💚 ذوقِستان
زندهیاد عمران صلاحی، شاعر و طنزپرداز، شعری دریارۀ ویرایش سروده است:
«من زبان فارسی را پاسداری میکنم»
چون که دارم روز و شب ویراستاری میکنم
میکنم اقدام لازم را علیه «برعلیه»
هرکجا گنجشک میبینم قناری میکنم
حرفها و جملهها را میکنم زیروزبَر
با قلم آبِ روان را آبِ جاری میکنم
گر «هلیکوپتر» ببینم مینویسم «چرخبال»
«پارک»ها را «بوستان»های بهاری میکنم
میگذارم روی کاغذ «کَرد» را جای «نمود»
هرکجا «ماشین» بیاید من «سواری» میکنم
«می» اگر چسبیده باشد، میکنم آن را جدا
«ها» اگر دیدم جدا شد، وصلهکاری میکنم
گر کنم با جملهٔ ویرایشی اِبراز عشق
دلبر بیچاره را از خود فراری میکنم
گر ببینم یک غلط، کوبم دودستی بر سرش
کلّهٔ الفاظ را از موی، عاری میکنم
شیر را وامیکنم، در دست میگیرم شلنگ
گلشن باغ ادب را آبیاری میکنم
زندهیاد رضا بابایی نیز به استقبال شعر عمران صلاحی رفته و اینچنین سروده است:
«من زبان پارسی را پاسداری میکنم»
از شراب واژه هر دم میگساری میکنم
میکنم مس را طلا و سنگ را لعل عقیق
بس خر و اَستَر که چون اسبِ سواری میکنم
دشمنم با هر که قانون را «پیاده میکند»
خستهام از این بلیهایی که آری میکنم
دائماً این «بیتفاوت»ها عذابم میدهند
ای بسا شبها که جای «عیش» «زاری» میکنم
از کجا آمد «توسط»؟ من نمیدانم، ولی
تا نریزم خون او را بیقراری میکنم
«است» را تا هست، «میباشد» نباشد خوبتر
«پایمردیِ» غلط را «پایداری» میکنم
«درب» را «در» میکنم، «کنکاش» را «کاوشگری»
همچنین «تحکیم» را من «استواری» میکنم
بیپدرمادرتر از ابنزیاد است این «زیاد»
از چنین ننگی زبان را پاک و عاری میکنم
با که گویم من نمیخواهم تو «همیاری» کنی
بچهجان، آدم شو و بنویس «یاری میکنم»
گو چنین کردم، مگو «انجام دادم» آنچنان
گر چنین گویی تو را خدمتگزاری میکنم
ای خدا داد مرا بستان از این «لازم به ذکر»
مُردم از بس مُرده را بیمارداری میکنم
پارسی گو، گرچه تازی نیز گاهی خوشتر است
من بدین رو «تعزیت» را «سوگواری» میکنم
معصیت بالاتر از «در راستا» و «ارتباط»؟
از گناهی این چنین پرهیزکاری میکنم
شد زبان ویران از این «مورد»نویسان مَشنگ
در ره «مورد»زدایی جانسپاری میکنم
گرچه عمران صلاحی متصل میکرد «ها»
من بهجِد خودداری از این وصلهکاری میکنم
ای دریغا، عصر رایانه است و فصل واژهها
وصل میجستم ولی ویراستاری میکنم
یا الهی، گر ز ویرایش رها گردانیام
من تو را «تقدیر» نه، بل «حقگزاری» میکنم
بعدِ عمری کار فرهنگی و ویرایش، کنون
از برای پاچهخواری، پاچهخاری میکنم
در حساب جاریام یک نقطه میبینی و بس
گرچه عمری نقطه و ویرگولگذاری میکنم
زندگی مانند جمله، مرگ همچون نقطه است
دیدن این نقطه را لحظهشماری میکنم
@noshamim❤️
❤️ «کاریکلماتور»
چیست؟
پرویز شاپور، پنجم اسفندماه ۱۳۰۲ در قم متولد شد. عمده شهرت او به دلیل نگارش «کاریکلماتور» است، نوشتههایی کوتاه و اغلب تکخطی که ظرافت و دیدی شاعرانه و طنزآمیز دربردارند.
