eitaa logo
مــصــــبـاح الـــهـــدیٰ💚
320 دنبال‌کننده
3هزار عکس
1.1هزار ویدیو
67 فایل
ما ، تیم نمایشی مصباح الهدی که بانوانی هنرمند و متعهد به مبانی انقلابی و اسلامی هستیم ، میخواهیم تئاتر رو به زبان ساده و با شیوه ی خانومانه و مذهبی بهتون یاد بدیم. . آیدی پیج اینستا : 👇🏻 @mesbahehoda . ارتباط با ادمین : 👇🏻 @khadem_hosseinam_128
مشاهده در ایتا
دانلود
مــصــــبـاح الـــهـــدیٰ💚
#مردے‌در‌آئینہ 💙 #قسمت‌سیزدهم #رمان‌معرفتے :) #قلم‌شہید‌سید‌طاها‌ایمانے 🌱 اسمے ڪہ هرگز نشنیده ایم
💙 :) 🌱 اتاق مقتول قبل از اینڪہ شوهرش فرصت پیدا ڪنہ همراه خانمش بلند شہ ... با لبخند بہ لوید نگاه ڪردم ... - ڪارآگاه اوبران ... شما بہ صحبت تون با آقاے تادئو ادامہ بدید... بهتر از هر شخص دیگہ اے ... اوبران مےتونست توے چنین شرایطے منظور حالت و نگاه من رو بخونہ ... با نگاه معنادارے چرخید سمت پدر مقتول ... - خوب آقاے تادئو ... گفتید ڪہ ... و من دنبال مادرش ... از پلہ ها بالا مےرفتم ... توے در ایستاده بود ... و من با دستڪش ڪل اتاق رو مےگشتم ... - آخرین بار ڪے اتاق پسرتون رو تمیز ڪردید؟ ... چشم هاے سرخش دوباره لرزید ... - ڪریس خودش اتاقش رو تمیز مےڪنہ... این بار صداش هم لرزید ... - یعنے مےڪرد ... هنوز نتونستہ بود مرگ پسرش رو باور ڪنہ ... باور ڪردنش سخت بود ... همون طور ڪہ باورش براے من ... ڪہ یہ پسر 16 ساله چنین اتاق مرتب و تمیز داشتہ باشہ ... چند لحظہ بهش نگاه ڪردم ... - خانم تادئو ... من بیشتر از 8 سالہ ڪہ دارم توے دایره جنایے ڪار مےڪنم ... شاید بہ نظر جوون بیام و 8 سال زیاد نباشہ اما نسبت بہ خیلے از همڪارهام ڪارم بهتره ... پسر شما قبلا عضو یہ گنگ بوده ... چیزے ڪہ اصلا بهش اشاره نڪردید ... و خودتون هم مےدونید چقدر مےتونہ در پیدا ڪردن قاتل مهم باشہ ... شما مادرش هستید ... مادرے ڪہ اون رو بزرگ ڪرده و براش زحمت ڪشیده ... چطور مےتونید بہ ما دروغ بگید؟ ... نمےخواید قاتل پسرتون رو پیدا ڪنیم؟ ... نشست روے تخت ڪریس ... نمےتونست جلوے اشڪ هاش رو بگیره ... تمام بدنش مےلرزید ... - شوهرم گفت اگہ پلیس ها بفهمن ڪریس عضو گنگ بوده بیخیال پیدا ڪردن قاتل میشن ... میگن درگیرے بین اعضاے گنگ یا دو تا گنگ دیگہ بوده و همہ چیز تمام میشہ ... و خیلے راحت پرونده رو مختومہ اعلام مےڪنن ... من فقط مےخوام قاتل پسرم پیدا بشہ ... مےخوام بہ سزاے ڪارے ڪہ با پسر من ڪرده برسہ ... دیگہ نمےتونست حرف بزنہ ... فقط گریہ مےڪرد ... حتے اگر دلدارے دادن رو بلد بودم ... چہ ڪلمہ‌اے مےتونست اون زن رو آرام ڪنہ؟ ... حتے زمانے ڪہ مےتونستیم قاتل رو پیدا ڪنیم ... هیچ وقت قلب خانواده مقتول آرام نمےشد ... - خانم تادئو ... مےدونم این ڪلمات قلب شما رو آروم نمےڪنہ ... و نمےتونم قول بدم صد در صد پیداش مےڪنیم ... اما مےتونم قول بدم برای پیدا ڪردن قاتل از هیچ ڪارے دریغ نمےڪنم ... متاسفم ڪہ ... این تنها قولے هست ڪہ مےتونم بهتون بدم ... @mesbahehoda
مــصــــبـاح الـــهـــدیٰ💚
#مردے‌در‌آئینہ 💙 #قسمت‌چهاردهم #رمان‌معرفتے :) #قلم‌شہید‌سید‌طاها‌ایمانے 🌱 اتاق مقتول قبل از ا
💙 :) 🌱 بچہ شرور ما با چشم هاے سرخ و باد ڪرده اش بهم خیره شد ... - ڪریس وارد دبیرستان ڪہ شد تحت تاثیر یڪے از گروه هاے گنگ اونجا قرار گرفت ... عضوشون شده بود ... نمےدونم مواد هم مصرف مےڪردن یا نہ ... اما چند بار توے جیب هاش سیگار پیدا ڪرده بودم ... با لالا هم همون جا آشنا شد ... خیلے بهم نزدیڪ بودن ... نیمہ شب بہ بعد برمےگشت ... حتے چند بار مست بود ... باورم نمےشد ... مگہ چند سالش بود ڪہ از اون سن شروع ڪرده بود؟... مےگفت: اونها من رو درڪ مےڪنن ... بین ما پیمان برادرے بستہ شده ... ماها یہ تیم هستیم ... یہ خانواده ایم... من اونجا آزادم ... سرش پر شده بود از این ڪلمات ... مگہ ما چے بودیم؟ ... زندان بانش بودیم؟ ... ما خانواده اش بودیم ... پدر و مادرش ... بغض سنگینے راه گلوش رد بست ... و چشم هاش بیشتر از گذشتہ مےلرزید ... انگار منتظر ڪوچڪ ترین اشاره براے بارش دوباره بودن ... - رابطہ‌اش با پدرش چطور بود؟ ... نگاه پر از دردش از پنجره بہ بیرون دوختہ شد ... و سڪوت ناخوش آیندے فضا رو پر ڪرد ... ثانیہ‌ها بہ سختے مےگذشت ... نگاهش با حالت معنادارے برگشت روے من ... - اینڪہ شوهرم نتونست بهتون اعتماد ڪنہ و حقیقت رو بگہ ... باعث شده بهش مشڪوڪ بشید؟ ... شما بچہ دارید ڪارآگاه؟ ... سرم رو بہ علامت رد تڪان دادم ... - اگہ بچہ داشتید حس ما رو درڪ مےڪردید ... و مےدونستید هیچ پدر و مادرے نمےتونن بہ بچہ خودشون آسیب بزنن ... نمےدونستم توے اون شرایط چے بهش بگم ... بهش بگم من خانواده هایے رو دیدم ڪہ پدر یا مادر ... قاتل فرزند خودشون بودن؟ ... یا ... توے اون لحظات، ڪارے جز سڪوت ڪردن بہ ذهنم نرسید ... - استیو مرد خوبیہ ... واقعا یہ مرد خانواده است ... از وقتے ڪریس بہ دنیا اومد با همہ وجود براے ما و آینده بچہ مون تلاش مےڪرد ... و نمےتونست تحمل ڪنہ ڪہ پسرش دست بہ چنین ڪارهایے مےزنہ ... از هر راهے جلو اومدیم ... اما فایده نداشت ... حتے پیش مشاور رفتیم ... استیو عاشق ڪریس بود ... عاشق پسرش بود ... مخصوصا بعد از آشنایے با آقاے ساندرز ... ڪریس دیگہ اون بچہ شرور قبل نبود ... عوض شده بود ... درسش ... رفتار و اخلاقش ... دوست هاش ... همہ چیزش ... این یہ سال و نیم ... بهترین سال هاے تمام عمرمون بود ... یڪ سال و نیمے ڪہ چقدر زود ... بہ پایان رسیده بود ... @mesbahehoda
مــصــــبـاح الـــهـــدیٰ💚
#مردے‌در‌آئینہ 💙 #قسمت‌پانزدهم #رمان‌معرفتے :) #قلم‌شہید‌سید‌طاها‌ایمانے 🌱 بچہ شرور ما با چشم
💙 :) 🌱 صحنہ سازے بزرگ اوبران پایین پلہ‌ها ایستاده بود و داشت با تلفن حرف مےزد ... از خانواده مقتول خداحافظے مےڪردم و از در خارج شدم ... اون هم با فاصلہ پشت سرم ... - حدس بزن چے شده؟ ... هیچ دانش آموزے بہ نام لالا توے مدرسہ نیست ... یا بهتره بگم هیچ دخترے ڪہ چنین رژ بفنش پر رنگے بزنہ ... اول با خودم گفتم شاید بزرگ تر از مقتول بوده ... یا یہ دانش آموز سابق ... اما مثل اینڪہ ازش هیچ پرونده اے توے مدرسہ نیست ... نہ پرونده اے ... نہ هیچ اثرے ... در ماشین نیمہ باز توے دستم خشڪ شد ... - خانم تادئو گفت پسرش توے گنگ با اون دختر آشنا شده ... پس احتمالا گنگ دبیرستانے * نبوده ... گنگے بوده ڪہ فقط با دبیرستان ارتباط داشتہ ... و برگشتم سمت خونہ مقتول و زنگ رو بہ صدا در آوردم ... پدرش در رو باز ڪرد ... بدون لحظہ‌اے مڪث ... - شما ... لالا رو با چشم هاے خودتون دیده بودید؟ ... بہ شدت جا خورد ... مشخص بود هنوز همسرش فرصت نڪرده بود تا در مورد حرف زدنش با من ... چیزے بہ شوهرش بگہ ... - مےدونم سعے در ڪتمان ارتباط اونها داشتید اما در حال حاضر صحبت با این دختر براے ما واقعا مهمہ ... امیدوار بودم بتونیم از طریق مدرسہ پیداش ڪنیم ... ولے اینطور ڪہ میگن دانش آموز اونجا نیست ... شوڪ و غم از دست دادن پسرش ... و سوال هاے پشت سر هم من ... شرایط دردناڪے بود براے اینڪہ بتونہ روے خودش و رفتارش تسلط داشتہ باشہ ... بہ سختی مےتونست آشفتگے درونش رو ڪنترل ڪنہ ... اما چشم هاے سرخش فریاد مےزد ... - فڪر مےڪنید لالا توے قتل پسرم دست داشتہ؟ ... چہ درد عمیقے توے وجودش بود ... حسے رو ڪہ هرگز توے چهره پدرم ندیده بودم ... حسے ڪہ براے چند لحظہ ... رفتار بے پرواے من رو مهار ڪرد ... - هنوز چیزے مشخص نیست آقاے تادئو ... این وظیفہ ماست ڪہ تمام اطرافیان مقتول و روابطش رو بررسی ڪنیم... هنوز از ارتباط این دختر با قتل چیزے نمےدونیم ... سڪوت خاصے فضا رو پر ڪرد ... و در این بین، همسرش هم بہ ما ملحق شد ... غرورش مانع مےشد تا بتونہ با بغضے ڪہ توے گلوش داره حرف بزنہ ... - من از دور دیده بودمش ... اما مارتا از نزدیڪ اون رو دیده ... چند بارے ڪریس رو تعقیب ڪردم تا ببینم با چہ افرادے مےچرخہ و چہ‌ڪار مےڪنن ... محل تجمع شون بیشتر سمت پارڪینگ و انبارے پشتے دبیرستان بود ... گاهے اوقات هم بیرون از مدرسہ ... آخر پارڪ ... ڪہ یہ ساختمون قدیمیہ... خیلے سالہ دست نخورده و ڪسے اونجا رفت و آمد نداره ... پارڪینگ و انبارے مدرسہ؟ ... قطعا واسطہ ها و خرده مواد فروش هاے مدرسہ بودن ... پس چرا توے جستجوے مدرسہ هیچ خبرے ازشون نبود ... نہ از گنگ ... نہ از لالا ... نہ اثرے از خراب ڪارےهاشون ... نہ حتے تہ مونده یہ نخ سیگار ... ڪجا رفتہ بودن؟ ... گنگ خود مدرسہ و اون گنگ ... آقاے تادئو داشت دوباره با دروغ چیزے رو مخفے مےڪرد؟ ... یا دبیرستان مرڪز یہ صحنہ سازے بزرگ بود؟ ... * گنگ هاے دبیرستانے، گنگ هایے هستند ڪہ فقط شامل دانش آموزان همان مدرسہ مےشوند و بہ راحتے عضو دیگرے نمےپذیرند. این گنگ ها مےتوانند با سایر باندها و گنگ ها در ارتباط باشند اما عموما بہ صورت مستقل عمل مےڪنند و عضو یا زیرمجموعہ باندهاے قاچاق یا گروه هاے سازمان یافتہ محسوب نمےشوند، اگر چہ عموما با خود سلاح سرد دارند و حمل سلاح گرم و سبڪ نیز بین آنها دیده مےشود. بازه سنے اعضا عموما بین 14 تا زیر 18 سال است. ♥️ @mesbahehoda
مــصــــبـاح الـــهـــدیٰ💚
#مردے‌در‌آئینہ 💙 #قسمت‌شانزدهم‌وهفدهم #رمان‌معرفتے :) #قلم‌شہید‌سید‌طاها‌ایمانے 🌱 صحنہ سازے بزرگ
💙 :) 🌱 حلقہ گمشده اوبران دیگہ بہ زحمت مےتونست جلوے خنده‌اش رو بگیره... این اوضاع هر بار من و ڪوین به هم مےرسیدیم تڪرار مےشد ... - از حدود دو سال و نیم پیش ڪہ مدیر جدید دبیرستان این منطقہ ... با درخواست از پلیس ... و استفاده از رابط هاش توے رده هاے بالاتر ... درخواست شدید براے پاڪسازے گروه هاے خلاف و موادفروش منطقہ رو داشت ... یہ تغییر عجیب شڪل گرفت ڪہ با وجود تلاش زیاد نتونستیم منشأش رو پیدا ڪنیم ... درگیرے بین گنگ ها و حذف نیروهاے همدیگہ براے افزایش قدرت و گسترش منطقہ هاشون ... همیشہ یہ چیز طبیعے بوده ... اما نڪتہ قابل توجہ اینجاست ... ظرف یہ مدت ڪوتاه ... الگوے رفتار گروه هاے مواد فروش اون منطقہ عوض شد ... خرده فروش ها رو شناسایے ڪردیم ... همہ خطوط بہ یہ نقطہ ختم میشن ... و اون نقطہ هیچ خبرے ازش نیست ... این علامت سوال ... مال اون چهره ناشناختہ است ... واقعا جالب بود ... یعنے حل پرونده قتل ڪریس تادئو مےتونست حلقہ گمشده رو پیدا ڪنہ؟ ... - ممڪنہ همہ اینها ڪار پرویاس، مدیر دبیرستان باشہ؟ ... - ما هم بهش مشڪوڪ شده بودیم واسہ همین بررسیش ڪردیم ... چیز خاصے نبود ... نتونستیم هیچ ارتباطے بین شون پیدا ڪنیم ... علے الخصوص ڪہ رابط هاے پر قدرتے داره ... بدون مدرڪ خیلے محڪم نمیشہ جرمے رو بهش چسبوند ... همیشہ از پرونده هایے ڪہ با دایره مواد یڪے مےشد بدم مےاومد ... اگہ پیچیده مےشد ممڪن بود پاے خیلے چیزها و افراد وسط ڪشیده بشہ ... و در نهایت با یہ تظاهر بہ تسویہ گروهے ... یڪے رو بہ عنوان قاتل بندازن جلو تا از اعضاے اصلے حمایت ڪنن ... در آخر، ممڪنہ اونے ڪہ بہ جرم قتل زندان میره ... اونے نباشہ ڪہ ماشہ رو ڪشیده یا دستور ڪشیدن ماشہ رو صادر ڪرده ... - پخش ڪننده دبیرستان ڪیہ؟ ... - نمےدونیم ... هر ڪے هست خیلے حرفہ‌اے تمام خطوط پشت سرش رو پاڪ مےڪنہ ... هنوز هیچ اثرے از خودش نشون نداده ... چرا پرسیدے؟ ... به چیز مشڪوڪ یا سر نخے برخوردے؟ ... ڪم ڪم داشت ذهنم نسبت بہ شرایط شفاف تر مےشد ... حس مےڪردم دارم بہ نقاط خلا نزدیڪ میشم ... نقاطے ڪہ نمےگذاشت سوالات ذهنم رو ساماندهے ڪنم ... تا تصویر ابتدایے از شرایط بہ دست بیارم ... اما هنوز خیلے چیزها واضح نبود ... @mesbahehoda
