eitaa logo
دلنوشته های یک طلبه
88.7هزار دنبال‌کننده
3.2هزار عکس
668 ویدیو
125 فایل
نوشتارها و رمان های محمد رضا حدادپور جهرمی ادمین: @Hadadpour سایت عرضه آثار: www.haddadpour.ir توجه: هر نوع استفاده یا برداشت و کپی و چاپ مستندات داستانی چه به صورت ورد یا پی دی اف و ... و حتی اقتباس برای فیلم‌نامه و تئاتر و امثال ذلک جایز نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
لوکا را بلند کرد و در بغل گرفت. میشل استکان قهوه اش را برداشت و همین طور که با حرص به آن پدر و پسر نگاه میکرد، قطرات آخرش را سر کشید و استکانش را روی میز گذاشت. از سر جا بلند شد و به طرف اتاقش رفت. روبروی آینه ایستاد و کمی خودش را وارانداز کرد و داشت دستی به موهایش میکشید که صدای بنجامین را پشت سرش شنید که گفت: «آینده دنیا عصر جنگ با سلاح اپیدمی هاست. اینو یادت نره. و قوی ترین حکومت ها کسانی هستند که بتونن در ظرف کمترین زمان، بیشترین ترکش ها علیه آرایه ها و سامانه های طرف مقابلشون وارد کنند.» میشل برگشت و چند قدم به طرف بنجامین که لوکا در بغلش خواب بود رفت و پرسید: «ضربه به آدما با اپیدمی را میفهمم. اما چطوری میشه با اپیدمی به سامانه ها ضربه وارد کرد؟» میشل لبخندی زد و گفت: «سوال خوبیه. نیمی از طرحم در خصوص جواب همین سواله. بذار اینجوری برات بگم؛ آمریکا موفق شد که کاری کنه که همه باور کنند که عصر هوش مصنوعی هست و باید دولت ها و مردم دنیا به سمتی برن که یواش یواش همه چیزو از دست بشر خارج کنن و بدن به دست چیزی که ساخته خودِ بشره اما چون سرعت و احاطه اش در لحظه روی موضوع از خود بشر بیشتره، همه فکر میکنن کم خطاتره.» میشل: «مگه همین طور نیست؟!» بنجامین: «ابدا. حُقّه هوش مصنوعی، اینقدر گرفته که حتی تویِ زن خانه دار و معمولی هم فکر میکنی یه چیزی که خود بشر ساخته، قادره اشتباه نکنه اما بشر خودش سر تا پا اشتباهه. چه برسه به سیاستمداران و رهبران دنیا علی الخصوص کشورهای در حال توسعه که فکر میکنن اگر در این مسیر بازی کنن، میتونن با آمریکا و کشورهای توسعه یافته رقابت کنند. اما این از بیخ و بن غلطه و اصلا زمینی هست که خودمون تعریف کردیم که دشمنمون در اون محیط رشد کنه و با چیزی بجنگه و یا به دستش بیاره که پایان و یا لبه علم محسوب نمیشه.» میشل: «نمیدونم. شاید داری درست میگی. بلد نیستم. اما خب اینا چه ربطی به مسائل نظامی و پنتاگن و این چیزا داره؟» بنجامین دست میشل را گرفت و با خودش به هال برد و بعد از این که لوکا را سر جایش خواباند، خودشان روی مبل نشستند و گفت: «وقتی دنیا گول خورد و حتی محیط و سیستم عامل ابزار نظامی دنیا به طرف هوش مصنوعی رفت و همه چیزش رو از دست بشر خارج کرد و به سیستم سپرد، آسیب پذیرتر میشه. میشه با یه بدافزار کل سیستم دفاعی و نظامی دنیا رو بهم ریخت. چه برسه به ادوات نظامی و دفاعی یه کشور و یه دشمن. به این میگن اپیدمی سیستمی که سبب میشه بشریت در کمتر از چند ثانیه، به عصر حجر برگرده. همین بشری که وقتی اینترنت اشیا اومد، دست از پا نمیشناخت و یواش یواش تحریک شد که به طرف هوش مصنوعی بره، نباید اشتباه میکرد و همه تخم مرغ هاش رو تو سبدی بذاره که دیگه دست خودش نیست.» میشل با بهت و تعجب گفت: «این خیلی ترسناکه. که در عرض چند ثانیه، دیگه