شاید زیبا ~
ولی خب من نمیتونستم بخورم یدونه گرفتیم که باهم بخوریم ظبخنظلمظلممظلظکسک
من به فاطمه گفتم که به اون آقاعه بگو سس شکلات بریزه روش
فاطمه:نه تو بگو
من:تو بگو
فاطمه:نههه برای چی بگم تو بگو
من:خاکبرسرمون دوتا درونگرا افتادن بههم
و از بستنی فروشی رفتیم بیرون*
هدایت شده از ↯ژولیت
هستی قبلش: فاطمه من نمیتونم بخورم آخ
هستی دو دقیقه بعد: عه فاطمه ببخشید ولی تموم شد😔
بستنی رو تموم کردیم
و کراشم رو دیدیم 😉😂
طبق معمول برگشت زل زد بهمون یدفعه فاطمه بلند گفت:اینننن چراااا اینجورییی منو نگاه میکنه
من: فاطمهههه =*)))))
شاید زیبا ~
دیگه داشت دیر وقت میشد تصمیم گرفتیم که بریم خونه[بالاخره]
من ولی نرفتم خونه😔
رفتم مسجد پیش مامانم و من اونجا از درد دندون داغ کرده بودم =)))
شاید زیبا ~
من ولی نرفتم خونه😔 رفتم مسجد پیش مامانم و من اونجا از درد دندون داغ کرده بودم =)))
داشتم از درد شرحهشرحه میشدم که عسل زنگ زد گفت من تو حیاط مسجدم بیا ببینمت
رفتم پیش عسل و اولین چیزی که گفت این بود : ببینم دندونات رو😭
شاید زیبا ~
با عسل خداحافظی کردم و با مامانم رفتیم دنبال مسواک.
مسواک پیدا نکردم البته پیدا کردیم ولی خب قیمتش اندازه خون من بود=)