eitaa logo
داستان شب|معین الدینی
24.1هزار دنبال‌کننده
514 عکس
154 ویدیو
22 فایل
﷽ من اینجا با قلبم برای فرزندانم قصه میگویم❤ ادمین داستان شب 👇 @Mojgan_5555 قصه گو:معین الدینی کانال فن‌بیان من 👇🏻 @bayaneziba استفاده از مطالب این کانال فقط با ذکر منبع بلامانع است.✍️
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
InShot_۲۰۲۳۰۵۰۵_۱۸۴۴۵۷۸۴۰_۰۵۰۵۲۰۲۳.mp3
9.97M
🕌 ༺◍⃟👧🏻🧒🏻჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄ رویکرد: آشنایی با وجود مقدس امام عصر علیه السلام ‌‌ سال :معین‌الدینی ༺◍⃟📚჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄ https://eitaa.com/joinchat/4230349078C22111fe80f ༺◍⃟🎙჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
@nightstory57.mp3
10.3M
ا﷽ ༺◍⃟🐴჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄ رویکرد 👇 همیشه خودمون باشیم نه کسی که نیستیم و تظاهر نکنیم :معین الدینی ༺◍⃟📚჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄ https://eitaa.com/joinchat/4230349078C22111fe80f ༺◍⃟🎙჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
✨༺༽بسم الله الرحمن الرحیم༼༻✨ داستان شب گوینده:(معین الدینی) داستان امشب: ((الاغ بازیگوش)) رویکرد:همیشه خودمون باشیم نه کسی که نیستیم و تظاهر نکنیم در زمان های قدیم پیرمردی بود به اسم جان علی جان علی یک الاغ داشت. او و خرش در یک آسیاب کارمیکردند. الاغ بازیگوش و سر به هوا بود. گاهی سر به سر جان علی میگذاشت به حرفش گوش نمیکرد و اذیتش می کرد. روزی از روزها جان علی الاغشو بیرون برد وکنار یک درخت ول کرد تا علف بخورد و خستگی اش در بره. آقا خره همان طور که علف میخورد و جلو میرفت. ناگهان چشمش به یک چیز پشمالو افتاد جلو رفت و با احتیاط اونو نگاه کرد. آن چیز پشمالو پوست یک شیر بود. خر بازیگوش پوست شیر را برداشت و سرشو کرد داخل پوست شیر و کم کم به این نتیجه رسید که برود داخل پوست شیر آقاخره پوست شیر رو مثل یک لباس پوشید برش و شد شبیه شیر بعد با خودش فکر کرد حالا با این لباس ترسناک سر به سر جان علی میگذارم و اونو می ترسونم آقا خره با این فکر رفت و به آسیاب نزدیک شد. کمی آن دور و برگشت جان علی میخواست کارشو شروع کنه. از آسیاب بیرون آمد تا دوباره خرش را برای کار کردن به اسیاب بیاره؛ اما همین که از آسیاب بیرون اومد. دید یک شیر آنجا وایستاده جان علی از ترس فریادی کشید. توی آسیاب دوید و در را محکم بست؛ اما بعد فکر کرد که ممکن است شیر خرشو بخوره. این بود که رفت و یک چوب کلفت برداشت و از آسیاب بیرون آمد. مدتی با احتیاط همان جا ایستاد و به دور و بر نگاه کرد دید شیر از اونجا دور شده و آن دور و بر پیدایش نیست جان علی جلو رفت و با ترس و لرز دنبال خرش گشت او از ترس شیر خیلی آرام و بی سر و صدا راه می رفت می لرزید و می گفت آخر این حیوان کجا رفته؟ نکند شیر او را خورده؟ جان علی باز هم جلوتر رفت و این طرف و اون طرف رو گشت. او دیگه فکر میکرد شیر حتما خرشو خورده ناگهان از پشت درختی دم شیر را دید و وحشتزده به طرف آسیاب دوید. آقاخره از همان اول مراقب کارهای جان علی بود وقتی دید اونطوری به طرف آسیاب میدوه خنده ش گرفت شروع کرد به عرعرکردن و خندیدن صدای عرعر خر به گوش جان علی رسید ایستاد و نگاه کرد. دید صدای عرعر از همان شیر است. شیر روی زمین افتاده بود. میخندید و عرعر می کرد جان علی آرام جلو رفت ایستاد و خوب نگاه کرد. سرش را تکان داد و گفت ای خر بدجنس پس تو بودی نزدیک بود از ترس غش کنم آن وقت یک مرتبه دستشو جلو برد پوست شیر را از روی خر کنار انداخت و گفت: حالا دیگر برای من شیر میشوی ای خر ناقلا بعد افسار خر را گرفت و او را به آسیاب برد . جان علی چند روز اجازه نداد خرش بیرون بره و گردش کنه شب و روز در آسیاب بود و کار می کرد. آقا خره با ناراحتی عرعر میکرد و با خودمیگفت: در پوست شیر رفتن این بدبختیها رو هم داره پس یاد گرفتیم هر کسی باید در مقام و جایگاه خودش باشه و پاشو فراتراز اون چیزی که هست نزاره ༺◍⃟🐰჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄ https://eitaa.com/joinchat/4230349078C22111fe80f ༺◍⃟🐰჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
@nightstory57.mp3
1.35M
تولدتون مبارک 🎉🎊   ༺◍⃟🌙჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄ اسامی متولدین امیرعلی رضازاده مقدم۵ ساله از تهران😍 پریا پارسامنش۷ساله ازشیراز😍 محمد امین گرجی۷ساله از ساری😍 کیان فتحی پویا ۷ ساله از اهواز😍 محمد سبحان قفایی۸ساله ازیزد😍 ༺◍⃟📚჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄ https://eitaa.com/joinchat/4230349078C22111fe80f ༺◍⃟🎙჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
InShot_۲۰۲۳۱۰۳۱_۱۹۴۳۰۱۰۷۳_۳۱۱۰۲۰۲۳.mp3
13.26M
☃️🌙 ༺◍⃟🌺჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄ رویکرد👇 آدم برفی ها وقتی آب میشن کجا میرن ‌‌ :معین‌الدینی ༺◍⃟📚჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄ https://eitaa.com/joinchat/4230349078C22111fe80f ༺◍⃟🎙჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
✨༺༽بسم الله الرحمن الرحیم༼༻✨ داستان شب گوینده:(معین الدینی) داستان امشب: ((آدم برفی و ماه))☃️🌙 یکی بود، یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود زمستان بود و برف ❄️همه‌ی حیاط را پوشانده بود. بچه‌ها برف‌ها را جمع کردند و یک آدم برفی☃️ بزرگ و قشنگ درست کردند. بعد یک کلاه🎩 روی سر آدم برفی گذاشتندتا توی سرمای زمستان سردش نشه! آنها تمام روز را بازی کردند و خندیدند. آسمان پر از ابر بود و هوا سرد سرد. بچه‌ها یکی یکی به خانه هایشان رفتند. آدم برفی☃️ ماند و دانه‌های کوچک برف که آرام آرام روی کلاهش می‌نشستند. صبح روز بعد بچه‌ها برگشتند. دوباره بازی شروع شد. سرسره بازی روی برف‌ها و خنده و خنده و خنده! وقتی بچه‌ها رفتند آدم برفی به آسمان نگاه کرد. ابرها رفته بودند و ماه توی آسمان بود. آدم برفی به ماه🌙 گفت: تو می‌دانی بچه‌ها کجا می‌روند؟ ماه 🌙گفت: به خانه‌هایشان. آدم برفی پرسید: چرا می‌رون ب خونه هاشون؟ ماه گفت: خسته شده‌اند. می‌روند تا بخوابند. آدم برفی گفت: من هم خسته شده‌ام. دلم می‌خواهد به خانه‌ام بروم و بخوابم. ماه خندید و گفت: باید تا فردا صبر کنی. وقتی خورشید خانم 🌞بیاید تو هم می‌توانی به خانه‌ات برگردی و راحت اونجا بخوابی! آدم برفی⛄️ تا صبح نخوابید و به خورشید🌞 فکر کرد.که چگونه با اومدنش اون میتونه به خونه ش برگرده ؛به خانه‌اش، به آسمان آبی و زیبا. صبح که شد گرما و نور خورشید از راه رسید. و اشعه های طلایی خورشید به ادم برفی برخورد کرد آدم برفی به خورشید سلام کرد و گفت: خسته شده‌ام. می‌خواهم به خانه‌ام برگردم و بخوابم. خورشید گفت: تو بچه‌ها را شاد کردی حالا می‌توانی به خانه‌ات برگردی. خورشید، گرم گرم به آدم برفی تابید و تابید. بعد آرام آرام او را بلند کرد و روی ابرهای آسمان گذاشت. آدم برفی روی ابرها چشم‌هایش را بست و خوابید. او خیلی خسته بود. بچه‌ها👭👫👬 آمدند. با سرو صدا و خنده و شادی. آدم برفی رفته بود. اما کلاه را برای بچه‌ها گذاشته بود. بچه‌ها به آسمان نگاه کردند. خورشید در آسمان بود و آدم برفی☃️ روی یک تکه‌ی ابر بزرگ راحت راحت خوابیده بود. ༺◍⃟🐰჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄ https://eitaa.com/joinchat/4230349078C22111fe80f ༺◍⃟🐰჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
@nightstory57(3).mp3
12.51M
🌲🎄 ༺◍⃟👧🏻👦🏻჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄ رویکرد: بداخلاق نباشیم 😍 :معین‌الدینی ༺◍⃟🌷჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄ https://eitaa.com/joinchat/4230349078C22111fe80f ༺◍⃟🌻჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
✨༺༽بسم الله الرحمن الرحیم༼༻✨ داستان شب گوینده:(معین الدینی) داستان امشب: ((درخت بداخلاق)) روزی روزگاری پشت کوه بلندی یک درخت تنها بود. در آن اطراف جز این درخت، درختی نبود.فصل پاییز که از راه رسیدباافتادن هریک از برگ های درخت،درخت غمگین وبداخلاق می شد.آنقدربداخلاق شده بودکه تمام حشرات ومورچه هاازدست اوخسته شدندوبجای دیگری رفتند.روزی سنجاقک شاخک کوتاه به پشت همان کوهی که درخت تنها بود رفت.سنجاقک درراه، حشرات و مورچه هارادید.سلام کردوگفت:«بیایید برویم کنار درخت،آنجا بهتر است.» آنها گفتند:« درخت ما را دوست ندارد، بداخلاق شده است و همیشه غر می زند». سنجاقک شاخک کوتاه ،هم مهربان بود و هم کنجکاو! کنار درخت رفت تا دلیل بد اخلاقی اش را بداند.چرخی کنار درخت زد گفت:«سلام درخت زیبا ،میای با هم دوست باشیم؟من روی شاخه ات بشینم و با هم حرف بزیم؟» درخت اخم کرد و با عصبایت گفت«کی گفته تو بیای اینجا دور من بچرخی وحرف بزنی؟من دوست ندارم کسی را در اطرافم ببینم !هر چه زودتر از اینجا برو.» سنجاقک شاخک کوتاه، لبخندی زد و گفت«درخت خوب و مهربون،بیا یکم با هم دیگه دردو دل کنیم منم اینجاتنهام ،اگه ازمن خوشت نیومد من میرم».درخت این بارعصبانیتر شد. وآنقدر داد زدتاتمام برگهایش برسرسنجاقک ریخت .سنجاقک  بیچاره زیر برگها گم شد. درخت با خودش گفت:« خوبش شد کاری کردم که دیگر سراغ من نیاید».یک ساعت گذشت، درخت هر چه صبر کردتاسنجاقک از زیر برگها بیرون بیایدوبه خانه ش برگردد،فایده ای نداشت و خبری از سنجاقک شاخک کوتاه، نشد .