🌿🌿 #مممحمد۲ 🌿🌿
✍️ نویسنده: محمدرضا حدادپور جهرمی
#قسمت_هفتم
💠ده ماه بعد-قم
-پایه چندی محمد؟
-هفت.
-رسائل و مکاسب پیش کدوم استاد میخونی؟
-رسائلِ استاد واعظ و استاد حیدری. مکاسب هم استاد وجدانی.
-مگه استاد وجدانی مرحوم نشده؟
-زنده باشه نوارش! نوار استاد وجدانی از خیلی از کلاس ها که دیدم فایده اش بیشتره.
-خیلی هم خوب. خونتون کجاست؟
-نیروگاه. میدون توحید.
-خونه خوبیه؟
-زیر زمینه. فقط بیست درصد نور داره. پنجره اش هم نمیشه باز کرد چون وسط حیاطِ خونه صاب خونه باز میشه و زن و بچه مردم معذب میشن. صاب خونه به خاطر امنیت خودش، محبت کرده و آب گرم کن بزرگ و قدیمیش رو در زیر زمین، ینی وسط آشپزخونه ما کار گذاشته!
-اینجوری که خیلی خطرناکه! نمیترسین؟
-تصوری از پکیدن آب گرم کن ندارم. نمیدونم. ولی چرا. یه کم ترسناکه.
-اگه خانم من بود هیچ وقت راضی نمیشد بیاد اونجا. به خدا خانم خوبی داری.
-خودمم خوبم. شاید به خاطر همین خدا خانم خوب و بسازی بهم داده.
-دستت درد نکنه! دیگه ما شدیم بد!
-شوخی کردم. چه خبر؟ تو چیکار میکنی؟
-منم خوبم. پایه ششم کامل نیست و دارم با یکی دو تا درس از پایه هفت با هم میخونم.
-ابوذر خونه بهتر که قیمتش هم زیاد نباشه سراغ نداری؟
-واسه خودت میخوای؟
-آره. متاسفانه گرفتار صاب خونه معتاد و بد دهن شدیم. اون روز یه نفر آوردم که واسمون تهویه نصب کنه، دیدیم تو کانالِ تهویه کلی سرنگ تزریقی و مواد سوخته انداخته بودند! ینی اگه مثلا پلیس بنا به هر دلیلی میومد تو خونمون و اونجا رو میدید، منو دستگیر میکرد! باورت میشه؟
-بعدشم حالا بیا و ثابت کن که اینا مال تو نیست!
-آره به خدا! دیگه کسی نمیدونست که از طبقه بالا افتاده تو کانالِ ما! ولش کن. سراغ داری؟
-نه. ولی میپرسم. راستی راسته که شب عروسیتون موتورت دزدیدن؟
-ای بابا! خبرش تا شمال هم اومد؟
-کم مونده بود در صفحه حوادث چاپ کنن و شبکه خبر هم زیرنویس بزنه! پیدا نشد؟
-نه بابا! مگه چیزی که گم بشه به این راحتی پیدا میشه؟ البته یکی دو نفر از هم محله ای ها گفتن که بلدند با علوم غریبه و این چیزا دزد موتورمو پیدا کنن. ولی راضی به استفاده از این چیزا نشدم.
-چرا؟ خوب بوده که!
ادامه 👇👇
-نه. مگه از طریق غیرعادی دزدیدن که بخوام از طریق غیرعادی پیداش کنم؟ من هیچ وقت در هیچ مرحله ای از زندگی طبیعیم از این چیزا استفاده نکرده و نمیکنم.
-تبعات و این چیزا داره. آره؟
-بالاخره درست نیست. حالا فکر کردی اگرم با اون چیزا و کارا که اونا گفتند موتورم پیدا بشه، میتونم به راحتی برم درِ خونه آقا دزده و بهش بگم موتورمو بِده؟ نمیگه بیا اثبات کن؟ اگه ازم بابت تهمت ناروا شکایت کنه، میتونم بگم آقای فلانی یه بچه نابالغ خواب کرده و اونم تو خواب گفته که فلانی و فلان طوری دزدیده؟ ارزشش نداره.
