eitaa logo
" ناجـــه "
336 دنبال‌کننده
341 عکس
47 ویدیو
1 فایل
ناجــه ؟ آرزویِ آمیخته با حســرت :) محفلی برایِ شاعرانه‌هایم!🩵 https://abzarek.ir/service-p/msg/2529759 بیا بشینیم کنار شومینه ، چای بخوریم و حرف بزنیم. خب؟ منِ‌آبی : @Awriter کپی؟ خودت خلق کُنـی، قشنگ‌تره :)
مشاهده در ایتا
دانلود
- روزها سخت و عجیب می‌گذرد ، اما می‌گذرد . .
- بماند به یادگار ؛ از بیست‌ویکِ شهریورِ چهارصفرچهار :) شبی کنارِ او 🥺💚
" ناجـــه "
- بماند به یادگار ؛ از بیست‌ویکِ شهریورِ چهارصفرچهار :) شبی کنارِ او 🥺💚
- از هفته‌ها پیش ، داشتیم برای یک‌ شب شعرِ محمدی برنامه‌ریزی می‌کردیم! ذوق زیادی داشتم چون قرار بود مجری مراسم من باشم : ) همه‌ی دوست‌و آشناها را دعوت کرده بودم، اما هیچ‌کدام‌شان نیامدند ... حوالیِ آخر مراسم بود که ناگاه او آمد . قرار نبود بیاید ، گفته بود برنامه‌اش جور نمی‌شود . من هم دل‌خوش نکرده بودم به آمدنش! خبر آمدنش را که شنیدم، دختربچه‌ی درونم بالا و پایین پرید. تپش‌های قلبم نامنظم شد - شبیه همیشه - و پروانه‌هایِ آبی در قلبم رقصیدند🦋 تمام طول مسیرِ کوتاه را دویدم و محکم بغلش کردم :) دعوتش کردم داخل و او با خنده آمد. کنارهم رویِ صندلی نشستیم ، چای و کیک خوردیم و دقایقی که فرصت بود را حرف زدیم . دلش می‌خواست اجرایِ کوتاهی داشته باشد، خدا را شکر زمان داشتیم . رویِ صحنه رفت و خواند. دلِ من که هیچ ، دلِ همه را بُرده بود :) مراسم که تمام شد ، خلوت کردیم . از خودمان گفتیم ، از غم‌ها . از نشدن‌ها و نرسیدن‌ها ! شبیه همیشه مرا مجذوب حرف‌هایش کرد. گفت و شنیدم . گفت و قلبم آرام گرفت. گفت و جوانه‌ی امید در وجودم ریشه زد. لابه‌لای حرف‌ها بازی کردیم ، صدایِ قهقهه‌‌مان کل فضا را برداشته بود .. همه چیز را جمع کردند و می‌خواستند بروند . ما تازه به هم رسیده بودیم ، دلمان ماندن می‌خواست. دلتنگ بودیم! رویِ سکویِ دم در منتظر نشستیم. حرف زدیم و چاووشی گوش دادیم ‌. حرف زدیم و حال خوب به تک‌تک سلول‌هایمان تزریق کردیم. آمدند دنبالش. گفت می‌رسانمت و من هرچه اصرار کردم، افاقه نکرد! بدم نمی‌آمد چندلحظه‌ای بیشتر کنارش باشم. توی ماشین نشستم و رفتیم .. مسخره بازی‌ها و سوتی‌های تویِ ماشین بماند . مهم این بود که آمد. به من اهمیت داد - برخلاف دیگران! - آمد و قلبم خندید . ستاره‌ها در شبِ چشمانم رقصیدند و شب ، دیگر نمی‌توانست غمگینم کند . چون او بود :) امشب ، به‌یادماندنی‌ترین شبِ شعر عمرم بود ... - گلنار . - بیست‌ویکِ‌شهریور .
عرفان طهماسبیErfan Tahmasbi - Emshab.mp3
زمان: حجم: 7.8M
هم دل سپردن ، هم دل بریدن! این کارِ عشق است : )
" ناجـــه "
هم دل سپردن ، هم دل بریدن! این کارِ عشق است : )
میگه که : « تو نه غمی ببارمت ، نه نامه‌ای بخوانمت ، نه اینکه دوست بدانمت ، بگو که هستی؟ » و من به این فکر می‌کنم که تو واقعاً که هستی؟ که هستی که همیشه فکر کردن به تو لبخند روی لبانم می‌نشاند و همنشینی با تو باعث می‌شود غم‌هایم را فراموش کنم؟ تو اصلاً از کِی اینقدر برایم مهم شدی؟ خودت بگو که هستی : )🤍 گاه حتی برای خودم هم عجیب است ، آنقدر عشق از کجا می‌آید؟ از کدامین سرچشمه ؟ از کجای وجودِ من ؟ تو را دوست می‌دارم و این عجیب‌ترین اعترافِ من است! اعترافی که هیچ‌دلیل قانع‌کننده‌ای برایش ندارم ... هرکس می‌پرسد چرا آنقدر دوستش داری؟ می‌گویم نمی‌دانم ، دوست‌داشتن که دلیل نمی‌خواهد! می‌خواهد ؟ و هنوز خودم هم جواب این سوال را نیافته‌ام . فقط می‌دانم عشقِ تو ، شبیه گیاهی در قلبم جوانه زده و با حرف‌هایت ، با لبخند‌هایت ، با صدایت و با محبت‌هایت این گیاه را آبیاری می‌کنی و رشدش می‌دهی :) من بزرگش نمی‌کنم ، این خودِ تویی که گیاهِ عشقت را بزرگ می‌کنی ... این سبزینه‌ی درون قلبم را دوست دارم ، چون سبز است ؛ شبیهِ تو🌱 دلم می‌خواهد محبتت همچنان در وجودم بماند و من با تو ، به همه‌ی این روزهای سخت لبخند بزنم . با تو گذر کنم از تلخی‌ها و تو تنها شاهدِ رنج‌هایم باشی : ) بمان کنارم ، بودنت حیاتِ من است✨ - گلنار .