هیچی کار نکنه! و فقط بشر خودش باشه و خودش.» بنجامین لبخندی زد و گفت: «و وقتی ترسناکتر میشه که بدونی نه تنها میشه کاری کرد که هیچی کار نکنه بلکه میشه کاری کرد که هر کی هر چی داره که وابسته به هوش مصنوعی و کلا وابسته به شبکه است، به ضد امنیت تبدیل بشه و علیه صاحبانش عمل کنه.» میشل هیچی نداشت برای گفتن! فقط داشت تصور میکرد و میترسید. بنجامین تیر نهایی را شلیک کرد و گفت: «اینها فقط مربوط به سامانه ها بود. اما ... یه لحظه فکر کن یه بیماری بیاد که بشر مثلا قادر نباشه که نور را تحمل کنه.» میشل که هنوز در بُهت قبلی مانده بود پرسید: «مثلا چه مدل نور؟» بنجامین پاسخ داد: «همه مدل! از نور خورشید گرفته تا نور اتاق عمل و نور گوشی همراه و حتی نور کبریت و کلا همه نورها. یعنی سیستمی از مغز آسیب ببینه که بشر نتونه نور رو تحمل کنه. در اپیدمی قبلی بشر از هم دور شد و اسمشو گذاشت رعایت فاصله تا از سرایتش جلوگیری کنه. اما اینبار فکر کن مثلا یه اپیدمی بیاد که ضد نور باشه و قبل از قیامت، دنیا برای بشری که چشم داره و چشمش هم سالمه اما دنیاش تاریک بشه. دنیایی که خورشید به این بزرگی داره، گاهی شبها ماه داره، این همه وسایل برقی و ایجاد نور داره اما خودش توان استفاده از نور رو نداشته باشه. تا حالا به این فکر کردی؟!» میشل با شنیدن آن حرفها فقط به بنجامین زل بود. حتی تصورش هم برای میشل قفل بود چه برسد به این که فکر کند ممکن است که دنیا روزی به آن روز بیفتد!! ادامه دارد... @Mohamadrezahadadpour
معاونت علمی پژوهشی همایش بزرگ " خانواده موفق و تربیت نسل متفاوت " را با همکاری قرارگاه مردمی تحول اجتماعی برگزار مینماید. سخنران همایش: استاد ❌ بدلیل مشارکت و استقبال بالا از همایش و محدودیت جا، اولویت با دوستانی هست که ثبت نام کنند. 🗓زمان برگزاری : جمعه ۶\۷\۱۴۰۳ ⏰ ساعت: ۱۰ الی ۱۱ 🏠مکان : کرج،مسجد جامع حضرت ابوالفضل (ع) کلاک نو کسب اطلاعات بیشتر @knowledge_based
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
بسم الله الرحمن الرحیم رمان 🔥🔥🔥🔥 ✍️ اثر محمد رضا حدادپور جهرمی خبر شورش و کشتار بزرگ در زندان پولسمو به تیتر بزرگترین بنگاه های خبرپراکنی دنیا درآمد. مخصوصا کشورهایی که سهم بیشتری از زندانیان آنجا را به خود اختصاص داده بودند. ظهر بود و لیام و لئو در رستوران در حال خوردن غذا بودند که این خبر از تلوزیون بزرگی که آنجا بود پخش شد. توجه همه به آن جلب شد. لئو و لیام دست از غذا کشیدند و به تلوزیون خیره شدند. خبرنگار در حالی که در استدیو نشسته بود و صحنه های هوایی از زندان و دود زیاد از زندان پولسمو را نشان میدادند گفت: «شورشی که هنوز علتش در دست بررسی است و حتی آمار دقیقی از کشته ها اعلام نشده ... این شورش در طول یک قرن گذشته علی الخصوص از زمانی که دولت های بزرگ تصمیم به تاسیس زندان های بزرگ بین المللی کردند، بی سابقه است. طبق آخرین گزارشی که از زندان پولسمو داریم این شورش به مدت هشت ساعت ادامه داشت که با دخالت پلیس و نیروهای امنیتی محلی خاتمه پیدا کرد. هنوز فرار و یا مفقودی گزارش نشده اما دو تیم کارشناسی پلیس ویژه از آمریکا و انگلستان به پولسمو اعزام شدند تا در خصوص کم و کیف این شورش اطلاعات دقیق تری کسب کنند. به محض دریافت اخبار