اویمن;
لطف داری قشنگ، واقعیتش محتوای اینجا همینه متأسف نیستم که جورِ دیگهای ادا در نمیارم(:
اینجا شاید یه دفترچه خاطرات باشه، یه دفترِ قدیمی که هر برگ تاریخش یه عطر بهخصوص داره که هیچوقت کسی بجز خودم نمیفهمدش، مثل همهی خرده ریزههایی که توی کمدم نگه داشتم و هرکدوم برا بقیه آشغالن و برا خودم، زندگی. گاها خودمم خوشم نمیآد ازش، ولی خب. لااقل وقتی برگشتم میدونم کلش ادا نبوده، واقعیتِ این تاریخ همین بوده. یه همچین چیزایی گمونم.
ناراحتم میکنه. بعدِ گذشتن از موانع تیغناکِ دهبرابر بزرگتر، کوچیکترین سنگ ریزه ناراحتم میکنه.
اویمن;
وضعیتِ تعاملم با اجتماع جداً وحشتناکه. اینجوری که آدم میبینم، سنسورِ فرار درونم فعال میشه و سخته
ولی ولی، امروز فهمیدم فقط بعضی وقتها وضعیتم وحشت آور بهنظرم میرسه. در باقی مواقع اگه درست ببینم، میشه گفت از تعاملاتِ ریلکس و با صلابت خودم توی جمع راضیام و حتی نسبت به خیلی بزرگتر ها بهتر. جلوی آدمهای مثلا گُنده آنچنان هول نمیشم و برام فرقی نمیکنه تو جمع چه نوع آدمی هست. خوبه که آدم خوبیها رو هم ببینه، نه؟
موقع صحبت هم یکی باید کنار دستم باشه فقط جهتِ گرفتن نیشگونهای کنترلگر رُک گویی. در غیرِ اینصورت احتمالا جای تنفس آدم گُندهها تنگ میشه و جا، برای یکیمون کم.