من اگر باز نگشتم، بخدا غمگینم؛ شعر و آواز نگشتم، بخدا غمگینم. بگذر از این همه خودداری و صبر، با تو آغاز نگشتم، بخدا غمگینم. خبر آمد که تو تنها ماندی، و از این قافلهی شبزدهام، جا ماندی؛ و فقط، هیچ درونت جاریست، دور از هستی و دنیا، ماندی. فرض کن خاطره نابود شود، خرمن یاد، پر از شعله، پر از دود شود؛ عالم خواب، ولی دست تو نیست، زخم عشق است و نمک سود شود.
شده در شهر خودت، گم بشوی؟ یا که موضوع خبرچینی مردم، بشوی؟ سر به زیر اندازی، بغض کنی، دم نزنی؟ لب دریا، همه آرام، تلاطم بشوی؟ شده در رفتن از آن شهر، مردد بشوی؟ شده در نقطه عطف، آدم بد بشوی؟ یا که ناخواسته، در راه کسی، سد بشوی؟ قلکم، کودکیم را همه را میشکنند؛هوس و وسوسهی دیدهشدنها، افسوس!لبِ یک پنجره، انگار نشسته است کسی؛ لبِ یک پنجره، سیگار و دمی و نفسی . عشق اینگونه نباید باشد؛ در قفسی، در قفسی، در قفسی.
پشتِ یک پنجره، انگار به شوقِ دیدار، خیره در پیچ و خمِ راه، کج و ناهموار؛ روحِ سختی ناچار، قلبِ خامی بیدار. شب، پر از سایهی تنهاییهاست؛ شب، تنها بیدار، شب، تنها غوغاست. شب، بینور و بیرنگ برای نقاش، آخر حادثه، انگار همینجا حالاست. شب، ولگرد و پناهِ دیوار؛ آتش و دود و تشنج و اغراق، ترس، آغشته به ابهامی تلخ، زجه و قهقههای ناهنجار. شب دراز است و خدا ناپیدا، و امیدی نمانده است به صبحِ فردا؛ مرگ اینگونه نباید باشد، زندگی بیلبخند، خوابی بیرویا.
آه ، آری این منم ، اما چه سود؟
″او″ که در من بود ، دیگر نیست ، نیست
میخروشم زیرلب دیوانهوار ؛
″او″ که در من بود ، آخر کیست ، کیست؟
-فروغفرخزاد
و این جهان پُر از صدایِ حرکتِ، پاهایِ مردمی است.کهٔ همچنان که تو را ميبوسند، در ذهنِ خود، طنابِ دارِ، تو را میبافند.