eitaa logo
میمِ ثاٰنی؛
1.4هزار دنبال‌کننده
26 عکس
8 ویدیو
0 فایل
تو آمَده‌ای به دُنباٰلِ خودَت بِگَردی و بَرگردی./ . °صندقِ پستی ناٰمه‌ها: ble.ir/payamresanimbot?start=lFRFpXLSRcS5JtXpW7TXntBBh . |°لطفاً کپی نکنید. فقط فوروارد و یا نشر با نام #میم_سادات_هاشمی
مشاهده در ایتا
دانلود
میمِ ثاٰنی؛
زن پشت چشم مَستش ساٰیه‌ی آبی زده بود و سرشانه‌های برهنه‌‌اش را توی یقه‌ی قایقیِ پیراهن میجنباند. صدای بمِ اِبی که میخواند:«قصه‌ی‌ عشقت باز تو صدامه…» قلقلکش میداد و وادارش میکرد حینِ چیدن برگه‌های سونو، پستانکِ بندی و یک لنگه جوراب توری روی میز، برقصد. زن دریا شده بود. توی شکمش ماهی داشت. حالا تعبیر همه‌ی رؤیاهایی که میدید توی تنش میلغزید و همه‌ی شعرها و غزل‌ها را آبستن بود. سرخوش، ماتیکِ جگری روی لبِ گوشتی‌اش مالید و فکر کرد:«بدنش، تن‌پوشِ گرم و امنی برای دخترش شده.» خندان، قوسی به کمرش داد تا شکمش بیرون بزند و چند ماه آینده‌اش را ببیند. گفت:«یکذره تند‌تر بزرگ شو دیگه مامان! مثلاً که چی توی دخمه‌ی نمور و تاریک گرفتی خوابیدی و زودی نمیاٰی اوّلین عروسکت رو ببینی؟» بعد خرگوش پمبه‌ای را به نافش چسباند، دست‌های کوتاه عروسک را روی شکم تختش کِش داد تا خرگوش، دخترش را که قدِ مغزبادام بود بغل بگیرد. زن دلش پُر بود. از فرداهای روشن. از پروانه‌های آبی و بهشت کوچکی که میپَروراند. با گوشت و استخوانش چیزی آفریده بود و میخواست عکسِ برفکیِ سیاه و سفیدش را به شوهرش نشان دهد. فکر کرد دیگر کاری جز دوست داشتن دخترش نخواهد داشت و قرمه‌ی سیاهِ جاافتاده را هم زد. فکر کرد دیگر آرزویی ندارد و لابد مرغ آمین نشسته روی بام خانه که اِنقَدَر خوشبختی نزدیک است. فکر کرد دیگر از پیری و از ریخت افتادن نمیترسد؛ دختری دارد که حالت شرقی چشمها و خنده‌اش را به ارث میبَرد و تکرار جوانی خوش‌رنگ و لعابش میشود. بعد درحالیکه گردن‌آویزش را دور بلور گردنش صاف میکرد و پرِ دامنش را پایین میکشید تا چین نخورده باشد، پاتند کرد تا در خانه را که دو تقه خورده بود باز کند… پاتند کرد تا در تاریک روشنِ خانه، زیر نور لاجونِ هالوژن‌ها جیغ بکشد و بپرد توی دستهای خسته‌ی شوهرش. پاتند کرد تا تهِ استکان چشمهای قهوه‌ای مرد اوّلین اشک پدرانه را ببیند. پاتند کرد امّا با صدایِ سوت ممتد چیزی که آسمان را چاک میداد و پایین می‌آمد، در، دور و دورتر میشد... پاتند کرد امّا دید که معلق است... بدنَش، تن‌پوشِ امن و زره مُحکمی برای دخترش نیست و هرچه میدَوَد به در نمیرسد../ @mimsani 🕊
میمِ ثاٰنی؛
زن پشت چشم مَستش ساٰیه‌ی آبی زده بود و سرشانه‌های برهنه‌‌اش را توی یقه‌ی قایقیِ پیراهن میجنباند. صدا
؛ [ روزت مباٰرک مغزِ‌بادوم. دنیا، جغرافیای مهربونی نبود. غصه نخور که نیومدی. تا میتونی تو دشتِ بابونه تاب بخور و به سمتِ دستهای باز مامانیت بدو.. ]
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در قصّه‌ی بعدی می‌خواٰهم خودم را بنویسم که غنچه داده‌ام توی سجاده‌ی مخمل، نُه سالم شده، شرمِ دخترانه میفهمم و از اینکه آقابزرگِ حقیقی‌ام نیستی و دیگر نمیتوانم محضِ ناٰمحرمی ببوسمت گریه میکنم. میخواهم خودم را بنویسم که نشسته‌ام پهلوی شانه‌‌‌‌‌ات که دماٰوند است. مَحو و مفتون و بچگاٰنه با نگاه مینوشمت تا بلأخره نوبتم برسد و بپرسی:«شعر چی بلدی بوخونی باباجان؟» میخواهم خودم را بنویسم، پیچیده در پیله‌ی چاٰدر، ایستاده‌ام شعر بخوانم تا تو بخندی و بگویی:«آوَرین آورین.» و من از سرِ شور پروانه شوم، بگردم دورت و بنشینم روی لباده‌ات. بعد یک آبنبات دستم بدهی تا بگذارم گوشه‌ی لپم و یادم برود که تو رفته‌ای و یک‌جایی از غزل گم‌شده‌ای و خُدا بردتت پشت صحاری سبزِ قزاق‌ها. در قصه‌ی بعدی میخواٰهم دخترت باشم و تو را بنویسم که جوان شُده‌ای و ایستاده‌ای آنجا، در امتداد دالانِ نور و دستِ راستت را که قبراق است و زخم ندارد، سمتم گرفته‌ای تا با خودَت بِبَری. ببری تا جهان و مردُمی که دوستت نداشتند را پشت سر بگذاریم و زیر سایه‌ی درخت افرا در بهشت تولدت را جشن بگیریم… @mimsani 🕊