-اینم هست. درسته. حالا واسه خونه میخوای چیکار کنی؟
-هیچی. برم بگردم شاید یه جای بهتر پیدا کردم. کاری نداری داداش؟
-نه. خیر پیش.
محمد و ابوذر از هم خدافظی کردند. محمد به ایستگاه اتوبوس رفت و پس از سوار شدن به اتوبوس در میدان توحید پیدا شد. دوس داشت همان اطراف خیابان جوادالائمه و سواران و... یک زیرزمین پیدا کند. آن روز به بیش از ده دوازده تا بنگاهی سر زد. هیچ منزلی را ارزان تر و یا حتی گران تر اما با شرایط بهتر از زیر زمینی که در آن زندگی میکردند پیدا نکرد. الا دو تا خانه که قرار شد به آنجا سر بزند. یکی در جوادالائمه و یکی هم در سواران. که آن هم توسط بنگاهی به محمد معرفی شد که منزل قبلی را معرفی کرده بود.
اول به آن منزلی سر زد که در جوادالائمه بود. چسبیده به یک آرایشگاه زنانه! زنگ آیفون را زد. مرد جوان و مودبی آیفن را برداشت و وقتی محمد گفت که از طرف فلان بنگاه آمده، دکمه را زد و محمد را به پایین دعوت کرد. به اول پله ها رسید. دید که همین طور که پایین تر میرود، فضا تاریک و تاریک تر میشود. تا اینکه بالاخره چشمش به نور خورد. یک آقا و خانم که مشخص بود آقا طلبه است و خیلی محجوب و باصفاست در آنجا زندگی میکردند. خبری از بچه نبود. سکوت کامل با یک عالمه کتاب در زیر زمین حدودا شصت و پنج متری و دارای یک اتاق خواب به چشم میخورد. متراژش دقیقا به همان اندازه زیرزمین قبلی محمد و صفیه بود. اما خیلی دلگیر و تاریکتر. آدم دلش میگرفت و حتی دلش برای آن آقا و خانم میسوخت که با آن وضعیت زندگی میکردند.
-چند ساله که اینجا هستین؟
-دو سال.
-چرا میخواید بلند شین؟
-ما نمیخوایم بلند شیم. صاب خونه کرایه رو خیلی برده بالا. به خاطر همین ما مجبوریم بلند شیم. وگرنه به اسباب کشی و دردسر خونه نُقلی پیدا کردنش و کرایه ای که صاب خونه میگه نمیارزه.
محمد دید آنها هم مجبورند. دقیقا مثل خودشان. خدافظی کرد و به آدرس دوم رفت. وقتی پُرسان پرسان آدرس زیر زمین دوم را پیدا کرد، در دلش یک یا حضرت عباس گفت! چون خانه قبلی حداقل ظاهرش بد نبود. هر چند داخلش بیشتر به شبیه لوکیشن های ژانر وحشت و قبر و قیامت میخورد. اما خانه دوم، همان ظاهر آبرومند هم نداشت. بعلاوه اینکه محمد دید که دو نفر در حال درآوردن خاک و خُل از زیرزمینش بودند!
محمد با تعجب سلام کرد و از مرد میانسال و هیکلی و آذری زبان پرسید: «ببخشید شما این زیرزمین رو برای اجاره معرفی کرده بودید؟»
آن بنده خدا فرقون را متوقف کرد و جواب داد: «بله. همین جاست. اگر کمکم کنی و دو هفته بیایی بنایی، آماده میشه و میتونی بیایی توش بشینی!»