تکمیلی، آن را با شما در میان خواهیم گذاشت. ادامه خبرها...» لئو که قاشقش بین زمین و هوا مانده و خیلی در فکر فرو رفته بود، به لیام گفت: «کسیو میشناسم که اونجاست و تا اون باشه، هیچ کسی جرات کوچکترین حرکت اضافه نداره.» لیام که داشت غذایش را میجوید پرسید: «کیه؟» لئو: «اسمش آدام هست. یه حرفه ای که عمرشو تو زندان سپری کرده.» لیام: «رییس پولسمو؟» لئو: «نه ... رئیس نیست اما همه کاره است. رئیسش یه زنه که تا حالا ندیدمش اما میگن بسیار باهوش و مقتدره. تعجب میکنم چرا اونجا باید درگیر شورش بشه؟ و بیشتر از این متعجبم که این دو نفر چیکار میکردن؟ و اصلا چرا اجازه دادن که خبرش پخش بشه؟» این را که گفت، قاشقش را به بشقابش برگرداند و دیگر چیزی نخورد. لیام: «من خیلی اونجا رو نمیشناسم. چیه که ذهنتو اینجوری به خودش مشغول کرده؟» لئو: «من از وقتی درگیر بنجامین شدیم، کلا به آفریقا و سیاه پوستا و همه چیزای این مدلی حساس تر شدم. من حتی از بنجامین هم میترسم. باورت میشه؟» لیام با یک دستمال کاغذی گوشه لبش را تمیز کرد و سرش را جلوتر آورد و گفت: «منم همین طور! آدمیه که استعداد دردسر داره.» لئو: «همین که بهترین و زبده ترین زنی که تو تیمم داشتمو مجبور شدم در کنارش بکارم، و هنوز هیچی در خصوص پروژه اش دستمون نیست الا حرفهایی که دیشب بین میشل و بنجامین رد و بدل شد، باعث میشه حالم خوب نباشه. حس میکنم همه چی به مویی بنده و کار خاصی تا الان نتونستیم انجام بدیم.» لیام: «خب اون خیلی هوشیارانه عمل میکنه. همه جوانب حفاظتی رو تا سر حد اعلای خودش رعایت میکنه. جوری که زنش هم نتونسته ... راستی بهت گفتم اون روز میشل میخواس لوکا رو خفه کنه؟» لئو چشمانش گرد شد و با تعجب پرسید: «نه!» لیام: «فورا خودم دست به کار شدم و رفتم درِ خونه اش و با کلید خودم درو باز کردم و بچه رو نجات دادم.» لئو: «با خودشم برخورد کردی؟» لیام: «بهش تذکر دادم. مجبور شدم بهش بگم که لوکا کد خورده و از حالا به بعد از نظر سازمان، یکیه مثل خودش.» لئو: «درسته. بچه ای که در ماموریت به دنیا بیاد، متعلق به سازمانه.» لیام: «بهش گفتم تو فقط تا پایان ماموریت که البته معلوم نیست چند سال و چند وقت طول بکشه، مادرشی و بعدش سازمان هست که تصمیم میگیره که اونو به تو بده و نگهش داری یا نه؟» لئو: «باید بالاخره یک بار برای همیشه اینو میدونست. که هم نه به بچه خیلی وابستگی پیدا کنه و هم نه بخواد بهش آسیب برسونه و اذیتش کنه.» لیام: «گفتم بهش. اون حق آسیب زدن به لوکا رو نداره.» لئو دوباره نگاهی به تلوزیون انداخت. اشتهایش به طور ناخودآگاه از خبر شورش در پولسمو کور شده بود. بلند شدند و رستوران را ترک کردند. ادامه ... 👇 @Mohamadrezahadadpour
⛔️آفریقا جس در حالی که جنازه آدام در اتاقش بود و خودش کنار پنجره ایستاده بود، صدای در شنید. در باز شد و گروهبان وارد اتاق شد. چشمش به جنازه آدام که خورد، به جس گفت: «خانم واقعا متاسفم. شما و عالیجناب آدام سالها با هم کار کردید. اما الان با این وضعیت...!» جس همین طور که بیرون و دوردست ها را تماشا میکرد پرسید: «چه خبر؟ آمار دقیق گرفتی؟» گروهبان کاغذ از جیبش درآورد و گفت: «تا الان حدود 198 تا جنازه از زندانیان و 17 جنازه از سربازان خودمون رو پیدا کردیم. از دیشب هیچ کس استراحت نکرد و همه سوراخ سمبه ها را گشتیم. از اتاق کنترل هم آمار و مسیر هجوم زندانیان را چندین بار چک کردیم.» جس: «زخمی چند نفر داریم؟» گروهبان: «از زندانیان حدودا 300 نفر. از سربازان خودمون هم حدودا 27 نفر.» جس رو به گروهبان کرد و گفت: «میفهمی داری چی میگی؟ این آمارها خیلی وحشتناکه. پس سیستم دو لایه امنیتی و افرادت چه غلطی میکردن؟» گروهبان دو سه قدم نزدیکتر شد و با تردید و شرمندگی، اندکی مِن مِن کرد و گفت: «من وظیفه دارم که همه چیزو به شما بگم ... راستش ...» جس هم جلوتر آمد و با جدیت هر چه تمام گفت: «حرف بزن!» گروهبان گفت: «متاسفانه چهار نفر مفقود شدند. هیچ اثری ازشون نیست!» جس یک دستش را به کنار کمرش و دست دیگرش را به طرف دماغ و دهانش برد و با بهت و عصبانیت گفت: «چی دارم میشنوم؟ ینی ... ینی فرار کردن؟» گروهبان بیشتر شرمنده شد و سرش را پایین انداخت و گفت: «به شرفم پیداشون میکنم. الان اومدم از شما اجازه بگیرم که ...» جس با عصبانیت فریاد زد: «هیچی نگو گروهبان! ساکت! کاش گفته بودی نصف زندان کشته شدن ... کاش گفته بودی همه سربازات جزغاله شدن ... کاش گفته بودی نصف زندان رو سر هممون خراب شده اما ... وااااای خدای من ... واااای ... چی دارم میشنوم؟» گروهبان: «من ... من قول میدم ...» حرفش را قطع کرد و با فریاد گفت: «چه قولی میتونی بدی گروهبان؟ حواست هست تو چه شرایط گَندی گرفتار شدیم؟ حدود شونزده هفده ساعت از شورش داره میگذره [با دستش به مانیتورهایی که محوطه و بندها را نشان میداد اشاره کرد] و با این جهنم مواجهیم بعدش تو میخوای بگی که بهت اجازه بدم که رسوایی بیشتری رو جار بزنی و بری دنبال کسایی که شونزده ساعت پیش گم شدند؟! عقلتو گم کردی؟» گروهبان که سن و سالش از جس بیشتر بود و مویی سپید کرده بود سرش را پایین انداخت. جس همین طور که راه میرفت و به آرامی قدم میزد و بلند فکر میکرد گفت: «نه ... باید یه فکر دیگه کرد ... گفتی چند نفر فرار کردند؟» گروهبان با شرمندگی جواب داد: «چهار نفر!» جس: «نباید این خبر به بیرون درز کنه. کیا بودن؟» کاغذش را درآورد و گفت: «لِنکا، باروتی، جوزت و داروین.» فورا جس اسامی و خلاصه پرونده آنها را روی سیستمش آورد و همین طور که آشفته به نظر میرسید گفت: «سه نفر آمریکایی ... هر سه تاشون دادگاه و محاکمشون در آمریکا بوده ... و یک نفر هم از انگلستان ... که پروندش هنوز تکمیل نیست و چیز زیادی ازش نمیدونیم. تو دردسر بزرگی افتادیم گروهبان!» گروهبان آب دهانش را قورت داد. جس دوباره بلند شد و شروع به راه رفتن کرد. همین طور که راه میرفت گفت: «گروهبان میدونستی قراره تو رو به جای آدام معرفی کنم؟ چون هم سابقه زیادی در اینجا داری و هم شرافت و انسانیتت از آدام بیشتره.» گروهبان نگاهی به جنازه آدام کرد و دوباره سرش را پایین انداخت. جس ادامه داد: «این چهار نفر هیچ کدومشون محکومین بین المللی نیستند. چون مرتکب جرم بین المللی نشده بودند. پروتکل ها در خصوص تعیین هویت زندانیان بین المللی سختگیرانه تره که البته خدا را شکر شامل حال این چهار نفر نمیشه. ینی ... دنبالشو تو بگو!» گروهبان دوباره آب دهانش را قورت داد و به جس زل زد و به آرامی گفت: «ینی اگه حتی اعلام کنیم که در شورش دیشب مُردند، کسی دنبالشون نمیاد و دردسر نمیشه!» جس