مجلهٔ مدام
‼️ مهلت فراخوان «جنگ» تا امروز، ۱۶ مهرماه بود. اما بنا به درخواست شما، به مدت ۲ روز، یعنی تا ۱۸ مهرماه تمدید شد.
تا چهارشنبه شب، پذیرای مطالب شما در ایمیل مدام هستیم:
modaam.magazine@gmail.com
مدام؛ یک ماجرای دنبالهدار | @modaam_magazine
بخش ابتدایی روایت «آخه بوسنی؟»
نوشتهٔ #منصوره_مصطفی_زاده
با صدایی که هیچ معنایی برایم نداشت، از خواب پریدم. زنی به زبانی که نمیشناختم، بالای سرم ایستاده بود و چیزهایی میگفت. از کلمههایش نه، از حرکات دست و بدنش فهمیدم نباید در «میسجید» روبهروی نمازگزارها بخوابم. خودم را بهزور بلند کردم و زدم بیرون. بیشتر از سی ساعت میشد که نخوابیده بودم. راه افتادم یک قهوه با قیمت مناسب پیدا کنم. آدمهای جورواجور در فرودگاه استانبول چمدانهای سنگین را پشت سرشان میکشیدند و بهسرعت رد میشدند. از زنان برقعپوش سر تا پا مشکی تا دخترهای بور با سگهای کوچک در بغلشان. از مردهای سیاهپوست عضلانی تا سیکهای هندی با عمامههای رنگی. چشمبادامیها جیغجیغ میکردند و اهالی قدبلند اسکاندیناوی با هر قدم چند متر از ما دور میشدند. کلماتشان برایم آشنا نبود.
اینترنت رایگان یکساعتۀ فرودگاه را فعال کردم و پیام دادم: «ما فرودگاه استانبولیم.» دخترم نرگس نوشت: «مگه قرار نبود بری بوسنی و نمیدونم چیچی؟» نوشتم: «هِرزِگُوین.» نوشت: «آخه بوسنی؟»
#مدامخوانی
#سفر_مدام
مدام؛ یک ماجرای دنبالهدار | @modaam_magazine
بخش ابتدایی روایت «کوره»
نوشتهٔ #آزاده_رباطجزی
#خیال_مدام
دست میمالم به سر زانوی شلوارم. خیس میشود. بوی خون میرود توی دماغم. مامان میزند روی دستم: «خو نکُ ایجوری. نِجِسکاری میشه.» صدایی شبیه صدای دایی مشصادق از پشت سر میگوید: «حیوونی بد افتاد.» «نچنچی» از کنارم دور میشود. سر زانوی شلوار را توی مشتم مچاله میکنم. کش میآید و میسوزد. پوست زانویم ور آمده. مثل وقتهایی که مرتضی کف دستم چسب مایع خنک میریخت تا خشک شود و بکنمش. مامان دست میاندازد زیر بغلم و بلندم میکند: «جودبازی درنیار. باکیت نشده. پوشو.» بازویم تق صدا میکند. بوی عرق کف دستش، میگیرد به آستین ژاکتم. دستم را میگذارد توی جیب کاپشن خودش:
«بده من دساتو بیذارم ای تو یخ نزنی. سکینهعبدل گفت ای کافشنو شمعیان، خوب گرمن.»
دستش زبر و گرم است. مثل وقتهایی که یک اسکاچ میداد بهم و میگفت: «ایو ببین. ای زبره.» با نوک انگشتهایم، پوستههای بیرونزدۀ پشت دستش را حس میکنم. دستم که میخورد به پارچهٔ به قول خودش شمعی، لرز میافتد به تنم.
#مدامخوانی
#سفر_مدام
مدام؛ یک ماجرای دنبالهدار | @modaam_magazine
بخش ابتدایی روایت «سفر آخرت»
نوشتهٔ #رامبد_خانلری
#واقعیت_مدام
آسمان گرومپی کرد و باد هوهو کشید. چمدانم را دنبال خودم میکشیدم. صدای تلقتلق چرخ چمدانم صدای لنگی بود چون چمدان یک چرخ کم داشت. لابهلای تلقتلقِ لنگ چمدان و هوهوی باد و گرومپ آسمان به سرم زد به خواهرم بگویم پشت در را نیندازد چون احتمال داشت پروازی در کار نباشد و مجبور باشم برگردم خانه.
از آن شبهای نامهربانی مهرآباد بود. پروازها لغو شده بودند و پای هر کانتر مسافرها مشغول حرف زدن با مسئولان خطوط هوایی. انگار امید داشتند با حرف هواپیماهای پروازهای لغوشده را از زمین بلند کنند. یکی میگفت: «اگه امشب نرم سیرجان ممکنه بابام رو نبینم دیگه.» آن یکی میگفت: «هشت صبح امتحان دارم.» یکی دیگر میگفت: «آقا، مادرم از پله افتاده، صبح باید بره اتاق عمل.» و مسئولانی که معلوم بود خودشان را به خویشتنداری وادار کردهاند و هر لحظه ممکن است دادوبیدادشان را بر سر مسافرهای ناراضی هوار کنند.
📷عکس از: #شیوا_خادمی
#مدامخوانی
#سفر_مدام
مدام؛ یک ماجرای دنبالهدار | @modaam_magazine