شاپور علاوه بر آفرینش کاریکلماتور، در طراحی سیاهقلم نیز توانا بود. وی در سی سال نخست هیچ ننوشت، اما در ۴۶ سال بعدی، آثار کمحجم ولی پرمحتوایی برجای گذاشت. آثار وی در ۱۲ جلد منتشر شدهاند. شاپور در رشتهٔ اقتصاد تحصیل کرده بود و در استخدام وزارت دارایی قرار داشت.
در سالهای ۱۳۲۹ با «فروغ فرخزاد»، نوهٔ خالهٔ مادرش که یازده سال از او کوچکتر بود، ازدواج کرد. آنها اهواز را برای زندگی مشترک برگزیدند. در ۲۹ خرداد ۱۳۳۱ پسرشان، کامیار متولد شد. فروغ در اشعار خود به کامیار اشاره کرده است، شاپور هم از «کامی» به عنوان نام مستعار خود استفاده میکرد. ازدواج فروغ و شاپور تنها تا سال ۱۳۳۴ دوام آورد.
شاپور فعالیت روزنامهنگاری خود را در روزنامههای محلی خوزستان آغاز کرد. از سال ۱۳۳۷ به بعد در «مجلهٔ توفیق» با نام مستعار «کامی»، «کامیار» و «مهدخت» مطلب مینوشت. پس از آن و در سالهای دهه ۴۰، در «نشریهٔ خوشه» به سردبیری «احمد شاملو» به فعالیت پرداخت.
پس از فروغ، شاپور دیگر هرگز ازدواج نکرد. او تا آخر عمر، همراه با کامیار و برادرش «دکتر خسرو شاپور» در خانهای قدیمی زندگی میکرد.
شاپور در ششم تیر ۱۳۷۸ در بیمارستان «عیوضزاده» تهران بستری شد و سرانجام در ساعت ۶ صبح پانزدهم مردادماه در ۷۶ سالگی درگذشت. آرامگاه پرویز شاپور در قطعه هنرمندان بهشت زهرای تهران قرار دارد.
«کاریکَلِماتور» نامی است که احمد شاملو برای کارهای پرویزشاپور برگزیده بود، شاملو میگفت کارهای شاپور کاریکاتورهاییاند که با کلمه بیان شدهاند.
برخی از کاریکلماتورهای شاپور را با هم میخوانیم:
• برای اینکه پشهها کاملاً ناامید نشوند، دستم را از پشهبند بیرون میگذارم.
• اگر بخواهم پرنده را محبوس کنم، قفسی به بزرگی آسمان میسازم.
• وقتی عکس گل محمدی در آب افتاد، ماهیها صلوات فرستادند.
• گربه بیش از دیگران در فکر آزادی پرندهٔ محبوس است.
• فریاد زندگی در سکوت گورستان تهنشین میشود.
• فاصلهٔ بین دو باران را سکوت ناودان پر میکند.
• همهٔ مردم جهان به یک زبان سکوت میکنند.
• هر درخت پیر، صندلی جوانی میتواند باشد.
• بلبل مرتاض، روی گل خاردار مینشیند!
• به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد.
• غم، کلکسیون خندهام را به سرقت برد.
• قطرهٔ باران، اقیانوس کوچکی است.
• قلبم پرجمعیتترین شهر دنیاست.
• به نگاهم خوش آمدی.
برگرفته از:
@daneshhayeadabi
@noshamim❤️
در اهمیت کوتاهنویسی👆
هر کلمه باید هدفی داشته باشد....
نوشتن خوب یعنی رساندن مفهوم بدون حاشیهروی، نه اینکه جزئیات را حذف کنیم، بلکه هر واژه را در جای درست خودش به کار ببریم.
✍️ چگونه در نوشتن از این اصل استفاده کنیم؟
▫️پس از نوشتن، متن را بازبینی کنید و کلماتی را که نقشی ندارند، حذف کنید.
▫️هر جمله را از نظر ضرورت واژهها بررسی کنید: آیا میتوان جمله را سادهتر و شفافتر نوشت؟
▫️جزئیات را فقط زمانی اضافه کنید که به درک بهتر متن یا ایجاد تصویر واضحتر کمک کنند، نه صرفاً برای طولانیتر شدن نوشته.
