https://eitaa.com/hamiinjoori/1365
آره کلا اشعار بیدل خیلی پیچیده بود و ترکیبش با نصفه شبی نوشتن متن (که مغزم خیلی فلسفی تر میشه) یه خرده سختش کرد😅✨
انشاءالله که به دلت نشسته باشه🤍
اینقدر بدم میاد اخیرا دو سه بار شده با وجود اون پیام سنجاق کانال که کاملا واضح و مشخصه همچنان یک عده یهو میان و بعد یهو میرن.. خب مگه با کیک و ساندیس اومدید الان دیگه نمیدن؟! چند چندین با خودتون؟
لذا جهت عدم فرسایش روانی فعلا خصوصی کردم💆🏻♀.
یعنی چی الان نتایج اولیه رو دادن؟!
گفتم اقلا تا آخر مردادو شادم یه کمم میرم کربلا زجه میزنم شاید فرجی شد😔😂💔
مغزم:
چارتا درصد منفیه دیگه درد که نداره..
همچنان سر و عضلاتم:
درد در حد تزریقی در حال ترک
بالاخره تبلتمو بردم تعمیر و گفتن هاردش سوخته و همه اطلاعاتشم پاک شده و هزینه تعمیرشم بالای ۲میلیونه و احتمال درست شدنشم خیلی کمه :)
امشب بساط فروپاشی به پاست..
مجهولات
مغزم: چارتا درصد منفیه دیگه درد که نداره.. همچنان سر و عضلاتم: درد در حد تزریقی در حال ترک
منفی نداشتم
ولی از اردیبهشت بدتر بود :))
خیلی خب از همین الان تمام دغدغه ام همینه که چطور فامیلو قانع کنم رشته ای که خواهم رفت چرت نیست در حالی که احتمالا واقعا چرته🤡
مجهولات
بچهها اینا لایههای وجودی منه. از اون چه حرفام نشون میده تا اون چه تو فکرامه و نهایتاً اونچیزی که
قراره اینجا رو به لول جلیلی ارتقا بدم
اگه برا دلقک بازی اینجایید تشریف بیارید اونور😔😂
https://eitaa.com/joinchat/1072038776C89a27c3c4f
مجهولات
دوباره بیماری و دوباره سرم و پنیسیلین😐✌️ قبلنا پنیسیلین حرمت داشت. ده سال یه بار میزدم، گریه میک
پارسال وقتی بعد کلی بالا و پایین سفر اربعینم جور شد، جوری مریض شدم که همه مطمئن بودن به کاروان نمیرسم و نمیتونم برم.. تا خود نجفم با تب ۴۰ درجه رسوندن خودمو.. و غصه و اضطراب نشدن..
حالا امسالم وقتی همه چیز جور شد، خوردم زمین و الان شرایط جوریه که برای خواب رفتن مجبور شدم مسکن بخورم از شدت درد.
من نمیفهمم صیغه این گره افتادنا چیه؟ ولی خیلی التماس دعا که مشکل پام جدی نباشه و از دست ندم این توفیقو :))
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_سی و دوم: نماز قضا - آدم، خواهر گلی مثل تو داشته باشه ... که می ایسته کنار
#رمان_نسل_سوخته
#قسمت_سی و سوم: دلت می آید؟
نهار رسیدیم سبزوار ... کنار یه پارک ایستادیم ... کمک مادرم وسایل رو برای نهار از
توی ماشین در آوردم ... وضو گرفتم و ایستادم به نماز ...
سر سفره نشسته بودیم ... که خانمی تقریبا هم سن و سال مادرم بهمون نزدیک شد ...
پریشان احوال ... و با همون حال، تقاضاش رو مطرح کرد ...
- من یه دختر و پسر دارم ... و ... اگر ممکنه بهم کمکی کنید ... مخصوصا اگر لباس
کهنه ای چیزی دارید که نمی خواید ..
