فرق پزشک با کاسب....mp3
2.08M
... باید عمل با نیت تناسب داشته باشد ، یعنی به این معنا که ...
... و یا اگر پزشک اینطور نیت میکند که خدایا میروم که درد بندگان تو را شفا بدهم ، خُب بعد عملش هم با نیتش تناسب داشته باشد ( اینطور نباشد که بگوید ویزیت همینی که هست ) ...
... البته کرامت اینست که پزشک بر معالجه امراض خلق پول نگیرد ، کرامت انسان اینست ، یعنی پزشک با کاسب فرق میکند ، بالاخره کاسب به مغازه میرود که درآمد کسب کند ، اما کرامت اینست که اصل ، در اول کار ، در اصل مطلب ، پزشک در معالجه درد انسانها پول نگیرد و لذا اطبای قدیم معمولاً اینطور بودند ...
... به اطبای قدیم حکیم میگفتند ، آنها حکمت داشتند ( فقط علم نداشتند ) ...
... اما اگر طبیبی ، اینطور طبابت کرد ، این نور هست ، علمش میشود نور و این طبابت ، انسان را به خدا میرساند ، اما طبیبی که ...
برگرفته از جلسه ۵۵ مثنوی
@moravej_tohid
#فایل_صوتی_کوتاه
💎📖💎📖💎📖💎📖💎
#هوالحکیم
#خلاصه_شرح_داستان_اول_مثنوی
#مقدمه_قسمت_ششم
گاهی و البته به ندرت اتفاق میافتد که بر فقیری که در اول راه است و مدام نواهای غریبانه ساز میکند و از غربت و دور افتادن از اصلش مینالد، میزان جذبه افزایش پیدا کرده و او را برای مدت کوتاهی به آخر خط و آخر سیرش میبرند و در فنایش میاندازند. ولی به زودی دوباره او را از این عالم بهدرآورده و بر سر جای اول خود میبرند. در این جا میگوییم فنا برای او در حد «حال» است. زیرا حال آن است که سالکی را که هنوز استعدادش برای ورود به منزل والاتر به حد فعلیت نرسیده، برای لحظاتی یا ساعاتی و یا ایامی به آن منزل میبرند ولی باز میگردانند. این جا میگوییم آن منزل (مثلا رضا یا تفویض یا تسلیم ...) برای او در حد حال است.
اما اگر کسی استعدادش برای ورود به آن منزل تام باشد، این جا وقتی وارد آن منزل شد برای همیشه در آن میماند و این جاست که میگوییم آن منزل برای او «مقام» است.
برای همین است که در مثنوی گاه شاهد این هستیم که مولانا یک مطلب علمی را درست تجزیه و تحلیل علمی میکند و عاقلانه آن را به سرانجام میرساند.
اما گاه هم چنان بیخود میشود که عنان قلم از دستش بهدرمیرود. به همین دلیل متاسفانه بعضی کسانی که قدم راسخی در عرفان ندارند آن را تناقض میخوانند. مثل بحث مفصلی که در مورد اختیار انسان در دفتر پنجم آورده و انسان را موجودی مختار و دارای اختیار میداند.
گفت توبه کردم از جبر ای عیار
اختیار است اختیار است اختیار
اما در دفتر اول، انسان را به کلی از اختیار خود مسلوب ساخته و افعال عباد را به کلی به خدا اسناد می دهد.
ما چو چنگیم و تو زخمه میزنی
زاری از ما نی تو زاری میکنی
ما چو شطرنجیم اندر برد و مات
برد و مات ما ز توست ای خوش صفات
اما باید دانست که فقیر در سیر فقری خود در صعود و نزول است. چون در حد نازل فقر خویش است پس خودش را میبیند و افعال خودش را میبیند منتها آن ها را بالحق و بالله میبیند. اما چون به اوج مراتب فقری و عبودی خود میرسد دیگر خودش را نمیبیند و افعالش را نمیبیند و همه را خدا و از خدا میبیند.
مطلب دیگری که در مورد مقام فقر لازم است بیاورم این که انسان تا به مقام فقر نرسد، محبت خدا را پیدا نمیکند، و مجذوب خدا نمیگردد. (در قسمت بعدی شرح این مطلب را خواهیم آورد.)
