eitaa logo
نمکدون شعبه ایتا
264 دنبال‌کننده
230 عکس
37 ویدیو
2 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فقط وقتی قلم طنز را غلاف میکنم و یادداشت جدی می‌نویسم که پای عرض ارادت باشه اینجا بخونید شکار ماه https://rahamedia.net/?p=11620
هر وقت برای استندآپ دعوتم میکنن قبول نمیکنم اما از حرم که تماس گرفتن درجا قبول کردم خانم جانم خواسته بود. صله خانم جانم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نمکدون شعبه ایتا
🎥 #ببینید 💢 موشن دولتگرام14 📎 #دولتگرام 📎 #دولت_سیزدهم 🌐 https://btid.org/fa/video/259726 🔰 م
بسم الله در زمان ریاست جمهوری شهید رییسی سناریوی مجموعه‌ موشن‌گرافی دولت گرام را می‌نوشتم. آن روزها تلاش کردیم این مجموعه به صدا و سیما راه پیدا کند اما نشد. اساسا رویکرد صدا و سیما بازتاب خدمات دولت نبود. این که چرا صدا و سیما در دوره سه ساله ریاست جمهوری شهید رییسی به خدمات ایشان نپرداخت دیگر مهم نیست. تنها چیزی که آرامم میکند این است که با همه انتقاداتی که به دولت خدمت وارد بود(دیکته ننوشته است که غلط ندارد.) تلاش خودم را انجام دادم. مسئولین و مدیران صدا و سیمای جمهوری اسلامی هم که همه میدانند منتسب به کدام نامزد ریاست جمهوری این دو دوره انتخابات ریاست جمهوری هستند، باید در پیشگاه خداوند جوابگو باشند و مدیون خون شهید رییسی‌اند.
داستان این پدر و پسر اولیه با استقبال روبرو شد و شماره دومش رو هم نوشتم چماقی برای گفتگو https://eitaa.com/namakdooon
چُماقی برای گفتگو سمیه رستمی در زمان‌های بشر اولیه، پدر و پسری روی درختی نشسته بودند. احتمال می‌رود که باز هم از حیوانات وحشی به آنها پناه برده بودند. پسر اولیه به لانه پرنده‌ای خیره شده و سعی می‌کرد، مثل جوجه‌ها با باز و بسته کردن دهانش، صدا تولید کند. پدر اولیه با تأسف سری تکان داد و گفت: مردم بچه دارند، من هم بچه دارم؟! نکند این بچه را از پرورشگاه آورده‌ام؟! ولی یادش افتاد هنوز پرورشگاه اختراع نشده. ازآنجاکه بشر هنوز زبان را هم اختراع نکرده بود و بیشتر با زبان بدن صحبت می‌کردند، پسر اولیه از حالات پدر اولیه متوجه حرف‌هایش شد. پس به همان شیوه گفت: پدر چرا ما نمی‌توانیم مثل این‌ها حرف بزنیم. پدر آه بلندی کشید: و گفت چون نیاز نداریم حرف بزنیم؛ مثلاً همین‌الان با حرکات چشم و ابرو لب و بینی و دست‌وپا منظورمان را به هم حالی می‌کنیم. اصلاً مگر چه می‌خواهیم بگوییم که نیاز به سروصدا کردن داشته باشد؟ پسر اولیه سعی کرد با چشمانش احترام، با ابروهایش انتقاد، با گشاد کردن سوراخ بینی‌اش قاطعیت و با غنچه کردن لب‌هایش علاقه‌اش را نشان بدهد و گفت: شما که بیشتر از زبان چماق استفاده می‌کنید. این چماق خیلی سنگین است. دو روز دیگر که پا به سن بگذارید نمی‌توانید منظورتان کامل را بیان کنید. بهتر نیست این یک مثقال گوشت در دهان را تکان بدهیم و صدا تولید کنیم؟ به‌جای کوفت و کوب، گفتگو داشته باشیم. پدر اولیه گفت: از حالت صورت و اشاره انگشت‌هایت فهمیدم خیلی موذیانه می‌خواهی این چماق را از دستم دربیاوری؛ اما پسرم هر کسی باید در زندگی چماق خودش را داشته باشد. فکر این چماق را از سر بیرون کن. کور خوانده‌ای! پسر اولیه چشمانش قلب‌قلبی شد و دو قطره اشک از گوشه چشمانش سر خورد و گفت پدر ممنونم لبخند زیبای شما به من می‌فهماند دوستم دارید و نور چشمانتان هستم و اگر روزی نباشم زبان بدنم فلج! شما کور می‌شوید؛ ولی اصرار نکنید. چماق شما را نمی‌خواهم. دوست دارم از این زبان برای ارتباط‌گرفتن استفاده کنم. پدر اولیه شَتَرَق کوبید پس پیشانی‌اش و گفت: از زبان‌درازی که کردی فهمیدم مسخره‌ام می‌کنی. به نظرم بهتر است کاری کنم قانون جاذبه را قبل از نیوتن با تمام اجزا بدنت کشف کنی! حیف آن همه شیرخشک که با بدبختی برایت تهیه کردم. ببین چقدر روی بدنم جای چنگ‌ودندان شیرهایی است که به‌خاطر تو شکار و ورقه‌ورقه کرده تا راحت‌تر در آفتاب پهن خشک و پودر شود و در حلق تو بریزم. بشکند این دست که نمک ندارد. شیرم را حلالت نمی‌کنم. پسر زبان‌نفهم! پسر اولیه می‌دانست اگر پدرش از زبان بدن کم بیاورد، کسری‌ زبان را با چماقش جبران می‌کند. پس حرکاتش را گذاشت روی دور خیلی آهسته تا با زبان نرم صحبت کند. چشم‌هایش را تنگ، سوراخ بینی‌اش را جمع و لب‌هایش را آویزان کرد و گفت: می‌دانم نگران من هستید و می‌خواهید از چماق برای محافظت خودم استفاده کنم تا مثل شما خط‌وخش نیفتم؛ اما اگر شما می‌توانستید با آن شیر صحبت کنید حتماً مسالمت‌آمیز مسئله حل می‌شد. همه چیز را نمی‌شود با چماق نشان داد. مثلاً این که مهر شما در قلب و دل من جا دارد. پدر اولیه نمی‌دانست از کدام اجزا بدنش و چطور برای نشان‌دادن عصبانیتش استفاده کند و حسابی کلافه شده بود. گفت: هر چه من چشم و اَبرو می‌آیم تو جوابم را گستاخانه‌تر می‌دهی. زمان ما بچه‌ها جرأت نداشتند پایشان را جلوی بزرگ‌ترها دراز کنند من ساعت‌ها ته غارمان چمباتمه می‌زدم. حالا کارت به جایی رسیده که من را تهدید به خوردن کنی تا در دلت جا بدهی. لابد آخرالزمان شده که زبان‌درازی می‌کنی! پسر از تعجب ابروهایش را بالا داد. چشم‌هایش را کاملاً گشاد و دهانش را هم باز کرد و گفت: بالاغیرتاً این حرکات را نمی‌توانم ترجمه کنم. منظورتان این است که بدون چماق باید در ته غار چمباتمه بزنم؟ البته همین‌الان هم می‌زنم؛ چون وقتی می‌خوابید جایی برای من نمی‌ماند؛ ولی متوجه نمی‌شوم؛ یعنی چه که مچ دست چپتان تمام شده؟! پدر اولیه چماقش را بالا برد؛ ولی کمی سبک‌وسنگین کرد که واقعاً وقتش هست این زبان را به کار بگیرد یا نه؟ بالاخره زبان چماق هم باید در جای خودش به کار گرفته می‌شد تا بیشترین تأثیر را داشته باشد. اصلاً یک ضرب‌المثل اولیه هست که می‌گوید هر چماق جایی و هر ضربه مکانی دارد. پدر اولیه هنوز تصمیمش را نگرفته بود حرفش را با چماقش بزند یا نه که صدای رعدوبرق حرف او را نیمه‌تمام گذاشت. رعدوبرق دقیقاً برگ و باری که نقش لباس پسر اولیه را ایفا می‌کرد، مورد عنایت و اصابت قرار داد. ازآنجاکه پسر اولیه خیلی وقت بود آن‌ها را تعویض نکرده و حسابی خشک و حتی بعضی جاهایش زاپ‌دار شده بودند، به‌راحتی شعله‌ور شدند.
