eitaa logo
نو+جوان
47.6هزار دنبال‌کننده
7.5هزار عکس
3.1هزار ویدیو
388 فایل
🌐 رسانه اختصاصی نوجوانان سایت Khamenei.ir ‌ ✅ سایت👇 🔗 Nojavan.Khamenei.ir 📥 ارتباط👇 📬 @alo_Nojavan
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از نو+کتاب
10.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گاهی بهترین مسیرِ زندگی‌مون رو لابه‌لای تجربه دیگران پیدا می‌کنیم.📖🔎 📚 نو+کتاب: ماجراجویی در دل صفحات 📱 @no_ketab
نو+جوان
گاهی بهترین مسیرِ زندگی‌مون رو لابه‌لای تجربه دیگران پیدا می‌کنیم.📖🔎 #کتابچی 📚 نو+کتاب: ماجراجویی
دوستای نو‌+کتابی‌مون اینجوری رفتن به استقبال پاییز🍁 راستشو بخوای این ویدئو رو که دیدم، دلم خواست که همراه‌شون بشم👆📖
🔹حافظ قرآنی تخلصش را از قرآن گرفت، غزلش را با آن عجین کرد و همین، پشتوانهٔ شعرش شد. و از نگاه آقا، «حافظ قرآن بودن» برای حافظ افتخار بود: «قرآن ز بر بخوانم با چهارده روایت» شهید خامنه‌ای | ۱۳۹۰/۵/۲۴ ☕️ «قند پارسی با امین فارسی» اینجاست ⬇️ https://eitaa.com/ghandparsiii
9.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🕊️ قنوتِ نماز، لحظه‌ای صمیمانه است که می‌توانی با هر زبانی دعا کنی و با خدا حرف بزنی؛ حتی زبان شعر... آقا نقل می‌کند که یکی از عارفان بزرگ در قنوت نمازش این بیت را می‌خوانْد: «زان پیش‌تر که عالمِ فانی شود خراب ما را زِ جامِ بادهٔ گُلگون خراب کن» ☕️ «قند پارسی با امین فارسی» اینجاست ⬇️ https://eitaa.com/ghandparsiii
نو+جوان
⁉️کاپیتولاسیون یا بی‌غیرتی پهلوی؟ امروز بیست ‌و یکم مهره؛ بیست‌ و یک روز از سال تحصیلی گذشته و وقتشه یه درس تاریخی حسابی بدم. این روز تو تاریخ ایران با خط قرمز و یه آه سنگین نوشته شده: «تصویب کاپیتولاسیون»؛ یعنی «شهروند آمریکایی تو ایران هر غلطی بکنه، دادگاه ایران حق نداره بگه بالای چشمت ابروئه.» اسم شیکش: «مصونیت قضاییه» و اسم واقعی‌ش: «تحقیر ملی». بعضیا هم می‌گفتن: «حق توحش»! 🖋 قصه‌ش از دو سال قبل شروع شد؛ از ۱۳۴۰ که آمریکا (زمان جان‌. اف. کندی) یه پیغام سرراست واسه رژیم شاه آورد: «اینو تصویب کن!» مهر ۴۲، لایحه رو آوردن تو مجلس سنا. چند سناتور، مثل دکتر صدیق و دکتر کاظمی، پرسیدن: «ببخشید این لایحه چی می‌گه؟ این معافیت‌ها و مصونیت‌ها یعنی چی؟» ولی احمد میرفندرسکی، معاون وزارت خارجه، با دو سه جمله آبکی از زیر جواب در رفت؛ چون می‌دونست هرچی توضیح بده، بیشتر گندش درمیاد. سریع و بی‌سروصدا چند بار بلند شدن، نشستن و تصویب شد. 🗂 حسن‌علی منصور لایحه خفت‌بار رو زد زیر بغلش و رفت مجلس شورای ملی. همه می‌دونستن آدم آمریکاست و دستور رو از اون‌ور آب می‌گیره. خودش هم گفت: «من افتخار می‌کنم این لایحه رو تقدیم می‌نمایم»! چند تا نماینده مخالف بودن و حرف زدن، ولی همه رفت تو گوش ناشنوا. قانون، بدون اینکه بره کمیسیون‌ها، حتی بدون متن درست‌وحسابی دست نماینده‌ها، تصویب شد؛ یعنی: «عزت و حیثیت ما قابل شما رو نداره.» یه قانون خفت‌بار، با اصرار و پیگیری دربار خودفروخته و نوکرصفت پهلوی تصویب شد. به وطن‌فروشی پهلوی‌ها از ده چند می‌دی؟ ✊🏻 یه مجله داخلی مجلس بود که متن کامل سخنرانی‌ها رو چاپ می‌کرد. نسخه‌ای هم رسید دست امام خمینی. می‌گن با دیدن این دسته‌گل پهلوی‌ها، چهره‌شون رفت زیر سایه خشم و اندوه. صبح ۴ آبان ۴۳، روز میلاد حضرت فاطمه سلام‌الله‌علیها، امام اومد بین مردم. وقتی بقیه جرئت نمی‌کردن حتی پچ‌پچ کنن، امام خمینی صاف وسط میدان ایستاد و علیه کاپیتولاسیون فریاد زد. تازه مردم کم‌کم فهمیدن پهلوی‌ها چه آشی براشون پختن. امام وسط چراغونیِ عید، با «إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُون» شروع کرد: «ایران دیگه عید نداره ... ما رو فروختن ... عزت ما پایکوب شد ... عظمت ایران از بین رفت.» 🇮🇷 امام محکم ایستاد؛ حتی اگه به قیمت تبعید از شهر و کشورش تموم بشه، ولی نذاشت این قانون یواشکی بره واسه اجرا و حیثیت ایرانی لگدمال بشه. به شجاعت و غیرت امام از ده چند می‌دی؟ 💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار 🌱 @Nojavan_khamenei
نو+جوان
⁉️کاپیتولاسیون یا بی‌غیرتی پهلوی؟ امروز بیست ‌و یکم مهره؛ بیست‌ و یک روز از سال تحصیلی گذشته و وقتشه
یه آمریکایی می‌تونست آدم بکشه و دادگاه ایران حق نداشت بهش دست بزنه. قانونی بود. تصویبش هم کردن!👨🏻‍⚖ چرا و چطور؟ متن بالا رو بخون👆🏻
این قسمت از رازباز رو یادتونه، بیژن با آواز شروع کرد و تهش اشکش دراومد؟😢👇 ماجراش همینی بود که تو یادداشت بالا برات گفتیم!