💎📖💎📖💎📖💎📖💎
#خلاصه_شرح_داستان_اول_مثنوی
🆔 @moravej_tohid
دامگه دنیا.mp3
1.98M
در محضر #علامه_مروجی_سبزواری
تو را ز کنگره عرش میزنند صفیر
ندانمت که در این دامگه چه افتادست
مر رسن را نیست جرمی ای عنود
چون ترا سودای سربالا نبود
#فایل_صوتی_کوتاه
🆔 @moravej_tohid
برگرفته از جلسه دهم تفسیر منطق الطیر
توحید صدوق جلسه ۶۳.mp3
24.77M
🎙#شرح_توحید_شیخ_صدوق جلسه شصت و سوم
در محضر #علامه_مروجی_سبزواری
هرگونه استفاده، کپی و نطق برداری از تفاسیر حضرت استاد بدون ذکر منبع، مورد رضایت ایشان نمی باشد.
🆔 @moravej_tohid
💎📖💎📖💎📖💎📖💎
#هوالحکیم
#خلاصه_شرح_داستان_اول_مثنوی
#مقدمه_قسمت_هفتم
نکتهی دیگری که در مورد مقام فقر لازم است گفته شود این است که انسان تا به مقام فقر نرسد، محبت خدا را پیدا نمیکند، و مجذوب خدا نمیگردد.
مادامی که انسان در حالت حیوانیت به سر بَرَد و دارای نفس حیوانی و اماره باشد، اولاً مجذوب دنیاست و ثانیاً محبّ دنیاست.
مجذوب دنیاست یعنی به دلیل سنخیتی که بین او و دنیا وجود دارد، مرتب از سوی دنیا بر او جذبه وارد میشود. زیرا انسان در این مرتبه، از نفس طبیعی با خصوصیات ماده برخوردار است.
همچنین محبّ دنیا هم هست. زیرا انسان -و به طور کلی هر موجودی- خودش را دوست دارد. چون دنیا به درون وجود انسان نفوذ کند، و تبدیل به انسان شود، یا انسان تبدیل به دنیا شود، پس انسان دنیا را هم دوست دارد.
حال اگر انسان توانست در طی سفر اول که بر مبنای ریاضات و مجاهدات است خودش را از دنیا خالی کند، پس اولاً دیگر جذب دنیا بر او اثری ندارد، و ثانیاً دنیا را دوست نمیدارد.
ما به طور خلاصه میگوییم سفر اول بر مبنای نوافل و مستحبات است.
در روایت قرب نوافل، غایت و نتیجۀ نوافل را محبت خدا دانسته؛ یعنی خدا او را دوست میدارد. «وَ إِنَّهُ لَیَتَقَرَّبُ إِلَیَّ بِالنَّافِلَةِ حَتَّى أُحِبَّه» عبد من به من نزدیک میشود با نوافل «تا اینکه دوستش میدارم». (کلمۀ حتی برای غایت و نتیجه است.)
انسانی که در سفر اول، با نفس اماره و حیوانی در بیفتد و با مجاهدات و ریاضات او را بکشد، در این جا به جایی میرسد که خدا او را دوست میدارد، و چون خدا او را دوست بدارد آنگاه «چشمش میشود که با آن ببیند، و گوشش میشود که با آن بشنود و دستش میشود که با آن کار انجام دهد». (فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ کُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِی یَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِی یُبْصِرُ بِهِ وَ لِسَانَهُ الَّذِی یَنْطِقُ بِهِ وَ یَدَهُ الَّتِی یَبْطِشُ بِهَا).
این که خدا انسان را دوست میدارد به آن معناست که خدا او را در تحت جذب خودش قرار میدهد. چرا که این شخص خود را تخلیه کرده و سبک شده، این شخص روح شده، و روح انسان روح خداست، پس با خدا اشدّ سنخیت را دارد و لذا جاذبۀ خدا بر او تأثیر کرده و او را به سوی خود میکشد و این است که میگوییم این سفر دوم، سفری بر مبنای جذب است. لذا این که فرمود عبد رو به نوافل میآورد و جهاد اکبر میکند و ریاضت میکشد و عبادت میکند، تا جایی که تخلیه میشود و از نفس حیوانی و ثقالت و کثافت نفس حیوانی پاک میشود و در نتیجه «من او را دوست میدارم».