" ناجـــه "
- دوربینِ عکاسی را جلویِ صورتت گرفتم و لبخندهایت را شکار کردم. حواست نبود. داشتی از شعرخوانی لذت می‌بردی و عمیقاً لبخند می‌زدی. ناگهان حواست جمعِ من شد. مثل همیشه دستت را جلوی صورتت گرفتی و گفتی :« نگیر دختر! » عمیق نگاهت کردم. گفتم : « خیلی خوشگلی، دلم می‌خواد تا ابد عکاسِ قشنگیات باشم. » چشم‌هایت درخشید. عاشقِ درخششِ شبِ چشم‌هایت بودم. عاشقِ آن دوگویِ مشکی ، که مرا در خود حل می‌کرد ... باز حواست جمعِ شعر شد و باز من از حواس‌پرتی‌ات سوءاستفاده کردم. لذت می‌بردم از شکارِ لبخندهایت : ) دوست داشتم تو همیشه حواست پرت باشد و من اتفاقی‌ترین عکس‌ها را از تو بگیرم . عکس‌هایی که شاید حرفه‌ای نباشد ، اما پشتش خروار خروار خاطره نهفته است. عکاس بودن را دوست دارم ، اما وقتی بیشتر دوستش دارم که عکاسِ تو باشم ، یا عکاسِ لحظه‌هایمان . لحظه‌هایِ بی‌تکراری که دونفره می‌گذرد ، در مکان‌های مختلف! و من می‌دانم که این روزها دیگر برنخواهند گشت ... شاید برای همین، تمام دغدغه‌ام ذخیره کردن چیزهایی‌ست که این روزها را در خاطرم جاودان کند. چیزهایی مثل عکس‌ ، نامه ، صداها ، فیلم‌ها. چیزهایی مثلِ یادگاری‌های کوچک اما باارزش! من دلم برای تمامِ روزهایی که با تو گذشت، تنگ می‌شود . اما خوشحالم که تو ، هم‌مسیرِ من شدی و لحظه‌هایِ زیبایی را برایم ساختی🤍 خوشحالم که چندسالی از عمرم را با تو گذراندم ، عزیزِ قلبِ خسته‌ی‌ من : ) - گلنار .
" ناجـــه "
- روزهایِ پایانیِ شهریورِ ماه ، عجیب دارد خوش می‌گذرد : ) اصلاً انگار باید شهریورِ چهارصد‌وچهار را ، ماهِ رفاقت‌ها نام‌گذاری کنم! اول و وسط و آخرش به دیدارهایِ ناب و خاطره‌انگیز سپری شده ... امشب بعد از مدتی دوری و بی‌خبری، کنارِ هم جمع شدیم. گفتیم و خندیدیم و لا‌به‌لایش آشپزی کردیم : ) شبیه همیشه از صحبت‌هایِ دلنشینِ خانم محمودی بهره بردیم و دلمان تنگ شد برای روزهایی که بیشتر همدیگر را می‌دیدیم! حالا دیگر جمعِ رفاقتی‌ پایگاه‌مان ، سه چهارتا کوچولو هم دارد که می‌شود ساعت‌ها از شیرین‌زبانی‌هایشان لذت برد و با آنها هم‌بازی شد... کوچولوهایی که یکی از یکی بغلی‌ترند و تو می‌توانی خاله بودن را تجربه کنی : )) امشب ؛ لحظاتی را کنارهم شاد بودیم. تا توانستیم خندیدیم و مسخره‌بازی‌های دخترانه درآوردیم : ) تاب‌بازی کردیم و بعد هم از سر کنجکاوی باغ را قدم زدیم ... درخت‌های انار تهِ باغ نزدیکیِ پاییز را فریاد می‌زدند و من محوِ تماشایشان شده‌بودم . بعد هم شام‌های دست‌پختِ خودمان را دورِ هم خوردیم و لذت بردیم. آخر سر هم یک وانت‌سواریِ مفت و مجانی به تورم خورد و پشتِ وانت تا توانستم با مصطفی کوچولو خندیدم ... خلاصه بگویم ؛ بیست‌وششِ شهریور ماه را دوست داشتم! پرماجرا بود و خواستنی✨ خدای قشنگم لطفاً پاییز امسال، پر ماجرا‌تر از تابستانش باشد .. می‌دانی که؟ من عاشق تجربه‌هایِ دست اول و نابم! عاشقِ ماجراجویی😌🌱 - گلنار .