eitaa logo
مجردان انقلابی
13.9هزار دنبال‌کننده
8.6هزار عکس
9.7هزار ویدیو
183 فایل
#آتش_به_اختیار یک عده جوون انقلابی 🌷 فقط جهت تبلیغات پیام دهید 👇 @mahfel_adm متخصص عروسی مذهبی 🔰کپی مطالب باصلوات آزاد🔰 آدرس محفل 🤝 eitaa.com/rashidianamir eitaa.com/mojaradan 👈 آدرس ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
1_1303917832.mp3
2.06M
❤️🍃❤️ ✍ رابطه صحیح زن و شوهر 📌 احساس مالکیت یا امانت؟ حتماً گوش بدید عالیه👌 💕💕💕 ‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌┄┅═✧❁🌹❁✧═┅┄ @mojaradan ┄┅═✧❁🌹❁✧═┅┄
💠 • ° •🔸 ◎﷽◎ 🔸• ° • 💠 ⇩⇩⇩ داسـتـــ📚ــــان⇩⇩⇩ °❀°▪️°❀°▪️°❀°▪️°❀° روزی دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشه‌اى در وسط آكواريوم آن ‌را به دو بخش تقسيم ‌کرد. در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود. ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمى‌داد. او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامرئی كه وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان ديوار شيشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد… پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است! در پايان، دانشمند شيشه‌ی وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز گذاشت. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌ سوى آکواريوم نيز نرفت !!! می‌دانيد چـــــرا ؟ ديوار شيشه‌اى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود ! باوری از جنس محدوديت ! باوری به وجود ديواری بلند و غير قابل عبور ! باوری از ناتوانی خويش اگر ما در ميان اعتقادات و باورهاى خويش جستجو کنيم، بى‌ترديد ديوارهاى شيشه‌اى بلند و سختى را پيدا خواهيم کرد که نتيجه مشاهدات وتجربيات ماست و خيلى از آن‌ها وجود خارجى نداشته بلکه زائيده باور ما بوده و فقط در ذهن ما جاى دارند 💚♡@mojaradan 💚 ━⊰❀❀❀💚💚❀❀❀⊱━
14.98M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 ⭕️ کارمند ثبت‌احوال: هر اسمی دوست داری رو دخترت بذار الا یک اسم... بسیار بسیار جالب🥹🥺 @mojaradan
2_1152921504646049745.mp3
12.27M
🌹 (س) 🌸توو قلبم خود خدا میدونه چه خبره 🌸قانون دلم اینه هر روز روز مادره 🎤 👏👏👏👏👏👏👏👏👏🎉🎊🎈🏮🏮 👌فوق زیبا ـٖـٖٖـٖٖٖـٖٖٖٖـٖٖٖٖٖـٖٖٖٖـٖٖٖـٖٖـٖـٖٖـٖٖٖـٖٖٖٖـٖٖٖٖٖـٖٖٖٖـٖٖٖـٖٖـٖٖـٖٖٖـٖٖٖٖـٖٖٖٖٖـٖٖٖٖـٖٖٖـٖٖـٖـٖٖـٖٖٖـٖٖٖٖـٖٖٖٖٖـٖٖٖٖـٖٖٖـٖـٖٖـٖٖٖـٖٖٖٖـٖٖٖٖٖـٖٖٖٖـٖٖٖـٖٖـٖ @mojaradan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
این‌روابط‌خیلی خیلی حق الناس داره و سرنوشت ادمو خراب میکنه و باعث میشه هی کارای ادم پیچ بخوره و ازدواجت عقب بیوفته😑 باور کن اون دنیا نشون دادنه عواقب چند ماه ارتباط ممنکه صدهاسال طول بکشه،بس که عواقبش زیاده...😰 بخاطره یه مدت چت که زودم تموم میشه میره اون دنیا سالهاسال معطل میشی،هر کلمه ای که گفتی حتی ایموجی هایی که فرستادی حسابرسی میشه،فکر کردی چرا قیامت۵۰هزارسال طول میکشه؟چون همه چیز زیر به ریز حساب میشه... اون‌هرگناهی‌هم کنه‌براتوهم‌ثبت‌میشه🤐 هرضرری به جسم و روحش برسه همین دنیا تاوانش بهت برمیگرده و اون دنیاهم باید جواب بدی💔 اگه بخاطره چت کردن با تو چت براش عادی بشه بعدش هرچتی کنه براتوهم نوشته میشه🤭 اگه وقتی ازدواج کرد به‌همسرش خیانت کنه و دل‌همسرش بشکنه گناهش براتوهم نوشته میشه📝 و کلییی حق الناس میوفته به گردنت🤯 میری اون دنیا میبینی کلی دل شکستگی ودعوا وخیانت یا طلاق برات نوشته شده...واقعا ترسناکه... کسی که از حق الناس میترسه اصلا نباید سمت این روابط بره توبه‌کنیم‌تا‌دیر‌نشده @mojaradan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
「‌‌‌‌ 𝓗𝓮𝓼 𝓐𝓻𝓪𝓶𝓮𝓼𝓱 」 - ‌𝒀𝒐𝒖 𝒂𝒓𝒆 𝒕𝒉𝒆 𝒅𝒆𝒇𝒆𝒓𝒆𝒏𝒄𝒆 𝒃𝒆𝒕𝒘𝒆𝒆𝒏 𝒃𝒆𝒊𝒏𝒈 𝒂𝒍𝒊𝒗𝒆, 𝒂𝒏𝒅 𝒍𝒊𝒗𝒆 ...❥ "طُ" ♥️ فرقِ بینِ زنده بودن و زندگے ڪردنی. 🤍 - 「‌‌‌‌𝓣𝓪𝓵𝓪 𝓑𝓪𝓷𝓸 」 ❥︎❈••••••••••••••••••••••• @mojaradan