جلوتر آمد و گفت: «من فقط این کارو بخاطر تو نمیکنم ... بخاطر سابقه و روزمه خودمم انجام میدم. عصر قراره گروه حقیقت یاب از آمریکا و انگلستان بیاد.» گروهبان با حالت خاصی که هم شرم در آن بود و هم نوعی ذکاوت و هم چیزهای دیگر گفت: «البته آتش سوزی بزرگی در محوطه دوم رخ داد و تعدادی جنازه سوخته داریم.» جس ادامه داد: «بعید میدونم کمیته های حقیقت یاب سراغ جنازه ها را بگیرن. بعلاوه این که ما حق داریم بخاطر مسائل بهداشتی و میزان رطوبت و گرمای هوا و چیزای دیگه...» گروهبان: «میگم همین الان همشونو دفن کنند.» و جس چشمک ریزی زد و گفت: «آبراهام هم ...» ادامه ... 👇 @Mohamadrezahadadpour
گروهبان: «میگم پاکسازی کلی انجام بگیره.» جس خیلی جدی و رسمی با این جمله کار را تمام کرد: «امشب شما رسما به عنوان جانشین من معرفی میشید گروهبان! امیدوارم قدر این موقعیت رو بدونید.» گروهبان احترام نظامی محکمی گذاشت و ته دلش با آن هماهنگی قرص تر شد و رفت. ⛔️کیلومتر سه زندان پولسمو نزدیک غروب بود و سربازان گروهبان توانسته بودند خیلی سریع و تمیز، همه جنازه ها را هر طور که توانسته بودند دفن کنند. الا جنازه آبراهام که به دستور مستقیم و محرمانه جس، محترمانه در یک تابوت به خاکسپاری شد. دقایقی از دفن آبراهام نگذشته بود که در تابوتش به هوش آمد. سر و صدایی را اطرافش میشنید اما به علت تنگ و تاریک بودن آن محوطه، نمیتوانست تحرک خاصی داشته باشد. تا این که صدا نزدیک و نزدیکتر شد تا این بالاخره پس از چند لحظه تابوتش را بیرون کشیدند. وقتی آن را باز کردند، آبراهام جلوی چشمان از حدقه بیرون زده لنکا و باروتی جوزت، از تابوتش بلند شد و داروین شروع به تکاندن سر و وضعش کرد. باروتی که دهانش باز مانده بود پرسید: «پیرِ سگ جون که میگن تویی؟» آبراهام که داشت سر و کله اش را میتَکاند جواب داد: «مودبانه تر هم میتونی بپرسی. من هم سن پدربزرگت هستم.» لنکا: «خوشحالم که زنده ای و با مایی.» جوزت: «داروین گفت که یه سورپرایز داره اما نگفت که قراره مُرده زنده بشه!» داروین: «حالا حالاها سورپرایز داریم. این که اصلا نمرده بود که بخواد الان زنده بشه. بذار پامون به آمریکا برسه. اونجا حسابی کار داریم. الان هم زودتر کمک کنین که دوباره تابوت رو برگردونیم و دفنش کنیم.» همگی کمک کردند و خاک ریختند روی تابوت و سراغ ماشینی که همان نزدیکی بود رفتند لباسشان را عوض کردند و وقتی لباس های قبلی را سوزاندند، حرکت کردند و رفتند. ادامه دارد... @Mohamadrezahadadpour
🔥اسرائیل در عرض ۳ دقیقه با انجام نزدیک به ۱۰ حمله هوایی منطقه ضاحیه در حومه جنوبی بیروت را با شدیدترین بمباران از ابتدای جنگ در ۷ اکتبر تاکنون، هدف قرار داد /العربیه یدیعوت آحارنوت: هدف حمله ترور سید حسن نصرالله بوده است!
دلنوشته های یک طلبه
🔥حمله ترور سید حسن نصرالله توسط اسرائیل ناموفق بوده است./العربیه
🔻منابع امنیتی مقاومت: سید حسن نصرالله در مکانی امن است و آنچه در رسانه های عبری مطرح می شود، صحت ندارد.
دلنوشته های یک طلبه
🔻منابع امنیتی مقاومت: سید حسن نصرالله در مکانی امن است و آنچه در رسانه های عبری مطرح می شود، صحت ندا
🔻کانال ۱۲ اسرائیل: ارتش در حال بررسی است که آیا حسن نصرالله واقعاً در محل مورد هدف بمباران حضور داشته است یا خیر؟!