محمد که هنوز در شوک بود گفت: «عمارت که فکر کنم بالای صد سال داره. جسارتا با کند و کویی که داشتین، دنبال مالی چیزی بودین؟»
مرد خنده ای کرد و گفت: «نه پسر جون. مال کدومه؟ بده میخوام در و دیوارش تمیز کنم که بتونی راحتتر توش بشینی؟»
ادامه 👇👇
محمد گفت: «به خدا راضی به زحمت نیستم. ولی بزرگوار! این خاک ها خاکِ کفِ زیرزمینِ خونه است! ربطی به در و دیوار نداره. مزاحم نباشم. ایشالله مستاجر بهتر از من...»
مرد هم که دید محمد مشتری نیست، فرقون را برداشت و با دلخوری گفت: «وقتمو الکی گرفتی! اگه پول داری پاشو برو سالاریه! برو بلوار امین! برو پردیسان! عجب آدمایی پیدا میشه!»
هنوز محمد چند قدمی از آنجا دور نشده بود که گوشی همراهش زنگ خورد. گوشی را برداشت. دید همان بنگاهی است که آدرس این دو تا خانه را به او داده بود.
-سلام آقای جهرمی! خوبی؟
-سلام. تشکر!
-دیدی خونه ها رو؟
-آره. آخه اینجا کجا بود که آدرسش دادی؟ دلت اومد این همه راه برم و به همچین جایی سر بزنم؟
-خب بنده خدا به اون پولی که میخوای تو این منطقه هزینه کنی، همینا میشه گرفت. نمیخوای، باید بری میدون نبوت. بری تهِ نیروگاه!
محمد که متوجه عوض شدن ادبیات بنگاهی شده بود سکوت کرد و حرفش نیامد. بنگاهی که سکوت و تسلیم محمد را دید تیر آخر را زد و گفت: «پاشو بیا اینجا که یه سورپرایز برات دارم. سورپرایزم تو راهه. تو هم بیا تا بشینیم همین امروز مشکلت حل کنیم.»
محمد با تعجب گفت: «این دو تا خونه که بهش میگفتی اوکازیون، اینجوری بود. خدا به دادِ چیزی برسه که شما بهش بگی سورپرایز! باشه. تا چند دقیقه دیگه میام. خدافظ.»
محمد با هزار دل امید حرکت کرد و رفت. در راه با خودش کلی فکرای جورواجور کرد. ذهنش به همه جا و همه احتمالات رفت. حتی به این فکر میکرد که لابد یک نفر از طرف یک خیریه پیدا شده و دلش به حال محمد بی زبان سوخته و میخواهد به او جایی بدهد تا چند صباحی زندگی کنند. یا مثلا با خودش فکر کرد که توانسته جای بهتر پیدا کند و ...
اما وقتی وارد بنگاه شد، تمام بدنش یخ کرد. وسط خنده های لوسِ بنگاهیِ خدانشناس، دید صاب خانهاش آنجا نشسته! محمد با دیدن صاب خانه زبانش قفل شد. صاب خانه مُفنگی وقتی محمد را دید، دماغش را بالا کشید و کمی صاف و راس تر نشست و با همان چشمانی که یکی از آن چشمانش چپ بود و چشم دیگرش دودو میزد به محمد گفت: «به به! چشم ما روشن! آقای جهرمی عزیز!»
محمد نگاهی به بنگاهی کرد. بنگاهی تعارف کرد و محمد نشست. تا نشست، صاب خانه ادامه داد: «رفتی و دورات هم زدی و دوباره برگشتی سرِ خونه اوّلت! دیدی جایی بهتر از خونه من پیدا نمیکنی؟!»
محمد آب دهانش را قورت داد. زبانش را از قفلی نجات داد اما هنوز نمیتوانست حرف بزند. در همین حال و هواها بود که بنگاهی مثلا خواست بزرگتری کند و فضا را مدیریت کند که گفت: «وضعیت خونه ها را دیدی. یا گرونن و به پول شما نمیخورن. یا در این رِنج قیمتی، بهتر از خونه دوست عزیزم پیدا نمیکنی! من با ایشون هم حرف زدم. میتونم با همون پیشنهادی که ایشون داده، اجاره شما را تمدید کنیم. والا بنظرم اضافه کردن سی درصد به اجاره پارسال، خیلی هم عادلانه است!»