از سوی دیگر انسان هم خدا را دوست میدارد. چرا که وقتی خدا انسان را در تحت جذب خود قرار میدهد معنایش این است که خدا وجود انسان را پر میکند و چون انسان خودش را از خدا پر دید و به هر گوشه و زاویهای از وجود خودش که نگاه کرد خدا را دید، از آنجا که انسان خودش را دوست میدارد، پس اکنون خدا را دوست میدارد و این شد که وقتی مرید وارد آغاز سفر دوم میشود، این مرید هم فقیر میشود، هم مجذوب میشود و هم محبوب؛ این که میفرماید: «یحبهم و یحبونه» مائده ۵۴ (خدا بندگان را دوست دارد و بندگان هم خدا را دوست دارند).
برای همین است که سفر دوم را سیر حبی نیز میگویند.
💎📖💎📖💎📖💎📖💎
#خلاصه_شرح_داستان_اول_مثنوی
🆔 @moravej_tohid
هوالحکیم
نَفَسِ اولیاء
... خیلی به ظاهر نیست ، خیلی از مردم هستند " یکی زاهد است شبانه روز هزار رکعت نماز میخواند ، یک دور قرآن میخواند " اینها ملاک نیست ، ملاک " اصل " همان هست ، روح در این عالم با کی همنجس هست 《 این مهم هست 》، نماز خواندن زیاد گولت نزند ، حج رفتن زیاد گولت نزند ، به اینها نیست .
مگر ما آدم هایی نداشتیم که اینها در عمرشان :
نقل میکنند ابو بصیر یکی از اصحاب امام صادق به مدینه خدمت امام آمده بود گفت : ( در کوفه زندگی میکرد ) آقا ما یک همسایه داریم ، او خیلی اهل لهو و لعب هست ، از صبح تا شب ، از شب تا صبح ، آدم های فاجر ، فاسق را در خانه اش جمع میکند و میزنند و میرقصد ( یک اوضاعی ) ما هم اذیت میشویم .
امام به او فرمود : برو بگو که جعفر بن محمد سلامت میرساند و میگوید اگر این کارهایت را ترک کردی جعفربن محمد بهشت را برایت تضمین میکند .
او به شهر خودش کوفه برگشت 《خیلی پیش همین همسایه اش میرفت و میگفت آقاجان این کارها را نکن ، او هم میگفت من نمی توانم ، من همینم که هستم 》
حتی همین سفری که این شخص میخواست از کوفه به مدینه برود ، به او گفت اصلاً پیش امامت برو و بگو یک همسایه ای دارم که اینطور و اینطور هست و وقتی هم که به او میگویم ، میگوید : نمیتوانم دست بردارم ، من همینم که هستم ( برای همین هم پیش امام شکایت کرد ، گفت یک همسایه دارم اینطور هست ) ...
وقتی از سفر آمد ، آن شخص به دیدنش آمد و به او گفت فلانی پیش امام رفتی ( با حالت تمسخر ) ، او هم گفت رفتم ، گفت چه گفت : گفت دست از این کارهایت بردار من بهشت را برایت تضمین میکنم .
یک حالتی در او پیدا شد و به خانه اش رفت .
ابوبصیر دید او چند روزی هست از خانه اش بیرون نمیاید " سر و صدایی هم نمیاید " ، لذا رفت به در خانه اش و در زد ، دید بنده خدا " مریض ، مریض " در خانه افتاده است و هیچکس هم نیست .
گفت چرا اینطور هستی ، گفت از روزی که این حرف را زده ای من اینطور شده ام و گفت همه اموالم را دادم ( نه اینکه از بنی امیه بود ، اموالش اموال حرام بود ) ، هر چه مال از دستگاه بنی امیه جمع کرده بودم همه را یا به صاحبانش دادم و یا به فقرا بخشیدم .
هیچی نداشت ، حتی لباس هم نداشت ( ظاهراً پشت در گفته بود من لباس ندارم ، و او رفته بود از خودش لباس آورده بود و به او داده بود و در را باز کرده بود ) ، بنده خدا مریض افتاده بود .
