پناه 🤍
میخوام از امروز یه کم از خودم بگم🌿 نه برای اینکه کسی دلسوزیم کنه... نه برای اینکه بگم چه روزهایی رو
بعد از اون روز...
دیگه قهرم شبیه قبل نبود🍂
قهرِ یه بچهای بود که دلش شکسته💔
ولی هنوز تهِ دلش منتظر بود یکی نازش رو بکشه🥲
با مامانم باز هم حرم میاومدم.ولی یه چیزی عوض شده بود. دیگه مثل قبل ذوق نمیکردم. وقتی گنبدِ طلایی از دور پیدا میشد.🙃
همه خوشحال میشدن.
ولی من فقط نگاهش میکردم.
نه میدویدم، نه آرزو میکردم، نه حتی مثل قبل باهات حرف میزدم. سلام هام آروم آروم کوتاه شد.🍃
دعام از چند دقیقه رسید به چند ثانیه. بعضی وقتها فقط میگفتم:
«سلام...»
و دیگه هیچی نه اینکه دوستت نداشته باشم.
نه...
فقط نمیدونستم با دلی که شکسته باید چطور دوباره حرف زد...🙂
اون روزها خیلی ها فکر میکردن من همون آیدای همیشگیام. همون که میخنده، همون که همه چی براش خوبه.🥲
ولی....
هیچ کس از اون قهرِ کوچیکی که تهِ دلم لونه کرده بود خبر نداشت🕊️
و شاید خودمم نمیفهمیدم که هر بار یه ذره بیشتر دارم ازت فاصله میگیرم.😔
ادامه دارد...
#قصه_من_و_تو
بعضی دردها،نه با حرف،نه با زمان
فقط با چند دقیقه نشستن تو حرمت آروم میشن...🤍🌿
@only_panah
امروز...
خیلی دلم میخواست بیام حرمت.ولی هرچی حساب کردم،دیدم نمیشه🥺
یه کم ناراحت شدم با خودم گفتم:
«انگار قسمت نیست...»
اما درست دمِ اذان مغرب همه چیز یهویی جور شد.انگار خودت صدام کردی🤍
با عجله حاضر شدم و اومدم...
و راستش
همین «یهویی»ها...
از همه بیشتر به دلم میشینن...
بابا رضا...😍🌿
@only_panah
صبح رفتم حرم
گوشیمم شارژ نداشت وگرنه از همون اول مزاحم«بچه های پناه» میشدم. 😂
امروز هم به یادتون بودم...🌹
یه گوشه نشستم یه دلِ سیر با بابا رضا حرف زدم.
بعدم طبق معمول راه افتادم توی حرم یه دور برای خودم قدم بزنم.🌿
راستش از صبح هیچی نخورده بودم.
ولی گفتم اول زیارت،بعد صبحونه.😂
چند دقیقه بعد...
یه نفر اومد سمتم یه کروسان و یه شیرکاکائو داد دستم و گفت:
«بفرمایید...» 🥐🤍
چند ثانیه فقط بهش نگاه کردم...
بعد به گنبد نگاه کردم و خندم گرفت😂
تو دلم گفتم:
«بابا رضا انگار حواست حتی به گشنگیِ منم هست🥺»
خلاصه...
اون صبحونه شاید ساده بود...
ولی یکی از خوشمزه ترین صبحونههایی بود که خوردم.😂🤍
بعضی وقتا همین اتفاقای کوچیک...
حالِ آدمو تا چند روز خوب میکنن🌸
@only_panah
آقای امام رضا من مطمئنم اگه بچه ها حرم برسن و ببریشون چایخونه و چای بخورن، خوب میشن. دوای دردشون همون چای حضرتیه.
امام رضا زود تر دعوتشون کن✨
همه میگن «چقدر لجبازی...»😂
ولی کافیه بیام حرم امام رضا
منِ تخس و لجباز...
یهو...
میشم همون دختر کوچولوی آروم😁
@only_panah
پناه 🤍
آقای امام رضا(ع) جز شما کدوم رفیق سنگ تموم گذاشت برام؟ @only_panah
آقای امام رضا
لازم نیست چیزی برات توضیح بدم تو خودت از حالِ دلم خبر داری.
فقط...
اگه صلاح میدونی تا آخرِ تابستون یه معجزهی کوچیک برای دلِ خستهم کنار بذار...🥲🌿
@only_panah
پناه 🤍
بعد از اون روز... دیگه قهرم شبیه قبل نبود🍂 قهرِ یه بچهای بود که دلش شکسته💔 ولی هنوز تهِ دلش منتظر
روزها همینجوری میگذشت...🌙
و من فکر میکردم دارم بزرگ تر میشم. فکر میکردم دیگه اون دختر کوچولوی سابق نیستم.🥲
دختری که برای هر چیزی میاومد پیش تو و میگفت:
«بابا رضا خودت درستش کن»🤍
حالا انگار برای خودم راههای جدیدی پیدا کرده بودم. آدم های جدید،حرف های جدید،دنیای جدید.
کمکم اطرافم شلوغتر شد.پیامها بیشتر شد،خندهها بیشتر شد..😊
ولی یه چیزی ته دلم داشت آروم آروم کم میشد اون آرامشی که فقط کنار تو پیدا میکردم.🙂
اون روزها فکر میکردم چون دیگه مثل قبل دلتنگ حرمت نیستم.پس یعنی قوی شدم،یعنی بزرگ شدم.
ولی نمیفهمیدم گاهی آدم وقتی خیلی خودش رو مشغول میکنه.🍂
فقط داره صدای دلش رو کمتر میشنوه.من هنوز فکر میکردم دارم جلو میرم...🚶♀
ولی خبر نداشتم...
یه جایی از این مسیر قراره دوباره دلم هوای همون جایی رو کنه که همیشه پناه من بود❤️🩹
ادامه دارد...
#قصه_من_و_تو