eitaa logo
بی نام و نشان
129 دنبال‌کننده
92 عکس
7 ویدیو
1 فایل
در این دفتر عاریه‌ای، برخی اشعار تازه و کهنهٔ علی مؤیدی را خواهید خواند. درود بر آن رفیقِ گرمابه و گلستانم که این دفتر کاهی را سامان داد! نقد و نظر: @Ali_MoayedI
مشاهده در ایتا
دانلود
رنگ و آهنگِ تو را رونقِ بازاری نیست نفْسِ نقّاشِ مرا پردهٔ پنداری نیست مرگ می‌رقصد و مست است که همخانهٔ توست گرچه خورشیدرُخان را به اجل کاری نیست تحفهٔ طبّیِ من سوخته در آتش جهل شهرِ بیمار مرا باورِ بیماری نیست آسمان گرچه پر از ابر، دریغ از باران گرچه یاران همه جمع‌اند ولی یاری نیست نقدِ دشنامِ تو را گوشِ بدهکاری هست؟ شعر بی مایهٔ ما را که خریداری نیست تو بیا تا برویم از دل این شهرِ غبار که در این خاکِ غم از آینه آثاری نیست ۱۰ مردادماه ۱۴۰۴
بی نام و نشان
رنگ و آهنگِ تو را رونقِ بازاری نیست نفْسِ نقّاشِ مرا پردهٔ پنداری نیست مرگ می‌رقصد و مست است که همخ
یک نکته در باب این غزل: پس از آنکه این غزل را نوشتم و منتشر کردم، دریافتم که «همای شیرازی»، شاعر عصر قاجار، غزلی دارد با این مطلع که «بی‌دل و خسته در این شهرم و دلداری نیست/ غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست». آنچه متحیّرم کرده این است که غزل من با غزل هما در وزن، قافیه، ردیف و حتّی برخی مضامین مشترک است. شاید برخی ریزبینان و تیزبینان را در خاطر افتد که مؤیّدی «علیه ما علیه» به غزل هما نیم‌نگاهی داشته و لبخندزنان تصاحبش کرده و با لطایف الحیل، آن را به نام خود سند زده است! امّا به یونجه‌های دشت سوگند که تا پیش از این، از غزل هما خبرم نبود. به گمانم «توارد خاطر» رخ داده است که بین شعرنویسان امر رایجی است. مع الوصف، در محضر آن شاعر زبردست و متقدّم کلاه از سر برمی‌دارم و با آنکه ناصرالدّین شاه قاجار را «اولی الأمر» خوانده ☺️، به چامه‌بوسی‌اش می‌روم. ذیلاً، غزل هما را پیوست می‌کنم👇
14.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در دنیای صورت‌ها و سیرت‌های فیک، این پیر نیشابوری چقدر زلال و واقعی است. 😢 @moayedialiqom
در اطرافِ برخی ضرب‌المثل‌های رایج می‌اندیشیدم و در ادراکِ معانی‌شان می‌کوشیدم که دریافتم شماری از آنها ریشه در تاریخ کهن ادبی و حِکمی ما دارند. از باب مثال، شنیده‌ایم که اهالی زبانِ درفشانِ فارسی گاه می‌گویند: پارسال دوست، امسال آشنا که گلایه‌ای رندانه از بی‌مهری رفیقان است. آنچه بر من گوارا آمد رؤیت آن ضرب‌المثل در دیوانِ حسّان العجم، خاقانی شَروانی بود، آنجا که چنین گفت: ای پار دوست بوده و امسال آشنا وی از سزا بریده و بگزیده ناسزا
دَری است رو به جهنّم دلی که تنگ نباشد خوشا به کلبهٔ گرمی که رنگِ سنگ نباشد دلم به پاسِ محبّت به رنگ آب درآمد عجیب نیست که کلبه هزار رنگ نباشد چو آمدی به علفزارِ من رباب میاور سکوتِ نرم فضا را توانِ چنگ نباشد در این سکوتِ یگانه نه های ماند و نه هویی نه خیر ماند و نه شرّی، مجالِ جنگ نباشد بدان که عشق حقیقی مرا فرشتهٔ مرگ است جنازه دلخوش و ترسان ز نام و ننگ نباشد ۱ آبان‌ماه ۱۴۰۴
تویی که در غروبِ لحظه‌های درد به صد بهانه می‌رسی دوباره تا عمیقِ زخم‌های من بیا رفیقِ روزهای بی‌کسی...
پاییز به دین عشق ایمان دارد خواب است و خیالِ برف و باران دارد خشک است و امید زندگی در سر اوست چون محتضر است، مرده و جان دارد
گرچه از دوری خورشید در اندوه و تَبم منِ خفّاش‌صفت معتکفِ غارِ شبم
رها کنید مرا در این کویرِ عطش‌زا رها کنید مرا رها کنید، خدا را، رها کنید مرا در آن بهشت خیالی به خود سلام کنید در این جهنّم زیبا رها کنید مرا به کهکشان سکوتم دوباره سر نزنید زمینیان، تک و تنها رها کنید مرا من آن نهنگِ غریبم که مرگ زینت اوست کنار ساحلِ دریا رها کنید مرا شقایقم اگرم چیده‌اید در ره عشق میان خلوت صحرا رها کنید مرا به روی چوبهٔ دارم به خانه‌ها بروید به جای زخمِ تماشا رها کنید مرا آخر آبان ۱۴۰۴ @moayedialiqom