ادامه 👇👇
محمد از دیدن ریاکاری بنگاهی، کمکم نزدیک بود تهوع کند. از طرف دیگر، بوی سیگار و دود وحشتناکی که از صاب خانهاش به دماغش میخورد، حالش را بدتر کرده بود. کمکم لب هایش را باز کرد و با همان لکنت همیشگی گفت: «شما که میدونستی من مستاجر این آقا هستم، اخلاقا درست نبود که منو بفرستی دنبال نخود سیاه و بعدش هم به صاب خونم بگی بیاد اینجا! من به شما اعتماد کرده بودم و فکر میکردم درست راهنمایی میکنید.»
صاب خونه فورا به محمد پرید و با لحنی سراسر تحقیر و تمسخر گفت: «آخه زبون بسته! اگه من میدونستم پول نداری و فقط میخوای یک سال بشینی، خونمو بهت اجاره نمیدادم. مگه من بیکارم که هر سال پاشم بیام بنگاه و مستاجر جدید بگیرم؟»
بنگاهی که دید صاب خونه پا را از دایره حیا و ادب آن طرفتر گذاشته، فضا را آرام کرد و رو به محمد گفت: «این بنده خدا منظوری نداره. بعضیا دوس ندارن هر سال یه مستاجر جدید بگیرن. حالا به هر حال. بنظرم خودتو تو دردسر جابجایی ننداز. همینو تمدید کن و راحت بشین و زندگیت بکن.»
محمد که به خاطر توهینی که صاب خانه به او و لکنتش کرده بود بسیار دلش گرفته و عصبانی بود، از سر جایش بلند شد. نزدیک بود کاری دست خودش بدهد. اما خودش را کنترل کرد. رو به بنگاهی گفت: «فکرامو میکنم و به شما اطلاع میدم. خدانگهدار.»
حتی به صاب خانهاش نگاه نکرد و بنگاه را ترک کرد.
آسمان و زمین برایش تنگ شده بود. سنگینی غیرقابل وصفی روی سینهاش حس میکرد. یک ساعت و نیم دو ساعت به اذان مغرب مانده بود. آن روز محمد، نه صرفا به خاطر پول نداشتن و فقری که تا آن روز تجربه نکرده بود، بلکه به خاطر توهین آشکاری که به او شده بود و احساسی که از خورد شدن شخصیتش داشت، برای اینکه غم و غصهاش را خانه نبرد و دل صفیه را نرنجاند، تمام خیابان جوادالائمه را دو ساعت گریه کرد و راه رفت ... گریه کرد و راه رفت ... گریه کرد و راه رفت ...
ادامه دارد...
#دلنوشته_های_یک_طلبه
@Mohamadrezahadadpour
Ghol Midam Age Varagh Bargarde(320).mp3
5.85M
صلی الله علیک یا اباعبدالله
🌸
کتاب کودک شما مسافر کربلا👆
اگه میخوای کودکت امام حسینی بشه و از همین بچگی عشق و درک عمیقی از امام حسین (ع) داشته باشه 😍 این کتاب رو براش بگیر👇
«کتاب مسافر کربلا» با اسم و عکسِ زیبای کودک شما ساخته میشه❤️
کتابی که برای بچه های (۶ تا ۱۱ سال) مناسبه😍
اینجا میتونی کتاب رو بخونی👇
https://eitaa.com/joinchat/1154875586Cf505142ea8
🌱
🌿🌿 #مممحمد۲ 🌿🌿
✍️ نویسنده: محمدرضا حدادپور جهرمی
#قسمت_هشتم
یکی دو شب بعد از آن قضایا ملیحه با محمد تماس گرفت و آنها را برای شام به منزلشان دعوت کرد. مهدی به لطف پدر و مادرش توانسته بود خانه خوبی در پردیسان بخرد. ملیحه هم که ماشاءالله با سلیقه! به خاطر همین خانه آنها معمولا از تراز زندگی طلبه های فقیری همچون محمد، حداقل هفت هشت پله بالاتر بود.
