eitaa logo
نمکدون شعبه ایتا
264 دنبال‌کننده
230 عکس
37 ویدیو
2 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
نمکدون شعبه ایتا
بند پند طنزی برای نشریه سلام بچه‌ها شماره فروردین
سمیه رستمی بند پند پندهایی برای افتتاح یک حلقه از زنجیره غذایی طبیعت وحشی روزی در زمان انسان‌های اولیه پدر و پسر اولیه‌ای روی درخت نشسته بودند. چند حیوان وحشی که به دنبال کامل‌کردن زنجیره غذایی طبیعت بودند، پایین درخت انتظار آنها را می‌کشیدند. پدر اولیه بیکار نبود و برگ‌های پهن درخت را جدا می‌کرد. پسر اولیه گفت: پدر جان دارید زنجیره غذایی را از این‌ور تکمیل می‌کنید؟ اما مادر سالاد سزار را با این برگ‌ها درست نمی‌کند. مگر اینکه غذایی کشف کنیم که موادش را با این برگ‌ها بقچه‌پیچ کنیم. پدر اولیه گفت: فرزندم به نظرم امروز همان روزی است که تو زندگی‌ات را آغاز کردی. هنوز نمی‌دانم اسم این روز چیست؟ مثلاً شاید بشود گفت روز افتتاحت یا آغاز به کارت. من می‌خواهم مثل هر دفعه علاوه بر برگ‌هایی که برای پوشش استفاده می‌کنی و حالا خیلی کوچک شده‌اند به تو پندی هم هدیه کنم که تا آخر برایت بس باشد. سپس پوف بلندی کرد و گفت: فرزندم یک بهار، یک تابستان، یک پاییز و یک زمستان را دیدی پس از این‌همه چیز تکراری‌ست، پس بکوش که آدم باشی. فرزند اولیه گفت: بله همه چیز تکراری است. حتی همین کادوی تولد. هر سال همین را هدیه می‌دهی. راضی به‌زحمت نیستم. راه‌دستتان بود یک‌دست پارچ و لیوان پافیلی هم بدهید مزید امتنان است. پدر اولیه گفت: بله همه چیز تکراری است، حتی پندم و کج‌فهمی تو که مجبورم مدام همین پند را هدیه بدهم. در ضمن ما هنوز سال را اختراع نکرده‌ایم. فرزند اولیه گفت: پدر جان شما طرز تهیه آدم را یاد ندادید و من خالی، خالی می‌کوشم. پدر اولیه در فکر فرورفت. خیلی در فکر فرورفت. دیگر داشت خیلی‌خیلی فرومی‌رفت که پسرش گفت: آهای پدر جان زیاد فرونروی که می‌ترسم بیفتی و حلقه زنجیره غذایی بشوی. پدر اولیه گفت: حتماً میان این‌همه تکرار یک چیزی متغیر است دیگر. ولی خوب ما که نمی‌توانیم جلوتر از زمان خودمان باشیم. الان فقط در حد خوراک، پوشاک و مسکن را می‌فهمیم. پسر اول سیس جالینوس کبیر برداشت و گفت: همین‌ها نشان آدمیت است و به برگ‌‌هایی که پوشیده بود اشاره کرد و ادامه داد: مخصوصاً پوشاک. پدر اولیه گفت: نخیر! بعدها شاعری می‌سراید: خور و خواب و خشم و شهوت شَغَب است و جهل و ظلمت /حَیوان راه ندارد به مکان آدمیت. پسر اولیه دوست داشت مثل سیامک انصاری به دوربین نگاه کند؛ اما آن موقع هنوز متدهای بازیگری اختراع نشده بود که او بفهمد چطور به دوربین نگاه کند. البته اینکه دوربین هم اختراع نشده بود و حتی سیامک انصاری هم کشف نشده بود، بی‌تأثیر نبود. پدر اولیه اصلاً به روی خودش نیاورد که چه گفته و ادامه داد: البته فعلاً آدمیت ما در همین حد است؛ اما وقتی جلوتر برویم بیشتر می‌فهمیم و می‌توانیم حتی از این شعرها هم بگوییم. پسر اولیه گفت: چقدر جلوتر برویم و البته از کدام طرف جلوتر برویم؟ من شعردوست دارم و مقداری این تکرارها و تولدها تکراری شده. من نمی‌توانم به تکرار عادت کنم. این بار نوبت پدر بود که به دوربین خیره شود؛ ولی به دلایلی که گفته شد متأسفانه برایش میسر نبود؛ بنابراین، با همان امکانات اولیه تعجبش را نشان داد و چماقی که قرار بود روزهای پایان اقامتش روی زمین، میان سایر بچه‌های اولیه‌اش بشکند تا بفهمند باید با هم متحد باشند را آرام به سر پسر اولیه زد و گفت: به ابعاد دهان خودت توجه مبسوطی کن. به تکرار عادت نمی‌کنم؛ یعنی چه؟ ما همیشه این مدلی زندگی کرده‌ایم. پسر گفت: «همیشه» یعنی چقدر؟ چون ما انسان‌های اولیه هستیم. پدر خیلی شکار شده بود، گفت: اگر دلت تغییر می‌خواهد از این به بعد به‌جای برگ‌های این درخت و برگ کلم بنفش، برگ درختان سوزنی به خودت ببند. به‌جای اینکه روی سنگ بخوابی، سنگ را روی خودت بخوابان. به‌جای اینکه حیوانات را شکار کنی، شکار حیوانات باش. این‌طوری کاملاً تغییر می‌کنی. پسر اولیه گفت: آه پدر! این بهترین پندی بود که در این افتتاحیه‌ به من دادی. پدر اولیه گفت: حیف که الان وقتش نرسیده بشر از این حرف‌ها بزند وگرنه می‌گفتم که تلاش کن تغییر در... اما هر چه زور زد نتوانست بفهمد تغییر باید در کجای پسرش باشد. پسر اولیه گفت: پدر پندت تمام شد؟ پدر اولیه گفت: پسر نادان من که کتاب نیستم پندت دهم فراوان. الان هم تمام پندهایم را خرج کردم حتی دیگر برای روز مبادا پس‌انداز پندی ندارم که به مادرت هدیه بدهم. مجبورم از آن سنگ‌های براق سوراخ کنم تا به خودش آویزان کند. ما باید در پند صرفه‌جویی کنیم؛ چون هنوز فکرمان کار نیفتاده، پند تولید کند. پسر اولیه گفت: فکر چیست؟ پدر اولیه گفت: به همین برگ قسم اگر بدانم وقتی چیزی را نداریم چطور بفهمیم چیست؟
نمکدون شعبه ایتا
بند پند طنزی برای نشریه سلام بچه‌ها شماره فروردین
پسر اولیه با خوشحالی روی شاخه ایستاد و گفت؛ ولی پدر دقت کردید این افتتاحم پندهای جدیدی داشت. پس تکراری نبود و تفاوت داشت. پدر اشک توی چشمش حلقه زد و با صدایی لرزان گفت: خوشحالم پسرم. تو ارزشت بیشتر از پند است؛ اما بضاعت من همین بود. پسر اولیه گفت: احساس می‌کنم از نو افتتاح یا آغاز شده‌ام چقدر یک پند می‌تواند زندگی آدم را عوض کند؟! اصلاً این فقط تغییر نیست یک تحول محسوب می‌شود. پدر اولیه سعی ‌کرد با آستین لباسش آب بینی‌اش را پاک کند و مُف، مُف کنان گفت: پدر بودن و پند دادن به فرزند کار سختی است. حتی سخت‌تر از پاک‌کردن آب بینی با آستینی که نداریم؛ ولی به‌هرحال خوشحالم که از هدیه این دفعه راضی هستی. پسر اولیه، اولین بشکن‌های بشریت را با انگشتش ‌نواخت و حس کرد موجی در کمرش ایجاد شده که آن را به دوران می‌آورد. درهمان حالت گفت: چرا ویلا ندادی بنز و تویوتا ندا... که ضربه سهمگین چماق پدرانه باعث شد تمام برگ و بارش بریزد. به این شیوه پند عملی می‌گویند. برای جلوگیری از خوش‌نمک بازی فرزند و اینکه چیزهایی از پدر اولیه مطالبه نکند که خود پدر اولیه ندارد. البته اینکه پدر اولیه هنوز گواهینامه نداشت و درعین‌حال بسیار پایبند قانون هم بود، تأثیر داشت. درست است که آن موقع قانون نبود؛ ولی پایبندی به قانون ربطی به خود قانون ندارد. پسر اولیه که از این لحظه به بعد شطرنجی شده بود، گفت: پدر سعی می‌کنم بندِ پندت باشم. او در آن لحظه اولین مصرع شعر بشریت را سرود و به آرزویش رسید. البته لحظاتی قبل از اینکه جزو زنجیره غذایی طبیعت شود؛ چون در اثر ضربه پدرانه از درخت سقوط کرد. https://eitaa.com/namakdooon
