بیا عزیزِ من، بیا منو بکش، آتیش بزن، خاکسترمو فوت کن تو باغچه، شاید یادم بره دوست داشتنو...
انقد که توی مدرسه مُضحکانه همش یجورِ عجیبی ساکتم و فقط میخندم، حس میکنم ماهیچههام عادت کردن به این نقاب. کنترلشون دیگه از دستم خارجه، امیدوارم خودشون بتونن مدیریت کنن خودشونو.