البته مریضی اش معلوم بود چه مریضی هست ( حرف یک ولی خدا با این آدم چه کرد ) چه کرده با بسیاری از انسانها در طول تاریخ ( اینها عجیبند ) .
هین که اسرافیل وقتند اولیاء
مرده را زیشان حیات ست و نما
ای کاش گاهی وقت ها انسان از ته دل آروز بکنند نَفَس یک ولی به من بخورد " خیلی عجیب هست " ، یعنی بخوانید داستان کسانی که اینها در درگاه اولیاء منقلب شده اند و برگشته اند ، آدم های فاسق ، فاجر برگشته اند .
خیلی وقت ها از ته دل آرزو میکنم نَفَس یک ولی به من بخورد ( اصلاً به من فحش بدهد ) ، یک فحش بدِ آب دار بدهد ، اشکالی ندارد ، نَفَسش به من خورده است ... فحش اولیاء ...
...اینست که میگویم واقعاً انسان بخت یاری باشد که یک ولی خدا پیدا بشود که فحش هم بدهد " فحشش هم غنیمت هست " ...
واقعاً عرض میکنم گاهی وقت ها از ته دل آرزو میکنم نَفَس یک ولی " در یک اتاقی که یک ولی خدا نفس میکشد ، من هم نفس بکشم " ، بالاخره نفسش میپیچد ...
اگر چنین چیزی گیرتان آمد قدر بدانید و این هم همینطور نام او بر زبان امام صادق رفت دیگر ( نام این همسایه بر زبانش رفت ) و این بود که مریضش کرد و در بستر انداخت .
چند روزی زنده بود و در دم آخر که دیگر داشت جان میداد ( حالا چه گذشته است ، آدم بخت یار اینست ، یک عمر در فسق و فجور و لعو و لعب واینها ) آخر کار نَفَس یک ولی او را میگیرد و اینطورش میکند " حالا دیگر در آن چند روز که مریض بوده و در خلوت خانه بر این بنده خدا چه گذشته است ، نمیدانیم " ، شاید به اندازه اینکه یک عارف ۵۰ سال شب ها در خلوت خودش ریاضت میکشد ، عبادت میکند ، راز و نیاز میکند ، این بنده خدا در همان چند روز همه همان ها به سرش میاید . همان که میگوید :
درد عشقی کشیده ام که مپرس
حالا حافظ اگر در طول ۵۰ سال میگوید که
درد عشقی کشیده ام که مپرس
زهر هجری کشیده ام که مپرس
گشته ام در جهان و آخر کار
دلبری برگزیده ام که مپرس
آنچنان در هوای خاک درش
میرود آب دیده ام که مپرس
من به گوش خود از دهانش باز
سخنانی شنیده ام که مپرس
سوی من چه لب میگزی
لب لعلی گزیده ام که مپرس
خلاصه همه اینها به سر این بنده خدا در آن چند روز آمد و آخر هم این عشق چنان او را آبش کرد و آبش کرد که آن دم آخر ابوبصیر بر بالینش نشسته بود ، این بنده خدا گفت ابوبصیر مولای تو به وعده اش وفا کرد ...
برگرفته از جلسات مثنوی
#علامه_مروجی_سبزواری
@moravej_tohid
#متن_پیاده_شده_از_فایل_صوتی
غم یار....mp3
8.85M
نگارینو دل و جانُم تِه دانی
همه پیدا و پنهانُم تِه دانی
نمی دونم که این درد از که دیرُم
همی دونم که درمانُم تِه دانی
بلا رمزی ز بالای تِه باشه
جنون سِرّی ز سودای تِه باشه
بصورت آفرنم این جهان بین
که پنهان در تماشای تِه باشه
غم عشق تِه مادرزاد دیرُم
نه از آموزی استاد دیرُم
خوش اون بار که از جمله غم تِه
خراب آباد دل آباد دیرُم
خوشا آنون که سودای تِه دیرِه
که سَر پیوسته در پای تِه دیرِه
به دل دیرُم تمنّای کسانی
که اندر دل تمنّای تِه دیره
سه غم آمد بجانم هر سه یکبار
غریبی و اسیری و غم یار
غریبی و اسیری چاره دیرِه
غم یار و غم یار و غم یار
@moravej_tohid
مقام اطمینان قلب....mp3
5.78M
...خیلی وقت ها هست که نسبت به خداوند یقین داریم ، نسبت به معاد ، همه مان یقین داریم ، نسبت به اینکه امام زمان هست (همه مان یقین داریم) ، اما واقعاً قلب یک حالت اطمینانی داشته باشد (اینطور نیست) ... مثلاً در مورد مقام توکل ... مثلاً همه مان میدانیم که خداوند رازق هست ... محال هست که چیزی به دست انسان بیاید و روزی اش ...