پدرم دوباره حالت غر زدن به خودش گرفت ...
- آخه کی با لباس کهنه میره سفر؟ ... که اومدی میگی لباس کهنه دارید بدید ...
سرش رو انداخت پایین که بره ... مادرم زیرچشمی ... نگاه تلخ معناداری به پدرم کرد
... و دنبال اون خانم بلند شد ...
- نگفتید بچه هاتون چند ساله ان؟ ...
با شرمندگی سرش رو آوردبالا ... چهره اش از اون حال ناراحت خارج شد ... با خوشحالی
گفت ...
- دخترم از دخترتون بزرگ تره ... اما پسرم تقریبا هم قد و قواره پسر شماست ...
نگاهش روی من بود ... مادرم سرچرخوند سمت من ... سوئیچ ماشین رو برداشت و رفت
سر ساک و پدرم همچنان غر می زد ...
سعید خودش رو کشید کنار من ...
- واقعا دلت میاد لباسی رو که خودت می پوشی بدی بره؟... تو مگه چند دست لباس
داری که اونم بره؟ ... بابا رو هم که می شناسی ... همیشه تا مجبور نشه واست چیزی
نمی خره ... برو یه چیزی به مامان بگو ... بابا دوباره باهات لج می کنه ها ...
@mjholat
#رمان_نسل_سوخته
#قسمت_سی و چهارم: گدای واقعی
راست می گفت ... من کلا چند دست لباس داشتم ... و 3 تا پیراهن نوتر که توی
مهمونی ها می پوشیدم ... و سوئی شرتی که تنم بود ... یه سوئی شرت شیک که از...
داخل هم لایه های پشمی داشت ... اون زمان تقریبا نظیر نداشت و هر کسی که می
دید دهنش باز می موند ...
حرف های سعید ... عمیق من رو به فکر فرو برد ... کمی این پا و اون پا کردم ... و اعماق
ذهنم ... هنوز داشتم حرفش رو بالا و پایین
می کردم که ... صدای پدرم من رو به خودم
آورد ...
- هنوز مونده کدوم یکی رو بهش بده ...
رو کرد سمت من ...
- نکرد حداقل بپرسه کدوم یکی رو نمی خوای ... هر چند ... تو مگه لباس به درد بخور
هم داری که خوشت بیاد ... و نباشه دلت بسوزه ... تو خودت گدایی ... باید یکی پیدا
بشه لباس کهنه اش رو بده بهت ...
دلم سوخت ... سکوت کردم و سرم رو انداختم پایین ... خیلی دوست داشتم بهش بگم...
- شما خریدی که من بپوشم؟ ... حتی اگر لباسم پاره بشه... هر دفعه به زور و التماس
مامان ... من گدام که ...
صداش رو بلند کرد و افکارم دوباره قطع شد ...
- خانم ... اینقدر دست دست نداره ... یکیش رو بده بره دیگه... عروسی که نمیری اینقدر
مس مس می کنی ... اینقدر هم پر روئه که بیخیال نمیشه ...
صورتش سرخ شد ... نیم نگاهی به پدرم انداخت ... یه قدم رفت عقب ...
- شرمنده خانم به زحمت افتادید ...
تشکر کرد و بدون اینکه یه لحظه دیگه صبر کنه رفت ... از ما دور شد ... اما من دیگه
آرامش نداشتم ... طوفان عجیبی وجودم رو بهم ریخت ...
@mjholat
مجهولات
فردا یَک خبرهایی دارم براتون😌😂✨
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
حالا میشینید این همه رو بخونید آیا؟!😂💘
هرچی تراپی ردیف کردید بریزید دور، نوشتن کارا و اولویت بندی کردنشون و نهایتاً برنامه ریزی براش قویترین تراپیه✅
مجهولات
حالا میشینید این همه رو بخونید آیا؟!😂💘
هنوزم تردید دارم بگم یا نه
چون کار سختیه😭😂