میثاق
دلم می خواست کودکانه به همه ی سوراخ سنبه ها سرک بکشم؛اما چشمان مردد دژبان ، نمی گذاشت جز مسجد به جای
شاید اگر عجله ی زمان نبود،می رفتم سراغ آن ساختمان دوست داشتنی و به بالکن خانه ی مادربزرگم نگاه می کردم. ای کاش میله های فلزی اش مثل قبل باشد.شاید دختربچه ای بخواهد از آن بالا برای دسته های عزاداری دست تکان بدهد.
برای ماهی عیدم که زیر درخت کاج،خاکش کردیم،فاتحه نخواندم .نشد بروم سراغ چمن های پایین ساختمان. می خواستم ازشان تشکر کنم،بابت اینکه صبوری کردند تا من طناب زدن را یاد بگیرم.بیچاره ها چقدر زیر پاهایم له شدند.
شاید مغازه ای که خانه ی اول صندلی تاشوی صورتی ام بود،از این شهرک رفته باشد!
دژبان هایی که پدربزرگم ماه رمضان حلیم مهمانشان می کرد،الان کجای دنیا بودند؟
آن کسی که دایی ازش آنتن دیجیتال خریده بود و باعث شد من اولین بار در خانه ی پدربزرگ و مادربزرگم شبکه پویا ببینم،هنوز هم آنتن می فروشد؟
یعنی خواستگاران خاله می دانستند دختر بچه ای که وسط حرفهاشان سرک می کشید و یادش می افتاد دفتر نقاشی اش را نشان بدهد،حالا کارت شناسایی دارد؟
نیمه ی دوم خرداد امسال،به دنیای کودکی ام حمله شد.زمان کم بود و فرصت نبود جواب سوالاتم را از زیر آوار پیدا کنم.
#شهرک_شهید_چمران
#جنگ_دوازده_روزه
#جنگ
@misaq85
به گمانم یک ریحان سبز و خوشبو میان قلبم جوانه زده است.انگار هر قطره خونی که برای بنزین زدن به قلبم باز می گردد ، شیفته ی ریحان می شود .
این یعنی من یک مشکل خونی دارم و آن هم شوق دیدن جوانه است. شوق تماشای رشد .
مشکل خونی وادارم می کند به همه بگویم من یک دختر شمالی ام. عاشق کشاورزی و زمین های حاصلخیزِ با برکت . دختری که می خواهند در حیاط حوزه اش شهید گمنام بکارند.
در کم آبی این روزها ، او و دوستانش اشک های در شیشه شان را به پای نهال مدفون خواهند ریخت.نهال ریشه خواهد زد و درختی خواهد شد بلند،هم قد عرش.
دختر و دوستانش به درخت تکیه می دهند ، در سایه گسترده اش با چشم باز به نور نگاه می کنند و از میوه های لطیف حضورش حظ می برند.
درخت مردیست که تا هفته ای دیگر نماینده ی حوزه ی حضرت آمنه سلام الله در آسمان ها خواهد شد.
#حوزه
#شهید_گمنام
@misaq85
درباره داستان «تعمیر کار» گفت و گو می کردیم. به نتیجه رسیدیم نویسنده در قالب داستانی ساده در یک ساندویچی،به دنبال انتقال مفاهیم ماورایی مورد قبول خویش بوده است.
به خودمان نگاه کردیم دیدیم دست و بالمان پر از مفاهیم ماورایی است؛اما چرخه ی درستی برای تبدیل این مفاهیم به داستان های خواندنی ایجاد نکرده ایم.
البته که کاری ست سخت،نیازمند مهارت و تلاش؛اما اگر فضای ماده محور داستان را نشناسیم همه ی تلاش هامان بی نتیجه می ماند.
کلید حل مشکلمان آن قسمت از فلسفه و عرفان اسلامی است که اثبات می کند،ماده مرتبه ی نازله ی حقایق وجودی است و انسانی که به اوج آن حقایق رسیده،خود روزی روی این پله ایستاده بوده است و با آن بیگانه نیست.
