"𝑫𝒐 𝒓𝒂𝒉𝒊"
Part: 8
همین طور که راه میرفتم
قطره های بارون زمین رو خیس کردم
سرم و بالا گرفتم تا قطره های بارون روی صورتم اثابت کنن
یهو با بوق ماشینی به خودم اومدم
دانیال بود
پنجره رو پایین داد
×کجا ول میکنی میری یهو دختر بیا سوار شو الان خیس میشی
ختی قدرت حرف زدن هم نداشتم
باشه ای گفتم و سوار شدم
لب زد: رز ! تو حامی رو دوست داری
لبخند بغض داری زدم و با سر تایید کردم
دانیال که حالم و میفهمید دیگه جیزی ازم نپرسید و تا خونه سکوت حکم فرما بود
وقتی رسیدیم خونه
رفتم توی اتاقم و روی تخت ولو شدم که مامانم و در و باز کرد و اومد داخل
×رز ! باید باهم حرف بزنیم
+میشنوم مامان
×ت..تو علی رضا رو دوست نداری
+ن..نه ! مامان من
×تو چی؟ببین رز علی رضا پسر عموی توعه و بخاطر احترام به پدر بزرگت باید باهاش ازدواج کنی بی خودی هم بهونه نیار
+ولی مامان من حامی رو دوست دارم( بغض)
×از کی انقدر بی شدم و حیا شدی که عاشق دوست برادرت میشی؟
حرف زدن باهاشون بی فایده بود
چیزی نگفتم اشک هام روی گونه هام غلتیدن
مامان بلند شد و از اتاق بیرون ن رفت و در و محکم بست
روی تخت دراز کشیدم و زانو هام و بغل کردم که خواب چشم هام و نوازش کرد
"𝑫𝒐 𝒓𝒂𝒉𝒊"
Part: 9
با حس کوفتگی شدید توی بدنم بلند شدم
صدا هایی که از طبقه پایین میومد توجه هم رو جلب کرد
کمی که که دقت کردم صدای پدر بزرگ و علی رضا رو از بین اون همه صدای متفرقه تشخیص دادم
تلخندی زدم که بابا صدام کرد
× رز دخترم ! بیا پایین عمو و زنم و بابا بزرگت اومدن
صدای خش دارم و صاف کردم و لب زدم
+الان میام بابا جون
برس و برداشتم و موهایی که مثل حالم پریشون بود و شونه کردم
پیرهن سرخابی با دامن مشکیم و پوشیدم و یه کفش پاشنه بلند هم پام کردم که ظاهر بهتری داشته باشه
از پله های سرامیکی اتاقم پایین رفتم
سلامی کردم که که دیدم علی رضا با ولع بهم خیره شده
نگاهم و دزدیدم و کنار دانیال نشستم
همه بهم خیره شده بودم که عمو این سکوت مضحک و شکست
^ خب پس هفته ی دیگه برای قرار عقد خوبه؟
بابام لبخندی از ته دل زد و گفت
+عالیه!
اصلا مگه قرار نیست من ازدواج کنم پس چرا خودشون میبرن و میدوزن
بابا بزرگ بهم خیره شد و گفت
× چقدر علی رضا خوشبخته که تورو داره من همیشه میگفتم تو از مونا خیلی سر تری برای این که علی رضا دوتا دختر عمو داشت انتخاب بین شما دوتا رو به عهده خود علی رضا گزاشتم که اونم تورو انتخاب کرد ، انتخاب خوبی هم داشته دخترم ، توهم انتخاب خوبی داشتی خودت که میدونی مونا برای داشتن علی رضا چقدر تلاش کرد ، منم میدونم که توهم عاشق علی رضایی
لبخند بغض داری زدم و گفتم
×و.ولی آقا جون ، من به اصرار شما تن به این ازدواج دادم و اگر نه هیچ علاقه ای به علی رضا ندارم
آقا جون با چشم هایی گرد بهم خیره شد و یهو بلند بلند خندید
× میدونم با این حرفام جلوی پدر مادرت خجالت کشیدی ولی دخترم دوست داشتن که جرم نیست که تو اینجوری انکار میکنی
+دوست داشتن جرم نیست؟ خب من یکی دیگه رو دوست دارم من عاشق کس دیگه ای هستم چرا مجبورم میکنید...
بابا چشم غره ای بهم رفت و حرفم و قطع کرد و گفت : خب پس قرار عقد هفته ی دیگه
بلند شدم و بی توجه به حرف هاشون رفتم توی اتاقم
گوشیم و برداشتم و به حامی پیام دادم
" باید ببینمت"