طلبه ها معمولا در قم، شب های چهارشنبه و پنجشنبه به منزل همدیگر برای میهمانی میروند. چرا که مقیدند شبی که فردایش باید به درس بروند، مزاحم مطالعه و مباحثه یکدیگر نشوند.
تخصص ملیحه در پختن مرغ شکم پر، با برنج محلی و پسته خلال شده جای شک و شبهه ای ندارد. شب جمعه ای در منزل ملیحه و مهدی، محمد و صفیه نشسته بودند و همگی با هم شام میخوردند که ملیحه سر حرف را برداشت:
-داداش راستی میخواستی خونت عوض کنی، موفق شدی؟
محمد نفس عمیقی کشید و با حالتی از خستگی گفت: «نه بابا! مگه زورمون میرسه که خونه عوض کنیم؟ اگه برات بگم چقدر گشتم و چقدر اذیت شدم و چه حرفها که نشنیدم، باورت نمیشه!»
ملیحه قاشقش را زمین گذاشت و با ناراحتی گفت: «خدا نکنه. الهی بمیرم. چی شده؟»
صفیه گفت: «محمد تا حالا خیلی آبروداری کرده که درباره صاب خونمون چیزی نگه. از بس اذیت میشیم. فکر کن وقتی ما نیستیم، دخترش که راهنمایی هست، بدون اجازه ما میاد پایین و پشت میز مطالعه محمد میشینه و درس میخونه. یا مثلا تازگی ماهواره خریدند و وقتایی که بابا و مامانه نیستند، بچه ها میزنن شبکه های ناجور و یه تصویر مات روی بعضی شبکه های ما هم میفته! از چیزای دیگه اش نگم بهتره.»
محمد: «ما گیر کردیم. وگرنه به خدا حتی یک ساعت هم اونجا نمیموندیم. مخصوصا الان که گفته یا باید دومیلیون و پانصد هزارتومن دیگه بذاری رو پول پیش یا باید اجاره خونه رو دو برابرش کنی! اصلا این شدنیه بنظرتون؟ ینی یا پول پیش را باید دو برابر کنم یا پول اجاره رو!»
مهدی گفت: «این خیلی سخته. اصلا باورم نمیشه همچین حرفی زده باشه! ینی داره واسه اون زیرزمین فکستنی، اجاره و پول پیشِ یه واحد تمیز و نوساز در پردیسان رو ازت میگیره! جور در نمیاد!»
محمد که دیگر اشتهایش کور شده بود، دست از غذا خوردن کشید. ملیحه گفت: «داداش اگه نخوری به خدا ناراحت میشم. بخور داداش. اونم خدا بزرگه.»
صفیه یک تکه دیگر از مرغ را از دیس برداشت و جلوی محمد گذاشت و با چشم و ابرو از محمد خواست که بخورد. محمد هم دو سه تا لقمه دیگر خورد.
همه در سکوت بودند که ملیحه جمله ای گفت که همه چیز برای محمد و قصه های جدید زندگی اش باز شد. همین طور که دو سه قلپ دوغ و نعنا را خورد، لیوانش را گذاشت و به محمد گفت: «محمد چرا نمیری تبلیغ؟!»
ادامه 👇👇
محمد نگاهی به صورت ملیحه کرد. نگاهی به صورت صفیه کرد. نگاهی به سقف کرد. چیزی نگفت.