ابتدا پسر تصور کرد لابد این گرمای تفکر و اندیشه است که وجودش را فراگرفته؛ اما خیلی زود فهمید گرمای تفکر و اندیشه خودش را از سر آدمیزاد نشان می‌دهد نه آن قسمت‌های بدنش. ناخودآگاه برای فرار از خطر تصمیم گرفت پایین بپرد؛ ولی تالاپ در چاله آب پایین درخت افتاد و صدای تیییییشششش کش‌داری شنید. وقتی از چاله بلند شد، دیگر خبری از گرما و شعله نبود؛ فقط احساس خاص و ناخوشایندی داشت که امروزه به آن می‌گوییم سوزش. پدر اولیه بعد از اینکه مطمئن شد حیوانات نااهل آن دوروبر از صدای رعد فرار کرده و امنیت برقرار شده است از درخت پایین آمد و به‌سرعت پسرش را با چند برگ زاپاسی که به همراه داشت پوشاند و به غار برد. او می‌خواست این اتفاقات را مثل هر روز روی دیوار غار حکاکی کند و هر شب بنشیند روبرویش آنها را تماشا کند. چون آن زمان‌ها هنوز تلویزیون اختراع نشده بود، مجبور بودند زل بزنند به نقش‌ونگار دیوار تا اخبار را آنجا ببیند. پسر اولیه متوجه شد نه می‌تواند بنشیند و نه مثل آدم بخوابد. پس مجبور شد روی شکم دراز بکشد و آنچه گذشت روزهای قبل را نگاه کند. وقتی پدر اولیه کار کَنده‌کاری را تمام کرد برگشت به سمت پسرش که یکهو دید پسر روی شکم خوابیده. خونش به جوش آمد و از اینکه پسرش مدام سنت‌شکنی می‌کرد، شکار شد. چماقش را برداشت و بالای سرش برد. در این حالت شاید به نظر برسد چماق علامت تعجب بود که چرا پسرش مثل آدمیزاد نخوابیده؟! ولی پسر اولیه آن‌قدر تجربه داشت که بفهمد پدرش آمپر چسبانده. دستپاچه همان‌طور که دمر روی زمین افتاده فکر کرد به محل سوزش اشاره کند؛ اما ترسید پدر از حرکتش معنای درستی برداشت نکند و وضع بدتر بشود. پس به غارنوشت‌های پدرش اشاره کرد و کلی زور زد تا یادش بیاید، هنگام افتادن در چاله چه صدایی شنیده. اول صدای آآآآآآآ از دهانش خارج شد و بعد صدای تییییش. در واقع این اولین کلمه‌ای بود که پسر اختراع کرد. پسر ذوق‌زده دوباره فریاد زد: آتیش آتیش؛ اما انگار به پدر فرمان شلیک داده باشند، چنان نقطه‌زن چماقش را فرود آورد که پسر بعد از آن قدرت حرف‌زدن با زبان بدن از گردن به پایین که هیچ، گردن به بالا را هم از دست داد. فقط لبخند محوی روی لبش بود. پدر آن لبخند را رضایت پسرش از طعم شیرخشکی که داخل دهانش می‌ریخت معنا می‌کرد؛ اما اگر پسر می‌توانست لبخند بزند، قطعاً از لذت ادای اولین کلمه بود که شکاف نسلی بین خود و پدرش را ترمیم کرده بود. https://eitaa.com/namakdooon
🦋 محفل ادبی شعر گوهرشاد با همکاری سازمان فرهنگی اجتماعی ورزشی شهرداری قم برگزار می‌کند؛ سلسله‌های برنامه‌های فرهنگی؛ از قربان تا غدیر با همراهی شاعران‌ و نویسندگان: سمیه خردمند فاطمه بختیاری سمیه رستمی فرزانه قربانی فائزه امجدیان متین پسندیده ثریا ستوده بحرینی مهتا صانعی 🏢: زندان زنان قم 🧭: یکشنبه ۱۸ خرداد ساعت ۹ @darvazhe
راستش بنده مدتهاست در دایره انقلاب جا نمی‌شوم رژیم هم دارم اما رژیم مرا ندارد و مجبورم حوالی دایره انقلاب بچرخم تا ....تایش را نمیدانم اما همیشه گفته‌ام بعضی از انقلابی‌ها که تعدادشان هم کم نیست و حتی میشود گفت آنقدر تعدادشان زیاد است که شامل عبارت «همه» هم هست؛ بهترین کار‌ها را به بدترین نحو انجام می‌دهند. معمولا کارشان نتیجه‌ای بدتر از عملیات‌های نیروهای نفوذی ضدانقلاب دارد. یکی از همین کارها به نام کردن هر سوراخ سمبه ای با اسم شهداست. مثلا همین سالن انتظار ملاقات زندان قم که به اسم دانشمند نخبه و مخلص ایران شهید فخری زاده نامگذاری شده است. معلوم نیست آن کسی که این نام را انتخاب کرده با شهید فخری زاده خصومت شخصی داشته یا می‌خواسته درصد تنبه و ندامت را بالا ببرد. کاش شهدا را فقط یک اسم تکراری نکنیم شهید فخری زاده ؛فخر ایران بود.