... ارزاق ما قبل از این عالم ، در زمانی که ما در ذات خدا بودیم ، آنجا ... یعنی مناسب با وجود من ، رزق من هم تعیین شده است...
... هر کسی یک وجودی دارد ، این وجود تعیین کننده روزی اش هست ، در واقع ...
در عالم ذات خدا ، وقتی که از بابت تناکح اسماء وجودات شکل گرفت ، مثلاً ...
بعضی از اسماء بسیط هستند ، بعضی مرکبند ، بسیط مثل غفور ، مرکب مثل ذوالبطش شدید ... حالا وقتی که این اعیان ثابته پدید آمد ، خداوند تابع اعیان ثابته میشود ، یعنی...
... بعضی ها هم روزی معنوی ندارند ... بعد وقتی که انسان به این عالَم میاید ، بر طبق آن عین ثابت ... آرامش قلب زمانی هست که به مقام شهود برسد...
کی حضرت ابراهیم به مقام شهود زنده شدن اموات...
برگرفته از جلسه ۴۸ منازل_السائرین
@moravej_tohid
#فایل_صوتی_کوتاه
... شخص سالک نیز باید خود را به پیری واصل و شیخی کامل بسپرد و شیطان نفس و شیطان بیرون را دفع گوید و از تیزی و سوزش کارد او نهراسد تا او با این کارد یکایک پیوندهای او را با این دنیا قطع کند ...
برگرفته از رسالهء نورانی اسرار_حج
اثر قلمی #علامه_مروجی_سبزواری
@moravej_tohid
💎📖💎📖💎📖💎📖💎
#هوالحکیم
#خلاصه_شرح_داستان_اول_مثنوی
#مقدمه_قسمت_هشتم
قبلا گفته شد که سفر دوم، سفر از تقیید به اطلاق است و از تعیّن به لاتعیّنی. در این سفر، انسان همین طور که جلو میرود مرتب به مقدار وجودش افزوده میشود تا جایی که مطلق میشود و وجود مطلق، خداست. یعنی سالک موفق به خلع نعلین شده (از بین رفتن دوئیت بین خود و خدا) و فناء فی الله میگردد.
در مرحلۀ بعد که سفر سوم است از آن فنا باز میگردد و از بیهوشی در آمده و هشیار میشود، و از محو به صحو می آید و از فنا به بقا میرسد و در این جا البته خودش را میبیند، ولی خود خدائیش را، نه خود خالی و فقیرش را که خدا او را پر کرده و چشم و گوش و زبان او شده، بلکه برعکس؛ در این جا انسان میشود زبان خدا و انسان میشود دست خدا و گوش خدا و وجه خدا. چنان که قبلا روایتش را آوردیم و از آن تحت قرب فرائض نام بردیم.
این که میگویند سفر سوم سفر از حق به خلق است، یعنی سفر از حق مطلق است که در او فانی شده، به خویشتن خودش و به وجود خلقیش.
سپس سفر چهارم این است که از وجود خلقی خودش که در واقع یک وجود حقی است به میان خلق بر میگردد. در این جا اگر حرف میزند از زبان خدا حرف میزند زیرا این شخص زبان خداست. اگر جنگ میکند، خداست که جنگ میکند.
چنین شخصی صاحب مقام ولایت است. زیرا وقتی به خدا رسید و با اسماء الله وحدت یافت، قدرتهای اسماء به او منتقل میشود و او صاحب قدرتهای اسماء میشود و میتواند آثار اسماء را به نحو "کُن فَیَکون" از خود ظاهر سازد.
