📢 | #آواز_جنگ
📍 | #یزد
🔹️ یکی میگوید: «دود رو دیدین؟» شانه بالا میاندازیم. ما و مریضهای بستری اورژانس از این اوضاع آرام راضیایم. همه در چرت عصرگاهیاند و سه چهار نفری که کمی هشیارتریم هم نمیخواهیم سکوت را بشکنیم. کتاب را به قصد درس خواندن باز میکنم. به صفحه دوم نرسیده یکی دیگر با شور بیشتری میگوید: «بچهها جدیجدی لرزید.»
🔹️ شاخکهامان تیز میشود. همه چیز میرود روی دور تند. سوپروایزر تلفن را برمیدارد به شخص پشت تلفن میگوید توی گروههایشان اعلام کنند هرکس میتواند بیاید بیمارستان. پنجدقیقه نشده دورمان پر از آدم میشود. خدمات، پرستار، دانشجوها، اینترن و رزیدنت و حتی اساتید فوق تخصص که این ساعت از روز عمرا در بیمارستان پیدایشان شود. مریضها یکییکی با برانکارد وارد میشوند. صدای آژیر با نالهی مجروحها و همهمهی افراد قاطی میشود. رد خون روی زمین مانده. خدمات تمیز میکند. باز خون.
بوی خون پیچیده. وقتی بالای سر مریض میروم و ناله میکند: «من خوبم تو رو خدا به دوستم برس. زیر آوار مونده بوده.» گریهام میگیرد. بعضی پرستارها فینفینکنان میدوند، که معلوم است یک گوشه رفته اند خودشان را خالی کرده اند. بعضیها آرامترند. یکی که نمیدانم کیست آن وسط میگوید: «شماها واقعا چه روحیهای دارین. نترسیدین؟» چندتا صدا توی هم میافتد: «نههه.»
🔹️ یک ربع که میگذرد تقریبا کار روی روال افتاده. بعضی از مریضهای قبلی بستری در بیمارستان وقتی شرایط را شنیدهاند رضایت شخصی دادهاند برای ترخیص. اتاق عمل جراحی و ارتوپدی با رسیدن اساتید سریع فعال شده. بوی خون میآید. بوی خون شهدا. هنوز فرصت هضم آنچه دیدهایم پیدا نکردهایم.
پ.ن: توضیح عکس: غروب اولین روز تابستان. روبهروی ورودی اورژانس، پوتین خونی و پارهی یک سرباز
✍ #محدثه_کریمی
🆔️ @monaadi_ir
📢 | #آواز_جنگ
📍 | #یزد
🔹️ علی برج ساخته بود. برای برج هیجانش تاس میانداختیم و چای میخوردیم که زنگ گوشی مامان بلند شد.
🔹️ بابا بود. صدای بلندگویِ گوشیِ مامان همیشه بلند است. کنارش که باشی راحت میتوانی صحبتهای آن طرف خط را شنود کنی. صدایش شبیه وقتایی بود که میخواهد سربهسرم بگذارد، وقتهایی که یک لبخند ریز پشت لبهایش پنهان است.
- نزدیکمون رو زدن، اگه شهید شدم حلال کنید.
مامان آرامتر از اینهاست که برآشوبد.
+ اگه شفاعت نکنی، حلالت نمیکنم. هرکی اول شهید شد اونیکی رو شفاعت میکنه.
🔹️ ناگهان تماس قطع میشود. قلبمان میکوبد به سینه. تا خط بگیرد و صدایش بپیچد داخل گوشی، چند ثانیه بدون نفس میگذرد. میپرم پشت خط: نمیشه تعطیلتون کنن بیاین خونه؟!
🔹️ بابا تعطیل نمیشود. زندگی هم تعطیل نخواهد شد. آجر زیر برج را میکشم. فرو میریزد. میگویم: «همینجوری خونههاشونُ رو سرشون خراب میکنیم.»
✍ #محدثه_صالحی_وزیری
🆔️ @monaadi_ir
📢 | #آواز_جنگ
📍 | #یزد
🔹️ آنقدری صدای بازیشان زیاد است که اصلا متوجه اوضاع نشدند. جنگ را در صفحهی تلویزیون، برای خودشان شبیهسازی کرده و کِیف دنیا را میبرند. متوجه مکالمهی من و پدرشان که میشوند، مهدیار میگوید: «اااا یزد هم زدن؟» علی کلیدهای دستهی بازیاش را تند تند فشار میدهد و میگوید: «بالاخره آدرس یزدم پیدا کردن.»
🔹️ بازی جنگیشان را بدون توقف ادامه میدهند. همین! جنگ در دنیای کودکانهشان همینقدر سادهست.
✍ #هانیه_پارسائیان
🆔️ @monaadi_ir
📢 | #آواز_جنگ
📍 | #یزد
🤲 دعا کنید برای مجروحین یزدیِ تعرض اسرائیل!
🔹️ مریضهای اورژانسیتر آمادهی عمل میشوند. عمل اورژانسی. فرصت برای رسیدن جواب آزمایش نیست. کیسههای خون «o» به داد میرسند. قرمزی رد خونهای پاک شده جابهجا به چشم میآیند. کارها تند تند انجام میشود و باز، کاری هست برای انجام. مجروحین خاکآلود و برانکاردنشین، ردیف به ردیف. مردم یا همراهان مریضهای دیگر که برای سرکشی میآیند میپرسند: «کاری دارن ما انجام بدیم؟ خریدی، کمکی، چیزی؟»
🔹️ کاری نیست. فقط دعا کنید!
