هدایت شده از نو+کتاب
10.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نو+جوان
گاهی بهترین مسیرِ زندگیمون رو لابهلای تجربه دیگران پیدا میکنیم.📖🔎 #کتابچی 📚 نو+کتاب: ماجراجویی
دوستای نو+کتابیمون اینجوری رفتن به استقبال پاییز🍁
راستشو بخوای این ویدئو رو که دیدم، دلم خواست که همراهشون بشم👆📖
هدایت شده از قند پارسی با امین فارسی
🔹حافظ قرآنی
#حافظ تخلصش را از قرآن گرفت، غزلش را با آن عجین کرد و همین، پشتوانهٔ شعرش شد.
و از نگاه آقا، «حافظ قرآن بودن» برای حافظ افتخار بود:
«قرآن ز بر بخوانم با چهارده روایت»
شهید خامنهای | ۱۳۹۰/۵/۲۴
☕️ «قند پارسی با امین فارسی» اینجاست ⬇️
https://eitaa.com/ghandparsiii
هدایت شده از قند پارسی با امین فارسی
9.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🕊️ قنوتِ نماز، لحظهای صمیمانه است که میتوانی با هر زبانی دعا کنی و با خدا حرف بزنی؛ حتی زبان شعر...
آقا نقل میکند که یکی از عارفان بزرگ در قنوت نمازش این بیت #حافظ را میخوانْد:
«زان پیشتر که عالمِ فانی شود خراب
ما را زِ جامِ بادهٔ گُلگون خراب کن»
☕️ «قند پارسی با امین فارسی» اینجاست ⬇️
https://eitaa.com/ghandparsiii
نو+جوان
⁉️کاپیتولاسیون یا بیغیرتی پهلوی؟
امروز بیست و یکم مهره؛ بیست و یک روز از سال تحصیلی گذشته و وقتشه یه درس تاریخی حسابی بدم. این روز تو تاریخ ایران با خط قرمز و یه آه سنگین نوشته شده: «تصویب کاپیتولاسیون»؛ یعنی «شهروند آمریکایی تو ایران هر غلطی بکنه، دادگاه ایران حق نداره بگه بالای چشمت ابروئه.» اسم شیکش: «مصونیت قضاییه» و اسم واقعیش: «تحقیر ملی». بعضیا هم میگفتن: «حق توحش»!
🖋 قصهش از دو سال قبل شروع شد؛ از ۱۳۴۰ که آمریکا (زمان جان. اف. کندی) یه پیغام سرراست واسه رژیم شاه آورد: «اینو تصویب کن!»
مهر ۴۲، لایحه رو آوردن تو مجلس سنا. چند سناتور، مثل دکتر صدیق و دکتر کاظمی، پرسیدن: «ببخشید این لایحه چی میگه؟ این معافیتها و مصونیتها یعنی چی؟» ولی احمد میرفندرسکی، معاون وزارت خارجه، با دو سه جمله آبکی از زیر جواب در رفت؛ چون میدونست هرچی توضیح بده، بیشتر گندش درمیاد. سریع و بیسروصدا چند بار بلند شدن، نشستن و تصویب شد.
🗂 حسنعلی منصور لایحه خفتبار رو زد زیر بغلش و رفت مجلس شورای ملی. همه میدونستن آدم آمریکاست و دستور رو از اونور آب میگیره. خودش هم گفت: «من افتخار میکنم این لایحه رو تقدیم مینمایم»! چند تا نماینده مخالف بودن و حرف زدن، ولی همه رفت تو گوش ناشنوا.
قانون، بدون اینکه بره کمیسیونها، حتی بدون متن درستوحسابی دست نمایندهها، تصویب شد؛ یعنی: «عزت و حیثیت ما قابل شما رو نداره.» یه قانون خفتبار، با اصرار و پیگیری دربار خودفروخته و نوکرصفت پهلوی تصویب شد.
به وطنفروشی پهلویها از ده چند میدی؟
✊🏻 یه مجله داخلی مجلس بود که متن کامل سخنرانیها رو چاپ میکرد. نسخهای هم رسید دست امام خمینی. میگن با دیدن این دستهگل پهلویها، چهرهشون رفت زیر سایه خشم و اندوه.
صبح ۴ آبان ۴۳، روز میلاد حضرت فاطمه سلاماللهعلیها، امام اومد بین مردم. وقتی بقیه جرئت نمیکردن حتی پچپچ کنن، امام خمینی صاف وسط میدان ایستاد و علیه کاپیتولاسیون فریاد زد. تازه مردم کمکم فهمیدن پهلویها چه آشی براشون پختن.
امام وسط چراغونیِ عید، با «إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُون» شروع کرد: «ایران دیگه عید نداره ... ما رو فروختن ... عزت ما پایکوب شد ... عظمت ایران از بین رفت.»
🇮🇷 امام محکم ایستاد؛ حتی اگه به قیمت تبعید از شهر و کشورش تموم بشه، ولی نذاشت این قانون یواشکی بره واسه اجرا و حیثیت ایرانی لگدمال بشه.