فهم دقیق و درست این نگاه به ما کمک می کند مفاهیم ماورایی را ملموس و مصداقی کرده،به مخاطب بچشانیم.همان کاری که خدا در کتابش کرده است.
این نگاه،تفسیر ماده در ارتباط با حقایق وجودی است و در تعقیب آن باید مراقب مرز باریکش با نگاه ماده گرایانه باشیم.
پ.ن:
۱.اگر عبارت قلنبه سلنبه قشنگ و درست در متونم یافتید بدونید از اساتید یاد گرفتم.
۲.شاید هر جمله یا پاراگراف متون رو از اساتید متفاوتی اقتباس کرده باشم که قید نامشون در این مجال نمی گنجد.
۳.اگر به گزاره های نادرست برخورد کردید،بدونید که بنده شخصا در اون مورد در کشفم دچار اشتباه شدم.
#داستان #فلسفه
#ادبیات_جهان
@misaq85
زن میانسال آنقدر گرم و آشنا سلام کرد که حاج آقا فکری شد یک دوست قدیمی خانوادگی است.با تعجب از جایش بلند شد و مودبانه سلام کرد.
زن،کودکِ فندقیِ قنداق پیچش را جلو آورد و گفت:«آقا سید میشه تو گوش بچه م اذان بگی؟»
آقا سیدِ غافلگیرِ قندیل بسته ی دماغ کیپ،تا آن وقت برای هیچ نوزادی اذان نگفته بود و می ترسید نوزاد را به خود نزدیک کند؛اما دیر شده بود و مادرِ مشتاق بچه را شوت کرده بود توی دروازه ی بغلش و مراسمِ کوچکِ اذان گفتن با حفظ فاصله ی اجتماعی برگزار شد.
نوزاد قصه بعد ها که سبیل در آوَرَد،حاج آقای اذان گو را نمی شناسد؛اما اگر خدا بخواهد حاج آقا از این به بعد هر وقت برای عزیزان خودش دعا کند،نوزاد بی اسم را هم یکی از آنها خواهد دانست.
به گمان اتفاقی نپندارِ من،این دیدار کوتاه شروع آشنایی ابدیِ آقا سید و نوزاد غریبه خواهد بود.
#آخوندی
@misaq85
تو جمع بزرگوارانی هستم که با اعتماد به نفس دارن خاطراتشون از دیدن امام زمان عجل الله رو تعریف می کنن!🤦🏼♀
یکی وقتی می خواسته بره ام آر آی آقا دستشو گرفتن که نترسه،اون یکی تازه یک ربع هم با آقا پیاده روی داشته و با هم سوار ماشین شدن.
اتفاقا این چند روز خیلی داشتم فکر می کردم ، چقدر خوبه ما شیعیان علاوه بر اینکه به صورت نظری معتقد به مسئله امامت هستیم،امام خودمون رو بی واسطه ی مفاهیم درک کنیم و بهشون علم حضوری داشته باشیم.
همچنان هم معتقدم کسانی تو این دنیا هستن که رابطه شون با حجت خدا یک رابطه صرفا ذهنی و انتزاعی نیست و وارد مراحل پیچیده تری از ادراک شدن؛اما امیدوارم هیچ وقت ادراک حقیقی و بی واسطه امام رو با توهمات خودمون اشتباه نگیریم.
مسئله خیلی جدی تر از شوخی های روزمره ماست.
پ.ن: پیشنهاد می کنم اگر تا به حال چیزی راجع به علم حضوری مطالعه نکردید،به سایت ویکی فقه مراجعه کنید.
#علم_حضوری
@misaq85
میثاق
زن میانسال آنقدر گرم و آشنا سلام کرد که حاج آقا فکری شد یک دوست قدیمی خانوادگی است.با تعجب از جایش ب
اگر این یادداشت رو دوست داشتین،شاید کتاب «زن آقا» هم براتون جالب باشه.
@misaq85
صیفی جاتِ متحدِ غرقِ سرکه،تاب قاشق چرب ندارند.این بزرگ ترین تهدید برای قلمرو خوشمزه ی ترشی هاست.
