ز دلبریدن و دلبستن به یک طرف متمایل شو ، که آنچه من ز تو میبینم نه اشتیاقست نه بیزاریست .
نمیدانم آیا مادرش هم او را بهاندازهی من دوست داشت؟ آیا کسی میتوانست بفهمد که دوستداشتن او چه لذتی دارد، و آدم را به چه ابدیتی نزدیک میکند؟ آدم پُر میشود. جوری که نخواهد به چیزی دیگر فکر کند. نخواهد دلش برای آدم دیگری بلرزد و هیچگاه دچار تردید نشود.
سمفونی مردگان ، عباس معروفی
دلم گرفته است دلم گرفته است، به ایوان میروم و انگشتانم را بر پوست کشیدهٔ شب میکشم. چراغهای رابطه تاریکاند، چراغهای رابطه تاریکاند. کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد، کسی مرا به میهمانی گنجشگها نخواهد برد.
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است.
- فروغ فرخزاد
تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین
کس واقف ما نیست که از دیده چه ها رفت
کسی به دیدن من نمیآید من به خانهی تنهایی خود رفتم و در را به روی خودم بستم و در این خانه،در این ظلمتِ سردِ ابدی،با خاطرههای دورِ خود،تنها ماندم .
-فروغ فرخزاد
باز هم همان ساعتهای لعنتی بیجواب. خودکار توی دستم میچرخد، سرم گیج میرود و کلمات توی سرم به خواب رفتهاند. میگویند باید رها کرد، باید از آدمهایی که سالها در جانت ریشه کردهاند خداحافظی کرد؛ اما من، من اصلاً خداحافظی را نمیخواهم.
تو برای من آن کتاب ناتمامی هستی که نویسندهاش که خودم باشم از ترس بیمقدار بودن عشقش، هرگز جرات نکرد پایانش را بنویسد. ما درست جایی که باید به هم میرسیدیم، خودمان را گم کردیم. خاطرات را به یادت بیاور!