#رمان_جوجه_من
#پارت_79
ساغر: جییییییییییییییغ ولم کننننن آخخخخخخخ
مامان: زشته بچه ها بی سر صداااااا
سبحان: مامان این از قصد زدههههه
ساغر: نه به خداااااااااا
یهو لپمو یه گاز محکم گرفت که مساوی شد با جیغ من
شروع کردم به گریه کردن اول که فکر کرد دارم الکی گریه میکنم
_این مسخره بازیا دیگه خز شده ساغر پاشو
جوابشو ندادم،
مامانم همینجوری تماشا میکرد؛)
کپ کرده بود تاحالا دعواهای مارو ندیده که
سبحان اومد سرمو بغل کرد
سبحان: آبجی جونم ببخشید
ساغر: گمشو سگگگگگ
خیلی سگی سگگگگگ تقصیر منه دیشب بغلت کردم تقصیر منه دیشب تشک پهن کردم برات باید میزاشتم یخ بزنی
سبحان: ببخشید آبجییییییییی
ساغر: نمیخوااااام
#رمان_جوجه_من
#پارت_80
سبحان: اگه آشتی کنی قول میدم برات پک لواشک بگیرم
سریع نگاش کردم و با خنده گفتم
ساغر: میشه یه عرثسکم بگیری برام
سبحان: چشممممم
سریع گرد نشستم رو به روش
ساغر: پس آشتی
سبحان: بوس ما کو
بوسه محکم به لپش زدم و پاشدم کنار مامان نشستم اونم محکم بوسش کردم
ساغر: قربونه مامان قشنگم بشم
مامان: خدانکنه دخترم
خیلی خوشحالم واقعا خیلی
امیدوارم خدا هیچوقت هیچوقت این خوشی رو ازم نگیره
خدایا شکرت
یهویی دلم هوای کیهانو کرد:))))
تشکارو جمع کردم خونه رو تمیز کردم
قرار بود امروز مامان برامون قرمه سبزی درست کنه
#رمان_جوجه_من
#پارت_81
منو سبحان رفتیم بیرون تا به قولش عمل کنه منم یسری خرید کنم برای خونه
_خب قرار شد راجب کیهان بگی
+الان؟
_اره پس کی
+اوکی
از اول اول تعریف کردم براش با اینکه داستان بیهوش شدنمو قبلا بهش گفته بودم
حتی حسی که از همون اپل بهش داشتمو گفتم یا موقعی که بهم خلقه داد یا دعوای سعید یا عروسکی که برام خرید....:)
سبحانم لا دقت و جدی گوش میداد خیلی ب دقت
یجوری گوش میداد که اصلا دلم نمیخواست بهش دروغ بگم؛ یعنی آدم دروغگویی هم نبودم رک بودم خیلی
_چرا از همون اول بهم نگفتی
+نمیدونم شاید وقت نشد
_قول میدی دیگه تکرار نشه؟
+چی
_اینکه هرچی شد بهم بگی حتی اگه دلت گرفت
+چشم
_آفرین قشنگم
+وای سبحان سبحانننن
_چیههههه
+نگا این عروسکه روووووو من میخواممممم
وی خدا چه نازهههههههه
_خیلخوب صبر کن بریم بخرم برات