┅❀💠🇮🇷💠❀┅┅┄
📒 @ktbsefid
غزل تازهی میلاد عرفانپور
«آزمون»
شد فرصتی شگفت، مهیا برای ما
گامی اگر عقب بنشینیم وای ما
باید تهمتَنانه بجنگیم و بعد از این
در شاهنامه ثبت شود ماجرای ما
خالی شویم از خود و موسای حق شویم
باشد که نیل را بشکافد عصای ما
گلهای سرخی از دل مینابِ داغدار
مجلس گرفتهاند برای دعای ما
خط، روشن است و وای اگر با بهانهای
بر صبح فتح، راه ببندد خطای ما
پیداست از چه گردنههایی گذشتهایم
از خون، حنا گرفته اگر ردّپای ما
فریاد میزند که به آن قلّه میرسیم
خونِ به خاک ریختهٔ پیشوای ما
دردا چگونه باورمان شد که ما هنوز
باشیم و جان ما بشود جانفدای ما!
با قاتل امام، تفاهم روا مباد
خونخواه یار باد، سکوت و صدای ما
اینک امانتیست قلم، تا رقم خورَد
فتحی بزرگ، با کلمات رسای ما
در پیشگاه رهبرمان عهد بستهایم
این است آزمون و عیار وفای ما
از خون بیشمار شهید است این قلم
زنهار! دیگری ننویسد بهجای ما
@hamidkasiri_ir
❤️ یک گفته
و
یک نکته
✅ به حافظهٔ خود
چندان تکیه نکنیم!
🔶 هنگام نوشتن، اگر درصد کمی هم در مورد کلمه یا جمله و مطلبی شک کردیم، روزهٔ شکدار نگیریم و در آن مورد، بیدرنگ تحقیق کنیم. آن گاه به نتیجهٔ قطعی که رسیدیم، به مطلب مورد نظر، اجازهٔ ورود به نوشتهٔ خویش را بدهیم.
تا امروز صبح، این سرودهٔ نیما را، با تکیه بر حافظهٔ خود، به این شکل مینوشتم:
من تو را چشم در راهم ...
یک لحظه شک کردم نکند به گونهای دیگر باشد. به منابع مراجعه کردم و دیدم که سرودهٔ نیما به این صورت است:
تو را من چشم در راهم ...
@noshamim❤️
آه این سر بریدهی ماه است در پگاه؟
یا نه، سر بریدهی خورشید شامگاه؟
خورشید، بیحفاظ نشسته به روی خاک؟
یا ماه بیملاحظه افتاده بین راه؟
ماه آمده به دیدن خورشید، صبح زود
خورشید رفته است سر شب سراغ ماه
حُسن شهادت از همه حسنی فراتر است
ای محسن شهید من، ای حُسن بیگناه!
ترسم تو را ببیند و شرمندگی کشد
یوسف، بگو که هیچ نیاید برون ز چاه
شاهد نیاز نیست که در محضر آورند
در دادگاه عشق، رگ گردنت گواه
دارد اسارت تو به زینب بشارتی
از اشتیاق کیست که چشمت کشیده راه؟
از دوردست میرسد آیا کدام پیک؟
ای مسلم شرف! به کجا میکنی نگاه؟
لبریز زندگی است نفسهای آخرت
آورده مرگ، گرم به آغوش تو پناه
یک کربلا شکوه به چشمت نهفته است
ای روضهی مجسم گودال کربلا
مرتضی امیری اسفندقه
❤️ نمیخواهم بنویسم!
✅ خانم مبارکی
🔶 گاهی برای نوشتن، نباید نوشت. یعنی واژهای برای نوشتن باقی نمانده است، بارها و بارها تکرار شدهاند و تو نمیدانی از هر واژهای، چه معنایی طلب کنی!
بنویسم دعا؟! آنچه که مستجاب نمیشود! باران؟! که نمیبارد! اندوه؟! که تمامی ندارد!
اشک؟! که خشک نمیشود؛ یا زمین که از این همه در آغوش کشیدن سیر نمیشود! و هزاران واژهی دیگر...!
از چه بنویسم وقتی واژهها تکراریاند، جز واژهی داغ و وداع با شما!
بگذر و بگذار ننویسم!
@noshamim❤️
❤️ نوشَمیم
«روز قلم»
را به همگان
و به ویژه
«نویسندگان»
تبریک عرض میکند.
@noshamim❤️