"𝑫𝒐 𝒓𝒂𝒉𝒊"
Part: 2
بعد چند دقیقه دانیال اومد داخل
فاتحه خودم و خوندم
ولی آروم کنارم نشست
×خواهر گلم من به شما نگفتم انرژیت و کنترل کن؟
+خب نمی دونستم دوستت تو اتاقه:(
×چون امشب خاستگاریته دعوات نمیکنم ( خنده)
+ خ..خاستگاری؟
×مامان بهت نگفت؟ علی رضا امشب میاد خاستگاریت
بغض کردم
تمام ذوقم کور شد
سر یه خرافات قدیمی میخواستن زندگی منو دستی دستی نابود کنن
بابا بزرگم میگفت عقد دختر عمو و پسر عمو رو توی آسمون ها بستن
ولی من علی رضا رو دوست نداشتم
خب مونآ هم دختر عموشه چرا من؟
سرم و انداختم پاین اشک هام روی دست دانیال ریخت
به دست اشک هام و پاک کردم گفت
×قشنگم با گریه حل نمیشه هااا
چیزی نگفتم
چیزی نداشتم بگم ، چون نظر من برای کسی مهم نبود
همه طبق علاقه خودشون در باره من تصمیم میگرفتن
پس من چی؟
منم میخوام زندگی کنم با کسی که دوسش دارم نه با علی رضا
"𝑫𝒐 𝒓𝒂𝒉𝒊"
Part: 3
×د.ا.داش
+جانم
×اون دوستت کی بود توی اتاق
+حامی بود
×خیلی جاذاب بودااا😂
+حواسم بهت هستاا
×داداش ، م..من علی رضا رو دوست ندارم به مامان هم میگم ک بهشون بگه نیان
+چی بگم...
دانیال بلند شد و رفت
دستم و روی صورتم گزاشتم و هوف بلندی کشیدم
بلند شدم و یه لباس بیرون آوردم و با بی میلی پوشیدم
فکر کردن به ازدواج با علی رضا دیونم میکرد
چند ساعت بعد زنگ در به صدا در اومد
عمو و زن عمو با یه دسته گل وارد خونعدشدن و علی رضا هم پشت سرشون اومد داخل
عمو لب زد
×ما که همدیگه رو میشناسیم و فامیل هستیم بهتره رز و علی رضا برن ت اتاق و باهم صحبت کنن
بابام با سر تایید کرد
+دخترم برید توی اتاق
رفتیم توی اتاق
نشستم روی تخت و با دست به صندلی جلوم اشاره کردم
×بشین!
ولی علی رضا اومد کنارم نشست
ازش فاصله گرفتم که بیشتر نزدیک شد
دستش و روی صورتم گزاشت و صورتش و جلو آورد
خیلی جلو
چشماش و بست و هر لحضه جلو تر اومد
جیغ بلندی کشیدم و بلند شدم
که دانیال در اتاق و با شتاب باز کرد
"𝑫𝒐 𝒓𝒂𝒉𝒊"
Part: 4
نفسم توی سینه حبس شده بود
نمی تونستم حرف بزنم
رنگم پریده بود
دانیال یقه علی رضا رو گرفت و به دیوار چسبوند
توی صورتش غرید
×چه غلطی کردی مرتيکه
لبخند حرس داری زد و با کنایه لب زد
+رز ماله منه دانیال دست از سر غیرت زیادت بردار
چشم های خونی دانیال درشت شد
دستش و مشت کرد و توی صورت علی رضا کوبید
بدون صدایی اشک هام روی گونه هام چکیدن
گوشه دیوار رفتم
دست های یخ زدم و جلوی دهانم گرفتم
التماس دانیال میکردم که بس کن
،در مادراشون با شتاب بالا اومد
بابا لب زد
×چخبره اینجا ( داد )
با صدای بابا دنیا ایست کرد
مشت دانیال توی هوا موند و همه به بابا خیره شدن
مامان کنارم اومد و با ترس پرسید
+چیشده دخترم؟
میخواستم چیزی بگم ولی نمیشد
نمیشد چون ترس داشتم
از تَرد شدن میترسیدم
"𝑫𝒐 𝒓𝒂𝒉𝒊"
Part: 5
علی رضا دست دانیال و پس زد و یقه لباسش و مرتب کرد
بعدم با لحن پرویی گفت : بریم!
همونجا روی زانو افتادم
دانیال و مامان بابام رفتن پایین
در اتاق و بستم و برق ها رو خاموش کردم و به هق هق افتادم
صدای دعوا دانیال و مامان بابام و میشنیدم
میشنیدم که دانیال بخاطر من تو روی بابا مامانم وایساد
میمیرم که بابام سرش داد میزد به جه حقی سر علی رضا دست بلند کردی
گریه هام شدید تر شد
توی آینه خودم نگاه کردم
یه آدم رنگ پریده با لب های زخم میدیدم:)))
لب هایی زخم چون میخواست لب هاش و بهم بدوزه
بهم بدوزه که سکوت کنه در مقابل ظلم
که نخنده!