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فقط وقتی قلم طنز را غلاف میکنم و یادداشت جدی می‌نویسم که پای عرض ارادت باشه اینجا بخونید شکار ماه https://rahamedia.net/?p=11620
هر وقت برای استندآپ دعوتم میکنن قبول نمیکنم اما از حرم که تماس گرفتن درجا قبول کردم خانم جانم خواسته بود. صله خانم جانم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نمکدون شعبه ایتا
🎥 #ببینید 💢 موشن دولتگرام14 📎 #دولتگرام 📎 #دولت_سیزدهم 🌐 https://btid.org/fa/video/259726 🔰 م
بسم الله در زمان ریاست جمهوری شهید رییسی سناریوی مجموعه‌ موشن‌گرافی دولت گرام را می‌نوشتم. آن روزها تلاش کردیم این مجموعه به صدا و سیما راه پیدا کند اما نشد. اساسا رویکرد صدا و سیما بازتاب خدمات دولت نبود. این که چرا صدا و سیما در دوره سه ساله ریاست جمهوری شهید رییسی به خدمات ایشان نپرداخت دیگر مهم نیست. تنها چیزی که آرامم میکند این است که با همه انتقاداتی که به دولت خدمت وارد بود(دیکته ننوشته است که غلط ندارد.) تلاش خودم را انجام دادم. مسئولین و مدیران صدا و سیمای جمهوری اسلامی هم که همه میدانند منتسب به کدام نامزد ریاست جمهوری این دو دوره انتخابات ریاست جمهوری هستند، باید در پیشگاه خداوند جوابگو باشند و مدیون خون شهید رییسی‌اند.
داستان این پدر و پسر اولیه با استقبال روبرو شد و شماره دومش رو هم نوشتم چماقی برای گفتگو https://eitaa.com/namakdooon
چُماقی برای گفتگو سمیه رستمی در زمان‌های بشر اولیه، پدر و پسری روی درختی نشسته بودند. احتمال می‌رود که باز هم از حیوانات وحشی به آنها پناه برده بودند. پسر اولیه به لانه پرنده‌ای خیره شده و سعی می‌کرد، مثل جوجه‌ها با باز و بسته کردن دهانش، صدا تولید کند. پدر اولیه با تأسف سری تکان داد و گفت: مردم بچه دارند، من هم بچه دارم؟! نکند این بچه را از پرورشگاه آورده‌ام؟! ولی یادش افتاد هنوز پرورشگاه اختراع نشده. ازآنجاکه بشر هنوز زبان را هم اختراع نکرده بود و بیشتر با زبان بدن صحبت می‌کردند، پسر اولیه از حالات پدر اولیه متوجه حرف‌هایش شد. پس به همان شیوه گفت: پدر چرا ما نمی‌توانیم مثل این‌ها حرف بزنیم. پدر آه بلندی کشید: و گفت چون نیاز نداریم حرف بزنیم؛ مثلاً همین‌الان با حرکات چشم و ابرو لب و بینی و دست‌وپا منظورمان را به هم حالی می‌کنیم. اصلاً مگر چه می‌خواهیم بگوییم که نیاز به سروصدا کردن داشته باشد؟ پسر اولیه سعی کرد با چشمانش احترام، با ابروهایش انتقاد، با گشاد کردن سوراخ بینی‌اش قاطعیت و با غنچه کردن لب‌هایش علاقه‌اش را نشان بدهد و گفت: شما که بیشتر از زبان چماق استفاده می‌کنید. این چماق خیلی سنگین است. دو روز دیگر که پا به سن بگذارید نمی‌توانید منظورتان کامل را بیان کنید. بهتر نیست این یک مثقال گوشت در دهان را تکان بدهیم و صدا تولید کنیم؟ به‌جای کوفت و کوب، گفتگو داشته باشیم. پدر اولیه گفت: از حالت صورت و اشاره انگشت‌هایت فهمیدم خیلی موذیانه می‌خواهی این چماق را از دستم دربیاوری؛ اما پسرم هر کسی باید در زندگی چماق خودش را داشته باشد. فکر این چماق را از سر بیرون کن. کور خوانده‌ای! پسر اولیه چشمانش قلب‌قلبی شد و دو قطره اشک از گوشه چشمانش سر خورد و گفت پدر ممنونم لبخند زیبای شما به من می‌فهماند دوستم دارید و نور چشمانتان هستم و اگر روزی نباشم زبان بدنم فلج! شما کور می‌شوید؛ ولی اصرار نکنید. چماق شما را نمی‌خواهم. دوست دارم از این زبان برای ارتباط‌گرفتن استفاده کنم. پدر اولیه شَتَرَق کوبید پس پیشانی‌اش و گفت: از زبان‌درازی که کردی فهمیدم مسخره‌ام می‌کنی. به نظرم بهتر است کاری کنم قانون جاذبه را قبل از نیوتن با تمام اجزا بدنت کشف کنی! حیف آن همه شیرخشک که با بدبختی برایت تهیه کردم. ببین چقدر روی بدنم جای چنگ‌ودندان شیرهایی است که به‌خاطر تو شکار و ورقه‌ورقه کرده تا راحت‌تر در آفتاب پهن خشک و پودر شود و در حلق تو بریزم. بشکند این دست که نمک ندارد. شیرم را حلالت نمی‌کنم. پسر زبان‌نفهم! پسر اولیه می‌دانست اگر پدرش از زبان بدن کم بیاورد، کسری‌ زبان را با چماقش جبران می‌کند. پس حرکاتش را گذاشت روی دور خیلی آهسته تا با زبان نرم صحبت کند. چشم‌هایش را تنگ، سوراخ بینی‌اش را جمع و لب‌هایش را آویزان کرد و گفت: می‌دانم نگران من هستید و می‌خواهید از چماق برای محافظت خودم استفاده کنم تا مثل شما خط‌وخش نیفتم؛ اما اگر شما می‌توانستید با آن شیر صحبت کنید حتماً مسالمت‌آمیز مسئله حل می‌شد. همه چیز را نمی‌شود با چماق نشان داد. مثلاً این که مهر شما در قلب و دل من جا دارد. پدر اولیه نمی‌دانست از کدام اجزا بدنش و چطور برای نشان‌دادن عصبانیتش استفاده کند و حسابی کلافه شده بود. گفت: هر چه من چشم و اَبرو می‌آیم تو جوابم را گستاخانه‌تر می‌دهی. زمان ما بچه‌ها جرأت نداشتند پایشان را جلوی بزرگ‌ترها دراز کنند من ساعت‌ها ته غارمان چمباتمه می‌زدم. حالا کارت به جایی رسیده که من را تهدید به خوردن کنی تا در دلت جا بدهی. لابد آخرالزمان شده که زبان‌درازی می‌کنی! پسر از تعجب ابروهایش را بالا داد. چشم‌هایش را کاملاً گشاد و دهانش را هم باز کرد و گفت: بالاغیرتاً این حرکات را نمی‌توانم ترجمه کنم. منظورتان این است که بدون چماق باید در ته غار چمباتمه بزنم؟ البته همین‌الان هم می‌زنم؛ چون وقتی می‌خوابید جایی برای من نمی‌ماند؛ ولی متوجه نمی‌شوم؛ یعنی چه که مچ دست چپتان تمام شده؟! پدر اولیه چماقش را بالا برد؛ ولی کمی سبک‌وسنگین کرد که واقعاً وقتش هست این زبان را به کار بگیرد یا نه؟ بالاخره زبان چماق هم باید در جای خودش به کار گرفته می‌شد تا بیشترین تأثیر را داشته باشد. اصلاً یک ضرب‌المثل اولیه هست که می‌گوید هر چماق جایی و هر ضربه مکانی دارد. پدر اولیه هنوز تصمیمش را نگرفته بود حرفش را با چماقش بزند یا نه که صدای رعدوبرق حرف او را نیمه‌تمام گذاشت. رعدوبرق دقیقاً برگ و باری که نقش لباس پسر اولیه را ایفا می‌کرد، مورد عنایت و اصابت قرار داد. ازآنجاکه پسر اولیه خیلی وقت بود آن‌ها را تعویض نکرده و حسابی خشک و حتی بعضی جاهایش زاپ‌دار شده بودند، به‌راحتی شعله‌ور شدند.