💙 :) 🌱 قتل تمیز - از بین اعضاے گنگ هایے ڪہ شناسایے ڪردید ... ڪسے وارد حیطہ فروش شده؟ ... یا ارتقاے درجہ گرفتہ باشہ؟ ... هر چند بعید مےدونستم جوابش مثبت باشہ ... اما بازم ارزش سوال ڪردن رو داشت ... گنگ ها مثل چراغِ قرمزِ چشمڪ زن هستن ... خالڪوبے ها ... رفتارها ... چهره ها و حالت هاشون خیلے مشخصہ ... براے انجام ڪارے بہ این تمیزے، گزینہ هاے مناسبے نبودن ... اونها بہ افراد تمیز نیاز داشتن ... ڪسانے ڪہ شڪ و ڪنجڪاوے دیگران رو تحریڪ نڪنن ... آدم هایے ڪہ ڪاملا عادے باشن ... یہ پوشش فوق العاده ... یعنے تغییر رفتار اساسے ڪریس ... نتیجہ چنین حرڪتے بود؟ ... وارد چنین گروه هایے شده بود؟ ... یا دلیل دیگہ اے داشت؟ ... براے چند لحظہ بہ تصویر چسبیده روے تابلو خیره شدم ... - خواهش مےڪنم ڪریس ... بگو تو عضو اونها نبودے ... بگو بہ خاطر چنین چیزے ڪشتہ نشدے ... آخرین چیزے ڪہ در اون لحظہ مےخواستم ... این بود ڪہ بہ چشم هاے پر از درد اون پدر و مادر ... این خبر رو هم اضافہ ڪنم ڪہ ... پسر شما یہ مواد فروش حرفہ‌اے بوده ... اونم توے سن 16 سالگے ... و قطع ارتباطش با اون دختر و زندگے گذشتہ‌اش ... فقط بہ این خاطره ... چند لحظہ بہ تصویر ڪامپیوترے لالا نگاه ڪرد ... - نہ ... مطمئنم قبلا ندیدمش ... اصلا چهره اش واسم آشنا نیست ... احتمالا فقط گنگ باشہ ... اگہ بہ مقتول مشڪوڪ هستے ... فڪر مےڪنم بهتره اول احتمالات دیگہ رو بررسے ڪنے ... نہ اینڪہ بگم امڪانش نیست ... اما خودت خوب مےدونے ... هر جایے ڪہ مشڪلے پیش بیاد، اولین انگشت اتهام سمت اونهاست ... مگہ اینڪہ چیز خاصے پیدا ڪرده باشے ... با همہ وجود توے اون لحظات، دلم مےخواست طور دیگہ‌اے فڪر ڪنم ... با همہ وجود ... خودم هم نمےفهمیدم ... چرا اینقدر ڪریس برام موضوعیت پیدا ڪرده ... - هنوز واسہ نتیجہ گیرے خیلے زوده ... قتل تمیزیہ ... مشخصہ بہ خاطر دزدے نبوده ... مقتول عضو سابق یہ گنگہ ڪہ همہ باور دارن از زندگے گذشتہ‌اش جدا شده ... آلت قتالہ پیدا نشده و موبایل مقتول هم گم شده ... چیزے ڪہ واضحہ این قتل، رندوم نیست ... قاتل یہ حرفہ‌اے بوده ڪہ اون بچہ رو بہ قتل رسونده و موبایلش رو برداشتہ ... و بدون اینڪہ هیچ ردے از خودش باقے بذاره صحنہ رو ترڪ ڪرده ... @mesbahehoda
مــصــــبـاح الـــهـــدیٰ💚
#مردے‌در‌آئینہ 💙 #قسمت‌نوزدهم #رمان‌معرفتے :) #قلم‌شہید‌سید‌طاها‌ایمانے 🌱 قتل تمیز - از بین اعضا
💙 :) 🌱 لیست مظنونین - فقط همين موارد باعث برداشت اوليہ ات از علت قتل شده؟... بدون اينڪہ سرم رو تڪان بدم ... نگاهم رو چرخوندم سمتش... - يادت رفتہ توے آڪادمے، ڪے بالاترين امتيازها رو ندارن ... بہ جز 3 شماره ... هر سہ اين شماره ها اعتبارين ... و هيچ ڪدوم با ڪارت بانڪے خريدارے نشدن ... مهمتر از همہ هر سہ تاشون خاموشن ... يعنے ديگہ نہ تنها نمےتونيم بفهميم اين شماره ها مال ڪیہ ... ڪہ حتے نمےتونيم رديابے شون ڪنيم ... تو باشے بہ چيز ديگہ‌اے فڪر مےڪنے؟ ... اوبران تمام مدت ساڪت بود ... چيزے ڪہ بہ ندرت اتفاق مےافتاد ... با رفتن ڪوين بہ من نزديڪ تر شد ... - چرا در مورد ساندرز چيزے بهش نگفتے؟ ... نگو اون چيزے ڪہ داره توے سر من مےچرخہ ... بہ ذهنت خطور نڪرده ... برگشتم و فايلے رو ڪہ ڪوين آورده بود از روے ميز برداشتم ... - هنوز واسہ گفتنش زود بود ... اول ترجيح ميدم ڪامل در مورد دنيل ساندرز تحقيق ڪنم ... حساب بانڪے ... اطلاعات خانوادگے ... روابطش ... و همہ چيز ... حرف گفتہ رو نميشہ پس گرفت ... بايد اول مطمئن بشم غير از تدريس رياضے ... ڪار ديگہ اے هم توي اون دبيرستان مےڪنہ ... علے رغم اينڪہ سعے مےڪردم همہ چيز رو توے ذهنم دستہ بندے ڪنم ... و فقط بر پايہ یہ حدس ... اسم اون رو بہ ليست مظنونين اضافہ نڪنم ... اما طبق گفتہ اطرافيان ... ڪريس بعد از همراه شدن با دنيل ساندرز تغيير ڪرده بود ... و اگر اين تغيير بہ نفع خلافڪار تر شدن ڪريس بود... يعنے دنيل ساندرز، دبير رياضے اون دبيرستان ... یڪے از مغزهاے اون باند بود ... حتے شايد مغز اصلے ... بہ هر حال ... هر سہ نفر اونها جزء حلقہ هاے اصلے پرونده بودن ... جان پروياس، مدير دبيرستان ... دنيل ساندرز، دبير رياضے ... و الڪس بولتر، معاون دبيرستان ... ڪسے ڪہ اسم ساندرز رو توے ليستے ڪہ بہ ما داد، ننوشته بود ... و اين مےتونست بہ معناے همدستے اون دو نفر در فروش مواد ... يا حتے قتل باشہ ... @mesbahehoda