درخت که دیگر آرام شده بود،از باد کمک خواست.اما باد قبول نکرد و گفت:« تو همه را اذیت میکنی منم هیچوقت به تو کمک نمیکنم»کمی که گذشت باد ،دلش به حال سنجاقک سوخت.پس با یک هو هوی بزرگ برگ ها را کنار زد.سنجاقک بی هوش گوشه ای افتاده بود. درخت تا سنجاقک را دید ناراحت شد و آرام شاخه اش را خم کرد تا  سنجاقک را روی شاخه اش بگذارد.درخت با تنها برگ باقیمانده اش سنجاقک را نوازش میکردوبا ناراحتی میگفت:«من دوست ندارم کسی را اذیت کنم ولی وقتی می بینم اینجا تنها هستم و با ریختن برگهام خیلی زشت میشم عصبانی میشم و دوست ندارم کسی بیایدواین زشتی مراببیند».سنجاقک که حرفهای درخت را شنید غمگین شد.وقتی که حالش کاملا خوب شد از درخت خداحافظی کرد و رفت پیش دیگر حشرات و مورچه ها.به آنها گفت:« فهمیدم درخت چرا بد اخلاقی می کند.»مورچه ها با تعجب گفتند :«چطور توانستی با درخت حرف بزنی و بفهمی چرا عصبانی میشه»سنجاقک گفت:«درخت خیلی تنهاست و فکر میکنه خیلی زشت شده».حشرات گفتند«باید یه فکری براش بکنیم که هم از تنهایی بیرون بیاد و هم بدونه که خودش تنها درختی نیست که برگهاش میریزه» مورچه ها گفتند:«باید بدونه که با ریختن برگهاش زشت نمیشه تازه بعد از یه مدت دوباره برگ تازه در میاره و زیباتر میشه» سنجاقک گفت:«باید بریم اون طرف کوه،اونجا خیلی درخت داره از اونا  کمک بخوایم »پس همگی به راه افتادند تا به آن طرف کوه رسیدند . آن طرف کوه درختان زیادی بود که برگ همه آنها ریخته بود.سنجاقک پیش یکی از درختها رفت که معروف به درخت دانا بود.سنجاقک ماجرا را برای درخت دانا تعریف کرد .درخت دانا با شنیدن این حرفها ناراحت شد و به فکر فرو رفت.بعد از آن بادیگر درختها مشورت کرد و گفت بهترین راه حل این است که نهالی رابه درخت تنهاهدیه بدهیم تا دیگر تنها و غمگین نباشد . در فصل پاییز، برگ ریزان این درخت راببیندوبداند که فقط برگهای خودش نمی ریزد. سنجاقک و مورچه ها و حشرات برای مدتی همانجا ماندند و منتظر شدند تا نهال را با خود ببرند.  بعدازاینکه فصل پاییزتمام شد سنجاقک و دوستانش با نهالی که بر دوش حمل می کردند پیش درخت تنها رفتند، نهال را به درخت نشان دادند و گفتند تو دیگر تنها نیستی این نهال کوچک در کنار تو بزرگ می شود» و بعد شروع کردند به کندن زمین و نهال را در کنار درخت کاشتند.درخت هنوز باورش نمی شد و با تعجب به آن نهال کوچک نگاه می کرد.مورچه ها از تنه ی او بالا رفتند و او را قلقلک دادند.درخت خنده اش گرفت و با  خوشحالی سنجاقک و دیگر دوستانش را در آغوش گرفت و بر روی شاخه هایش گذاشت.نهال کوچک از اینکه باعث خوشحالی درخت تنها شد لبخند زد و برای سنجاقک و دیگر دوستانش که روی شاخه های درخت بازی می کردند دست تکان داد.و درخت تنها شاخه اش را به طرف نهال کوچک برد و شاخه او را گرفت واو دیگر درخت تنها و بد اخلاق و زشت نبود. ༺◍⃟🐰჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄ https://eitaa.com/joinchat/4230349078C22111fe80f ༺◍⃟🐰჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