باز آمدم باز آمدم از پیش آن یار آمدم
در من نگر در من نگر بهر تو غمخوار آمدم
شاد آمدم شاد آمدم از جمله آزاد آمدم
چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم
من نور پاکم ای پسر نه مشت خاکم مختصر
آخر صدف من نیستم من درّ شهوار آمدم
چنین شخصی با قدرت ولایت میآید تا قفلهایی را که بر در زندانهای ارواح زده شده بشکند. چنین انسانی مثل عید میماند. وقتی اعیاد مهم میآمد پادشاهان، زندانیان را آزاد میکردند. شخصی هم که دارای قدرت اسمائی، یا قدرت ولایت است، مثل عید میماند که ارواح را آزاد میکند.
باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم
وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم
هفت اختر بیآب را کاین خاکیان را میخورند
هم آب بر آتش زنم هم بادهاشان بشکنم ...
آری، کار ولیّ و مولا آزاد کردن است. آزاد کردن ارواح زندانی.
زین سبب پیغمبر با اجتهاد
نام خود وآنِ علی "مولا" نهاد
گفت هر کو را منم مولا و دوست
ابن عمّ من علی، مولای اوست
کیست مولا، آن که آزادت کند
بند رقیّت ز پایت وا کند
🔸این بود توضیح اسفار اربعه.
💎📖💎📖💎📖💎📖💎
#خلاصه_شرح_داستان_اول_مثنوی
🆔 @moravej_tohid
هوالحکیم
رنجاندن اولیاء
... تو خیال نکن همین آدمی که در این خیابان ها راه میرود ، بعد بگویی ... او در خیابان راه میرود و غذا میخورد ما هم راه میرویم و غذا میخوریم ، پس چه فرقی بین ما هست ...
اینها میتوانند با یک ناز خودشان عالم را در هم بریزند ، اینها میتوانند با یک عشوهء خودشان همهء عالم را در هم بریزند ...
حالا فرقی نمیکند ، چه خودشان ، چه اولیائشان ( یک انسان هایی که قلبشان مملو از تقواست ، مملو از ایمان هست ) از اینها بترسیم که یکوقت ذره ای اینها را ناخشنود نکنیم ( انسان هایی که در عمرشان همواره رنج را بر خودشان متحمل کردند ، سختی خدا را بر خودشان متحمل کردند که ذره ای خلاف رضای خدا به جا نیاورند ) خداوند از اینها میگذرد ؟!!!
ما میدانیم که در زمان مرگ با خدا مواجه خواهیم شد ، پس اینهمه گستاخی که در دنیا داریم برای چیست ؟
آدم های ابله ، آدم های احمق مساجد زیبا میسازند ، مساجد پر از زرق و برق میسازند ، اما از آنطرف دل انسانهای خدا را میرنجانند ، با حرفهایشان ، با کارهایشان ، با گناهایشان ، با دنیا طلبی هایشان ، دل اولیاء خدا را میرنجانند .
اینها را بدانیم که اینها همه اش برای ما آثار دارد ، این گرفتاریهایی که زندگی ها هست ، این همه مشکلات ... اینها همه نتیجه رنجاندن دل انسان های پاکی هست که در این دنیا زندگی میکنند .
اینها هیچ عِده و عُده ای ندارند ، هیچ امکاناتی ندارند ، از دنیا هیچی ندارند و بعد رنجاندن اینها باعث میشود که خداوند انسانها را دچار عذاب کند .
خداوند میفرماید وقتی که ما را متأثر کردند ، ما هم انتقام گرفتیم ، یعنی چه متأثر کردند ؟ مگر خداوند متأثر میشود ؟ میفرماید اولیاء ما را متأثر کردند ، اولیاء مرا ناراحت کردند ، من هم عذاب فرستادم .
این عذاب ها را میکشیم و خیلی ها هم حالیمان نیست عذاب میشویم ، اصلاً نمیفهمیم ...
برگرفته از جلسه ۷۳ مثنوی
#علامه_مروجی_سبزواری
@moravej_tohid
#متن_پیاده_شده_از_فایل_صوتی