نتونه آواز بخونه
که قَهه قَهه نزنه واسه دل خودش
سکوت کردم که کسی ناراحت نشه ولی خودم و بیشتر از همه اذیت کردم:)
از امشب
خوشید دیگه طلوع نکرد
قهر کرد و رفت..
بر نگشت...
واسه همین همیشه شبه!
منم یه روح غمگین با چشم هایی خون آلودم که نشستم روی این تخت خاک گرفته و میزارم تاریکی با قی مونده جونم و بِبَلعه
بزار سیاهی در و دیوار اتاق و بگیره!
دیگه مهم نیست
خورشید رفته!اونی که خورشید من بود نیست:)
تاریکی ترسناکه ...
من اینجا نشستم و برای زندگی کردن خیلی پیر شدم
اونقدری که بند بند جونم وا رفته و نمی تونم جم بخورم
انگار محکوم شدم به نفس کشیدن اجباری
من شاید ظاهرم میر نشده باشه ولی از درون یه آدم ۹۰ ساله رو به مرگم
من دیگه اون دختر شاد و پر انرژی نیستم:))
"𝑫𝒐 𝒓𝒂𝒉𝒊"
Part: 6
نمی دونم چیشد که خواب چشم هام و نوازش کرد
صبح با نوازش دستی بیدار شدم
چشم هام و نازک کردم و با چهره مهربون دانیال رو به رو شدم
با هول بند شدم دستم و تند تند روی قسمت های صورتش قرار دادم و گفتم
×ح..حالت خوبه ، سالمی ، سرت و بگیر بالا ببینم
+حالم خوبه نگران نباش ، پاشو بربم بیرون
×من جایی نمیام
+پاشو تیپ بزن قراره با یکی بریم بیرون
×ب..باکی؟
+پاشو میفهمی
×نمیامممم
+من که میدونم تو چته ، پاشو قول میدم خوش بگذره، منتظرم
دانیال رفت
پاشدم یه میکاپ ساده کردم و لباس هام و پوشیدم
فکرم درگیر بود!
یعنی با کی میخوایم بریم بیرون
هوففف مگه فکر و خیال دست از سرم بر میدارن؟
لباس هام و پوشیدم و رفتم سوار ماشین شدم
× ببینم ن نه داری میری سر قرار دانیال؟😂
+دارم تورو میبرم سر قرار
× چ..چیییی ، مننن؟
+میفهمی
داشتم میمردم از کنجکاوی
کمتر از ۵ مین رسیدیم
یه کافه شیک و با کلاس
وارد کافه شدم و با دیدن شخصی که روی میز نشسته بود چشمام گرد شد
"𝑫𝒐 𝒓𝒂𝒉𝒊"
Part: 7
دوستش حامی بود
با همون غرور و جذابیت همیشه گی روی میز نشسته بود و دستش و روی پیشونیش گذاشته بود
گونه هام سرخ شد
دانیال با خنده گفته
×چرا لپات گل انداخت؟
+اااا دانیالل
حامی سرش و برگردوند و برای دانیال دست تکون داد
همش خدا خدا میکردم
خیلی استرس داشتم
نشستم سر صندلی
×س..سلام
حامی لبخند ملیحی زد و گفت
+سلام به روی ماهت
احساس کردم الانه که دانیال دیوونه بشه
ولی نخیرم ، چون پای رفیق خودش وسط بود هیچی نگفت تازه خوشحالم بود
÷ حامی جان بگو دبگه
×چ..چیو
÷قضیه رو
×آها
چیزه ، ببین رز ، راستش همون روز که اومدی توی اتاق دانیال من عاشقت شدم به دانیال هم گفتم و اونم قبول کرد و امروز آوردت اینجا تا بهت بگم
+خب...م.من...