هدایت شده از نو+جوان
13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 | 5⃣ کاپاتایالاسون؟ 🕺 تو برای من رقصید واگرنه شلاق! 💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار 🌱 @Nojavan_Khamenei
یه روزی تو خونه...💔 💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار 🌱 @Nojavan_khamenei
نو+جوان
👻 | مرزهای خیالی 1️⃣ قسمت اول _ بخش سوم 🫡 از صدای قهقهۀ لوکا، دانش‌آموزان دیگر برگشتند و پشت‌سرشان را نگاه کردند. لوکا، بدون اینکه چیزی بگوید، سرش را پایین انداخت و با بقیه به‌سمت کلاس راه افتاد. انتهای راهروِ طویلِ سالن، درِ سفیدرنگ کلاس شمارۀ ده نیم‌باز بود. همین‌که دانیال در را باز کرد، پسر با عینک ته‌استکانی، صورتی بیضی‌شکل و دماغی بزرگ که از وسط عینک بیرون زده بود سرش را برگرداند. چشم‌های آبی‌اش پشت شیشۀ عینک مثل دو پولک آبی ریز شده بودند و نگاهش را تیزتر می‌کردند. دانیال با تعجب زیرلب گفت: «اوه! این هم که اینجاست!» بعد از چند ثانیه سلام کرد. بقیه هم یکی‌یکی سلام کردند. 🎒 لوکا با خنده سمتش رفت و دستش را جلو برد. پسر، بدون اینکه با او دست بدهد یا جواب سلام کسی را بدهد، بی‌توجه سمت نیمکت‌ها رفت و روی اولین نیمکت نشست. دانیال رو به لوکا آرام گفت: «این همون شاگرد جدیده‌ست که گفتی؟» لوکا سرش را تکان داد. دانیال لبخند کوتاهی زد و گفت: «امروز صبح توی اتوبوس افتخار آشنایی با ایشون رو داشتم!» پسر سرش را برگرداند و از جا بلند شد. چشمش به چشم دانیال افتاد. کمی مکث کرد. انگارنه‌انگار قبلاً او را دیده بود. کتش را درآورد و سمت رخت‌آویز جلوی کلاس رفت. لوکا رو به پسر گفت: «چشم‌هات از پشت اون دو تا شیشه خیلی ریزن! اصلاً می‌تونی ببینی چند تا آدم جلوت وایسادن؟» 👀 ریم زودتر از بقیه رسیده بود. روی نیمکت قرمزرنگ کلاس، ردیف دوم، نشسته بود. روسری‌اش را صاف کرد و با چند بار بالا انداختن ابرو به لوکا فهماند که حرفش را ادامه ندهد. پسرِ تازه‌وارد به‌سرعت سرش را برگرداند. همان‌طور که دندان‌هایش را فشار می‌داد، گفت: «اتفاقاً خیلی چیزها رو می‌بینم، بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی!» آرکان سرش را برگرداند: «سال‌های قبل اینجا ندیدمت. اسمت چیه؟» «معلم که ازم پرسید، خوب گوش‌هات رو باز کن تا بشنوی!» دانیال، بدون اینکه حرفی بزند، به پسر نزدیک شد و صورتش را روبه‌روی صورت او برد. به چشم‌هایش زل زد و گفت: «شاید بد نباشه امسال درس آداب معاشرت سال قبل ما رو با سال پایینی‌ها بگذرونی!» 🤯 دیوید، که همچنان دندان‌هایش را به هم فشار داد، یک قدم جلوتر رفت و سرش را محکم به سر دانیال کوبید. صدای فریاد دانیال بلند شد. بچه‌های دیگر یکی‌یکی جلو آمدند و دورش جمع شدند.کلاس از همهمه و بحث‌وجدل بچه‌ها پر شد. بعد از چند دقیقه، صدایی محکم و گیرا در کلاس پیچید. سرها به‌سمت صدا برگشتند. 👨‍🏫 «چه خبره!» ناظم مدرسه وارد کلاس شد. بچه‌ها یکی‌یکی سر میزهایشان نشستند. دیوید روی نیمکت اول جلوی ریم نشست. کتابش را باز کرد و بی‌توجه به اطرافش به صفحه زل زد. ناظم پرسید: «کسی هست برای من توضیح بده اینجا چه اتفاقی افتاده؟» هیچ‌کس حرفی نمی‌زد. دانیال دستش روی سرش بود و روی نیمکتِ ردیفِ کناری دیوید نشسته بود. سرش را کمی کج کرد و نگاهی سنگین به او انداخت. ⏳ منتظر قسمت دوم این ماجرا باشید... 💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار 🌱 @Nojavan_khamenei