به شجاعت و غیرت امام از ده چند میدی؟
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_khamenei
نو+جوان
⁉️کاپیتولاسیون یا بیغیرتی پهلوی؟ امروز بیست و یکم مهره؛ بیست و یک روز از سال تحصیلی گذشته و وقتشه
یه آمریکایی میتونست آدم بکشه و دادگاه ایران حق نداشت بهش دست بزنه. قانونی بود. تصویبش هم کردن!👨🏻⚖
چرا و چطور؟
متن بالا رو بخون👆🏻
این قسمت از رازباز رو یادتونه، بیژن با آواز شروع کرد و تهش اشکش دراومد؟😢👇
ماجراش همینی بود که تو یادداشت بالا برات گفتیم!
هدایت شده از نو+جوان
13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #رازباز۲ | 5⃣ کاپاتایالاسون؟
🕺 تو برای من رقصید واگرنه شلاق!
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_Khamenei
نو+جوان
👻 #وقت_داستان | مرزهای خیالی
1️⃣ قسمت اول _ بخش سوم
🫡 از صدای قهقهۀ لوکا، دانشآموزان دیگر برگشتند و پشتسرشان را نگاه کردند. لوکا، بدون اینکه چیزی بگوید، سرش را پایین انداخت و با بقیه بهسمت کلاس راه افتاد. انتهای راهروِ طویلِ سالن، درِ سفیدرنگ کلاس شمارۀ ده نیمباز بود. همینکه دانیال در را باز کرد، پسر با عینک تهاستکانی، صورتی بیضیشکل و دماغی بزرگ که از وسط عینک بیرون زده بود سرش را برگرداند. چشمهای آبیاش پشت شیشۀ عینک مثل دو پولک آبی ریز شده بودند و نگاهش را تیزتر میکردند. دانیال با تعجب زیرلب گفت:
«اوه! این هم که اینجاست!» بعد از چند ثانیه سلام کرد. بقیه هم یکییکی سلام کردند.
🎒 لوکا با خنده سمتش رفت و دستش را جلو برد. پسر، بدون اینکه با او دست بدهد یا جواب سلام کسی را بدهد، بیتوجه سمت نیمکتها رفت و روی اولین نیمکت نشست.
دانیال رو به لوکا آرام گفت: «این همون شاگرد جدیدهست که گفتی؟»
لوکا سرش را تکان داد. دانیال لبخند کوتاهی زد و گفت:
«امروز صبح توی اتوبوس افتخار آشنایی با ایشون رو داشتم!»
پسر سرش را برگرداند و از جا بلند شد. چشمش به چشم دانیال افتاد. کمی مکث کرد. انگارنهانگار قبلاً او را دیده بود. کتش را درآورد و سمت رختآویز جلوی کلاس رفت. لوکا رو به پسر گفت:
«چشمهات از پشت اون دو تا شیشه خیلی ریزن! اصلاً میتونی ببینی چند تا آدم جلوت وایسادن؟»
👀 ریم زودتر از بقیه رسیده بود. روی نیمکت قرمزرنگ کلاس، ردیف دوم، نشسته بود. روسریاش را صاف کرد و با چند بار بالا انداختن ابرو به لوکا فهماند که حرفش را ادامه ندهد.
پسرِ تازهوارد بهسرعت سرش را برگرداند. همانطور که دندانهایش را فشار میداد، گفت:
«اتفاقاً خیلی چیزها رو میبینم، بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی!»
آرکان سرش را برگرداند:
«سالهای قبل اینجا ندیدمت. اسمت چیه؟»
«معلم که ازم پرسید، خوب گوشهات رو باز کن تا بشنوی!»
دانیال، بدون اینکه حرفی بزند، به پسر نزدیک شد و صورتش را روبهروی صورت او برد. به چشمهایش زل زد و گفت:
«شاید بد نباشه امسال درس آداب معاشرت سال قبل ما رو با سال پایینیها بگذرونی!»
🤯 دیوید، که همچنان دندانهایش را به هم فشار داد، یک قدم جلوتر رفت و سرش را محکم به سر دانیال کوبید. صدای فریاد دانیال بلند شد. بچههای دیگر یکییکی جلو آمدند و دورش جمع شدند.کلاس از همهمه و بحثوجدل بچهها پر شد. بعد از چند دقیقه، صدایی محکم و گیرا در کلاس پیچید. سرها بهسمت صدا برگشتند.
👨🏫 «چه خبره!»
ناظم مدرسه وارد کلاس شد. بچهها یکییکی سر میزهایشان نشستند.
دیوید روی نیمکت اول جلوی ریم نشست. کتابش را باز کرد و بیتوجه به اطرافش به صفحه زل زد.
ناظم پرسید:
«کسی هست برای من توضیح بده اینجا چه اتفاقی افتاده؟»
هیچکس حرفی نمیزد.
دانیال دستش روی سرش بود و روی نیمکتِ ردیفِ کناری دیوید نشسته بود. سرش را کمی کج کرد و نگاهی سنگین به او انداخت.
⏳ منتظر قسمت دوم این ماجرا باشید...
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_khamenei