آه ، آری این منم ، اما چه سود؟
″او″ که در من بود ، دیگر نیست ، نیست
میخروشم زیرلب دیوانهوار ؛
″او″ که در من بود ، آخر کیست ، کیست؟
-فروغفرخزاد
و این جهان پُر از صدایِ حرکتِ، پاهایِ مردمی است.کهٔ همچنان که تو را ميبوسند، در ذهنِ خود، طنابِ دارِ، تو را میبافند.
ز دلبریدن و دلبستن به یک طرف متمایل شو ، که آنچه من ز تو میبینم نه اشتیاقست نه بیزاریست .
نمیدانم آیا مادرش هم او را بهاندازهی من دوست داشت؟ آیا کسی میتوانست بفهمد که دوستداشتن او چه لذتی دارد، و آدم را به چه ابدیتی نزدیک میکند؟ آدم پُر میشود. جوری که نخواهد به چیزی دیگر فکر کند. نخواهد دلش برای آدم دیگری بلرزد و هیچگاه دچار تردید نشود.
سمفونی مردگان ، عباس معروفی