هدایت شده از زِنُوبــــــاٰ|𓂆
مادرت تو رو از دل گهواره چید،
محکم تو را به سینه چسباند و با گریه ات، گریست.
با تک انگشتش اشک از گونه از برداشت و به صورت کشید و بوسه بر گلوی کوچکت کرد.
هدایت شده از زِنُوبــــــاٰ|𓂆
مادر لالایی برایت خواند تا مگر به حنجره کوچیکت دو دقیقه استراحت دهی،
هر ثانیه که میگذشت...
هر ثانیه که صدای گریه هایت قطع نمیشد،
صدایت ضعیف تر میشد.
انگاری گنجیشکی به له له تشنگی تُکش را از هم میچیند...
هدایت شده از زِنُوبــــــاٰ|𓂆
مادر دیگر لالایی نمیخواند...
مادر هم همراه تو گریه میکند...
هدایت شده از زِنُوبــــــاٰ|𓂆
مادر لباست را مرتب میکند،
و راهی میدانت میکند..
مثل ام وهب،
مثل زینب...
هدایت شده از زِنُوبــــــاٰ|𓂆
diffrent singerdiffrent-singer-ahang-mokhtarname2.mp3
زمان:
حجم:
5.3M
مادرت دستانش رو به شکل دعا در اسمان میچرخاند تا دمی در رویایش تو را تکان دهد که بخوابی.
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
مادرت دستانش رو به شکل دعا در اسمان میچرخاند تا دمی در رویایش تو را تکان دهد که بخوابی.
۱:۴۵
بعضی از حرف ها رو فقط
باید با ساز و سنج و دمام زد...
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
رباب را تصور کنید...
چشمی که تار است.
دستانی که خشک و سوخته هست.
صدایی که میلرزد.
چادر که خاکی شد.
قلبی از تپش افتاد.
علی اصغری که همراه شهدای کربلا در آن بالا در حالی که قامتش به عباس رسیده،
دارد مادر را نظاره میکند.