مادر،
آنجا که آبیِ آسمان،
زلالتر از حوضِ کوچکِ حیاطمان بود،
تو ایستاده بودی.
دستهایت،
همان برگهای پهنِ درختِ نخل بودند،
که سایه میدادند به تابستانهای داغِ کودکیام.
و نگاهت،
همچون شبنمی بود که صبحِ اولِ اردیبهشت،
روی چمنها مینشست؛
بیصدا، پر از نور.
خانهمان،
با بوی نان و حضورِ تو،
دیگر یک ساختمان نبود؛
یک پنجره بود، رو به تمامِ دشتهای بازِ جهان.
تو خودِ مفهومِ «بودنِ سبز» هستی؛
تشنهای که رودخانه را به درونِ خویش کشانده.
روز تو، روز جاری شدنِ تمامِ این سادگیهای زیباست🪴..
#دستنویس
و من
بوسه زندگی بخش و جاودانه شدن
را همینجا به تو خواهم داد
تو به اندازه زادگاه من زیبایی
زیبا بمان
” ما هیچ تر از هیــــــچ پیِ هیچ دویدیم ،
در این هیچِ به جز هیچ دگر هیچ ندیدیــــــم . . !