بیا عزیزِ من، بیا منو بکش، آتیش بزن، خاکسترمو فوت کن تو باغچه، شاید یادم بره دوست داشتنو...
انقد که توی مدرسه مُضحکانه همش یجورِ عجیبی ساکتم و فقط میخندم، حس میکنم ماهیچههام عادت کردن به این نقاب. کنترلشون دیگه از دستم خارجه، امیدوارم خودشون بتونن مدیریت کنن خودشونو.
اویمن;
انقد که توی مدرسه مُضحکانه همش یجورِ عجیبی ساکتم و فقط میخندم، حس میکنم ماهیچههام عادت کردن به ای
وحشتناکه، یکهو فکم شروع میکنه به لرزیدن، یهو دکمهی تنظیم لبخندم از کار میوفته، یهو کنترل دهن و اخممو ندارم، اصلا حالمبد.
میخوام برگردم به تابستون. میخوام از این جهان خارج شم. میخوام بزنم زیرِ میز زندگی و همه محتویاتشو برعکس کنم پخشِ زمین.
تنها نتیجهای که تونستم برای آیندم بهش برسم اینه: تورو روزمرگی میکُشه. فرار کن از روزمرگی. فقط فرار کن.
اویمن;
تنها نتیجهای که تونستم برای آیندم بهش برسم اینه: تورو روزمرگی میکُشه. فرار کن از روزمرگی. فقط فرار
دلم میخواد تو کاری عمرمو تلف کنم که تکرار نداشته باشه، نمیتونم تحمل کنم این همه کار و وظایف تکراری رو. من نمیتونم یه ماشین باشم.