12.61M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
الهی دلتون گرم و شاد باشه و لبتون خندان و دمتون گرم باشه @mojaradan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
مجردان انقلابی
🍁🍁🍁🍁🍁🍁 #پسر_بسیجی_دختر_قرتی✨ #پارت110 سلام داداش ، خوبی چه خبرا ؟ -سلامت باشی -کجای امیر ؟ باید بب
🍁🍁🍁🍁🍁 مامان گوشیت جا موند دارم برات میارم فکر کرده بود مامانشه خدارو شکر کردم و قبل اومدنش خودم رو سریع به در واحدشون رسوندم، همین که من رو دید با تعجب گفت: -تو؟...تو اینجا چکار میکنی؟ چیزی نگفتم فقط نگاهش کردم رنگش پریده بود و زیر چشماش گود افتاده بود . لعنت به من همش تقصییر منه ، بی فکر توی آغوشم کشیدمش و بوی خوش تنش رو به ریه هام کشوندم ، معلوم بود شوکه است که چیزی نمیگه وقتی به خودش اومد سعی کرد از بغلم بیرون بیاد شروع کرد به حرف زدن: -چکار میکنی ولم کن؟ولم کن میگم به من دس نزن ، اصلا اینجا چکار میکنی ؟ از خودم جداش کردم و گفتم : -اینجا چکار می کنم ؟ میدونی چی به روزم آوردی ؟ میدونی چند روزه در خونتون نشستم تا ببینمت ؟ چرا خوشت میاد عذابم بدی ؟ چرا نمیزاری برات .... -خواهش می کنم از اینجا برو نمیخوام چیزی بشنوم فقط برو کلافه گفتم: -نمیرم دریا تا به حرفم گوش ندی نمیرم باید خیلی چیزا رو بدونی -ولی من نمیخوام بدونم به بیرون اشاره کرد و ادامه داد : -به سلامت میخواست در رو ببنده که پام رو لای در گذاشتم ، داخل رفتم و در رو پشت سرم بستم: نویسنده : آذر_دالوند @mojaradan 🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁 با دلخوری نگاهش رو تو چشمام دوخت و گفت: -لعنتی یعنی نمی فهمی دوست دارم ، نمی فهمی عاشقت شدم ، اینقد ر فهمیدنش سخته حال و روزم رو نمیبینی ؟ یه لحظه احساس کردم قلبم ایستاد : -یعنی امیر علی من رو دوس داره ؟ ولی دوبار حرفاش با بی بی عین خوره به جونم افتاد اگه دوسم داره چرا دوباره پسم زد؟ نا باور نگاهم رو به چشماش دوختم و گفتتم : -دروغ میگی ، داری دروغ میگی چرا داری این کارو میکنی ؟ دستم رو گرفت و ری قلبش گذاشت ضربان تند قلبش به راحتی حس می شد: -ببین دریا این قلب لعنتیم برای توئه که اینطور میزنه ، آخه من کی بهت دروغ گفتم که این بار دومم باشه ؟ دستم رو کشیدم و گفتم: - باور نمیکنم ، باور هم بکنم فرقی به حال تو نداره چون من دوست ندارم میفهمی من دوستت ندارم عصبی دستش رو زیر لباسم برد و تسبیح دور گردنم رو بیرون کشیدو با داد گفت: -پس این چی میگه دور گردنت ها ؟ اگه دوسم نداری چرا همیشه همراهته ؟ اول شوکه شدم این از کجا میدونه ولی بعد سعی کردم خودم رو نبازم: تسبیح من چه ربطی به تو داره؟ -ربطش اینه که این مال منه خودم رو متعجب نشون دادم و گفتم: -کی گفت این مال تو ؟؟ سرش رو نزدیک گوشم آورد و آروم توی گوشم زمزمه کرد : -یعنی میخوای بگی من تسبیح و انگشتر پدر خودم رو نمیشناسم ؟ تسبیح رو از گردنم در آوردم و دستش رو گرفتم کف دستش گذاشتم : - این مال تو بود ؟ من نمیدونستم ، بیا دوباره مال خودت متعجب بهم نگاه کرد فکر کنم باور کرد که نمیدونم مال خودشه دلم از پریشونیش گرفت ، دوس نداشتم اینقد درمانده ببینمش ولی دلم باهاش صاف نمی شد غرورم زخم خورده بود . امیر علی رو که بهت زده سرجاش مونده بود تنها گذاشتم و به اتاقم رفتم میخواستم به دیدن علی برم البته اصلا قصد نداشتم باهاش ازدواج کنم اون حرفا هم برای این بود که لج امیر علی رو در بیارم ، میخواستم برم و آب پاکی رو روی دستش بریزم وقتی آماده شدم با دیدن لوازم آرایشم وسوسه شدم بیشتر امیر علی رو اذیت کنم بازم مثل چند سال پیش آرایش کردم آخرین تیرم رژ قرمز رنگم بود که زدم شالم رو عقب دادم و موهام رو روی پیشونیم ریختم به خودم خیره شدم همون دریای چند سال پیش شده بودم از اتاق بیرون رفتم امیر علی روی مبل نشسته بود و سرش رو توی دو دستش گرفته بود با صدای در سرش رو بالا آورد و بهم خیره شد بزور آب دهنش رو قورت داد و گفت: نویسنده : آذر_دالوند @mojaradan 🍁🍁🍁🍁🍁🍁