مــصــــبـاح الـــهـــدیٰ💚
#مردے‌در‌آئینہ 💙 #قسمت‌بیستم #رمان‌معرفتے :) #قلم‌شہید‌سید‌طاها‌ایمانے 🌱 لیست مظنونین - فقط همي
💙 :) 🌱 آخر خط ڪتم رو برداشتم ڪہ برم خونہ ... يڪے از پشت سر صدام ڪرد ... - منديپ ... برو پيش رئيس ... ڪارت داره ... از در ڪہ رفتم داخل، اخم‌هاش تو هم بود ... تا چشمش بهم افتاد ناراحتيش بہ خشم تبديل شد ... - ديگہ واقعا نمےدونم بايد با تو چےڪار ڪنم ... ڪے مےخواے از اين ڪارها دست بردارے؟ ... فڪر ڪردے تا ڪجا مےتونم بہ خاطر تو جلوے واحد تحقيقات داخلے بايستم؟ ... روز پيچيده و خستہ ڪننده من ... حالا هم بايد فريادهاے رئيسم تموم ميشد ... پشت سر هم سرم داد مےڪشيد ... و من اين بار، حتے علتش رو نمےدونستم ... چند دقيقہ ... بےوقفہ ... - چرا ساڪتے؟ ... - روز پر استرسے داشتے سروان؟ ... چشم هاش رو نازڪ ڪرد و زل زد بهم ... توے نگاهش خشم و نااميدے با استيصال بهم گره خورده بود ... نفس عميقے ڪشيد ... - تو حتے نميدونے دارم در مورد چے حرف ميزنم ... مگہ نہ؟ ... و اين بار با ياس بيشترے فرياد زد ... - تو ديگہ حتے نمےدونے دارم واسہ چے سرت داد مےزنم... ڪلافہ شده بودم ... - خوب معلومہ نمےدونم ... از در ڪہ اومدم تو فقط دارے داد ميزنے بدون اينڪہ بگے ماجرا چيہ ... وقتے نميگے من از ڪجا بايد بفهمم جريان از چہ قراره ... و اين بار تحقيقاتِ داخلے بہ چےگير داده؟ ... سر مانيتور رو چرخوند سمتم ... - بہ اين ... دڪمہ پخش رو زد ... و نشست روے صندليش ... صدا از توے گلوم در نمےاومد ... حالا مےفهميدم چرا صبح، چشمم رو توے بازداشتگاه باز ڪرده بودم ... نشستم روے صندلے و زل زدم بهش ... - چيزے نمےخواے بگے؟ ... مثلا اينڪہ چےشد ڪہ چنين اتفاقے افتاد؟ ... جز تڪان دادن سرم چيزے نداشتم ... يعنے چيزے يادم نمےاومد ڪہ بتونم بگم ... - فڪر مےڪنے تا ڪے اداره پليس مےتونہ پشت تو بايستہ؟... تو سہ نفر رو توے بار لت و پار ڪردے و اصلا هم يادت نمياد چرا باهاشون درگير شدے ... هر بار داره اوضاعت از قبل بدتر مےشہ ... اگر همين طورے ادامه بدے مجبور ميشم معلقت ڪنم ... ڪم يا زياد ... تو دائم مستے ... حتے توے اداره مےخورے ... گاهے اوقات اصلا نمےفهمم چطور هنوز مغزت نگنديده و بوے تعفنش از وسط جمجمہ‌ات نمياد ... يا اين شرايط رو درست مےڪنے ... يا اين آخرين باريہ ڪہ اداره پشت ڪثافت ڪارے هات مےايستہ و ازت دفاع مےڪنہ ... اين ديگہ آخر خطہ ... @mesbahehoda
مــصــــبـاح الـــهـــدیٰ💚
#مردے‌در‌آئینہ 💙 #قسمت‌بیست‌ویڪم #رمان‌معرفتے :) #قلم‌شہید‌سید‌طاها‌ایمانے 🌱 آخر خط ڪتم رو بر
💙 :) 🌱 خداحافظ توماس چراغ رو هم روشن نڪردم ... فضاے خونہ از نور بيرون، اونقدر روشن بود ڪہ بتونم جلوے پام رو ببينم ... ڪتم رو پرت ڪردم يہ گوشہ و ... بدون عوض ڪردن لباسم ... همون طورے روے تخت ولو شدم ... چقدر همہ جا ساڪت بود ... موبايلم رو از توے جيب شلوارم در آوردم ... براے چند لحظہ بہ صفحہ‌اش خيره شدم ... ساعت 10:26 شب ... بوق هاے آزاد ....و بعد تلفنش رو خاموش ڪرد ... چقدر خونہ بدون آنجلا ساڪت بود ... انگار يہ چيز بزرگے ڪم داشت ... دقيقا از روزے ڪہ برگشتم ... و اون، با گذاشتن يہ يادداشت ساده ... بہ زندگے چند سالہ مون خاتمہ داده بود ... "ديگہ نمےتونم اين وضع رو تحمل ڪنم ... دنبالم نگرد ... خداحافظ توماس" ... چشم هام رو بستم هر چند با همہ وجود دلم مےخواست برم بار ... يا حتے شده چند تا بطرے از مغازه بخرم ... اما رئيس تهديدم ڪرد اگر يہ بار ديگہ توے اون وضع پام رو بزارم توے اداره ... معلق ميشم ... و دوباره بايد برم پيش روان شناس پليس ... براے من دومے از اولے هم وحشتناڪ تر بود ... يہ ساعت ديگہ هم توے همون وضع ... مغزم بيخيال نمےشد ... هنوز داشت روے تمام حرف ها و اتفاقات اون روز ڪار مےڪرد ... بدجور ڪلافہ شده بودم ... - تو يہ عوضے هستے توماس ... يہ عوضے تمام عيار ... عوضے صفت پدرم بود ... ڪلمہ‌اے ڪہ سال ها به جاے ڪلمہ پدر، ازش استفاده مےڪردم ... خودخواه ... مستبد ... خودراے ... ديڪتاتور ... عوضے ... هيچ وقت باهام مثل بچہ‌اش برخورد نڪرد ... هميشہ واسش يہ زيردست بودم ... زيردستے ڪہ چون ڪوچڪ تر و ضعيف تر بود، حق ڪوچڪ ترين اظهار نظرے رو نداشت ... هميشہ بايد توے هر چيزے فقط اطاعت مےڪرد ... - بلہ قربان ... و اين دو ڪلمہ، تنها ڪلماتے بود ڪہ سال ها در جواب تڪ تڪ فرمان هاش از دهنم خارج مےشد ... بلہ قربان ... امشب، ڪوين اين ڪلمہ رو توے روے خودم بهم گفت ... عوضے ... حداقل ... من هنوز از اون بهتر بودم ... هيچ وقت، هيچ ڪس جرات نڪرد اين رو توے صورتش بهش بگہ ... اونقدر از اون بهتر بودم ڪہ آنجلا ... زمانے ولم ڪرد ڪہ پاے یہ بچہ وسط نبود ... نہ مثل مادرم ڪہ با وجود داشتن من ... بدون بچہ‌اش از اون خونہ فرار ڪرد ... باورم نمےشد ... ديگہ ڪار از مرور حوادث اون روز و قتل ڪريس تادئو گذشت بود ... مغزم داشت خاطرات ڪودڪيم رو هم مرور مےڪرد ... موبايلم بےوقفہ زنگ مےزد ... صداش بدجور توے گوشم مےپيچيد ... و يڪے پشت سر هم تڪانم مےداد ... چشم هام باز نمےشد ... اين بار به جاے سلول ... گوشہ خيابون ڪنار سطل هاے آشغال افتاده بودم ... @mesbahehoda
مــصــــبـاح الـــهـــدیٰ💚
#مردے‌در‌آئینہ 💙 #قسمت‌بیست‌ودوم #رمان‌معرفتے :) #قلم‌شہید‌سید‌طاها‌ایمانے 🌱 خداحافظ توماس چراغ
💙 :) 🌱 ڪارتن ڪارتن سخاوت صداے زنگ موبايلم بيدارش ڪرده بود ... اون خيابون خواب هم اومده بود من رو بيدار ڪنہ ... شايد زودتر از شر صداے زنگ خلاص بشہ ... هنوز سرم گيج بود ڪہ صدا قطع شد ... یڪے از چشم‌هام بيشتر باز نمےشد ... دوباره زد روے شونہ‌ام ... - هے مرد ... پاشو برو ... شلوارت رو ڪہ خراب ڪردے ... حداقل قبل از اينڪہ ڪنار خونہ زندگے من بالا بيارے برو ... بہ زحمت تڪانے بہ خودم دادم ... سرم از درد تير مےڪشيد... چند تا از کارتن‌هاش رو ديشب انداختہ بود روے من ... با همون چشم‌هاے خمار بهش نگاه ڪردم ... چقدر سخاوتمندتر از همہ اونهايے بود ڪہ مےشناختم ... نداشتہ‌هاش رو با يہ غريبہ تقسيم ڪرده بود ... از جا بلند شدم و دستم رو بردم سمت ڪيف پولم ... توے جيب ڪتم نبود ... چشمم باز نمےشد دنبالش بگردم ... - دنبالش نگرد ... خم شد از روے زمين برش داشت داد دستم ... - ديشب چند تا جوون واست خاليش ڪردن ... ڪيف رو داد دستم ... - فقط زودتر از اينجا برو ... قبل اينڪہ زندگے من رو ڪامل بہ گند بڪشے ... ازشون دور شدم ... نمےتونستم پيداش ڪنم ... اصلا يادم نمےاومد ڪجا پارڪش ڪردم ... همین طور فقط دور خودم مےچرخیدم ... و از هر طرف، نور بہ شدت چشم هام رو آزار مےداد ... همون جا ڪنار خیابون نشستم ... حس مےڪردم یڪے داره توے گوش‌هام جیغ مےڪشہ ... چند خيابون پايين‌تر، سر و ڪلہ لويد پيدا شد ... - تلفنت رو ڪہ برنداشتے ... حدس زدم باز يہ گندے زدے ... - چطورے پيدام ڪردے؟ ... رفت سمت سطل هاے بزرگ آشغال و يہ تيڪہ پلاستيڪ برداشت ... - ڪاري نداشت ... زنگ زدم و گفتم بدون اينڪہ سروان بفهمہ تلفنت رو رديابے ڪنن ... شانس آوردے خاموش نشده بود ... پلاستيڪ رو انداخت روے صندلے ... سوار ماشين اوبران ڪہ شدم ... دوباره خوابم برد . @mesbahehoda
مــصــــبـاح الـــهـــدیٰ💚
#مردے‌در‌آئینہ 💙 #قسمت‌بیست‌وسوم #رمان‌معرفتے :) #قلم‌شہید‌سید‌طاها‌ایمانے 🌱 ڪارتن ڪارتن سخاوت
💙 :) 🌱 ضامن دار نظامے دوش آب سرد ... لباس هام رو عوض ڪردم ... از اتاق ڪہ خارج شدم ... تلفنش رو قطع ڪرد ... - پزشڪے قانونے بود ... خيلے وقتہ منتظره ... نگاهے بہ اطراف ڪرد ... - بد نيست بہ یہ شرڪت خدماتے زنگ بزنے ... خونہ‌ات عين آشغال دونے شده ... تهوع آوره ... عجيب نيست نمےتونے شب ها اينجا بخوابے ... پزشڪے قانونے ... از در ڪہ وارد شديم ... بہ هر چيز ديگہ‌اے ... اول از همہ چشمم بہ جسدے افتاد ڪہ ڪارتر روش ڪار مےڪرد ... نصف سرش لہ شده بود ... - دوباره توے اتاق تشريح من بالا نيارے ... سرم رو آوردم بالا و بهش نگاه ڪردم ... با عصبانیت بهم زل زده بود ... از اون دفعہ ڪہ حالم وسط اتاق تشریح بهم خورد خيلے مےگذشت اما گذر زمان در ڪم ڪردن خشمش تاثیرے نداشت ... رفت سمت ميز ڪنارے و پارچہ رو ڪنار زد ... - هيچ اثرے از مواد و الڪل يا ماده ديگہ‌اے توے بدنش نبود ... يہ بچہ 16 سالہ ڪاملا سالم ... - اطلاعات قاتل چے؟ ... - روے لباس و وسائلش اثر انگشتے ڪہ قابل شناسايے باشہ باقے نمونده ... قاتل حدودا 6 فوت قد داشتہ ... مرد بوده با جثہ‌اے ڪمے بزرگ تر از مقتول ... راست دست ... و ڪاملا در استفاده از چاقو حرفہ‌اے عمل ڪرده ... آلت قتالہ احتمالا بايد يہ چاقوے ضامن دار نظامے باشہ ... دقيق نمےتونم نوعش رو مشخص ڪنم چون خيلے با دقت چاقو رو قبل از در آوردن دايره وار چرخونده ... مےخواستہ توے هر ضربہ مطمئن بشہ بيشترين ميزان آسيب رو بہ قربانے وارد مےڪنہ ... و خوب مےدونستہ بايد چہ ڪار ڪنہ ڪہ اثرے از خودش باقے نزاره ... از نوع ضربہ و طریق عمل ڪردنش، بدون هيچ شڪے ... اين ڪار رو در آرامش تمام انجام داده و ڪاملا روے موقعيت تسلط داشتہ ... قاتل صد در صد يہ آدم حرفہ‌ايہ ... و مطمئنم اولين بارے هم نبوده ڪہ يہ نفر رو ڪشتہ ... يہ آدم غير حرفہ‌اے محالہ بتونہ با اين آرامش و سرعت يہ نفر رو اينطورے از پا در بياره ... این بچہ هیچ شانسے براے زنده موندن نداشتہ ... قاتل حرفہ‌اے؟ ... اونم براے یہ بچہ 16 سالہ؟ ... نمےتونستم چشم از چهره ڪريس بردارم ... چہ اتفاقے باعث شد ڪہ با چنين آدمے طرف بشہ؟ ... پارچہ رو ڪشيد روے صورت مقتول ... - توے صحنہ جنايت بہ نظر مےرسيد شخص ديگہ‌اے هم غير از قاتل و مقتول اونجا بوده باشہ ... موقع بررسے جسد چيزے در اين مورد متوجہ شدے؟ ... فقط قاتل باهاش درگير شده يا شخص سوم هم ڪمڪ ڪرده؟ ... با حالت خاصے زل زد توے چشم هام ... - بہ نظرت من شبيہ سايڪڪ هام يا روے پشيونيم نوشتہ مديومم؟ * ... اين جنازه فقط در همين حد، حرف براے گفتن داشت ... پيدا ڪردن بقيہ داستان ڪار خودتہ ... ولے شڪ ندارم قاتل هيچ نيازے بہ ڪمڪ نفر سوم نداشتہ ... اونم براے یہ نفر توے سن و سال اين بچہ ... جنازه رو بردن سمت سردخونہ ... قاتل حرفہ‌اے ... چاقوے نظامے ... راست دست ... تنها مدرڪ هاے صحنہ جرم ... چيزهايے ڪہ براے اثبات محڪوميت يہ نفر ... بہ هيچ درد نمےخورد ... تازه اگر مےشد توے اطرافيان ڪريس ڪسے رو با اين سہ نشانہ پيدا کرد ... * افرادے ڪہ ادعا مےڪنند مےتوانند با روح مردگان ارتباط برقرار ڪرده، آنها را ببینند و مستقیم با آنها صحبت ڪنند. @mesbahehoda
مــصــــبـاح الـــهـــدیٰ💚
#مردے‌در‌آئینہ 💙 #قسمت‌بیست‌وچهارم #رمان‌معرفتے :) #قلم‌شہید‌سید‌طاها‌ایمانے 🌱 ضامن دار نظامے
💙 :) 🌱 ساندرز مادر دنيل ساندرز توے بيمارستان بسترے بود ... واسہ همين نمےتونست براے صحبت با ما بہ اداره پليس بياد ... دنبالش مےگشتيم ڪہ پرستار با دست بہ ما نشونش داد ... چهره جوان و غمگينے داشت ... و مهمتر از همہ ايستاده بود و داشت با دست چپش، برگہ‌هاے ترخيص رو پر مےڪرد ... با روے گشاده با ما دست داد ... هر چند اندوه رو مےشد در عمق چشم هاش ديد ... اندوهے ڪہ عميق تر از خبر مرگ يڪ شاگرد براے استادش بود ... انگار دوست عزيزے رو از دست داده بود ... هيچ ڪلام ناخوشايندے در مورد ڪريس از دهانش خارج نمےشد ... هر چند، بيشتر اوقات حتے افرادے ڪہ مرتڪب قتل شده بودن ... در وصف و رثاے مقتول حرف مےزدن تا ڪسے متوجہ انگيزه شون براے قتل نشہ ... اما غير از چپ دست بودنش ... دليل ديگہ‌اے هم براے اثبات بےگناهيش داشت... در ساعت وقوع قتل ... توے بيمارستان بالاے سر مادرش بود ... از صحبت با آقاے ساندرز هم چيز قابل توجهے نصيب ما نشد ... جز اينڪہ ڪريس ... توے آخرين شب زندگيش ... براے ديدن دبير رياضيش بہ بيمارستان اومده بود ... - يہ نوجوان ... شب براے ديدن شما اومده ... و بدون اينڪہ چيز خاصے بگہ رفتہ؟ ... خيلے عجيب بود ... با همہ وجود مےخواستم بگم اعتراف ڪن ... اعتراف ڪن ڪہ پخش مواد دبيرستان زير نظر توئہ ... چہ جايے بهتر از اينجا براے اینڪہ مواد رو جا بہ جا ڪنے ... جايے ڪہ بہ اسم مادرت اومدے و بہ خوبے مےتونے ازش براے پوشش ڪارت، استفاده ڪنے ... خيلے آروم مڪث ڪرد ... - ڪريس خيلے آشفتہ بود ... چند بار اومد حرف بزنہ اما يہ فڪرے يا چيزے مانع از حرف زدنش مےشد ... سعے ڪردم آرومش ڪنم ... اما فايده نداشت ... بہ حدے بهم ريختہ بود ڪہ موبايلش رو هم جا گذاشت ... رفت سمت ڪيفش و موبايل ڪريس رو در آورد ... موبایلے رو ڪہ فڪر مےڪردم حتما دست قاتلہ ... - بعد از اينڪہ متوجہ شدم با منزل شون تماس گرفتم و بہ پدرش گفتم ... قرار شد بعد از ظهر بياد و گوشيش رو ببره ... وقتے ازش خبرے نشد دوباره با خونہ شون تماس گرفتم ڪہ ... و بغض راه گلوش رو بست ... @mesbahehoda
مــصــــبـاح الـــهـــدیٰ💚
#مردے‌در‌آئینہ 💙 #قسمت‌بیست‌وپنجم #رمان‌معرفتے :) #قلم‌شہید‌سید‌طاها‌ایمانے 🌱 ساندرز مادر دنيل
💙 :) 🌱 حیات وحش گوشے رو گرفت سمتم ... شارژش تموم شده بود ... باورم نمےشد چيزے رو ڪہ ديروز اونقدر دنبالش گشتيم بہ اين راحتے پیدا شد ... از آقاے ساندرز جدا شديم ... بہ محض ورود بہ آسانسور، يہ لحظہ‌ام مڪث نڪردم ... - برو اتاق امنيتے بيمارستان و تمام دوربين ها رو چڪ ڪن ... مطمئن شو ديروز دنيل ساندرز تمام مدت رو اينجا بوده ... - واقعا لازمہ؟ ... طبق شواهد پزشڪے قانونے، قاتل راست دستہ ... ولے اون ... - منم ديدم چپ دست بود ... اما چہ دليلے داشتہ یہ نوجوان اين همہ راه رو بياد اينجا ... و بدون اينڪہ چيزے بگہ برگرده ... و گوشيش رو هم جا بزاره ... اين داستان زيادے عجيبہ ... شايد خودش مستقيم ڪريس رو نڪشتہ اما مےتونہ شريڪ جرم باشہ ... اگہ پخش ڪننده اصلے باشہ يا اصلا رئيس و مغز اصلے باند باشہ ... واسش ڪارے نداره يہ قاتل حرفہ‌اے رو اجير ڪنہ ... فقط بايد بتونيم انگيزه قتل رو پيدا ڪنيم ... و بہ ماجرا ربطش بديم ... مشخص بود نمےتونست باور ڪنہ دنيل ساندرز با اون شخصيت و رفتار ... قاتل يا شريڪ جرم باشہ ... اما من ياد گرفتہ بودم هيچ وقت نميشہ بہ رفتار و ظاهر انسان ها اعتماد ڪرد ... يہ رفتار و شخصيت بہ ظاهر محترم ... بهترين سرپوش براے اعمال و نيت هاے ڪثيف آدم هاست ... هر چند طبق قانون ... تا زمانے ڪہ جرم ڪسے اثبات نشہ بےگناهہ ... اما من سال ها بود ڪہ ديگہ اينطورے فڪر نمےڪردم ... ديدم رو نسبت بہ تمام انسان ها از دست داده بودم ... انسان هايے ڪہ بہ خاطر يڪ طمع، وسوسہ يا حتے حسادت ساده ... خوے درنده شون رو آزاد مےڪردن ... و حتے یڪ خودخواهے ساده ... حق زندگے و نفس ڪشيدن رو از انسان ديگہ‌اے مےگرفت ... جز اينڪہ برهنہ نيستيم ... و مےتونيم وحشےگرے مون رو با فضاپيما بۼ ساير سيارات هم ارسال ڪنيم ... چہ فرق ديگہ‌اے بين ما با حيوانات درنده آمازون و حيات وحش آفريقا وجود داره؟ ... اوبران رفت سراغ بررسے نوارهاے امنيتے ديروز و شب قبلش ... بايد حتما ڪپے نوارهاے امنيتے رو با چشم هاے خودم مےديدم و مطمئن مےشدم خود ڪريس، موبايلش رو جا گذاشتہ ... نہ اینڪہ از راه ديگہ‌اے بہ دست دنيل ساندرز رسيده باشہ ... مثلا توسط قاتل ... موبايل رو تحويل دادم تا بعد از شارژ مجدد و باز شدن رمزش ... تمام اطلاعاتش رو بازيابے ڪنن ... مےخواستم حتے فايل ها، تصاوير و مسيج هاے پاڪ شده اش رو ببينم ... معده ام بہ شدت مےسوخت ... در اين بين، سر و ڪلہ آقاے بولتر، معاون دبيرستان هم پيدا شد ... بعد از حرف هاے ڪوين ... ديد من بہ اون سہ نفر، ديگہ ديد دبير، معاون يا مدير مدرسہ نبود ... حالا پشت هر ڪلمہ اے ڪہ قرار بود بہ زودے ... از دهان الڪس بولتر خارج بشہ ... دنبال حلقہ ها و حقيقت گمشده هر دو پرونده قتل و مواد مےگشتم ... اگر حدس مون درست بود اطلاعاتے ڪہ بہ دست مےاومد مےتونست خیلے براے دایره مواد مفید باشہ ... اون بہ اسم يہ صحبت دوستانہ اومده بود ... بهش قول داده بودم هيچ ضبط صدايے انجام نشہ ... اما چرا بايد براے قول بہ شخصے ڪہ مےتونست توے قتل دست داشتہ باشہ ... احترام قائل مےشدم؟ ... @mesbahehoda