۳۰ فروردینِ ساٰل صفرپنجِ شمسی./🕊️
در آخر جهاٰن را؛ پیراهنی مَلمل، شرابه‌های یک دامن، پیچکِ گلاب‌دیده‌ی طره‌ای تابدار، منحنی‌های بدنی رقصان، دستانی نقره‌فام و شکننده، شانه‌هایی نحیف امّا صبور و چشمانی اغواگر و جسور، نجات خواهد داد… @mimsani 🕊
اوّل/ خودم راٰ به مردگی نمیزنم. راستی راستی مُرده‌ام. گور ندارم بخوابم. مُردن مفتکی نیست و قبرِ آقابزرگ را هم دو طبقه نخریدیم برای مبادا. جربزه‌ی نِک و ناله‌‌ هم ندارم؛ انگار اعتراف به مُفلِسی و ناچیزی، و غمی جُز غمِ وطن خوردن، پفیوزیست. من امّا شبها پرچمم را توی شکمِ تاریکی دور میدهم و غمِ نان میخورم. با جیب سوراخِ هوا کشیده، شعار تازه‌ای که مشق کردم را عربده میزنم… دوّم/ -«ماٰ کهنه نظامِ شریفِ وفادارِ فقیریم». پِپسی را میتِکانَد تا گازش برود. لقمه‌ی گوجه و کباب، لول شده توی لپش. میپرسد:«کجا فقیریم؟» نشسته‌ایم لای کثیفیِ رستورانی بَرِ میدان. انگشت سبابه‌ام را میچسبانم به شیشه رو به مردم. میگویم:«ایناها. اینجا.» سوّم/ -«عوضِ خیراتِ کالابرگ. یکم پایین بِکِشن!» سینی شربت بهارنارنج را میگرداند بینِ سواری‌ها. چراغ قرمز مانده روی ثانیه‌ی سی و هفت، دود و بوق هوا رفته. میگوید:«تنهاٰ چیزی که همیشه پایین کشیدن شلوارمونه!» بعد میدوَد سمت پیک موتوری که برای یک لیوان بیشتر، دست تکان داده. توی صورتِ گل‌افتاده‌‌اش دنبالِ خستگی میگردم. پیداٰ نمیکنم! توی رقص بوکه‌های نور مردی راٰ میبینم که میتواند هزار و یک شبِ دیگر شربت بگرداند و با گواش روی پیشانی‌اش بعد هر وضو پرچم ایران بکشد. عرقِ سبیلش را با آستین میگیرد. به تولد دختر و خُرده حقوقش فکر میکند… میدانم.. چهاٰرم/ -«ماٰ برای خونه میمیریم نه صاحب‌خونه.» ویلچرِ خالی را هول میدهم زیرِ سایه تا صندلی‌اش خُنک بماند. با چشم میچرخم لای جمعیت، دنبالِ عصادست‌ها. میگویم:«بد گفتی! مسئولین و دولت، صاحب‌خونه نیستن. خُدا صاحبه که اینجاییم و میمیریم.» کمک میدهم پیرزنی که پرچمِ کوچکی را با چادر به کمر بسته، روی ویلچر بنشیند. بعد ویلچر راٰ امانت میسپارم و میروم تا سمبوسه‌ی صد و چهل توماٰنی بخرم، درحالیکه که صاحب‌خاٰنه را به رزاقیتش قسم میدهم... @mimsani 🕊
میمِ ثاٰنی؛
اوّل/ خودم راٰ به مردگی نمیزنم. راستی راستی مُرده‌ام. گور ندارم بخوابم. مُردن مفتکی نیست و قبرِ آقاب
؛ [سکوتِ چند روزه‌م رو باٰ گله از وضعیتِ مذبوحانه‌مون شکستم و چند فریم قصه‌ی بدونِ سانسور گفتم... لطفاً تاب بیارید آزردگیم رو بابتِ آرزوهایی که از لای انگشتهامون زمین ریختن.]
شب بخیر و عیبی نداٰرد که بلاتکلیفی❤️‍🩹/
هزاٰر کولی در سرم دمام میزنند و دلم تکان میخورَد از یاد اینکه:«بنده‌ی خلَفی برای تو نبوده‌ام.». دلم تکان میخورد از اینکه پوستِ «آدم خوب‌ها» را روی استخوانم کشیده‌ام تا خاطرم نیاید چِقَدَر دست کشیده‌ام از تو و چِقَدَر مأیوس شده‌ای از من. از خردگی تا حالا که از آب و گل درآمده‌ام، هزاٰر هزار دستِ بریده‌ی مُحتاج نشسته روی شانه‌ام و «تو پاٰکی! برای من دعا کن» گفته، درحالیکه فقط من و تو میدانستیم مُستجابُ الدَعوه نیستم… که دعا کردنم یک پاپاسی نمی‌ارزد. سرشکسته و غمگینم و نمیدانم تو تا کجاهاٰ رازداری و این حقیقت را که من «مرتدِ مؤمنِ توام» پیش خودت نگه میداری… @mimsani 🕊