اما ترشی های بیچاره ی خانه ی ما،اصلا مهلت خراب شدن ندارند.در کمترین زمان ممکن،شیشه های خالیشان روی آب چکان برق می زند.
ترشی ها وقتی می خواهند مهمان ما شوند روحشان هم خبر ندارد،قرار است قوت غالب دختری شوند که راه حوزه تا خانه را به عشق آنها پا تند می کند.
ترشی ها زود تمام می شوند چون دخترک آنها را دوست دارد.چون آدم ها اگر چیزی را دوست داشته باشند بیشتر برایش تلاش می کنند و زودتر به آن می رسند.حالا آن چیز هر چه می خواهد باشد.
ترشی ها به دخترک یادآوری کردند برای خوشبخت شدن حتی از قلبش هم کار بر می آید.اگر هنوز آنقدر که می شود یک انسان،خوشبخت و خداشناس باشد،خوشبخت نشده شاید قلبش درست کار نمی کند و یک عمل قلب باز درست و حسابی احتیاج دارد!
@misaq85
صاحبکار، امتیاز مسکن و خورد و خوراک را به پدر داده بود و بعدش خیلی جدی گفته بود اگر از قانونِ واگذاری سرپیچی کنی جنایت کرده ای.
همه چیز داشت خوب پیش می رفت تا آنجا که پای دشمن خرابکار و خونی پدر به زندگی مان باز شد. درست از وقتی که پدر بین آب و گل بود، سر و کله اش پیدا شد.
صاحبکار می توانست اخراجش کند اما نخواست.به او فرصت داد تا همه ی گندکاری هایش را یکجا بکند، تا بعد حرفی برای گفتن نداشته باشد و منت کارهای قبلی اش را نگذارد.
این طور وفاداری تازه وارد ها هم محک می خورد و معلوم می شد هر کدام چقدر پای صاحبکارشان خواهند ماند.
القصه یارو با هزار قسم و آیه آمد که ای فلانی چه نشسته ای که با این قانون مسخره به آنجا که می خواهی نمی رسی.من خیرت را می خواهم مرد.پاشو یک حرکتی بزن.
پدر صاف و ساده ی من هم که تا آن زمان ندیده بود کسی قسم دروغ بخورد،باور کرد و همان شد که می دانید. بله پدر اخراج شد.
پدر اما هنوز صاحبکارش را دوست داشت و خاطرش را می خواست.کارش شد عز و التماس بلکه بخشیده شود.صاحبکار پدر را بخشید و اما او را به جای قبلی برنگرداند و زمین شد جایگاه جدید پدر.
منصب جدید پدر کم چیزی نبود برای خودش.اما نمی دانم چرا بعضی خواهر برادرهایم این را نمی فهمند.خیلی دلم می خواهد بهشان بفهمانم پدر آدم بزرگی است نباید این طور راجع بهش فکر کنند و کاسه کوزه ی همه ی بدبختی هاشان را سر او بشکنند.
پدر هنوز هم قهرمان ناشناخته ی ماجراست.
#سیره_تربیتی_پیامبران_در_قرآن
#دفتر_اول
#حضرت_آدم_سلام_الله
@misaq85
میثاق
این مرد و خانه ی دنجش را دوست دارم @misaq85
طرح درس کوچک را در دستان خیس از عرقم گرفته بودم و با دست دیگرم دسته بندی ها را روی تخته می نوشتم.
دیگر فرقی نداشت خودم نخود آش شده ام یا استاد نخود آشم کرده ، بچه ها باید درس دوازدهم را با صدای من تحمل می کردند.
وقتی سراغ کتاب رفتم تا خودم را برای ارائه آماده کنم، توضیحات کوتاه و شاید بیش از اندازه ساده ی کتاب راجع به «سوره قدر» قانعم نکرد.انگار چیز بیشتری از این سوره می خواستم.
آنچه در پی اش بودم ، در قفسه ی آخر کتابخانه ی پدر ، میان بیست جلد قرمز رنگ آرام و با طمأنینه نشسته بود.
جهان من از «سوره ی قدر» با «المیزان» گره خورد.
#کتاب_خاص
#تفسیر
@misaq85