ملیحه ادامه داد: «محمد همه طلبه ها با تبلیغ آقا شدند. فکر کنم باید بری حکم بگیری و اینا ... مگه نه مهدی؟»
مهدی که دیگر شامش خورده بود گفت: «باید بری دارالشفا ... قسمت اعزام مبلّغ ... یه فرم هست پر میکنی و شرایطش بپرسی و بعدش هم حکم میدن و میری تبلیغ. بعد از اینکه از تبلیغ برگشتی، مبلغی برات واریز میکنند که شاید زیاد نباشه اما میتونه بخشی از مشکلاتت برطرف کنه.»
محمد دوباره نگاهی به این طرف و آن طرفش انداخت. حرف، حرف خوبی بود. اما ... محمد گفت: «تبلیغ خوبه ها اما باید معمم باشی و منبر بری و ... حالا من از ایناش نمیترسم ... خدا رو شکر میتونم جمع و جور کنم ... حتی ...»
مهدی گفت: «ملیحه میدونستی محمد از وقتی پایه سه حوزه بوده، برای بچه های پایه های هشت و نه و ده که میخواستند منبر برن، مطلب مینوشته و بهشون میداده تا بتونن منبر برن؟!»
ملیحه و صفیه با تعجب به هم نگاه کردند و بعدش به محمد زل زدند! ملیحه گفت: «راس میگه محمد؟!»
صفیه گفت: «نگفته بودی!»
محمد که کلافه به نظر میرسید و سختی ها و مشکلات منبر رفتن از جلوی چشمش در حال عبور بود، نفس عمیقی کشید و همچنان حرفی نزد.
تا اینکه مهدی گفت: «حالا فکر نکنم شماها بدونین مقاتل سبعه و جامع المقاتل شیعه و این چیزا ینی چی؟ اما شیعه هفت تا مقتل معتبر درباره روضه امام حسین علیه السلام داره که از نظر همه علما معتبره. میدونستین محمد سه تا از مقاتل را خط به خط حفظه؟!»
ملیحه که دیگر چشماش گرد شده بود گفت: «تو رو قرآن؟!»
صفیه هم داشت از تعجب شاخ در میآورد. که مهدی گفت: «بنظرم محمد باید بره تبلغ! نه فقط به خاطر مسئله پول پیشِ خونه و راحت شدن از دست صاب خونهاش. نه. اینا خدا درست میکنه. محمد از خیلی از بچه ها و دوستامون دستش ماشاالله از نظر مطلب و ایده و سوژه منبر، پُرتر هست.»
در راه برگشتن از خانه ملیحه به طرف خانه خودشان بودند. سوار یک ماشین گذری بودند که از پردیسان به طرف حرم مطهر میرفت. که صفیه دستش را روی دست محمد گذاشت و آرام به محمد گفت: «من از حرفایی که آقامهدی زد اطلاع ندارم و سر در نمیارم. اینقدر میدونم که خیلی اهل مطالعه هستی. محمد بنظرم ایده منبر و تبلیغ خیلی ایده خوبیه. برو دنبالش.»
محمد جوری که راننده حرفش را نشوند دستش را جلوی دهانش گرفت و سرش را به طرف صفیه خم کرد و با آمیزه ای از عصبانیت و حرصی که از درون میخورد، درِ گوش صفیه گفت: «تو فکر کردی خودم دلم نمیخواد؟ آرزومه که بتونم برم منبر. ولی مگه میتونم که نرفتم؟ مگه زبونِ لعنتی ... لا اله الا الله!»
صفیه گفت: «باشه حالا. چرا حرص میخوری؟ لااقل درباره اش فکر کن. شاید خدا خواست و موفق شدی.»
هر دو در سکوت فرو رفتند. ماشینی که آنها را میبرد سرِ سه راه پشت ترافیک مانده بود که محمد رو به صفیه گفت: «صفیه بقیشو راه بریم؟ یه کم طولانیه. پایه ای؟»
ادامه 👇👇