×تو چی؟
÷بابا حامی بزار من روشنت کنم رز هم عاشقته ولی بکم خجالتیه🤣🤣
چش غره ای به دانیال رفتم و یکی زدم رو دستش که آخ بلندی کشید
+منم دوستون دارمااا ولی .. ولی خب باید با علی رضا ازدواج کنم:)
لبخند از روی صورت حامی محو شد
دانیال گفت : حامی گفتم ک این ازدواج اجباریه
حامی حس جدی گرفت و غرید : من عاشقتم و دست از سرت بر نمیدارم
بلند شدم
دیگه تحمل نداشتم از کافه رفتم بیرون که حامی دستم و گرفت
×م..میشه قبول کنی که با من باشی؟
لبخند بغض داری از سر رضایت زدم و رفتم
قلبم تیکه تیکه شده بود
خودم و نمیشناختم
کاش زندگیم تموم شه یهو:)))
"𝑫𝒐 𝒓𝒂𝒉𝒊"
Part: 8
همین طور که راه میرفتم
قطره های بارون زمین رو خیس کردم
سرم و بالا گرفتم تا قطره های بارون روی صورتم اثابت کنن
یهو با بوق ماشینی به خودم اومدم
دانیال بود
پنجره رو پایین داد
×کجا ول میکنی میری یهو دختر بیا سوار شو الان خیس میشی
ختی قدرت حرف زدن هم نداشتم
باشه ای گفتم و سوار شدم
لب زد: رز ! تو حامی رو دوست داری
لبخند بغض داری زدم و با سر تایید کردم
دانیال که حالم و میفهمید دیگه جیزی ازم نپرسید و تا خونه سکوت حکم فرما بود
وقتی رسیدیم خونه
رفتم توی اتاقم و روی تخت ولو شدم که مامانم و در و باز کرد و اومد داخل
×رز ! باید باهم حرف بزنیم
+میشنوم مامان
×ت..تو علی رضا رو دوست نداری
+ن..نه ! مامان من
×تو چی؟ببین رز علی رضا پسر عموی توعه و بخاطر احترام به پدر بزرگت باید باهاش ازدواج کنی بی خودی هم بهونه نیار
+ولی مامان من حامی رو دوست دارم( بغض)
×از کی انقدر بی شدم و حیا شدی که عاشق دوست برادرت میشی؟
حرف زدن باهاشون بی فایده بود
چیزی نگفتم اشک هام روی گونه هام غلتیدن
مامان بلند شد و از اتاق بیرون ن رفت و در و محکم بست
روی تخت دراز کشیدم و زانو هام و بغل کردم که خواب چشم هام و نوازش کرد
"𝑫𝒐 𝒓𝒂𝒉𝒊"
Part: 9
با حس کوفتگی شدید توی بدنم بلند شدم
صدا هایی که از طبقه پایین میومد توجه هم رو جلب کرد
کمی که که دقت کردم صدای پدر بزرگ و علی رضا رو از بین اون همه صدای متفرقه تشخیص دادم
تلخندی زدم که بابا صدام کرد
× رز دخترم ! بیا پایین عمو و زنم و بابا بزرگت اومدن
صدای خش دارم و صاف کردم و لب زدم
+الان میام بابا جون
برس و برداشتم و موهایی که مثل حالم پریشون بود و شونه کردم
پیرهن سرخابی با دامن مشکیم و پوشیدم و یه کفش پاشنه بلند هم پام کردم که ظاهر بهتری داشته باشه
از پله های سرامیکی اتاقم پایین رفتم
سلامی کردم که که دیدم علی رضا با ولع بهم خیره شده
نگاهم و دزدیدم و کنار دانیال نشستم
همه بهم خیره شده بودم که عمو این سکوت مضحک و شکست
^ خب پس هفته ی دیگه برای قرار عقد خوبه؟
بابام لبخندی از ته دل زد و گفت
+عالیه!
اصلا مگه قرار نیست من ازدواج کنم پس چرا خودشون میبرن و میدوزن
بابا بزرگ بهم خیره شد و گفت
× چقدر علی رضا خوشبخته که تورو داره من همیشه میگفتم تو از مونا خیلی سر تری برای این که علی رضا دوتا دختر عمو داشت انتخاب بین شما دوتا رو به عهده خود علی رضا گزاشتم که اونم تورو انتخاب کرد ، انتخاب خوبی هم داشته دخترم ، توهم انتخاب خوبی داشتی خودت که میدونی مونا برای داشتن علی رضا چقدر تلاش کرد ، منم میدونم که توهم عاشق علی رضایی
لبخند بغض داری زدم و گفتم
×و.ولی آقا جون ، من به اصرار شما تن به این ازدواج دادم و اگر نه هیچ علاقه ای به علی رضا ندارم
آقا جون با چشم هایی گرد بهم خیره شد و یهو بلند بلند خندید
× میدونم با این حرفام جلوی پدر مادرت خجالت کشیدی ولی دخترم دوست داشتن که جرم نیست که تو اینجوری انکار میکنی
+دوست داشتن جرم نیست؟ خب من یکی دیگه رو دوست دارم من عاشق کس دیگه ای هستم چرا مجبورم میکنید...
بابا چشم غره ای بهم رفت و حرفم و قطع کرد و گفت : خب پس قرار عقد هفته ی دیگه
بلند شدم و بی توجه به حرف هاشون رفتم توی اتاقم
گوشیم و برداشتم و به حامی پیام دادم
" باید ببینمت"