شام بلا امد_ درکربلا امد
یک طائر دلخسته _یک خواهر دلبسته
از ظلم و ستم خسته _بر خاک تو بنشسته
طائرکه رها آمد _ از شام بلا آمد_در کرببلا آمد
زینب زینب زینب _ از شام بلا امد_ در کربلا آمد
با غصه و جان بر لب_ از شام بلا امد_ درکربلا امد