✍ #محدثه_کریمی
🆔️ @monaadi_ir
📢 | #آواز_جنگ
🕌رفته بودیم سخنرانی حاجآقا خوشوقت. بعد از سخنرانی دور حاجآقا جمع شدیم.
مصطفی پرسید: «حاجآقا ظهور نزدیکه؟»
حاجآقا گفت: «تا شما توی نطنز چه کار کنید.»
مصطفی گفت: «یعنی ظهور ربط به این داره که ما اونجا چه کار میکنیم؟»
حاجآقا گفت: «آره، ارتباط داره. شما برید #نطنز کار کنید، کوتاه نیاید. یه ثانیه رو هم از دست ندید. با چراغ خدا برید سر کار، با چراغ خدا هم برگردید.»
📚 برشی از کتاب یادگاران 22/ مصطفی احمدی روشن
🆔️ @monaadi_ir
📢 | #آواز_جنگ
📍 | #یزد
🔹️ از در اورژانس که میآید تو، حتی توی آن شلوغی هم چند نفری میشناسندش و جلویش احترام میکنند. از ارتوپدهای معروف و کاربلد و باتجربهی #یزد است. اسم و رسمدار. چندتا مریض را معاینه میکند و میگوید: «اتاق عمل رو برام آماده کنید. میخوام مریض ببرم.»
🔹️ همه میدانیم دکتر اصلا توی این بیمارستان سرویس بستری ندارد. مطب و گاهی بیمارستان خصوصی سر میزند و بس. حالا، پا روی همهی دیسیپلینش گذاشته و آمده کمک. کمک به رزمندگانی که در راه مبارزه با اشقیالاشقیا مجروح شدهاند!
✍ #محدثه_کریمی
🆔️ @monaadi_ir
هدایت شده از محمدعلی جعفری
💠 ما #شوک_جنگ نمیگیریم!
🌿 این کارگاه در روز دهم جنگ برگزار شد. زیر سایه جنگی که گرد و غبارش نشسته بود بر پیراهن و چادر جمع. حدود یک ساعت بعدِ حمله رژیم صهیونیستی به یزد.
با قوت و پرقدرت به زیست نویسندگی ادامه دادیم و از #روایت_در_جنگ گفتیم و شنیدیم.
💥کانال محمدعلی جعفری👇
https://eitaa.com/joinchat/143917280C5518173200
📢 | #آواز_جنگ
📍 | #یزد
🔹 کسی هنوز اسمش را نمیداند. یکی از همان دو سربازی که گفتند شهید شده.
نه تصویری منتشر شده، نه نشانی، نه حتی یک اسم. فقط یک جمله: “دو نفرشان سرباز بودند.”
🔹 مادرش اما از دیشب بیقرار بود.
میگفت دلش شور میزده. میگفت خواب دیده پسرش ایستاده دم در، دستش را گذاشته روی زنگ و زنگ نزده.
🔹 در گروههای محلی، یکی گفت پسرِ خواهرِ همسایهشان امروز مرخصی نرفته. یکی گفت سرباز ما اهل شمال بود، نه اینجا. یکی دیگر گفت “تا اعلام رسمی نکنن، باور نکن.”
🔹 پدرش هنوز موبایل به دست نشسته جلوی تلویزیون. هی خبرها را چک میکند، هی گوشی را به گوشش میچسباند، و هی سکوت.
🔹 اسمش هنوز معلوم نیست. ولی حالا هزار خانواده او را میشناسند. نه از روی چهره، از روی درد.
✍ #الهه_آقابابایی
🆔️ @monaadi_ir
📢 | #آواز_جنگ
📍 | #یزد
🔹️ از صبح روی پاست. هرجا کاری روی زمین ماند، سر رسید. عنوان «خانم دکتر»ش بین همه اتفاقات حاشیهای حمله رژیم صهیونیستی به یزد گم شده بود و او اصلا اعتراضی به آن نداشت. ندیدم از صبح دستش بلرزد یا غر بزند از خستگی.
🔹️ حالا، رنگپریده نشسته روی صندلی وسط اورژانس. پرسیدم: «چیزی شده خانم دکتر؟» آهی کشید و به مجروح تخت ۱۶ اشاره کرد و گفت: «وقتی آستینش رو زدم بالا دیدم رو بازوبندش نوشته فدایی حسین.» بغضش را قورت داد تا به مجروح بعدی برسد.
✍ #محدثه_کریمی
🆔️ @monaadi_ir
📢 | #آواز_جنگ
🔹️ امروز حاجیهخانم، همسایه خواهرم گفت: "اسرائیل یه خدابیامرزی برا خودش خریده."
پرسیدم: "چرا؟!"
جواب داد: "بچههام سال تا سال سراغی از من نمیگرفتند و دریغ از یک تلفن، ولی تا جنگ شروع شده، مدام زنگ میزنند و حالم را میپرسند و حتی چند روز خانهام میمانند، باورت میشه؟ شبها همانجا میخوابند! بین خودمان باشد، با هم قهر بودن، ولی اینقدر از اسرائیل شاکی شدن که با هم آشتیکردن!"
✍ #فهیمه_میرزایی
🆔️ @monaadi_ir